تبليغاتX
کوچه جنوبی - چون سرزمین گرم ایران عزیزم ×××× خاکستر ققنوسها را می شناسم
 
کوچه جنوبی
 
 
صبرکن حافظ به سختی روز و شب<<<<>>>>عاقبت روزی بیابی کام را
 

با تار  وپود جان آدمي

رنج نامه اي  ست

تا سنگفرش تابستاني لحظه ها

آنجا كه بخشش بي دريغ  ذرات خورشيد آغاز مي شود

*****

سرنوشت آدمي هم

گاهي اين چنين رقم مي خورد

ايستاده چون قامت كوهي

كه لذت استقامتش را هرگز پاياني نيست

*****

 

به هزار يك دليل من و شما در اين انتخابات پيش رو شركت مي كنيم

 

حتما همه ما داستان عدالت روباه را كه برگرفته از كتاب كليله و دمنه عصر ساساني است  شنيده ايم يا احيانا خوانده ايم واينكه اين جهان انساني هنوز كه هنوز است عليرغم اين همه دگرديسي  ودگرگوني باز برپاشنه اي مي چرخد كه مايه حيرت اهل فضيلت و خرد است و همه ما كماكان به سرنوشت هاي حاصل از عدل و داد شير ها چشم حسرت  و حيرت دوخته ايم و لذا به هزار يك دليل من و شما در اين انتخابات پيش رو شركت مي كنيم زيرا به سرنوشت خويش و ميهن خويش حساسيت داريم و در عين حال به حوادث پيش امده در كشورهاي مجاوراز لشكركشيها تا حدود و ثغور هاي متعيٌن  از جانب قدرت هاي فعلي جهان و خط كشي هاي صورت گرفته ناموسي !با ابزار طالباني براي پاكستان و افغانستان و عراق واقفيم  .......... در عين حال كه در اين مقوله  نيز شرق جغرافيايي  مزرعه حيوانات را هم خيلي پيش از اينكه جرج اورول غربي  شرح ماجرا كند به لطايف الحيل شناخته است  آن هم در كليله و دمنه اي كه داستانش به دوهزارسال  پيش از نوشتن اين نويسنده انگليسي مي رسد .... و اما بخوانيم داستان را.....

رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به قصد شكار

 يکي بود يکي نبود، زير گنبد کبود، در يک جنگل زيبا و سرسبز شير مغروري زندگي مي­کرد که هيچ حيواني جرأت نزديک شدن به او را نداشت و تنهايي حوصله­اش را سر برده بود و دنبال کسي مي­گشت تا سر به سرش بگذارد و زور و بازوي قويش را به رخش بکشد به همين خاطر تصميم گرفت به شکار برود. شير قوي در يک چشم به هم زدن يک گاو وحشي و يک بز و خرگوش چاق و چله­اي شکار کرد. بعد گرگ و روباه را که مدت­ها بود به او نزديک نشده بوند دعوت کرد تا مهمان او باشند. گرگ و روباه از تعجب داشتند شاخ در مي­آوردند، چون از آقا شيره بعيد بود. او حتي حاضر نبود کسي از صد متري خانه­اش راه برود اما حالا آنها را دعوت کرده ولي بعد با خود فکر کردند شايد آقا شيره پشيمان شده و مي­خواهد با آنها دوست شود و با وجود اينکه مي­ترسيدند دعوتش را قبول کردند. آقا شيره با خوشحالي از آنها استقبال کرد و همگي دور هم جمع شدند تا از شکارهاي خوشمزه  آقا شيره شکمي از غذا در بياورند. آقا شيره صدايش را نازک کرد و با نرمي گفت: خوب، گرگ عزيز دوست دارم تو اين شکارها را عادلانه بين ما تقسيم کني. گرگ بيچاره هم به خيال اينکه شير عوض شده و ديگر آن شير مغرور و بي­رحم نيست با خوشحالي گفت: عالي­جناب باعث افتخار من است که با شما هم سفره شدم.... و سعي کرد شکارها را عادلانه تقسيم کند. چون مي­ترسيد شير عصباني شود و با يک ضربه او را هلاک کند بعد خود را به شير نزديک کرد و گفت: اي سلطان حيوانات؛ شما از همه قوي­تر و بزرگتريد پس گاو وحشي را شما نوش جان کنيد و بز را که متوسط است و زياد هم چاق نيست من مي­خورم و خرگوش هم مال روباه. از تقسيم گرگ، شير عصباني شد و خون جلوي چشمانش را گرفت و طاقت نياورد و با يک ضربه گرگ را هلاک کرد تا درس عبرتي باشد براي ديگران بعد با عصبانيت  به روباه گفت: حالا نوبت توست تو شکار را تقسيم کن!. روباه که خيلي ترسيده بود. با زيرکي گفت :عالي­جناب من کوچکتر از آنم که براي شما تعيين تکليف کنم. هرگز به خود اين اجازه را نمي­دهم اما چون شما دستور داده­ايد به روي چشم، اطاعت مي­کنم و در حاليکه دمش را دور پاهايش جمع کرده بود. گوشه­اي نشست و گفت: قربان، من پيشنهاد مي­کنم گاو وحشي را صبحانه، بز را ناهار و خرگوش را هم براي شامتان ميل بفرمائيد. هنوز حرف­هاي روباه تمام نشده بود که شير برقي به چشمانش انداخت و گفت: اي روباه زيرک، تو اين عدالت را از کجا ياد گرفتي، مرحبا به اين همه زکاوت و ادب تو. روباه زيرک وقتي ديد شير خوشش آمده خيلي خوشحال شد و خدا را شکر کرد که بعد از گرگ بود و گرنه به سرنوشت او دچار مي­شد و در جواب شير گفت: اين نوع عدالت را از سرنوشت گرگ آموختم. وقتي حرف­هاي روباه تمام شد. شير مغرور سرش را بالا گرفت و با همان حالت گفت: چون تو درس عبرت گرفتي و به من احترام گذاشتي همه شکارها را به تو مي­دهم. برو و شکمت را سير کن و لذت ببر.......

وحالا حايت ماست كه جهان اطرافمان خوب بشناسيم

.........

واما هدف ازاين انتخابات  بايد اين باشد كه بعد از سي سال تجربه اندوزي  ضروري ست كه اركان قدرت به سمت شفافيت و پاسخگويي بروند .....

و سي اتفاق و سي انتخاب در اين سي سال تجربه بسيار شفا بخشي است كه  مي تواند ارزش هاي  فرهنگي راستي آزمايي و پاسخگويي در فرهنگ ما را نهادينه نمايد و تغيير از درون را آسان ...

تغيير و سپس نقد از درون يعني اينكه ما خود ملتي هستيم كه بهترين و صادقترين منتقدان خويشيم و ديگر اينكه بعد از سه دهه انديشه كانديدها در هر عرصه اي كه ميايند بويژه رياست جمهموري نبايد صرفا در كادر  بيلبردهاي تبليغاتي محصور شود...

 و از طرفي ما هم به داشتن همان يك رأي با انتخاب آگاهانه از بين نامزدين واقعا موجود به كسي  رأي دهيم كه به ديدگاه هاي روشن و دلسوزانه ملبس بوده  ودر اهدافش تعالي و خوشبختي سرزميني جنبه نخست اهداف بلندمدتش باشد و الله باز به تعبير مولانا

...از نظر گاه است اين مغز وجود

اختلاف موءمن و گبر و يهود

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط علي بهار  | 
 
  بالا