يك خبر بد
در گرگ و ميش دل مردگي زمستان
وقتي خبر ميرسد
كسي كه شايد يك روز معشوقه توبود
بي لبخندي از اين دنيا رفت
و تو اورا بي آنكه بخواهي
بدرقه كردي براي هميشه
بي اندك فراغ بالي
بي اندك مجالي
بي اندك فرصتي
اينك ذهن
كه در محاق منظومه هاي اين همه اندوه فرو ميرود
و ريشه هايت
بي آنكه بداني
در بركه هاي بي باران جنوبي مي پوسند
يا مثل گياهان خشكآبي اين بيابانها ي بي خاطره
به خاكبادي كبره مي زنند
**********
بيا بي حوصله شويم از سايه سار تحمل هستي
خود خواهي تعلق خاطر
و با همه جان به كوچه هاي كودكي هجرت كنيم
به ياد بياوريم بازي صبور دست هامان را
با اضطرابي كه از تشنه گي و عشق برميخواست
در پناهگاهي كه آنسوي كوچه هاي دلبستگي بود
يا وقتي كه از غيبت نگاهي
- به گردش بي شمار بوسه هاي آتشين مي پرداختيم
با لذتي بي دريغ در نياز جسماني
باغ تماشاي ما هم يك راز بود
يك راز زيبا
چه در صلاه ظهر
چه در بيداري شبانه
در اتراق گاهي كه مي رفتيم
اگر نمور بي سرپناهي حتي !
آن بالا واسطه ما ستاره هاي بي شمار آسمان بودند
*****
اينجا -
در ميان اين آسمان بي روح زمستاني
شايد روح تو مفهومي براي اين همه غربت باشد
بهار بي سبزه و پرنده
تابستان بي گذشت و گيج در صحاري خاك آلود
و پاييز هم كه درختي نداريم
براي برگ ريزان
و ما ماندگار
اين نغمه هاي شوميم
كه از سوهان باد به نمك زارها مي وزيد
*****
هي مي شمارم روزها را
لحظه ها را
وقطارزندگي در ازدحام سرگردان
اين همه مسافرفرو رفته درخويش است
*****
آنها همه مرداني جوانند
كه حسرت لبخند دختران عاشق را دارند
و آسماني كه پر از دغدغه باران شبانگاهي ست
تا بي شمار مسافران غمگين را
در طراوت يك لحظه ناب جابجا كنند
گفتم كي ميايي؟
گفتي ميايم !
بي آيين
بي فلسفه
و غبارروبي مي كنم خانه هاي خاك گرفته را
گاهي روياهايي دارم كه با نوشتن پا به دنيا مي گذارند
هرچند پيام آتشيني براي دلداگي عشاق ندارم
اما دوست دارم عاشقي را
حتي اگر براي بردن معشوقه اي به قبرستان باشد
سراسيمه چون گروه هندوان
كه به طواف رود گنگ مي روند
ماهشهر سال 87 علي بهار

