هنگامی که به بیکرانگی آسمان پرستاره نظر میدوزم، تخمينی از بیکرانگی نادانی خود به دست میآورم. اگر چه عظمت کيهان ژرفترين دليل نادانی ما نيست؛ اما يکی از دلايل آن است كارل پوپر
بدنبال رفع تشنگي برّه هاي خاموشم
بدنبال آسايش سيراب بيابانم
به دنبال آب مي گردم
آب!
وذهن رودخانه
چون مفهومي گنگ
خشک و خسته!
در افق غبارينه-
تيرماه معشور گم مي شود
*****
به معشوقه سرگشته اي مي مانم
در ليالي اعراب صحراگرد!
چشم به آسمان ابري دارم
واميد به ديدارتو –
تا بهاري كه بيايد
*****
دلم از موهبت پرنده سرشاراست
و آزادي انبوه پرواز سارها
شكوفه سپيدارها
به بلورهاي باران مي مانم
تااعماق زمين هم زنده ام
آنگاه كه قناتي حفر شود
تابستان 87 ماهشهر علي بهار
آتش
شعله هاي آتش ِ اندوه انسان است
كوره خورشيد
كه مي سوزد
چنين تا آسمانم
كو مفري تا گريزم
ازكمانت
ناتوانم ناتوانم
قلب من-
اي خانه آرامش من
التماست مي كنم
از خود نرانم
اشك من
اي باغبان چهره من
آشتي كن
با سكوتم با فغانم
چشم من اي خانه دلداد گيها
شاهد عاشق كشيها
دوست باش
با برگهاي ارغواني
در خزانم
پيش از اين كو ناي فريادي
كه لرزد يا برآيد
قفل زنجيريست
كه رشته ست
بر دودستم بر دوپايم
بردهانم!
مي روم چون كوليان
شوخ و سرمست
آه اي ويراني اي غم
تير شو براستخوانم
مي گريزم مي گريزم
با همه شوريده حالي
سر به صحراي جنون داردنشانم
صوت جبريلم كه رمز عشق
در ناي ني اش نيست

