تبليغاتX
کوچه جنوبی

 

بعضي انسانها در دنيا بزرگند و بعضي ها بزرگتر از دنيايندواين دومي  ها خيلي كم هستند....

آزمون و خطاي انتخابات   29 ارديبهشت 1388

 اگر موضوع چيزي است كه با مشاهده روشن مي شود مشاهده را شخصا انجام دهيد.ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه كه خانم ها دندانهاي كمتري از آقايان دارند بايك روش ساده پرهيز كند.كافي بود از خانمش بخواهد كه دهانش را باز كند تا دندانهايش را بشمارد.اواين كاررا نكرد چون فكر ميكرد ميداند .تصور اين كه چيزي را ميدانيد در حالي كه در حقيقت آنرا نميدانيد خطاي مهلكي ست كه همه ما مستعد آن هستيم (برتراند راسل )-وبراي همين هم تجربه آزمون و خطا را كه از اختصاصات انساني ست ويژه انسانها قرار داده اند كه مسير طي شده را دوباره طي نكنند البته در جايي ديگرارسطو اشتباه نكرد وقتي ثابت كرد كه هيچ وقت در يك مكان از عرض رودخانه دوبار عبور نمي كنند اين قسمت دوم در آزمون و خطاي ارسطو را به ياد داشته باشيم..... تا به اصل موضوع كه انتخابات است برسيم.....

 

ويژگي اين انتخابات بايد عقلانيت در همه عرصه هايش باشد زيرا ما ديگر فرصت آزمون و خطا نداريم....يكي از تعاريف جهان امروز به تعبير جامعه شناسان جهان فرصت هاست كه اگر به دقت مورد بهره برداري قرار گيرد تبديل به موقعيت هاي مناسب براي پيشرفت و توسعه ميگرددو ما نبايد چنان كه بعضي ها مي گويند و تكرار مي كنند-كه  مهارت بي نظيري در از دست دادن فرصت ها داريم -....زيرا ما ملتي هستيم كه در  دوقرن اخير با همه جسم و جان براي آفرينش فرصت ها و موقعيت ها رنج كشيده ايم و تلاش كرده ايم و هزينه هاي بسيار هم پرداخته ايم و لذا مفاهيم ارزشمند هم از دل اين همه جنبش ها و انقلابات زاده شده كه روحيه و روان ايراني را چون صخره هاي البرزكوه و دماوند وزين كرده وصيقل داده است...

....صيرورت اين سرزمين و مردمش در اين 200 ساله آن همه مقاطع و كرنولوژها ي باشكوه آفريده كه نصيب هر ملتي و ملكي نمي شود و خاص ايراني است ...... به همين سبب ما نسلهايي كه همه اين گذر گاه هاي صعب را طي كرده ايم به نوعي به خود  شيفتگي ملي نيز رسيده ا يم كه فتح قله هاي توسعه و پيشرفت را براي هر ايراني ممكن و دردسترس مي نمايد پس به همه اين دلايل كه در بالا ذكر شد با  همه شور شعور در انتخاب دهم رياست جمهوري شركت مي كنيم تا به هدف كه همانا رفتن به سمت قله هاست جامه عمل بپوشانيم .....

منظومه بيقراري

بهار آمده بود

 خورشيد با لبخندي طلايي

در افق

از ابري به ابري  مي پريد

كوچه  جايي براي حضور چشم ها بود

 من سراسيمه آرزوهايم بودم

عجله داشتم

 براي فهم مفاهيم نامفهوم

 شقايق هاي آرماني

 كمي دور

توليد مثل ستارگان

 كشف كهكشانها

 ويا كمي نزديك

 در ابتداي بوي اقاقياي كوهي

 وقتي كه با نسيمي پرپر مي شدند

 يا كه  در اسفار  لذت  عشاق

 نرسيده  گم مي شدند

 ****

 ذهنم در امتداد رياضي ارقام

به دنبال ايجاد اتحاد اعداد بود

بي سكوت و واهمه

ترديد و سرگشتگي  

چون پروانه ها و جيرجيركها بودم

 كه به لغزش نسيمي

 پيله تنهاييم را  رها ميكردم

گمگشته خيالات قشنگي بودم

تنيده با طبيعتم

مستعد پرواز

 ****

 زير وبم  زندگي را

 با حوصله سوسمارهاي صحاري مي پيمودم

 فرصتي دل انگيز

   چون بامداد ي  دريايي با من بود

 كسي صدايم ميكرد

كه تجربه عاشقي يم بود

 كسي كه تا ابديت حضور قلب

 از موهبت الهي وصل ميگفت

وجد باشكوهي بود

 بعد از سوختني به تمامي

در معابد هندو

 رهايي جان

 آزادي از تعلق خاطر

و دوستي بي واسطه انسان و هستي

 *****

 به آرامشي مي رسيد م

 در آيينه اي كه تجلي روح فرشته گونه انسان بود

چه رغبتي كه از التماس يك قناري بر مي خواست

بعد از آواز موزون صبح گاهي

لذت كوچك پروازي كه نه !

بال وپري  درقفس

با نگاهي كه تسليم محض بي پناهي بود

صداي اشتياق زمين را به باران مي شنيدم

وزن نازك مهتاب در شب ابري را

همسرايي لب هايي كه  گرم لذت شبانه دوستي بودند

پايان ابدي جنگ

 ابتداي رنگين كمان صلح را

 *****

جويبار ها

 چشمه  سارها

همه روان به سمت آن رود بزرگ بود ند

 كه با خلسه اي طولاني

وقتي به دلتا مي رسيد ند

 ذوب نفس هاي  دريا  مي شدند

 ****

 پشيمان گذشت عمر

  در هستي نبودم

پشيمان تجربه هاي

كودكي جواني ميانسالي

 هستي يك افق بي بازگشت بيش نبود

كه مي رفت تا نماند

 سودي نداشت

حتي اگر مردد بودم

 ****

تابناكي مهر تابنده

با ريشه هاي معرفت افلاك

 روزنه كوچك ذهن را

به انتهاي منظومه هاي سرگردان مي كشاندند

 انديشه هاي درست

آرزوهاي بزرگ

 بي دغدغه انتظار پاداشي

التجاء وارسته عارفانه اي  بودند

با غروري  برخواسته از ايمان قلبي

 و چه قله هاي بلندي

 كه فتح نمي شد ند!

 وچه حصارهاي مخوفي كه گشوده نمي گرديد ند!

 دوست بوديم

 با زبان هم

 با نگاه هم

  با نياز هم

 ****

بيا برويم محبوبم

 تا دورترين  خلوت  آن كوچه ها

 جاي دنج عاشقانه هاي مكرر

 رحمت دل

پاكدامني  نگاه

 تقدس ايثار

                                                               آنجا كه

همه منتظر يك حادثه بزرگ بودند

منتظر جرقه اي

 عشق منصفانه اي

كه از نجواي يك كبوتر برمي خواست

 وحس خدا

به واسطه يك گل قرمز بود

كه تا حجرالاسود

 احرام ملائك پر مي گشود

علي بهار سال ۱۳۸۵

 

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  توسط علي بهار  | 


Blog Skin