تبليغاتX
کوچه جنوبی

    و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور

   در احساس ِ خشمگينم ميکشد  شيپور     <احمد شاملو>

 

شهر بي مناره  شهر خانه هاي يك طبقه شهر محصور در حوصله گرم بيابان و باد و آفتاب شهر ترانه هاي تنهايي مهتاب.....وقتي كه شب در غبار تيره  خاكهاي سياه فرو ميرود و به آني حس اينكه همه از خاكيم و به خاك برميگرديم واقعيت روز و شب تو ميگردد

 .... تپه اي كه شهرقديم  بر روي آن بنا شده بود ازشمال به خاندان بهبهانيهاي معشور كه آب انبارها را دركنار داشتند ختم مي شد و در جنب آب انبارها حمامي بود كه خزينه اي داشت و صاحبش قاسمي نامي اصفهاني بود قبرستان شهر هم همانجا بود بين حمام و بازاريعني كه بين مرگ و زندگي فاصله اي نبود  و در پايين ترين مكان همان تپه در حاشيه  سده روبروي سيد صالح  در يك سمت كه اصطلاحا به حيرون يا همان جنوب ختم مي شد   طايفه دلاكها وبه سمت شرق كه مي رفتي  ودر  همان حاشيه به طايفه سيا ه هاي شهر مي رسيدي و با سلامي و دعايي رد مي شدي    آنسوتر هم فاضلآب شهري به پايين تُل گورو مي ريخت  و آن وسط هم دوطايفه قنوات و بندر كه گاهي از فرط بيكاري به  سرو كول هم مي پريدند وشايد نزاعي وبعد  من بميرم و تو بميري كه معمولا هم ختم به خير مي گرديد وآخرسر  هم    يك پاسگاه با يك ژاندرام و اندي در وسط ! و كنارش بازاچه اي با بازارياني كه از سر ناچاري حالا كه ماهيگير و كشاورز و گله دار نشدند آمده اند توي بازار و مايحتاج مردم كم توقع وبي ازار  شهر را مي فروشند.و اين خلاصه معشور ما در پنجا ه سال پيش بود بنا به اقوال بزرگان شهر كه از زبان آنان شنيدم ونوشتم و اينك كه در سنه هزار و سيصد و پنجاه و پنج شمسي  اين يادداشت ها را بر خامه دل مي نگارم همه آن عزيزان سر در نقاب خاك  فرو برده اند خدايشان رحمت كند و بقول بيهقي آن گويم که تا خوانندگان با من اندر اين موافقت کنند و طعني نزنند. و بر اثرآنان  ما نيز  ‌‌ببايد رفت

