تبليغاتX
کوچه جنوبی

آب بالا بود

ودريا هي بزرگ مي شد

پولك براّق ماهي بين تورم مي درخشيد

زندگي چون ذوق من بود

رنگ مي زد آسمان را

زرد و آبي

 

نامه نگاري مرسوم اداري براي  سفري  به خارج از كشور و دريافت هزينه  دلاري سفر از حسابداري  و بالاخره تهيه بليط جهت حضور ابتدايي در تهران  هر كدام ماجراي خودرا دارد .اما حالاكه در فرودگاه ماهشهر نشسته ام و بازي فوتبال بين استقلال و شيرين فراز را تماشا مي كنم يعني كه تا حالا همه چيز به خير و خوشي گذشته است . بازي هم كه تا به  اينجا با دو گل  به سود استقلال جريان دارد. در حالي كه خيره به صفحه نمايشم آقايي با چهره اي مشوش و سراسيمه به سمت من مي آيد بدون مقدمه مي پرسد شما هم استقلالي هستيد مي گويم ديگر ازما گذشته كه اينوري يا اونوري باشيم  آن هم از نوع دو آتيشه اش ! اما ترجيحا چرا هستم ... و ايشان ضمن معرفي خود كه بنده دكتر سازه هستم از انگلستان، و تازه به وطن برگشته ام  تا در حد مقدوراتم اگر بتوانم  خدمتي كرده باشم. و اصرار دارد كه بايد هميشه طرفدار  بود وچه بهتر كه استقلالي و دو آتيشه تا زندگي معنا شود و بعد براي اثبات گفته اش فوتبال در انگليس را مثال مي زند و اينكه در آنجا از بچه 5 ساله تا پير 90 ساله موْنث يا مذكّر فرقي نمي كند تعصب باشگاهي دارندو بعضآعصا بدست به ورزشگاهها ميروند براي تماشاي مسابقات ليگ فوتبال وتيم هاي مورد علاقه شان – آن چنانكه  در زمان تعطيلي مسابقات  مردم را افسرده و دل مرده مي بيني . من هم تاْييد مي كنم كه بله زياد شنيده ام و بعد بحث ما-حالا كه استقلال گل سوم رازده و ديگر از پيروزي در اين بازي خيالمان راحت  است- به سمت وسوي  تو سعه اقتصادي و اجتماعي كشور كشيده مي شود .من بحث توسعه درون زا در را مطرح مي كنم كه خوشش مي آيد و تاُييد مي كند و باز تاكيد مي كنم كه كشور ما مسير سخت استقلال خواهي را با هزينه هاي گزاف پرداخت كرده است و لذا قدر آن را مي داند.هم صحبت فرودگاهي من ته لهجه انگليسي و دزفولي دارد مي پرسم ببخشيد دزفولي نيستيد؟ مي گويد تا حالا كسي اين چنين قاطع از طريق زبان به محل تولدم اشاره نكرده بود شما چگونه متوجه شدید مي گويم حروف را اصطلاحا گلويي ادا مي كني به تعبير زبانشناسان صامت و مصوتت !غلظت دارد هاج و واج نگاه مي كند كه من چه مي گويم؟ ولي همين كه دزفوليتّش! اشكار مي شود ايشان نيز با قاطعيت بيشتري لهجه مادري به خود مي گيرد ومن كه از گويش به لهجه بومي و فينگليسي او لذت وافري مي برم بويژه كه رنگ و لعاب بومي هم داردكه به عبارتي  مي شود اندكي مضحك وخنده دار .بازي فوتبال هم تمام شده برمي خيزد كه برود كارت شناسايي از خود و شركتش به من ميدهد و خداحافظي مي كند به اميد ديداري در آينده ..........

حالا هواپيما هم آماده پروازاست بر خلاف قاعده 10 دقيقه زودتر حركت و صعود از بام و قاعدتاٌ ده 10 دقيقه زودتر هم بر زمين فرودگاه مهر آباد مي نشيند. پرواز و سفر هميشه بار خاطره است و شيرين.

