تبليغاتX
کوچه جنوبی

 

اگر مرا دريابي-

 و چون چشمانت در آيينه بخواني يم

با احترامي هندو وار

خاكسترت را در جاودانگي رود گنگ رها مي كنم

تاريخ ما پر از كميته هايي  است كه باهر نيت خير يا شري كه بانيان آن داشته اند به نام اختصاصي  انتقام ويا به تعبيري گروكشي از جمع ويا برجمع و برعكس يعني از فرد برجمع و يا از جمع بر فرد بوجود آمده است و مجري اهدافي بوده است كه همان بانيان آن داشته اند ،كه از ويژگي ذاتي آن هم بي دقتي و غير  منصفانه بودن صدور حكم  در عواقب و عوامل  آن مي باشد...

....والبته شروعي دارد به قدمت تاريخ بشر كه اين آخري و جدي آن ،جوري كه براي ما روشن و ملموس است ودر حوزه سرزميني ما اتفاق افتاده است  با فداييان اسماعيلي و حسن صباح كرنولوژي پر رنگ و دوباره اي ميابدكه به فرموده خواجه نظام الملك در آيين ارعاب و سروري  برهان قاطع داشتند، كه وزيري را در سر كلاس درس به سكوت و تهديد مي كشاندندكه ادامه آن مي رسد به عصر قزلباش ها ي صفوي و قذاقهاي قاجار و عصر مشروطه و همينطور تا ابتداي دوره پهلوي اول كه هر گروه و دسته شال و كلاه خود را داشت و در پي قلع و قمع دشمناني بودند  كه در آن مجامع سري  براي اصلاح امور با تصورات خود مي بريدند و مي دوختند كه البته اين اختصاصي جامعه ما نيست و در همه جاي عالم اين رويه بوده و كماكان نيز به حيات خود ادامه مي دهد ...

كميته هايي كه به قصد انتقام  از حاكم يا محكومي تشكيل مي شد ه و چون دور باطلي به صيرورت تمام نشدني اما زشت خود ادامه مي داده تا وضعيتي كه در ظاهر باب ميل فاعل قضيه بوده است رقم بخورد و هميشه هم شايد اولين نتيجه از اين عمل غير اخلاقي پاك كردن صورت مسئله بوده است نه اين كه راه حلي بر اساس معيار هاي اخلاقي وعلمي براي سالم سازي جامعه و حل اساسي مشكلات بدست آيد ..

نفس انتقام  هم  برخواسته از اين نيت بد يا خوب بوده كه بياييم دشمن را نابود كنيم  كه اگر موفق شديم نه اينكه همه چيز تمام شده بلكه  از سوي ديگر  به دشمن نيها ادامه دهيم...

....نقش انتقام و انتقام گيري در تاريخ  ما و شايد هم دنيا نقش زشت و بي بديلي است كه احتياج به كنكاش روانشناسانه و اجتماعي خيلي عميق دارد تا به علل و عواقب اين منشاء نابهنجار پي ببريم ...تعريف ابتدايي ارسطو از انسان اين است كه انسان حيواني ناطق است به همين سادگي تعريفي كه ابتداي كتابهاي منطق و فلسفه ما و شايد همه جوامع آمده است ،تعريفي كامل از فرزند آدم كه اگر قوه ناطقه را از وي بگيريم چيزي در حد همان حيواني است كه براساس قوه غريزي خود مي كشد تا كشته نشود هم چنانكه براي بقاء به طور غريزي به توليد مثل مي پردازد و خيلي پستي و بلنديهاي ديگر ...

واما اين حيوان ناطق حالا بعد از هزاره ها بايد كه قوه ناطقه وي كه حامل بار فرهنگي است بر قوه حيوانيت او برتري يافته باشد كه آهسته آهسته از خوي حيواني به خوي انساني عبور كند و شاكله مدنيت بر خواسته از فرهنگ دير پاي انساني، وي را از اين مقوله جانگداز و زشت نجات دهد ....وانديشه عالمان و فيلسوفان كه ريشه در صيرورت تاريخ و تمدن بشر دارد   راه چاره اي براي امعاء اين عمل نابخردانه بيابد....

