قسمتي از منظومه بدرقه
ترا مي جويم
باهمه دلداده گي و عاشقيم
بگذار تا ازخيل غم انگيزاني باشم
كه خانه را كه نه !
كوچه را كه نه
سرزميني را گم كرده است
***
گفتم كي ميايي؟
گفتي ميايم !
بي آيين
بي فلسفه
بي قيد و بند منظومه ها و كهكشان ها
وسورتمه سياره ها حتي بر سطح خالي آسمان
كجاوه كودكانه اي بيش نيست !
آنگاه از سر دلتنگي محض
غبارروبي مي كنم خانه هاي خاك گرفته را
تا تو در جايي دور
باز هم آغاز شوي
و من زاده شوم در تناسخ آتشي ،يا رودي
كه خاكسترهاي مارا باد باخودببرد
اي هندوي بيچاره همه اعصار
به فضيلت تسليمت ميهمانم كن
كه هيچ پاياني متصور نيست
همچنانكه آغازي
نيشابور را با خيلي كسان وبا خيلي چيزهايش مي شناسيم مثلا همين كوچه باغهاي معروفش كه با شفيعي كدكني كشف شد يعني به تعبير امروزيها رو نمايي گرديد ... بايد نيشابوري باشي كه تاريخ را با كوچه ها و سِرَكهاوبزنگاهايش از يك طرف و موسيقي و زندگيش از سوي ديگر حس كني و به مكنونات آن قلمرو هاي نامكشوف بقول تاجيك ها عيد گََردَكي كني و چون هراتيها سِركي بكشي ازاين سوي وآن سوي كه همه اينان نيشابورند چه سمرقند و چه بلخ!؟ آن روزهاي دور و دست نايافتني را كه در كوچه هايي با ديوارهاي كاهگلي و بلندقامت قدم مي زدي و نفس مي كشيدي و عطر گل اقاقيا بود كه مشامت را سرمست مي كرد ...........
....راه رفتن در آن كوچه ها حال و هوايي داشت كه حس پرواز كبوتران سپيد در اسمان نيمه ابري وپاييزي نيشابور، اينها تجربه هاي زيبايي است كه كمي هم نصيب منِ جنوبي شد و بعد نيشابور را باعطار سرحلقه عارفان شهيدو با خيام رند عالم سوز و با خشت مال نيشابوري كه وصف آفتاب در شعرش بي نظير بود و بعد در اواخر دهه پنجاه نيشابور را با پرويز مشكاتيان كه عصاره فضيلت آنان بود شناختم وقتي كه اواخر سال 58 با سرودهاي ملي ميهني وچهره گل انداخته از شور و شادي مردمي كه شيفته شان بود در تالار دانشكده پزشكي رازي مشهد خواند و نواخت وما را برد با حسي از حسنك وزيراُزاربسته تا تلخ كامي عسرت عطار...
وبعد آن روزهاي شوق انگيز كه انس نقلاب و موسيقي ملي و مقامي بود و مشكاتيان جوان راست پنجگاهي بود كه قلب شرقي و ناآرام عشاق سينه چاك را در سرزمين ايران به شر و شور مي كشاند...وكيانند اين نيشابوريان كه روزي بر غربت حسنك وزيرشان ناليدند و امروز هم در غم مشكاتيان ،تاريخ را ببين كه تلخ و سنگين و مهابت آميز طي طريق مي كند حرف و حديث ها درعين تلّون در زمان و مكان گاهي قرنها مي گذرد وچيزي عوض نمي شود! و حرفي و حديثي كه هنوز خوب جا نيفتاده گويي كه در ايستايي محض زمان متوقفي ! زيرا رنج مشكاتيان و چون او بسياران كم از رنج حسنك نبود و تآسف بيشتر اينكه ! امروز تاريخ نويسي در اندازه و كرامت بيهقي نداريم كه سوز و گداز رنج انديشه وران را بر صحيفه تاريخي با همان وقار و وزانت از خامه دل بچكاند كه هنوز هم بعد از قرنها وقتي مي خواني و(( اين همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنيا، به يک سوي نهادند. احمق مردا که دل در اين جهان بندد، که نعمتي بدهد و زشت باز ستاند..)).و كساني را پيش قراول و كساني را نظاره گر و كسان آخر كه قرن و سال و ماه شان يكي بود و فرقي نكرده ديروز و امروز و هرروزشان و عجيب اينكه اينان در اين رنجگاه دست پيش را گرفته اندكه پس نيفتند .....ياد استاد بلامنازع سنتور پرويز مشكاتيان با همه غريبي و غربتش گرامي باد .....
ماهشهر مهر ماه 1388 علي ربيعي (بهار)

