بامداد دلكشي ست
بركه ها پراب
دشت ها زمّردين
بره هاي شوق من دراين ميان صبور مي چرند
تجديد يك خاطره
آن روزها يعني دهه 50 را مي گويم گردنه ها و جاده ها مثل امروز شلوغ نبود ساعت ها مي گذشت تا گردنه بدرانلو حد واسط جنگل گلستان و خراسان شمالي امروز در كمر كش خود خودرويي ببيند اگر هم مي ديد گردنه را مي گويم بيشتر ماشين هاي پليس راه بودند كه با قاعده اي خاص طي طريق مي كردند از اين سر گردنه به آن سرو من كه هميشه مسافر اين جاده خلوت ورويايي بودم و آنچنان مجذوب طبيعت اطراف گردنه كه گاهي خودم را هم فراموش مي كردم عبور گله هاي مارال هاي خال خالي و بعد عبور تك وتوك حيوانات خوش رنگ وحشي كه انگار باتو الفتي ديرنه داشتند.... آن روز هم بعد از استراحتي كوتاه از علي اباد كتول مستقيم به راهم ادامه دادم تا بعد از طي مسافتي طولاني به ابتداي گردنه بدرانلو رسيدم ميدانستم كه باز اين ماشين مثل هميشه اذيتم مي كند ابتدا كه پلاتين خال زده كاربراتور ماشين را در همان ابتداي شيب بالايي به رقص و پايكوبي در آورده بود و بعد هم كه شروع مي كند به سرفه هاي عجيب و غريب كه بيا و ببين آنگاه با اين اوصاف اگر حرارت آمپر به سقف آسمان رسيده باشد تعجب نمي كني خلاصه بدجوري داغ كرده ايم هردوي ما يعني هم من و هم ماشين اما باز جاي شكرش باقي ست كه چيزي تا آخر گردنه نمانده خدا خدا مي كنم اين چند ده متر را هم به سلامتي طي كنم اما نه مثل اينكه حقيقتا ماشين جان ندارد! نرسيده به كمر كش آخر ناچارا مي ايستم ترمز دستي هم كه مثل هميشه بگيرو نگير دارد با همه توان بالا ميآورم يعني ترمز را و درست كناره جاده يه چرخ رو ي آسفالت يه چرخ روي شني كنار جاده ترمز مي كنم . پياده مي شوم دهن دره اي كرده دستي به صورت مي كشم باد ملايمي صورتم را نوازش مي دهد گردنه بدرانلودر مسير خراسان دراين فصل سال جلوه خاصي دارد با رسيدن خوشه هاي انگور كه تا چشم كار مي كند آن پايين دره تا بالاي دامنه كوه ها سبز وروشن زير تابش آفتاب غروب با جلوه گري خاصي مي درخشند وجاده بد جوري خلوت است و طبيعت هم ارامشي رويايي دارد از پايين ماشيني را مي بينم كه دارد بالا مي آيد دقت كه مي كنم مي بينيم مال پليس راه است تا به من برسد با اين سرعت و شيب گردنه زمان زياد ي بايد بگذرد بايد منتظر بمانم تا برسد آفتاب از ستيغ كوه در حال فرود است و آوازپرندگان در اين غروب جادويي كوهستان مرا سرمست كرده به سمت ماشين مي روم تا كاپوت را بالابزنم شايد ماشين زودتر خنك شود ماشين پليس مي رسد جلوتر از من ده متري مي رود و مي ايستاد دو نفرند كه از خودرو پياده شده به سمت من مي آيند زودتر سلام مي كنم در اين مواقع وظيفه ارباب رجوع است كه ادب سلام را به جاي اورد هردو جواب مي دهند و باهم مي پرسند اين وقت روز اينجايي بد نباشه مي گويم ماشين داغ كرده و پلاتين هم خال زده و ناچارا منتظر كمك ايستاده ام در حال گفتگوييم كه متوجه مي شوم ماشين پليس در حال حركت است فرياد مي زنم كنار بكشيد هرسه خودرا به وسط جاده پرت مي كنيم و تا به جنبيم دو ماشين سپر به سپر به هم مي خورند و به راهشان به سمت سرازيري ادامه مي دهند از دست ماهم كاري ساخته نيست به پايين نگاه مي كنم دره خيلي عميق است و خودروها در حال سقوط به دره از اين سنگ به ان سنگ مي خورند و راه ته دره را در پيش گرفته اند در اين ميانه ما سه نفر در زمهرير باد غروب شهريور گرده بدران لو به اين سقوط آزاد دوخودرو خيره شده ايم انچنان پايين رفته اند كه در تاريكي ته دره ديگر پيدا يشان نيست نگاه به دوستان پليس مي كنم عليرغم اين مصيبت با لبخندي برلب مي گويم هشدارهاي پليس را جدي بگيريم آنان هم مثل من لبخند مي زنند! سال 55 گردنه بدرانلو