ودليل انتخاب اين موضوع نيز اين است كه جامعه امروز ما عليرغم طي تاريخ پرفراز و نشيب خود و پرداخت هزينه هاي بي شمار مادي و معنوي براي بار آوري شئونات  اخلاقي  در اين مقوله كه نفي  نفس !و نقش انتقام گيري ست هنوز هم به آموزش عملي و گذشتي عظيم در مقابل پديده مقابله به مثل  و زهر چشم گرفتن از يكديگر نياز دارد تا به آسايش و احترام اجتماعي در شأن و جايگاه تاريخي خود كه ريشه در فرهنگ و ادبيات عظيمش از فردوسي و سعدي ....تا حافظ و ....ديگربزرگان معرفت  دارد .....  برسد ....

 

زيرا برهمه اهل دانش روشن است كه اگرهر چه بيشتر جنبه هاي مدنيت در روابط اجتماعي بسط پيدا كند خوي مقابله  و توسل به انتقام و انتقام گيري از مقوله هاي فرهنگي رخت برمي بندد و ما وزين تر به تحمل همه جنبه ها ي مثبت وحتي  منفي در زندگي اجتماعي خويش مي پردازيم و قانونمندي و احترام به حقوق همديگر را جدا از عقيده و رنگ پوست و زبان و نژاد پاس مي داريم و بدنبال آن نابهنجاريهاي متناوب و متوالي حاصل  از مثلا يك انتخابات يا يك مسابقه فوتبال! را  كه بر خواسته از احساس ضايع شدن حق و حقوقي ست كه از ما گرفته شده با تكيه بر همان مدنيت عقلايي  رفع و رجوع كرده ، معضل و مشكل را در چهارچوبهاي تعريف شده هنجارهاي قانون گرا حل مي كنيم  ....

 

.....من مي خواهم با ذكر خاطره اي داستان واره در كوران انقلاب اسلامي سال 57 به شرح و بسط موضوع به پردازم تا شايد بزرگاني در آينده دور ويا  نزديك با تكيه بر خرد انساني بتوانند ريشه انتقام گيري  از همديگر را دروجه ملي و بين المللي آن در حيات  نوع بشر بخشكانند....

شايد آسمان و ريسماني ست دراين دل نوشته اما اين  حكايت خاطره وار كه هم اينك قصد تعريف آن را دارم ماجرايي است از يك واقعه تاريخي مهم  در نهم دي ماه 1357 در مشهد كه خود در اين ماجرا ازابتدا نقش فعال داشتم و از سير تا پياز ماجرا را با همه وجودم ديدم و لمس كردم و به گريه افتادم و فرياد گذشت از انتقام سر كشيدم درحالي كه سخت رنجيده خاطر بودم اما نهايتا از دست من و تعدادي اندك در ميان خيل جمعيت عصباني از هجوم ارتش شاه به بيمارستان امام رضا ي امروزي و شاه رضاي آن روزي  كاري ساخته نبود ...

