فريفته
اگركه مي دانستيم!؟
اين همه زمين
حقيرتر از شهابي ست كه مي سوزد
نا امن تر از هواپيمايي ست كه اوج مي گيرد
و ما آن بالا
آن دور
گراي هيچ نقطه اي را نداريم
و قطب نما ي ما هم سرگيجه مسيري بي انتهاست !
آن گاه
اين سان پلشت به چشمان هم خيره نمي شديم!
و چون شعور گنه كاران
مرددو دلهره آميز
جانپاهي براي قطره اي تنفس نمي جستيم
*******************
عاقبت شومي دارد آدمي !
اگر چون صدام ؟!
حتي تا پلشتي يك مخفيگاه !
هم به خود ننگرد!.
****
حادثه اي به ختم زلزله اي
حادثه اي به ختم گردابي
و بلايايي كه پيوسته و مستمرند
-و بي شمار اندوهي كه بر رخساره معشوقي
يا كه عاشقي مي نشينند!
خدايا كمك كن !
به اشكي و آهي مزّين شويم
شايد به قشنگي احساس برسيم
*****
خيره مي شوم به ابتداي يك جنگ
انتهاي يك زندگي
خيره به حوصله بي تاب يك خنجر
تفنگ
گلوله
بمب
خيره به شاخ گلي كه پرپر مي شود
خيره به امواج مرده دريا
كه شب نشيني يك كشتي را مي بلعند!
*************
فكر كن
زماني راكه در سراشيبي يك دالان هوايي فرو مي روي
فرياد مي كشي
دست هاي استغاثه است
كه ناشيانه ملجايي مي طلبند
اگر مي شد كه همديگر را دريابيم!
نلسون ماندلايي مي شديم
شگفت انگيزتر از عشق!
وقتي كه نفرت را با همه تساهل پشت ميله هاي زندان جا مي گذاشتيم!
وقتي قدرت را به نام آزادي پيشكش همه انسانها مي كرديم!
چه راه كوتاهي ست
از سلولهاي زنداني در جزيره روبن %
تا فتح قله هاي سياست يك كشور
در قاره سياه !
بايد كه نقبي زد
و عايش كرد زمين را
براي رويش نسلون ماندلايي ديگر
تا شرمنده كند كساني را
كه هم اينك هزاران فاجعه چون دارفور را غنيمت مي دانند!
وقس عليهذا!..............................
********************
اگر مي دانستيم كه زمين دراين كهكشان
هواپيمايي كه نه!
ذره اي بيش نيست
آنگاه به مهرباني نسيم
به دستان هم دست مي كشيديم
و چون شمعداني هاي بي شمار كوهپايه ها
براي بهار غنچه مي زديم ----
٪محل نگهداری نلسون ماندلا٪
احلام يقظه
بعد از سالها ي بسيار كه از پايان تحصيلات مي گذرد باز اين با ر در ايستگاه راه آهن مشهد از قطار پياده مي شوم حسي نوستالوژيك هم به من دست مي دهد حتي اگر در خواب باشم ! البته بايد بگويم اينبار مسيررا شنا كنان از عرض يك رودخانه طي كرده ام تا كه اينجا رسيده ام ! گفت مگه ميشه گفتم ما كرديم و شد!! و انگاه بعد از رسيدن به ايستگاه با حرص و ولع به اطراف نگاه مي كنم همه چيز تغيير كرده است مثل زندگي ! -براي من اماهمه چيز مثل همان ديروزاست كه هم كوچك بود هم زيبا... به سمت سالن ايستگاه مي روم مسير شلوغ و پر رفت آمدي است به درب ورودي سالن كه مي رسم با تعجب بسيار برادر خانم بزرگواررا مي بينم كه تنها و هاج و واج وسط محوطه- خشك و بي روح - ايستاده و به اطراف نگاه مي كند . به آرامي از جهت مخالف به سمتش مي روم دستي روي چشمانش مي كشم با مكث مي گويم اگر گفتي من كيم ؟ چند تايي اسم رديف مي كند كه بايد همه از همكارانش باشند اما مرا به جا نمي آورد دست را ازروي چشمانش مي كشم و سريع روبرويش قرار مي گيرم با تعجب مي پرسد.آه ! تويي اينجا چه مي كني به همه فكر مي كردم الا به تو حتما با بچه ها آمده اي ؟ مي گويم نه من تنهايم . تو چطور ؟ مي گويد راستش من هم تنها يم . با تمام وجود فرياد مي زند تنهاي تنها فارغ از همه زير و بم ها! ميخواهم بعد از سالها با تجرد دلي از عزا در بياورم به زيارت مي روم بعد به طوس و فردوسي و خلاصه به همه جا هاي ديدني شهر سر ك مي كشم . ازقيد و بندهاي تآهل خسته شده ام بسيار هم خسته مي بيني كه اين زنها با همه لحظات تو كار دارند كماكان ! مي گويند كه اين كار را بكن آن كار را نكن اينجا برو آن جا نرو حالا بخند فردا گريه كن اينو بخر اونو نخر و اگر بخواهم برايت تا آخر بگويم مثنوي هفتاد من مي شود و براي همين هم قيد همه را زدم و به تنهايي قصد زيارت و سياحت دارم .خوب تو هم مثل اينكه تنهايي ؟ مي گويم آره من هم از قضا چيزي مثل تو هستم و با همين نيأت تا اينجا كشيده شده ام شايد هم نقاشي شده باشم با خنده مي گويد چه سعادتي ! به سمت درب خروجي ايستگاه قطار حركت مي كنيم هر كدام كيف كوچكي در دست داريم با حداقل امكانات براي يك سفر خوش خيالانه. خوب بگو ببينم حالا كجا مي روي جاي بخصوصي را سراغ داري مي گويم بله هتلي هست و البته خانه دوستان .مي گويم تو هم دوست داري بيا با هم باشيم مي گويد نه من هم از طرف سازمان جايي رزرو شده دارم بعدا همديگر را مي بينيم به اميد يك ديدار سرزده ديگرمثل حالا .راستي به خانم زنگ نمي زني با لبخند مي گوييم بگذار راحت باشيم !!
بيدار كه مي شوم مي بينم همه خوابند روز كسل كننده جمعه تازه هنوز اول راه است حس عجيب تنهايي مرا تا كنج پتو با خود مي برد شايد كه جمعه كوچكتر شود.
ماهشهر علي بهار