ازكوچه هاي تنگ و باريك كه مي گذري بوي نم و رطوبت هواي شرجي وكوس و  زُخم تند ماهي قوه بويايي تورا نوازش مي دهد خلوتكده اي گرم در بياباني دور و دراز پيرمردها ي ساده و صميمي را مي بيني كه كنار حسينه ها و دم پيشخوان مساجد  نشسته اند كه بار خاطرات و خطرات گذشته خويشند و از دريا و بيابان و باد و خاك و چاه و سّده و تُل گورو و خورخشكي كه از حاشيه شهر مي گذرد داستانها دارندوبراي آنان گويي امروز  زمان مرده است .حس توقف و سكون و آينده اي كه مثل اين بيابان دورو دراز ناشناس است .تابستان و رطوبت و زمستان و ديوارهاي كاهگلي وآن سوتر سدّه اي  و ديواره اي كم ارتفاع  و چاه هاي آبي كه گله داران را به سفره دلشان مهمان مي كندزيرا كه مسئله اب در اين سرزمين خشك همه چيز است و در نتيجه تقدسي تام ...هنوز هم آثار آب انبارهاي قديمي  تورا به بستر لذت يك قطره اب براي رفع تشنگي مي برد و خنكاي اب آبآنبارها در آن گرماي طاقت فرسا بر چهره هاي خسته جلايي مي دهد بهشت گونه كه بايد معشوري  باشي و قدر آن  بداني و تو قدر آب چه داني كه در ميان فراتي! به تعبير سعدي ...و جنوبيهاي گذشته دور  ازميناب تا معشورتعريف مي كنند كه چه جنگها و نزاعها و بزن و بكوبها ي خانه برباد ده  براي قطره چكاني آب اين  آب انبارهاي جنوبي شاهد نبوده اند .آب آنبارهاي معشور ما در شمالترين نقطه سرپاييني  شهر بوده اندو از سيلابهاي زمستاني اگر حادث مي شد پر مي شدند و نويد تابستان خوشي را مي دادند و گر نه درآن  پايين ويا وسط سّده چاه و چاه وچاه بود هم براي گوسفندان و هم مردم كه خدا مي كرد باران ببارد تا شوري اين چاهها از حد نگذرد مردمي كه در زمستان فكرتابستانشان بودن و در تابستان جنوبتر چاه ها نزديك قبرستان حيروني !شهر زميني كه هم كشتگاه گندم و جو بود وهم قبله دعا كه براي باران در زمستان دعا مي خواندند –بيا بريم قبله دعا....بزن بارون تواي خدا ..... زيرا اينجا نيامدن باران علاوه بر خشك سالي كه نويد بخش ! بادهاي گرم و خاكسار تيرو مرداد را است ...طوفانهايي كه با عبور از بالاي هر بوته خشك خاراشتري تلي و تپه اي را بيادگار مي گذارد .نه كوهي و نه دره اي و نه دريا كه با شهر خيلي فاصله داشت  .تنهايي و بي كسي شهر خوف انگيز بود براي ماهيگيرپياده اي كه راه دور تا خور غزاله را كه ابتداي دريا بود زير سيلي و سلام باد و خاك كه بر صورتش مي زد مي پيمود.حسرت برگي و بوته اي و گلي در دلمان مانده بود . هميشه اطراف خانه اي كه درختي از پشت ديوارش سرك مي كشد بچه هايي را مي ديدي  كه انگشت به دهان با آه و افسوس به برگها و شاخه ها نگاه مي كنند و جرئت مي خواهد كه از ديوار بالا بروي تا بتواني در خت و اگر شد پرنده اي را بر شاخه هاي آن نگاه كني گويي درخت هم با اين سرزمين قهرش آمده است وشايد كه نه قطعآ اين دستان همه شهرهاي جنوبي ست . ابن بطوطه راست مي گويد كه ((از عبدّان رهسپار شديم پس از چهار روز با كشتي از راه دريا به معشور رسيديم و آن شهر كوچك در كنار خليج فارس جادارد كه در زاويه پيچ به داخل آن نواحي خوري است رفته در ميان صحرايي ))و امروز آزان خور اثري نيست مگر گندابي كه به خوركون معروف است و قرار است روزي آباد شود اگر خدا بخواهد..و ليكن امروز زباله گاه ومحل بيماري است.از پيران شهر پرسيدم كه اين خوررا چه شد گفتند كه گِل با آب دريا آمد و آمد تا زورش به آب مد دريا رسيد و در نتيجه خاك بالا آمد و آب بالانيامد و امروز همين است كه مي بينيم و در آخر آن خور((شهر كوچك معشور جاي گرفته كه در ان سرزمين نه گياهي و نه درختي روييده بود)) ...معشور بازار ي بزرگ داشت و بعد تمام ...ابن بطوطه نتوانست بماند زيرا هم گرم بود و هم شوره زار  و هم تفتان و لذا رفت به سمت رامهرمز خدايش رحمت كند البته ظاهرا گذر ناصر خسرو قبادياني و احمد شاملوي اخير هم از اين شهر افتاده  وهمو مي گويد :

 و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور

         در احساس ِ خشمگينم ميکشد شيپور

اين شعر را احمد شاملو در بحبوحه جنگ جهاني دوم  سروده كه كشور ما براي متفقين پل پيروزي بود و براي ما حسرتكده اي جانفرسا كه زير چكمه هاي بيگانه به سختي نفس مي كشيد و خشك سال و قحطي و فقر بيداد مي كرد و نان جوين هم بر سفره مردم يافت نمي شد واز طرفي كاروان آذوقه و  سلاح از همين نزديكي  قطار قطار به  روسيه گسيل مي شدبراي جنگ با آلمان هيتلري! ببينيد كه دنياي ما آنقدر ها هم بزرگ نيست والله معشورما كجا و آلمان هيتلري  كجا؟ كه همه اين شيطنت ها زير سر انگليسيها بود.باري  اين خاطرات و خطرات  تلخ برذهن و ضمير مردم قديم معشور پيوسته حك شده باقي مانده است ....كه اين قصه سر دراز دارد .بگذريم

....اگر دقت كنيم بين هجرت فرهنگي و تمدني كه  پيچيده در جغرافيايي خاصي است مثل همين جغرافياي سوزان و شكننده ما  شايد تارمويي و يا بهتر بگويم لايه نازكي فاصله نيست جهان كوچك ما با تاريخ و تمدنش و مدنيتش مي گرددو مي گذرد تمدني مي ميرد و تمدني زاده مي شود و تاريخ از بستر همان جغرافياي سخت و خشن زايش مي كندو قرنهاو هزاره ها كه از راستاي طولي تمدنها در عرصه عرض هاي جمع و جور شده قرار مي گيرد ماهي و سالي كه هيچ نيست جهاني در پس و پيش غبار ارض ها وجغرافيا ي گذشتگان زاده مي شود  با واسطه هجومي و فتحي و شكستي و يا آوار سيلي و زلزله اي و تند بادي به همين ساده گي و اگر چند صباحي فرصت داريم به گفته حافظ:

    ...چند روزي كه دراين مرحله مهلت داري

خوش بياساي زماني كه زمان اين همه نيست

                  برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی

فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست

 وماچه خوشبختيم كه شهد زندگي را در اين جغرافياي تنيده با جان و دل مردماني عاشق و دل زنده طي مي كنيم كه لذت زندگي به سختي آنست ...