نهم دي  ماه 1357 ساعت 11 بامداد مثل هميشه من كه  كم طاقت و گرسنه  هستم به دوستم اصرار مي كنم بيا برويم سلف  نهار بخوريم ،هواي سردي است و من گرسنه ام ، يار غار هميشگي  دست و پا بسته مي پذيرد از محل  دانشكده ادبيات  كه درب اصلي آن در خيابان شاهرخ شمالي باز مي شود خارج شده از اولين سه راه به كوچه اسرار مي پيچيم هميشه نام اين كوچه برايم جالب بوده كوچه اي تنگ و باريك چون تنگاره هاي قديم ماهشهر محل احداث دوتا از دانشكده هاي قديم دانشگاه فردوسي مشهدو سالن قديمي ورزش و دو سلف سرويس با عناوين يك ودو و كلي ماجراهاي ديگر كه در اين كوچه بن بست مي گذرد و بعد پاتوق منورالفكرهاي قديم و حال مشهد و بعد پاتوق پيرمردي با ظاهري مغولي كه با ته لهجه اي افغاني ده  قدم به  بالا و پايين مي رود و با ملايمت و مهرباني خاصي به گروه رهگذران، بي تناسب و با تناسب مي گويد انشاالله قبول بشيد انشاالله تا رهگذران احيانا پول و پله اي در دستان كوچكش بگذارند امروز قصد رفتن به سلف يك ميكنيم كه نزديكتر است و با توجه به شرايط يعني حضور فعال نيرو هاي حكومت نظامي در سطح شهر ،اين اطراف بر خلاف هميشه  خلوت است. غير از ما دونفركه تازه وارد محوطه غذاخوري دانشگاه  شده ايم  چهار تاي ديگر هريك پراكنده در گوشه اي مشغول صرف  ناهار هستند دودختر و دوپسر ،من و دوستم هنوز در راهروي دريافت غذا ييم كه يك نفر سراسيمه فرياد مي زند كه چي نشسته ايد  و ناهار مي خوريد برخيزيد كه ارتش شاهنشاهي بيمارستان را به اتش كشيد و بيماران را كشت ظرف غذا را كه امروز باقلي پلو با گوشت بود به كناري نهاده با سرعت هر چه تماتر از درب سلف خارج مي شويم در يك چشم بهم زدن كوچه اسرار را در نورديده از يك سمت خيابان دانشگاه به سمت ديگر مي رويم و بعد با سرعت هر چه تماتراز نرده هاي بيمارستان به محوطه داخلي بيمارستان  سرازير مي شويم در اين ميانه ما شش نفريم 2 دختر و 4 پسر كه وارد محوطه بيمارستان مي شويم كسي غيراز ما و چند كارمند وپزشك و پرستار هم نيست  بدنبال سنگي يا كلوخي يا تكه چوبي براي مقابله با توپ و تانك و تفنگهايي كه حالا بعد از جا گذاشتن ويرانه اي در كريدورهاي بيمارستان به آرامي در حالي كه از روبرو به ما چند نفر نگاه مي كنند محوطه بيمارستان را ترك مي گويند! من با عمق جانم فر ياد مي زنم مرگ بر شاه ،تا شاه كفن نشود  اين وطن وطن نشود ! در همين اثنا يكي از كاركنان بيمارستان كه با ديدن ما دلگرم شده است همين فرياد ها را تكرارميكند شليك گاز اشك آور ما را كلي گيج و منگ كرده من بدنبال همراهانم  هستم صدايشان مي كنم پاسخي نمي شنوم چشمانم را بسختي باز مي كنم مي بينم همان كارمند بيمارستان از ناحيه شكم تير خورده و به آهستگي ناله مي كند حالا ارتش كاملا  بيمارستان را ترك كرده زير بغل دوست تير خورده ام را مي گيرم چند تايي ديگراز كاركنان  با شتاب به كمك مي آيند تا مجروح را هر چه سريعتر  به اطاق عمل برسانند در حالي كه دستش برروي محل اصابت گلوله است به بغض مي خواند – اي شاه خائن آوار گردي  كشتي جوانان وطن ...... و ما كه در اين اشك و آه و ماتم با او هماوايي مي كنيم . بيمارستان هنوز در محاصره است از همه سو صداي تير اندازي مي آيد و گاز آشك آور كه هرآن جلوي پاي مان سبز مي شود يكي از گلوله منورها ي گاز درست جلوي پاي دوستي  محمد نام  باز شده كه  منجر مي شود محمد لابلاي درختان سپيدار به دور خودش بپيچد با فرياد از او مي خواهيم كه خودرا از آن نزديكي دور كند محمد گيج و منگ است دوستي سينه خيز به سمتش مي رود زير بغلش را گرفته ازمحوطه خطر دورش  مي كند ..