تبليغاتX
کوچه جنوبی

 

سفر جان

در اسفارپيچيده هستي

ستاره اي  گم مي شود

كهكشاني پاي  به هستي  مي گذارد

منظومه اي  بي آتش زنه اي مي گدازد

شاعري اما

در بند منظومه اي ست كه بسرايد

((فلك چوجلوه كنان بگيرد سمندترا

           كمينه پايگهش اوج كهكشان گيرد))حافظ

وكاش جهان كوچك ما

چون تخيل ما بود

كه رنج دانايي را

بي ابهام و بي حاشيه طي مي كرد

و امكان پرگشودن ما

اگرچون رنگين كماني در   آسمان بود!

كه با  هارموني باران صحبگاهي  جاودانه مي شد

سفرمي كرديم

بي واهمه  افلاك

براي ديدن اين همه هستي

با قلبي پاك و روشن

ودستهاي ملتمس ما

چون بال قاصدكها بود

كه براي  استغاثه اي طولاني    در هم فرو مي رفتند

اي كاش كه ! جادوي پر محبت دلداگي را مي شناختيم.....

پاييز 87 ماهشهر علي بهار

 

نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387  توسط علي بهار  | 


Blog Skin