تبليغاتX
کوچه جنوبی

در غم سنگين آن شب تنهايي  لذت زندگي را در آمد وشد كاميونها هجا ميكردم

 

خزان بو و آغاز دلتنگي

برگها با  آواره گي باد مي رفتند

شب در نور بازي ستاره ها گم بود

صداي خلوت مرغي  از دور ميامد

مسافر خسته  -

به عبور سنگين سگي زُل زده بود

كسي مثل من

برگ را

ستاره را

سگ را

جاده را

 با دلش رصد ميكرد

 

 

بحران اقتصادي

بحران وركود اقتصادی امروز جهان غرب  برخواسته از عمل غیر اخلاقی و وحشیانه اقتصاد نئولیبرال ها و سياست هاي افسا رگسيخته پيش نهادي آنان  است که برای بدست آوردن حداکثر سود دولت ها را به مفهوم آدام اسميتي آن دور زدند و امور اقتصادی را در اختیار بانک ها و دلان بورس قرار دادند. به همین دليل آن  دولت ها امروز مي خواهند  با دخالت در امور بانکی و کمک مالی به نهاد های اقتصادی فربه شده  با گردش غير اخلاقي پول از شدت گرفتن بحران ركود در بازار سرمايه  جلوگیری  و در امور اقتصادی دخالت کنند.

مرگ پرستو

اواخر اسفند بود و هوا داشت گرم و گرمتر مي شد از باران هم خبري نبود. نااميدانه به آسماني نگاه مي كردم كه به جاي ابرناكي و باراني بودن، از تيرگي ناشي از غبار ، به قرمزي مي زدو خاك بود كه بر سر و صورتم مي ريخت و ظاهرا  اين خاك از صحراي عراق و عربستان بود كه سلانه سلانه تا  اينجا مي رسيد، به علت خشكسالي امسال و كم بارشي دوسال گذشته.... و من كه خيره به اين آسمان خاك آلوده نگاه مي كردم تك وتوك   پرستوهاي سياه  را مي ديدم  كه در حال بال بازيند با خود  مي گويم پرواز اين پرستو ها با اين حالت نشانه اين است كه باز هم باران نبارد زيرا معمولا پرستو ها بعد از باران است كه در آسمان پرواز مي كنند و اين نشانه خوبي نيست و به تعبير بومي ما سال فَگري در راه است اي كاش كه اين پرستو ها در اين موقع سال  در آسمان نمي بودند و مي گذرم  تا مدتي بعد كه  در حال حركت در جاده اميديه به ماهشهرم  مسير صاف و هموار است و باد بشدت مي وزد وخاك هم  مي ريزد از دور تعدادي پرستو را در حال پرواز روي جاده مي بينم خودرو جلويي به شدت با يكي شان برخورد مي كند پرستو به زمين مي خورد از مرگ پرنده مقدس و پاك اندوهگين مي شوم اما در دل دعا مي كنم با مرگ پرستو باران رحمتي اي كاش  ببارد... .نصف شبي صداي شديد رعد وبرق از خواب بيدارم مي كند برمي خيزم به حياط مي روم ابرهاي سياهي همه آسمان را پوشانده بوي باران خاك خورده مشامم را بويناك مي كند باران قطره قطره شروع به بارش مي كند ابتدا خاك آلوداست اما آرام آرام تميز مي شود زير مهتابي ايستاده ام و خيره باران را تماشا مي كنم دعا مي كنم كه اين باران ببارد و ببارد  و پرستويي هم نميرد...

 

ديزي خورون

قدم زدن از ميدان ازادي تا انقلاب كه عادت هميشگي من بود سخت گرسنه ام كرده بود  رسيدم به قهوه خانه سنتي انتهاي كوچه ارديبهشت كه به عبارتي پاتوق  هميشگي من بود. مثل هميشه بوي ديزي وترشي از ده متري حواسم  را مي ربايد سرم را خم مي كنم تا داخل شوم گويي وارد گود زورخانه شده ام مرد قهوه چي مثل هميشه تمام قد سلامي مي كند ومرا به دنج ترين جاي ممكن راهنمايي مي كند بعداز خوش وبشي روي قالي رنگ ورورفته كنج قهوه خانه مي نشينم در حالي كه از خستگي پاهايم را دراز كرده ام .مرد قهوه چي در حالي كه مثل دلاكهاي حمامي لنگي به دور كمر  اويزان كرده دست داخل تنور انبوه  ديزي ها مي كند و ظرف سنگي را بالا مي اورد خورشت را داخل كاسه مي ريزد دو نان و پياز و ظرفي ترشي بفرما اين هم سفارش شما اما مي خواهم امروز مخلفات داخل ظرف سنگي را سفارشي با گشت كوب برايت خوب بكوبم  تا همچي حال بيايي چيزي نمي گويم  فقط نگاه مي كنم ببينم چكار مي كند و او گويي دارد آسياب بادي را مي چرخاند با همه زورش به گوشت كوب فشار مي اورد زمان زيادي مي گذرد تا رو به من مي كند و مي گويد بيا ببين محشر شده دلم نمي ياد بدم بخوري مي گويم قابل ندارد با كفگير دست مي كند توي ظرف كه  محتويات را در آورد با حوصله وصبوراست اما از بد حادثه كفگير با كوفته روي زمين ولو مي شود او به من نگاه مي كند من به او.. راستي انگار كه چشم دنبالش بوده دست ميكند روي زمين كه بردارد ميگويم عجله نكن بزار من اين نون و ماست و آب خوشت  را بخورم تو بعدآ اينجا را تميز كن!

 

                                          ماهشهر پاييز سال 1387 علي بهار

نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  توسط علي بهار  | 


Blog Skin