گريز گاهي نيست  دل خوش به اينكه ارتش و قشون  آماده شليك محوطه بيمارستان را ترك كرده اند اما درگيري پاياني ندارد  ...صداي تك و توك شليك هوايي از دور به گوش مي رسد ....بعداز گذشت ساعاتي مردم گروه گروه وارد بيمارستاني كه هنوز شاهرضاه است مي شوند به اطاق ها كه مي روند با ديدن اطفال افتاده بر تخت و پايين تخت و وضعيت نابهنجار و بهم ريخته ،غليان احساسات شديد  و فرياد انتقام از درون جانشان بر مي خيزد ساعت نزديك دو بعد از ظهر است من دوستم را صدا مي كنم تا برگرديم به دانشگاه، ناهار را فراموش كرده ايم خيابان شاهرضا منتهي به دانشگاه شلوغ است ما در حال برگشتيم كه مي بينم ژياني در حال عبور به سمت بيمارستان است كسي در ميان انبوه جمعيت فرياد مي زند راننده اين ژيان ساواكي ست ، بگيريدش ، تا حرف طرف تمام نشده مردم مي ريزند و درب ژيان را كنده راننده را كه رنگ به رخسار ندارد از خودرو بيرون مي كشند ...كسي تبر در دست بر فرق سر راننده مي كوبد  من و دوستم خودمان را بين راننده ژيان و مردم عصباني حايل مي كنيم ، من مي گويم گناه دارد درست نيست كه اين چنين بر سر و صورتش مي زنيد تا ما اين حرفها را زده باشيم شايد او مرده باشد ماشين امبولانس بيمارستان از راه مي رسد مرد زخمي را من و تعدادي ديگر دانشجو عليرغم فشار جمعيت براي انتقام ،به داخل آمبولانس مي اندازيم درب را مي بنديم امبولانس حركت مي كند اميدوار كه طرف از خطر گذشته اما ماشين ژيان را مي بينم كه با پتك وتبر به آهن پاره اي تبديل مي شود ما هم راه خود را مي گيريم و از آنجا دور مي شويم و به دانشكده برميگرديم تا تمديد اعصابي كرده باشيم دل نگران ساعاتي بعد دوباره به بيمارستان كه حالا محل تظاهرات و مراسم بزرگي بر عليه وضع موجود شده است  برميگرديم يك روحاني با نام مستعار شمس كه بعد مشخص مي شود مقام امروز رهبري آيت الله خامنه اي است سخنراني مي كند آنسوتر شاخه اي خشك از درختي كوبيده بر زمين و برروي آن شاخه خشك  از آن مرد غول پيكر كه ظاهرا ساواكي بوده بجز دنداني طلايي كه بر بالاي دوشاخه نوك شاخه درخت !گذاشته شده ديگر آثاري از ايشان نيست و بر تكه اي كاغذ بر روي همان شاخه خشك  نوشته شده عاقبت ساواكي علاوه بر آن ژيان ايشان هم كه چون ورق پاره اي بر درخت وسط ميدان آويزان است .من با بيچاره گي  نگاه مي كنم به دست انتقام و نفرت و كينه اي  كه از ميان اين مردم برمي خيزد...آيا اين همان مردم مهربان هميشگي نيستند كه دست روزگار اين چنين عداوت را در سينه آنان انباشته مي كند و چشم بصيرت رادور  ....