تبليغاتX
کوچه جنوبی

كلمات كور سوي تسلي غربتي  بي واهمه  را تكرار مي كنند

از شروه سوزان بادهاي  موسمي

گويي هيچ جاي اين دنيا جاي ايستادنت نيست

  ضمير اشاره به كي ؟نمي دانم!

آري اين روزها مثل كسي هستم كه مثل هيچ كس نيست ،لحظات هم مثل برق و باد مي گذرند ،انگارهمين ديروز بود كه يك فضاي شاد و پر نشاط انتخاباتي داشتيم كه اگر نگوييم در دنيا بي نظير اما كم نظير بود و چه شد كه بعد از اعلام نتايج ،آن همه شادابي و نشاط ملي و ميهني رنگ باخت و فضاي غم انگيزي باآن همه مصائب و رنج جايگزين شد ...

آري حالا ديگر تو مانده اي و هزاران پرسش بي پاسخ از همين قضاياي اخيركه در هيچ فصل نامه اي نمي گنجد....

هرچند از ضمير تو ومن و ما و آنها بي خبرم و مفري  مي جويم براي خلاصي ازاين بنبست بي دليل  اما چاره اي ندارم جز  اينكه با همين دستور زبان و با همين ضماير كه آشناي تلخ شبانه روز منند عمر را بسر كنم تا چه پيش آيد و ميلش به كه افتد....

وما آنچنان  رنگ باخته در كوران حوادثيم ، كه از دست هيچ ضمير اشاره به  دور يا نزديكي كه مي شناسي كاري ساخته نيست ، در التهاب خودخواسته اي گير كرده ايم  كه نمي دانيم انرژي حاصل از آن تا كجا مي تواند مارا كمك كند كه از پا در نياييم ....

خواستم بگويم كه اين حرفها هرچند از زبان من  خارج مي شود اما هيچ نشانه اي از من ندارد ..اصلا بگويم اين كه اينجا نشسته اي در آيينه  من نبايد كه تو باشي ....امروز با هركه روبرو مي شوم همين احساس را دارد و دارم در احلام نامفهومي سير مي كنم و ازاينكه دل سوخته اي باشم كه به داد خويش هم نرسم جاي هيچ تعجب و دلتنگي ندارد .زيرا اينجا هر غير ممكني راچون  تمكين صحاري سوزان جنوب غبار آلود به آفتاب سخت و شكننده باور مي كني و هيچ ملاك غير قابل باوري در بين اين همه ضماير گم وجود ندارد ...گويي هيچ كدام خود ما نيستيم و در بهترين حالت مثل اينكه از يك سياره دور آمده ايم وبا شك وشبهه اي بيگانه وار  به هم مي نگريم  و عجيب اينكه اصراري به شناسايي همديگر نداريم ..با خود مي گويي شناختم كه چه شود بگذار زير سايه نا خود آگاهي خويش  قدم بزنم ، تا اگر اتفاقي باز هم روبروي آيينه وجدانم ايستادم بتوانم  از نكرده هايم  اظهار ندامت كنم  و وجدان هم با خيالي آسوده ترفندهاي فرار از دلهره  يا بي خياليم را  يا هرچه مي خواهي اسمش را بگذاري با من به اتمام نرسانده   باب مرافعه اي  جديد را باز كند تا به مناقشه اي برسم تسلسل واركه چون به آخر نمي رسد  دل هر دردمندي را به در د مي آورد...

راستي كه سنگ خارا هم از اين همه سنگ دلي و نبود مروت گُر مي گيرد .تناقضي كه توام با سلاخي جان است ....زمزمه مي كنم چون كودكيهايم كه:

دست در دست هم به مهر

ميهن خويش را كنيم اباد

شعر قشنگي بود يادش بخير  كه همه ما كودكي هامان را با ان شروع كرديم و ياد گرفتيم كه عاشق و دلبسته ميهن باشيم مثل اينكه امروزه روز عشق به ميهن هم كيميايي شده،و از هرسو كه نظر مي كني تيشه است كه بر بن و تاك اين ريشه  زده مي شود و بيچاره اين گربه ملوس كه بايد رنج نسلي و وضعي را تحمل كند كه گويي از دلبستگي به مهر ميهن نشانه اي هرچند اندك را در ضميرش به خاطر ندارد...

...دارم با خودم حرف مي زنم نه! حرف نمي زنم جيغ مي كشم كه مارا چه مي شود كه اين چنين با همه فضيلت هاي خويش بازي مي كنيم ...

آيا ما با چشم بصيرت به اطرافمان مي نگريم ،يا آنچنان مي نگريم كه با تفسير ذهني ما هم خواني داشته باشد درست يا غلطش بماند براي آيندگان ....به تعبير استاد اسلامي ندوشن ايران را از ياد نبريم....

همچو ني مينالم از سوداي دل

آتشي در سينه دارم جاي دل

من كه با هر داغ پيدا ساختم

سوختم از داغ ناپيداي دل

همچو موجم يك نفس آرام نيست

بس كه طوفانزا بود درياي دل ...

علي ربيعي (بهار) ماهشهر شهريور ماه  1388

 

نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388  توسط علي بهار  | 


Blog Skin