هر حقیقتی که کشف می کنیم قهرا حقیقتی از تصور ما است (اسپینوزا)
گفتيد وگفتيم ، از زندگي بگوييم
از مرگ دشمن خويش
هم دست بشوييم!
به هر نباتي به هر جمادي
مهري بورزيم
در هر گلي يا گلبني شهدي بجوييم
بهمن ماه ۸۷ ماهشهر علي بهار
جلوه هاي بهار
در بيابان هاي تشنه خيالم
برايت بركه اي مي سازم
از همه حفر ه هاي دلم
وآنسوتر درختي مي كارم
بااسبي و بره اي و پرنده اي
و نفرت ستيزنده آدميان را به كناري مي نهم
چون نلسون ماندلا
كه نفرت را پشت ميله هاي زندانش جا گذاشت
و چون نيل پراز زندگي شد
پراز اسب هاي آبي و رام
كه آن سوي نيزار ها معاشقه دارند
اميد
روزي بيايد
كه دوست باشد و دوست
زنداني هم اگر كه بود
خالي و پوچ و بي سلول
وبالهاي پرواز آدمي گشوده تا خورشيد
سفره سبزي شود زمين
در كوچه هاي منظومه اي پراز اميد
دولت عشق هم سوار بر توسني
برنگ شاد و سپيد
شدن
توالي زندگي ها
پيوسته از كوره هاي فصول مي گذرند
آرزوهاي آدمي پرنده وار
بر بامداد زلال دريا ميروند
چون ابديتي كه جاري در ذرات نورند
با لذاتي بار جلوه گري پروانه ها
كامكاري دل انگيز شقايقها
و مفاهيم
زاده لحظات شور عاشقانه اند
گره در وجد آدمي دارند
ماهشهر سال87 علي ربيعي(بهار)
پرتاب ماهواره امید
درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوري چرخ نيلوفري را
اين سروده شاعر حكيم و فيلسوف ناصر خسرو قبادياني است كه هزار سال پيش چنين سرود و پيش از او فردوسي خردمند نيز سرود كه :
توانا بود هركه دانا بود زدانش دل پير برنا بود
مي بينيند كه در فرهنگ ايراني و اسلامي ما كم نيستند بزرگاني كه طريقت رفتن و رسيدن به قله هاي معرفت و فضيلت را نشان داده اند وفقط بايد زمينه ها ي پيشرفت را شناخت .شعار ما مي توانيم! و اينكه روزي بايد همه مسلسل ها به قلم و دانش تبديل شوند از فرموده هاي امام خميني ست كه متاسفانه در سايه تبليغات شوم و كم مايه غرب و توسعه نيافته گي داخلي كه علل و عوامل مختلفي دارد چنانكه عامل جغرافيايي خود يكي از عوامل ان بوده كه- تاريخ از بستر جغرافيا مي گذرد (استاد باستاني پاريزي) -در بوته فراموشي مانده كه اميداست آفتاب تابان حقيقت كه برخواسته از فطرت الهي همه انسانيت پاك نهاد است روزي در گستره هستي نورافشان گرددو پرتو آن هم بي هيج حب و بغض و غرض و مرضي بر دلهاي همه كساني كه تشنه سعادت نهادينه بشرند بنشيند.
پرواز
سخت نگيريم اگر زندگي يك سوژه بيش نيست
يك سوژه اما مثل يك راز يك راز زيبا
به تخيل هم اگر پناه مي بريم
تخيل كودكي فلج باشد
كه بهتر پرواز مي كند

لذت ديدار
من و لرزش دل
تو و غمزه با ناوك چشم
مي گويمت با زباني كه نازكتر ازعبور نسيم است
تو مي لرزي از واگويه هايم
مي گريزي ازكنارم
سراسيمه چون پروانه هاي مسافر
ميروي بسمت افق هاي خيالي
مي دوم با همه جان بسويت
كمي بعد به آرامشي ميرسيم
با سكوت من و اشك تلخي
كه از چشم تو جاريست
واژ ه هايت مثل ضرب آهنگ تاري ست
كه بر دل نشيند
بداهه نوازي مي كني
با جان عاشق
بعد از سالياني كه نبودي
غمي در نگاه من وتوست
قدم رنجه كرده
آمدي چون دلداد گان بهاري
قمريان سپيد صحاري
شعله ها بر جنونم كشاندي
گذشت زمان
گرد پيري
اندكي هم فراموشمان شد
ترا به آغوش مي كشم
عاشقانه با وجودم
دلم تارو پودم
دست تقدير بود
يا چشم حيرت
با نوا ها و نغمه ها
كشاندي مرا باز هم
به شرم زمستاني نرگس نگاهت
ناله هاي درونم را نگاه كن !
رنگ افق هاي دوردستي ست
كه در پريشاني چهره تو پيداست
زمستان 72 سال علي بهار