واين همان داستان صيروت و تطوري است كه در سير جهان مفهومي به كمك  انسان امكان حضور ميابدتمدني به شمايل شهري يا روستايي يا ايلي و عشايري از وجود آن جان مي گيردو به طبع معشور ما نيز با اراده سخت و جانكاه بشريت تلاشگر و آزاده به هستي قدم مي گذارد ....اين كوچه هاي تنگ و باريك اين تنگاره هاي دلبستگي با  امنيتي  كه در گذشته ها داشته ايم شرح حال جغرافياي ما بوده است و نياز مفرط ما به زمين وآب چنانكه حالا هم چنين است.... اميد كه در آينده دلبستگي ها بزرگتر و قشنگتر باشندو آدمي در پي تعلقات بهتر !

.....براي گريز از آفتاب تموز پنجره ها را در پناه سايه بان هايي كه آفتاب را به ان راهي نباشد كوچك و دايره وار مي ساختندمعروف  به نيم دري درست در پايين ترين آستانه اطاق مماس با سطح زمين براي عبور باد ي كه اگر مي وزيدو اينجا اين چنين زندگي جريان داشت.......

از پيرانه پير قديم معشور- بو بارون پير و شكسته و دوست داشتني با لبخند هميشگي خود لنگان لنگان با خر پيرش نزديك مي شود به سمتش ميروم- مي پرسم راستي چرا اين كوچه ها اينقدر تنگ و باريكند با خنده مي گويد بابا جان زماني كه ما مي خواستيم در اين محله يعني گوشه اي از سر اين تُل خانه بسازيم فكرمان به اين قد ميداد كه از اين تنگاره خري بگذرد با دو شليف كاهي كه بر مازه (كمر) خر بسته شده و لذا كوچه هاي ما براي عبور خر و دو شليف كاه بس بود و كوچه ها را به همين دليل تنگاره مي گفتيم زيرا آنچنان تنگ بود كه وقتي درب منزل باز مي شد چهره به چهره همسايه مي شديم كه به دنيايي مي ارزيد و ببين كه اين پير زنده دل چقدر مو شكافانه شرح كلمه تنگاره مي كرد  بايد معشوري باشي كه تنگاره و بيابان و آفتاب را نه حس كني كه لمس كني ...بشناسي

سروده معشور

من از شهر دريايي خود مي نويسم

من از شهرصبوري

كه لختي از آغوش مادر سرد  تاريخ  مي گريزد

براي تماشاي  كوچ دنيا !

من از شهر دلم!

كه مهمان باد و خاك و آفتاب و آب است

و غمگين و تنها ست

چون تك درختي  كه  تشنه ست

اما استوار!

اما  زنده ست !

شهر من

مثل آفتاب طلوع مي كند هر روز

مثل مهتاب مي دود در ميان شهاب و ستاره

-هرشب

زندگي بخش و شيدا ست !

معشور من!

معشوقه  با گذشت جهان است

كه لبخند مي زند به دنيا !

به شرّ ش ! به  شورش!

به تعبير حافظ

ماهشهر علي بهار- سال 1387

 

 

نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  توسط علي بهار  | 


از ثروت ملل تا منچستر سيتي و استقلال و پرسپوليس

اين گُر نوشته هم براي ثبت در تاريخ است تا بدانيم  ثروت ملل از آثار جاويدان علم اقتصاد سياسي اثر آدام اسميت انگليسي است . آدام اسميت در سال 1723 ميلادي از پدري به همين نام چشم به عرصه عالم  گشود كه يك جور زرنگي است درعالم رونوشت برابر اصل  . يعني خودش پدر خودش بود چرا كه از ويژگي  انگليسي بودن همين است كه پدر خودش مي باشد خود خواه است خودش را دوست دارد و لذا جايي نمي نشيند كه زير پايش آب برود براي همين هم در خسّت و خشكي رو دست ندارد؛ اونمي گذارد كه زمين زير پايش  خيس هم بشود ....وما كه فقط  عمري است عيب انگليسي  ها را مي گوييم پس بايد هنرشان  را نيز بگوييم زيرا  كه اين هم از جنبه هاي مثبت فرهنگ ماست كه گفته اند   عيب مي جمله بگفتي هنرش نيز بگوي .. كه حالا حكايت كشور بريتانياي كبير است كشوري كه هزار سال است كه دانشگاه اكسفورد دارد و كمبريج و در شعر و نمايش شكسپير دارد و تي اس اليوت و در علم اقتصاد آدام اسميت؛ كه ثروت ملل را نوشت و سياستمدارانش درعمل اجراء كردند .انگلستان همان كشوري است كه روزي با گسيل دار و درفش به اقصا نقاط عالم به استثمار و استعمارگري  پرداخت وسرزمين ها را به تصرف و تملك خويش در اوردو كشتيهاي بادباني و بخارش درياها را زير سيطره خود گرفتند و كاري كرد كه پرچم بريتانياي كبير در زير آفتابي بتابد كه هيچوقت غروب  نمي كند و از همين راه و روش يعني تصرف كشورها و سرزمين ها به توليد ثروت دست زد و ثروت ملل را به كشور خود گسيل داشت و آباداني و ابادي را براي مردمانش به ارمغان آوردو گذشت و گذشت و گذشت تا استعمار انگليس اينبار هم باز سوراخ دعاي توليد و ابتياع ثروت را يافت از چه راهي ؟ ساده است از راه فروش باشگاههاي ورزشي (بويژه  فوتبال ) ؛ چگونه ؟ باشگاه چلسي را به يك تاجر روس مي فروشند كه همه سرمايه اش 12 ميليارد دلاراست آن باشگاه از اين رو به آن رو مي شود بعد باشگاه منچستر يونايتد را به يك امريكايي مي فروشند كه همه ثروت اونيز 48 ميليارد دلاراست اعتراضاتي هم مي شود ولي آب از اب تكان نمي خورد زيرا هيچ چيز عوض نشده و همه چيز سر جاي خود است و حالا اين يكي جالب است كه يك عرب اماراتي كه سرمايه اوليه اش چيزي حدود 480ميليارد دلار است باشگاه ورشكسته و مرده منچستر سيتي را مي خرد و بدنبال آن سيل دلارها را براي خريد ستاره ها از تيم هاي متمول قبلي كه حالا ديگر در مقابل منچستر سيتي متمول نيستند سرازير مي كندو راستي  نگاه كنيد كه به تعبير فردوسي پور اين انگليسيها  چٍـــــــــــــه! مي كنند. يعني حالا استعمار انگلستان نه با تصرف سرزميني و استثمار مردمي در بند  كه با فروش باشگاه هاي فوتبالش   به ثروتمندان ملل فرقي هم نمي كند كي؟ و كجايي؟ باشد ثروت ملل را به سرزمين بريتانياي كبير سرازير مي كند به همين راحتي و در اين ميانه ما چه مي كنيم دو باشگاه فوتبال بسيار محبوب داريم كه هميشه خدا هشت شان در گرو نه شان  است و كاسه چه كنم چه كنم بدست براي حيات يك فصل ورزشي ----------- با همه روز مرّه گي بدنبال راز بقاء مي گردند و ما كه حاضر نيستيم اين دو باشگاه را حتي به سر مايه داران وطني هم بفروشيم .راستي مشكل كجاست دوباشگاهي كه هركدام قدمت نيم قرن فعاليت ورزشي دارندبا سير تاريخي متفاوت كه پرسپوليس از نيرو و راستي در دهه بيست شروع مي كند تا به مكتب شاهين و دكتر اكرامي مي رسد و بعد توقف فعاليت ان باشگاه و تغيير وضعيت به باشگاه كنوني  يعني پرسپوليس يا پيروزي فعلي  و ازطرفي استقلال كه به نام دوچرخه سواران در همان سالها آغاز مي شود تا به تاج رسيده و بعد از انقلاب اسلامي هم مي شود همين استقلالي  كه مي بينيم و نهايتا اين دو باشگاه با همه يال و كوپال به تعريف علم باشگاه داري امروز شرايط تيمهاي محله اي را دارند با مشكلات ريز و درشت وبي شمار ي كه تيم هاي محله من و شما ندارند ....تازه همه اينها به كناربرگرديم سر اصل مطلب يعني ازهمان صدقه سر ثروت ملل است كه  توپچي هاي لندني  يعني آرسنال اخير هم ورزشگاهي 400 ميليون پوندي دارد در قلب لندن به نام نامي امارات متحده عربي كه خيلي هم به طرفين خوش مي گذرد! پس نتيجه اخلاقي اينكه ثروت ملل را ببين! كه چه راحت وچه  آسان انگليسي مي شود ......

                                             ماهشهر سال ۱۳۸۷ علي بهار

نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387  توسط علي بهار  | 


Blog Skin