اينها همه واقعيت تلخ از انتقامي ست كه قطره قطره در حافظه تاريخي   مردم جمع شد و ماجراي تلخي شد يكي  از صدها ماجرايي كه در زمان انقلاب آفريده شد ... تمامي آن صحنه ها از هجوم ارتش شاه تا مرگ تراژيك آن مرد بعد از سي سال هنوز كه هنوز است گويي همين تازه اتفاق افتاده است تمام واقعه  از هنگام عبور خودرو ژيان تا پياده كردن راننده بوسيله مردمي كه از ان همه جنايت رژيم شاه عصباني بودند و بهانه براي انتقام گيري  بسيار داشتند بهانه هايي كه ريشه در تاريخ ستم شاهي داشت و چون انرژي عظيمي آماده تخليه بود ،درست يا نادرستش بماند همه در آن لحظات غليان احساسات به انتقام فكر مي كردند ،جاي انديشه و تعقل خالي بود و اگر مي خواستي كه بگويي كه اين نوع محاكمه روش مندانه نيست ،سيلي انتقام به صورت تو مي خورد ،من از حال وروز آن كس خبرم ندارم  كه آن ساعت  درست يا نادرست ،از سر دشمني يا براستي انگشت اشاره اش را به سوي آن مرد نشانه گرفت و گفت كه اين يكي ساواكي است او را بگيريد ،كجاست و چه سرنوشتي يافت در قيد حيات است يا نيست ؟نمي دانم  ،آيا بعد از ماجراي قتل راننده ژيان كه بظاهر ساواكي بود از گفته آني  خود در آن لحظه ، آسودگي دروني  داشته بود!،آيا از كرده  خود راضي بوده است و آيا در قبال گفته اي كه به مرگ كسي منجر شد احساس گناه كرده و آيا عذاب وجدان بعد از آن حادثه تلخ كه هم اينك سه دهه از آن گذشته رهايش كرده است ؟ اينها همه پرسش هاي بي تاريخي ست! كه بي  جواب هم مي ماند ؟ راستي كه تاريخ ما چقدر حامل انتقام وبرادر كشي و نفرت و غيظ و عداوت بوده و اين سير ناميمون گويي تمامي ندارد ،كه در پي انباشتي از درخواست هاي اجتماعي و سپس سركوب ها و سرخوردگيها ،ضمير ناخودآگاه جامعه به سمت ناعادلانه  محاكمه و دادگاه هاي  بي پرس و جوي خياباني مي رود  ، ......البته اين قصه تلخ عمر دراز دارد به تاريخ خونبار بشر كه هنوز بعد از قرنها باز هم شاهد اين حوادثيم وبا مدينه فاضله عدالت حقوقي و حقيقي  خيلي فاصله داريم  ....اما من فكر مي كنم جامعه ايراني اين ظرفيت را داشته و دارد كه با عبور از نگاه و نظر چالش برانگيز انتقام گيري و گروكشي   وبعد ظرفيت سازي فرهنگي  براي مطالبات مردم سمت وسوي محبت وبرادري را كه ريشه در فطرت ديني انسان  دارد به صورت اصلي نهادينه در قوانين حقوقي و حقيقيش منظور نمايد و به شرح و بسط قوانين انسان محور با گذشت و فاكتور از اصل غير اخلاقي انتقام در گستره جامعه بشري بپردازد .....زيرا همه ما ميدانيم كه  هنوز يك دهه از انتقام گيري دوقوم در يك كشور افريقايي (روآندا) به نام هوتي و توستي ها كه منجر به مرگ نزديك به يك ميليون انسان فقير و مظلوم افريقايي شد نمي گذرد و هنوز كه هنوز است آتش انتقام در زير خاكستر عداوتها خاموش نشده است .....يا در همين قاره اروپا كه كشور يوگسلاوي يا همان قوم اسلاوهاي جنوبي خود طمعه آتش كينه بين اقوام و مذاهبي كه باز از يك ريشه بودند، شدند و كشوري چند پاره شد و هزاران انسان بي گناه در آتش انتقام هاي بي منطق تاريخي  از پاي در آمدند........باري ،بگذريم كه  دست انتقام بشر با هزار حيله و ترفند كه آراسته به عقل نيز ميگردد از حيوان بيچاره كه قوه انتقام وي برخواسته از يك نياز صرفا غريزي است سنگين تر و بار عقوبتش نيز بالاتر است ....

