تبليغاتX
کوچه جنوبی

مفهوم پرسشگري

پرسشگري  مفهومي ست كه با انسان آغاز مي شود.......

 گدازش و سركشي روح با اين مقوله  جان مايه حيات را به چالشي مي كشاند قابل تعميم در ارتباط  انسان و پيرامون ، كه مفاهيم ناگشوده هستي را نه اينكه بگشايد بلكه كمك مي كند كه انسان به كودكي و صغارت خويش دراين  جهان اندكي پي ببرد و بينديشد به جايگاهي كه مسند واقعي اوست ....

... و زماني كه اين وجه از وزانت  و منزلت در وقار آدمي مكشوف شدو به كمال در آمد  ،آنگاه به باوري عام در عالم مي رسد و داوري منصفانه  را از خويش آغاز مي كند تا به غير منتهي گردد درعين حال كه در نقد از پيش فرض هاي  خود خواهانه نيز پرهيز مي كند...

 واز اجتماع انساني خود  مي خواهد كه  فرهنگ چالش را به فرهنگ مدارا و خويشتن داري تغيير دهد..  .....اين راهي ست كه بشر براي رسيدن به سعادت حداقلي بايد كه طي كند ....احترام به عقيده و انديشه غير، احترام به مدارا و حقيقت عام نياز هميشه گي بشر بوده و امروز فراتر رفته به اصلي بنيادين  دركنش منا سبات جوامع  تبديل شده است .

از سويي همه ما مي دانيم كه بناي شوق انگيز و عظيم  تمدن و فرهنگ بشري با نوشتن و كتابت آغاز شده و از طريق همين مقوله، فرهنگ و اخلاق واحترام به ارزش هاي متعالي بشري  نسج گرفته است، و امروز هم با توجه به   پايه هاي تمدني شكننده اي كه داريم اگر كه از جانب علماي فضيلت و اخلاق جنبه هاي متعالي آن  به درستي نگهداري نشده  و روشنگري هاي منصفانه آغاز نگردد به آني آن همه دست آوردهاي مثبت بشري فرو مي ريزد...

 پس با اين نيت تلاش كنيم نوشته ها و مرقومات ما چراغ راهي باشد در جهت فروزش نيات پاك و بي مداهنه!... 

                                         ماهشهر پاييز 1388 علي ربيعي (بهار)

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  توسط علي بهار  | 


آب باران باغ صد رنگ آورد    

 ناودان همسايه در جنگ آورد –مولانا

.... بيا و به چهره روبرويي كه خودت باشي  خوب نگاه كن ،نشسته اي شكسته و غمناك ،بار اندوه هان  عالم بردوش فكر مي كني  كه بشود  كاري كرد   كه چشم ها را به تعبيرسهراب  سپهري شست  ودنيا را جورديگري ديد بي اندك تحقير و رميده گي در دل و ديده....

... در راهي كه مي روي  آنچنان محصور سنگلاخ ها مي شوي  كه كوره راهي در شب ديجور را از خدا طلب مي كني ..چون سرطاني كه بر مادري سايه انداخته، با كودكاني ملتمس وچشم در راه معجزه اي شايد! ....

  ...گاهي اميدوار مي شوي كه  دنيا آماده خوش بياري با آرزوهاي تو باشد ، بار و بنه اميدت را در خيال و رويا برميداري به سمت آنان كه چشم انتظار حضور توهستند مي روي  براي اينكه زندگي قشنگ تر شود .....با شتاب و عجله ،اما   نرفته سرت به سنگ مي خورد مي بيني نه !اين روزها هم چون ديروزها و هنوزها جاي بسي شگفتي  داردو تأمل...

...تازه كجاوه زندگي هم مأيوس وسرخورده از ره گشايي تو،

واميد گويي قرنهاست كه بست نشسته  در دل و جاني  كه  به شوقي خيال انگيز،سحري يا  بامدادي به شور وسرمستي  فرا بخواند  پرنده هايي را كه مي خواستند غريبه نباشند واگر تورا ديدند سنگ به يادشان نيايد و همان جا كه ايستاده اند بمانند و تو ياد گرفته باشي دانه اي ،ارزني مهمانشان كني  ...

اما پرنده گان يا ما چه تفاوتي  دارد ،سنگ كه آماده پرتاب است ، به توالي تاريخ هم كه غريبه مانديم با يك نوستالوژي كه در فراق و بي همدلي   زاده  شدوبعد كوچ كرديم ورفتيم  كه حتي در كنار خود هم نباشيم وحالا عاقبتي داريم كه نه چيزي مفهوم است و نه پيدا ....

...وسپس بر مي خيزي كه به سمت گفتگوهاي اثيري با آسمان و آفتاب و كوه ودريا بروي  و آنچنان تعلق خاطري در هستي بيابي كه تا دنيا هست تو باشي نه در صورت كه درسيرت! ورضايت خاطري با  خردمندي و فضيلت در پيرامونت ، بي تعلقي  آرمانخواهانه كه در خلوت وتنهايي لذت جويانه فيلسوفان جستجو مي كردي،اميدي هست؟ ....

شايد تمثيل زيباي مولانا كمك كند كه چه مي خواهم بگويم .......

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسايه در جنگ آورد     

خزان

در جاده اي كه مي رفتيم

زير بارش برگها و بادها

جايي زير رگبارحُزن زندگي

باران  خواستيم كه  نباريد

ايستاديم اما به حيراني محض

درسوگ ارغواني در ه ها!

و رودخانه ها خود!

 بي مراوده و بغض آلوده

مرده بودند

هرچيزي امكان داشت

بي مرور مورخه ثبت شده يا  نشده

چون شهرآشوبان اسطوره هاي ناتمام

به آخر خط مي رسيديم....

پاييز 1388 ماهشهر علي ربيعي (بهار)

 

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388  توسط علي بهار  | 


Blog Skin