منظومه پرسش
از پيشاني كدام ستاره زاده شدم ؟
از شهاب كدام شب؟
ازشاخ و برگ كدام گياه؟
از بطن كدام مادر؟
در كجاي زمين ريشه دارم ؟
تاج محل من كجاست؟
خِنگ ُبتم را چه كسي احيا مي كند!؟
خاكسترم از بستر كدام رودخانه مي گذرد؟
آي آسمان ستاره ام را نشا نم ده!
2
هر صبح زمرّد
با خورشيد و پرنده
با كوه و دريا
تكرار مي شوم
و با آهوي نازك خيالم
چون نسيم
به چالش مزّين بهار باراني مي روم
من زنده ام تا زندگي زنده است
3
اينجا هم كه ايستاد ه ام
يا هركجاي اين زمين
در فصل من
دگرديسي تمشك و پروانه
هر آينه چون دلتاي رودخانه
به آرامش ابدي دريا مي رسد
آنجا كُرنشي نيست
تسليم مهرباني محض يك پيوند جاودانه اند
دريا و رودخانه
4
گاهي به پرواز ترانه خيز زنبورها خيره مي شوم
رقص پرپر شدن گل ها
لغزش مدهوش گندم زار
اوج باراني پرستوهاي پا ك !
آنگاه قلب من !
پراز شعله جادويي محبت
اجازه مي دهد
كه از حوالي غريزهِ تن بي هيچ پرسشي عبور كنم
حالا كه در تناسب جسم و روح
قد كشيده ام
بزرگ شده ام
تمجيد خدا هم بدرقه راهم شده است
انسان شده ام !
5
دستاري پر از عاطفه گل مريم
براي نجات و تحمل
و حضور مقدس واژه رويش
در شكفتن شكوفه ها
رستن گروه مرغابي ها
در حاشيه بركه ها
و برموج نازك رودخانه پرواز قاصدكها
همراه با لذ ت طلايي خورشيد
بعد از بامدادي زمهرير
و هوش و تخيل
كه تعبير قشنگ آدميند
بر بساط فلك
با ضمير پرسشگر!
ضمير بي شماري ابهام
در خواستگاه افق ترديد
انگاه كه غرق دانش و هيچي
ضمير صحرا و تشنگي
و خواهش بسيار
براي قرني و هزاره اي
اگر كه زمان زاينده
چه فرقي مي كند
لحظه اي ، فصلي
ضمير خيابان ،كوچه ، خانه
ضمير دالان هاي هياهو
در دپارتمان هاي تمدن
ضمير تفاوت
ميان رنگ و نژاد و تعلق خاطر
و زنبورها
كه شهد روانند در اين گرگ و ميش سحري!
ضمير خاموشي ، سكون
بر صبح تماشا
و باقي وجد
كه ضمير دانايي ست ......
ماهشهر پاييز 1376 علي ربيعي (بهار)
گاهي اوقات در اعمال و رفتار به اشتباه عمل مي كنيم و به راه طي شده اصرار ، ادامه اين وضعيت به منزله سلب اعتماد از خود و ديگران است چون روغن ريخته را خرج امامزاده كردن و يا به تعبير علامه دهخدا با آب حمام مهماني ترتيب دادن !
غربت عظمايي ترا محصور كرده ،بين خوب و بد يك انتخاب گير كرده اي كه نه خوب خيلي خوب است و نه بد را مي تواني از سر راه برداري .اگر هم در عوالم خود سير كني كسي را نمي بيني كه واجد اين وجه از رستگاري باشد كه تورا چونان رهبر اركستري موزون به چپ و راست بچرخاند زيرا بنا بر همان كنشگري خوب و بد موجود تو نمي تواني با اميال و ارزوي هاي كسي كه حد ميانه اي بيش نيست نرد عشق ببازي هرچند در عالم واقع به ميزان غير قابل باوري برايت لباس عافيت و عاقبت بدوزند .اينها مشكلات بظاهر ساده اي است كه باري بر دوشت گذاشته و تقلاي رهايي نيزبه علت لجاجت راه بجايي نمي برد.....پس شرط عقل است كه در رفتار و كردار وزانت پيشه كني...
بين گرگ و ميش بودن ونبون هملت وارنگاهت در افق غبار ينه پاييزي گم مي شوي ،اگر باد در غبغب مي اندازي كه روزگار بر وفق مراد است باور مكن ، دنيا را چه ديدي،بادها تا بوده موافق و مخالفش اعتبار ندارد...بكوشيم كه از تند باد حوادثي كه منجر به تلخكامي مي گردد براي مردم وميهن جلوگيري كنيم ،.....................
بدنبال خرد،جايگاه تحمل
پرواز بينش بگرديم
بدنبال زندگي زير باران
بهاري بسازيم پر از باغ انجير
كوچه هاي تحول
جاي اشراق ذهنند
آه همسفر
اگر باز هم آمدي
بجز عشق
كتابي برايم بياور
ماهشهر سال 1388 علي ربيعي (بهار)

