تبليغاتX
کوچه جنوبی

يادي از خسرو شكيبايي

راستي كه عمري را به زحمت و رياضت طي مي كني تا به وقت مناسب به عيش و آسايشي رسي و از آن همه كوله باركه كاشته اي ودروكرده اي  !به شوق و  به شايستگي بهره  بري و دسترنج   و محنت عمر رفته را در آيينه زمان -كه رخسار چين برداشته و موي سپيد گواه آن است - بيبيني اما افسوس و صد افسوس كه  چون به سرازيري عمر رسيدي يا ناتوان و عليل و زمين گيري مي شوي و يا اگر خوش شانس تر باشي مرگ به سراغت ميآيد همين مرگي كه به تعبير سهراب سپهري

در همين نزديكي  ست

لاي اين شب بوهاست.......

و قشنگ است .......

اگر چون سفر ذهن  به پايان نرسد

راستي كه چه شوخي  بي مزه اي ست اين !

-قصه زندگي ما  آدمهاي آسيب پذير و شكننده همين است كه چون  عودي دود مي شويم و حالا حكايت خسرو شكيبايي است كه در چرخه اين زمانه رشد كرد و به بازي گرفته شد و در دل اين مردم صبور نشست و براي بسيار روزها خاطراتي  به زيبايي هنرش و زندگيش  براي مردم ساخت و عاقبت هم برروي دست و شانه همين مردم مشايعت شد و از ميانشان رفت  اي كاش كه عاقبت هركسي باشد اين چنين مرگي !

يادم ميايد سالها ي سال پيش در اصفهان بودم درعمارت چهلستون  يكي از هنرپيشگان پيش از انقلاب را در آن جا  ديدم. آن روزها من و ما  دانشجو بوديم و داغ ودرفش مبارزه داشتيم دوستي هم همراهم بود بعد از ديدن آن هنر پيشه  گفت بيا برويم در كنارش عكسي بگيريم  به يادگار به  او نهيب زدم كه اي بابا اينها كه داخل آدم نيستند نگاه  كردنشان  هم قباحت دارد آن هم با اين سر و وضع و بگذريم من كنار كشيدم و دوستم رفت و عكسي هم با آن هنرپيشه  كه به تعبير امروزيها آخر ولنگاري بود انداخت و گذشت تا سالياني بعد  در همين نزديكي يعني دهه 80 همراه با خانواده در مرودشت شيراز و تخت جمشيد و عيد نوروز و هواي خوش بهارچشمم به جمال خسرو شكيبايي  منور مي شود دوربين را به پسرم مي دهم و به سمت او ميروم با سلامي  كه به گرمي پاسخ مي دهد و وقاري كه لذت بخش است از او خواهش مي كنم براي گرفتن عكسي در كنارمان بايستاد مي گويد خواهش مي كنم اين چه حرفي ست  و در ادامه برايش ماجراي عمارت چهلستون و ديدار با آن هنرپيشه قديمي را بازگو مي كنم  و تفاوت را مي گويم كه از زمين تا به آسمان است و منزلتي را مي يابم دراين هنرپيشه سينماي امروزكه براي مردم جامعه ما به تعبير جامعه شناسان شده است يكي از گروه هاي مرجع  ....برداشتم را درست مي بينم وقتي كه  تابوت اين عزيز بر دستان همين مردم كوچه وبازار مشايعت مي شود و باور كنيم كه اين بزگواري و ارج چيز كمي نيست و آسان هم بدست نيامده ........ 

و بگذريم كه غم رفتن  دوست  تا زنده اي  پاياني ندارد ..............

 

جهان همه هستي ست!

جايي براي روياهاي من

جايي امن

به دل آرايي يك گل

آواز يك پرنده

لبخند يك كودك

و زمين  هم پنهان در برگهاي  خزاني یش

يا كوچه هاي خواب زده زمستاني یش

و چون بهار آيد

صلح آسماني ابرها

تنيده با الهام متعالي عشق به هستي

در گوهر زاينده باران آغاز مي شوند

*****

مدهوش فرزانگي  جهان  مي شويم

پاياني هم متصور نيست

همچنان كه آغازي

زنهار اگر فراستي نباشد!

 علي بهار ماهشهر سال 87

 

نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387  توسط علي بهار  | 


Blog Skin