نامه اي به يك دوست
..../ ايستادم و ناباورانه ترا تماشا كردم وتو غرق حرس زمين بودي فكر نمي كردم با اين شمايل دهقاني ببينمت و آفتاب هم تا بخواهي رنگ از رخت برده بود اما ايستاده و مقاوم پا برزمين سر بالا به آسمان پراز ابر نگاه مي كردي صدايت كردم چندين بار تو برگشتي پرسيدي شما ومن تا بگويم كيستم تو به سرعت بسمت من آمدي تنگ در آغوش هم فرورفتيم باور كردني نبود براي هر دوي مان ديدن تو آن هم بعد از سالها؟ نوستالوژي ياديار ذهنم را تسخير كرده بود براي همين هم سيراز گفتگو با تو نمي شوم. حرف و حديث هم كه بسيار است از هر جا كه شروع كنيم ختم كلامي را نمي يابيم و مي بيني چه راحت قلم مرا ياري مي كند تا از بحث زندگي و فلسفه حيات تا عاقبت انسان! وما بدنبال چه چيزي در اين فرصت اندك بي توجه به گاه شماري عمر مي رفتيم و اگر كه مي ايستاديم !تاب تحملش را نداشتيم .زيرا هدف مشخص بود و براي ما همه آن گذشته بسيار دور هم آشنا بود . گويي زنجيره حيات را از آغاز مي شناختيم .در اين وادي سر گشتگي براي رفتن يا نرفتن اگر هم دليلي بود يا نبود مثل دگرديسي فصل ها با گياه و درخت قانع مي شديم .....
آشتي و خضوع در برابر مرواريد نگاهها مستمان مي كرد و دست اجابت را با سخاوت دراز مي كرديم . و حالا هم با قاطعيت مي گويم آنچنان زندگي مي كنيم كه كرديم. صاف و صميمي و گذشته خود را با همه داشته ها و نداشته هايش آسان و راحت حمل كرديم . ميداني دوست من مفاهيم با همه زير و بمش عينيت و ذهنيت ما را در بر مي گيرد ما با تشنگي مفرط پا به اين حيات مي گذاريم و در نهايت با هر توشه اي كه داريم تشنه تر از اين جهان ميرويم اما دانستن اينكه ما در كجاي اين عالم قرار داريم كافي ست تا از مظاهر مادي وميراث معنوي آن لذت شايان ببريم و ديگران را نيز در اين سرمستي و شور آب حياتمان شريك سازيم اين خواسته نا چيزي است كه از درون ما غليان مي يابد و چون انساني است باعث مي شود كه تو با فراغ بال ادامه دهي و من نيز هم چنين ! و فكر مي كنم تا همين اندازه كافي باشد سفري بي نهايت رويايي بود براي من كه بعد از سالها ترا در كسوت جديد همچنان موفق و پويا مي ديدم آنچنان كه آرزو داشتم....
وقتي مفاهيم و راهبردها براي ما روشن باشند در هر جايگاهي باشيم فرق نمي كند ما آنچه را كه از زندگي مي خواهيم بدست مي آوريم و بقيه را به دست سرنوشت مي سپاريم كه خود راقم منصف سطوركوتاه و بي بازگشت عمر ماست . ...
جلوي گذشت زمان و گذر عمر را نمي شود گرفت حالا در جايگاهي ايستاده ايم كه فهيم تر به داشته ها و نداشته هاي خود نگاه مي كنيم و گذشته اي داريم كه لبريزاز تجربه است نمي گويم تلخ يا شيرين اما دوست داشتني چرا كه چيزي براي از دست دادن نداشته ايم و هر چه را هم كه بدست آورده ايم بقول صوفي برگ سبزي است تحفه درويش كه همين ما را بس نه هملت وار زندگي را يك تراژدي ديديم و نه چون نيچه به دنبال ابزار خود كشي گشتيم در پي آن بوديم كه بزرگوار زندگي كنيم و بر اساس عقل و عرف وفضيلت رحماني .!و لذا دنيا براي ما كوچك شد و پستي و بلنديش ما را از خود بدر نكرد..
من اينسان نگاه كردن به زندگي را دوست دارم و ايمان دارم كه اخلاق جهاني نيز به همين سمت سير مي ك
ند چرا كه از حرص و آز به اصطلاح اهل فقه از امّارگي و شهوت حيواني در آن كمتر اثري است .....
نیشابور سال ۸۰
ماهشهر سال ۸۷ علی بهار