اما آخر كلام اينكه زمين كوچكي كه ما در آن بيتوته كرده ايم در مقابل همه هستي كه هيچ در برابر منظومه شمسي هم پشيزي از درياي بيكران آن نيست .و مايي كه بشر دوپاباشيم و مزين به اشرف مخلوقات، و سروري عالم را هم  به زعم خود يدك مي كشيم و كلي در حال و هواي بزرگي خود غرقيم... پنداري در همين لحظه وسط عالم هستي ايستاده ايم و به شرح و بسط ماجراي بزرگي و كوچكي آن مشغوليم...

 در حالي كه  با همه معلومات داشته و نداشته كه هيچ از مجهولات خويش نيز فاصله عميق داريم و اگر بدانيم اين همه رخنه ظاهري در ظاهر و باطن دنيا دست و پايي كودكانه بيش نيست آنگاه در ارتباطات انساني بيشتر تآمل مي كنيم و هيچگاه خود را وفقط خود را امانت دار خدا روي زمين  نمي دانيم و دست نفرتمان را  هم كه همان دست انتقام است برسر هيچ جنبنده اي نمي كشيم .......

نوع  بشري از آزار همنوع خود و ديگر انواع موجودات روي زمين  بر اثر همان خوي برتري جويي و مطلق انديشي كه داشته مظالم بي شماري آفريده تا جاييكه نسل هايي از انواع موجودات را بكل از هستي ساقط كرده و تا آنجا پيش رفته كه اگر امكان فراهم بوده با تكيه بر تعلقات خود ساخته به ويراني و نابودي همنوع هم پرداخته كه شرح ماجراها آنچنان تلخ و جانگداز است كه هيچ قلمي توان شرح آن همه سياهيها را ندارد فقط آرزو كنيم فضيلت خرد به داد  بشر آيد تا به ياري زندگي وحيات محترمانه در مفهوم عام آن بشتابد..... .بقول حافظ

       درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد             نهال دشمني بركن كه رنج بي شمار آرد              

                                    علي ربيعي (بهار) ماهشهر مردادماه سال 1388

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  توسط علي بهار  | 


 

نجواي درون

هجران  توو اندوه جانفرساي  من كجا

اسرارتو و سينه  هويداي من كجا

شمع هزار شعله اي ،خورشيدبي نقاب

آتش به دل نهادي وپرواي من كجا

اينجاكه به انتظار بهار ت  نشسته ام!

كوير تشنه  تو  وباغ تماشاي  من كجا

چون كودكي كه در انتظار مادراست

دريغ مادرانه تو وتمناي من كجا

رقصان در آسمان بسان  شهابها

پاي گريزتو والتجاي  من كجا

از ساحل نجاتي كه مرغان پريده اند

خاموشي  موج تو  و درياي من كجا

در قاب آرزويي   عكس رخُت نماند

رنجنامه روزگار  تو! وشكواي  من كجا

آه اي بهار سوخته در خشك سال  عمر

بازي به آخر رسيد و روياي  من كجا

ماهشهر زمستان ۱۳۶۸ علي بهار

تازيانه ايام

ميدانم كه در يك ناتمامي محض بسر ميبريم،در اميد و نوميدي كه اگر هم دنيا يم به آخر رسيده يا نرسيد،از هيچ كس حتي خودي هم كاري ساخته نيست ، زيرا تفاوتي در واكنش من كه ندارد .....

 شايد بهتر مي بود  تكليفم را با خودم  روشن كنم ، تا اگر سهمي واقعي از خود حقيقيم داشتم و دانستم كه  چه مي خواهم  و چه نمي خواهم از انفعال به در آيم  نه اينكه از آنچه نمي خواهم   بدانم و باز هم چوب ندانستن و نتوانستن از ابهامات بي شمار و محصور ي  رابخورم كه عبورم را خط مي زنند ....

 تازه از اين همه آرزو و اميد اگر كه بود ! چه مانده؟ بجزسودايي و سري كه با هر تكانه به سختي به سنگ غلفت زمانه  مي خورد و درد ي  كه كمانه مي كند وبر پيشاني من  مي نشيند ....

..وبعد تا كجا اين تحمل و طاقت دوام بياوردو چرخ روزگار بر همان مداري بگردد  كه امر و زيدي نداشته باشد ....

 ....از من فاعل كه خبري نيست ...

.. زندگي به تعبير نيچه تازيانه اي بيش نيست و همه  سهمي بيش و كم مساوي ازاين  موهبت عظما داريم ....بگذار آخرش را مختصري جمع ببندم ......

پاييز 88 علي ربيعي (بهار)

 

نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388  توسط علي بهار  | 


Blog Skin