 و آدمي كه ميهمان و مسافري سرگشته و تنها در اين حيات كوچك و حقير بيش نيست .

بعد از سالها نشستن در فرودگاه مهر آباد و پا گذاشتن بر پلكان خروجي هواپيما و استشمام بوي هواي ويژه تهران در اين فصل سال  كه همه خاطرات نوجواني و جواني را در ذهنم تداعي مي كند و لذا اين بوي شبانه لذتي در جانم مي ريزد كه گويي رجعتي دوباره به قشنگترين آنات در همه وجودم زنده مي شود تا چشم مي زنم خودرا در ميدان ونك وهتل هما مي بينم و بعد به دنياي كوچكي كه هر روز كوچكتر مي شود فكر مي كنم و عمر كوتاه ما كه درآن  بيست سالگي، چهل سالگي قشنگي را ترسيم مي كردم و حالا كه در آستانه پنجاه سالگي هستم افق مبهم آينده به من مي گويد كه :

اي كه پنجاه رفت و در خوابي .....

و هنوز تشنه و اول راه و ناديدنيها كه بسيارندو حتي قدرت تخيل هم توانايي رسيدن به قطره اي  از دريا كه نه، از جويبار حقيري به گودالي كه  مي ريزد به تعبير فروغ را ندارد.

راستي كه هيچ شعري به زيبايي شعر سفر نيست .فريبنده و دلكش چون آواز سحري كه درگلوي مرغ خوشخواني به نيت بيداري سروده مي شود و يا جريان آبي از چشمه اي كه مسيري هموار يا ناهموار را طي مي كند تا به دريا رسد.....

بهانه هايي براي يافتن مفهومي كه خود در ابتدا و انتهاي آني و هيچ گريزگاهي ترا به سرمنزل مقصود كه آرامشي ابدي است نمي رساند.....

بود ن يا نبودن هنگامي كه شكسپير به نداي وجدان و عقل در سيماي زيباي هملت همه رنج و كاستي را برشمشير تيز وجدان كه تراژدي حيات آدمي است زنهار ميزند......

خدايا كمكم كن كه اين قلم بتواند شيواترين كلام را براي بيان مفاهيم در هستي اندك خود بيابدو بيان كند و راحت و آسوده باشد چون نوجوانان چهارده ساله كه در آسمان روياهاي خود بي بديل پرواز مي كنند! لبريز از ابديت و زندگي و دريغ از افسردگي و چالش و تكيه گاه تو فقط عشق است و رهايي و دستي كه بسويت  دراز مي شود.

ساعت 7 بامداد آماده خروج از كشور مي شويم بعد از طي تشريفات، آماده پروازيم هواپيماي اجاره اي آسمان با 15 دقيقه تاُخير مي پرد اما زودتر از 2 ساعتي كه مهماندار گفته در فرودگاه دوبي به زمين مي نشيند.

هيچ كجا قلب آدمي نيست و وطن كه خون اين لقب است. پا كه بر زمين فرودگاه بيگانه مي گذارم اشك در چشمانم حلقه مي زند. ايران مثل يك فرشته آسماني در ضمير و ذهنم مي نشيند.و احساس فخر و بزرگواري كه از ايراني بودن خود دارم به من كمك مي كند تا در برابر پرس و جوي مامورين فرودگاه راسخ تر باشم در عين حال  آنها نيز كه اكثراٌ خانم هستند با احترام كنار ميايند.

راستي كه دبي را ايرانيان ساخته اند و بزرگش كرده اندعليرغم كجمداري شيوخ  جاي پاهايي مي بيني كه با هيچ وسيله اي پاك كردني نيست ........

 

                                                شهريور 86 علي بهار

نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط علي بهار  | 


Blog Skin