تبليغاتX
کوچه جنوبی

 

با خاطرات عاشقانه تابستان

 

به رنگ زعفراني تابستان

به رنگ چشمانت

كه ضيافت روزهاي آفتابي تير ا ست

به رنگ لذت شوقي

كه چون قطرهِ اشكي

كه بر گونه ات

جاري ست

قشنگ و دلگيراست

به رنگ زعفراني تابستان

****

دم غروب

درالتهاب شورانگيز گنجشكي

مرددو بي تاب

وآسماني آبي و آرام

و خورشيدي  كه به صبوري  بره هاي خسته مي ماند

براي خواب و تحمل

براي رنجمويه اي

فغاني – ناله اي

اي كاش  كه مي ديدمت

وبعد....

اگر كه راهي بود

تا جنون گشودن روزني زير گنبد غبارينه تابستان

چون نقشي

بر بوم

ستاره

آسمان

كهكشان

صميمانه مي كشيدمت

به رنگ زعفراني تابستان

****

كسي به من نشان مي داد

سمت دوستي را

وبغض ديداري كه بعد از جدايي پيش آمد

من بودم و تو بودي

وباغ سبز تابستان

ميوه ها همه مهمان شاخه هاي درخت بودند

صداي گيلاس از انتهاي باغ مي آمد

وابرها

در خيال پرستو ها پرواز ميكردند

من از تو مي گفتم

تو از من

بار خاطرات سفر بوديم

از سالي به سالي

از فصلي به فصلي

و چادري كه پنهان ميكرد

زيبايي سلامت را

تو مي خنديدي

گنجشك

در خت

و آفتاب هم

لذت گرماي دستانت

تسلي خاطري بودند

وقت تنهايي

خدا هم زير سايه نيلوفر

ميان شوق  وزغها

نگاهي داشت گرم و آفتابي

به رنگ زعفراني تابستان

******

ترا مرور مي كنم

هنوز هم

در زير وبم  كوچه هاي ناچاري

خورشيد هي مي رود

كه نماند

وپشيزي كه در انتهاي نهاد بشري ست

باور-

به زمان بي مقدار

ياچون تشنگي

نشسته  در التماس كاكايي هاي تشنه

كه از سايه سپيدارها مي گذرند

به التماس قطره آبي

اگر يافتي!؟

مردمك چشمانم هم را  به دستانت مي سپارم

گمگشته در ابديت خيالت ميروم

تو چون كوليها

مي رقصي

از اين درگاه به آن درگاه

و من كه عاشق آسماني پر ستاره ام

اينك حضور شب

اينك سكوت جهان

مرا به ميهماني

سُفره چشمانت ببر!

تا سفر در جاده هاي ابهام

رنگين كماني بسازد

برنگ زعفراني تابستان

******

واژه ها

با ر رنگند

چون غروب كه از منظر تالاب

به نيلوفرها ميرسد

دگرديسي حيات

رنج مضاعف دانايي

كه خوف حقارت آرزوهاي ماست

در شب و روز فصول

و آيين نامه هاي پر از

عادت و قانون

رازي كه ناگشوده رمز

مجهول و سر به مهر

باري اگر بدانيم

از خلوتي به خلوتي

مي گريزيم

تا سراشيبي افق

كه پاياني ندارد

به رنگ زعفراني تابستان

****

فصل جاده

انتظار

فصل دلتنگيهاي سفر

وغريبي بي انتهاي مسافر

مانده بر لب پرتگاهي

عميق تا  تيرگي دره

ناچار و خوفناك

شايد كسي براي نجات

تو بيايد

و يا كسي از صبوري تو

بعد از عمري عاشقي

قصه اي بخواند

برنگ زعفراني تابستان

علي بهار تابستان 1384

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  توسط علي بهار  | 


Blog Skin