تبليغاتX
کوچه جنوبی

 

                                               تاکی به تمنای وصال تو یگانه

 اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

 ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

               جمعی به تو مشغول و تو غایب زميانه   -شیخ بهایی

حالا كه زير تازيانه دلتنگي هاي روزگار تاب مي آوري و محك  زمانه را شاهدي كه وزن و منزلتي ندارد ،خود را بعد از جنب و جوشي از سر اميد واهي به وادي  يأس و فراقت بي حوصله گي رها كن و در خلوت با خود روراست بگو كه ما با اين همه پستي  و بلندي كه داشتيم به پايان خط رسيديم اما دنيا كه به آخر خط نمي رسدو مي بيني كه اين صيرورت هفت آسمان وزمين غريب ما ادامه داردما خيلي كوچكيم كه اين همه بزرگي را نمي بينيم ...

بگذار تا زمان بدست زمانه آن دهد كه مي پسندد و به خيال اين نباش كه ابر و باد و مه و خورشيد فلك سمفوني شيدايي ترا به شيوايي دل انگيزي كه تو را به اغواگري و مستي كه تو مي پسندي برد وهمنوايي كند ...

اين است و جز اين نيست ميتواني از لذت ديدن چشماني كه هر روز در چشمان تو به عاشقي خيره مي شد ند ساده و سرد عبور كني  ميتواني در برابر سفره هاي مجامله دنيا  قد خم نمايي ...

مي تواني دست به خيلي كارها بزني كه خودت نباشي تا  آنگاه از پله سعادت چند روزه اين حيات اندكي ديرتر عبور كني  بالا و پايينش را نمي دانم ...اما همين كه در شهر اشوب شكست بغضت تركيدوبراي توجيه حتي عميق ترين زواياي دلت توجيهي نيافتي. بيا و منصفانه از همه آن دنياي خيالي كه ساخته اي دست بكش و روراست بگو كه من از اجبار و تسليم شروع كردم اما به انتخاب نرسيدم ......

 ماهشهر شهريور1388

سروده ياد دوست

خانه كودكيم بزرگ بود

وچون دريا آبي!

از پله هاي اشتياقش

مشفقانه

به دلتنگي هاي  دنيا نگاه مي كردم

در كنار چنارها و چشمه سارها يش قد مي كشيدم

با كبوترانش پرواز ميكردم

با آواز قناري ها يش هر بامداد به دنيا مي آمدم

به رقص شعله ها

و تقدس مسيحايي دوست

در شب پرتاب  اثيري شهابها

آنگاه كه آسمان برق هزاران شعله مي شد

عادت داشتم

وچون زمان از  كميّتي مطلق

به خدا مي رسيدم !

مسافري بودم  پر از دغدغه سفر وجاده

كولي سرگرداني  بودم در آرزوي كوچ

ربنوع مراوده هاي بي پايان   عشّاق بودم

در شبانه هاي باراني

همراه با عشوه هاي مكّرر معشوقه هاي طلايي

- و سوسه بوسه هاي پنهاني

وتو كه بي شائبه از راه مي رسيدي

غير منتظره

براي يك اتفاق ميمون

ابري  بودي

در آسمان جانم

سپيد وبلند

پنهان در بلنداي   دماوند استواري!

وگاهي كه دير ميكردي

نهاني در آتش  يادت مي گداختم

به زمرد فصل ها مي مانستي

گويي بهاري بودي

لبريز از باران

اگر قطره اي هم بودي مارا بس !

 علي ربيعي (بهار) مشهد پاييز 1387

نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  توسط علي بهار  | 


Blog Skin