تبليغاتX
کوچه جنوبی

 

خلق الاانسان فی کبد!

وزندگی که نه !

زمان

عمر رفته

ابرو باد
      چه بی دريغ می برند ترا
     خوشا به حال نيستی
      که ميزبان تو و  آسمان غم گرفته

-من است !

شبي كه همه شهر زير بار برف سنگيني مي كرد و مهتاب نقره اي فام  هم از زير ابرهاي برف آگين  پيدا و پنهان مي شد .دي ماه 57 و مشهد در التهاب انقلاب شعله ور بود.و گرمايي كه عليرغم سرماي زمهريرش روح و جانمان را جلا مي داد من با دوستان دانشجويم خانه اي داشتيم در كوجه پس كوجه هاي  چهار راه لشكر  . آن شب ها وروزها زندگي مفهومي ديگر داشت ومثل هرشب آن شبها- من و عباس قوطي رنگ وبرس را برداشته - با شتاب از منزل خارج شده با عبور از كوچه هاي تنگ و تاريك –وضعيت حكومت نظامي رادور  مي زديم  چرا كه عبور از خيابان هاي عريض و طويل شهر اگر غير ممكن نبود اما سخت بود چنانكه صداي تك وتوك گلوله را  از جاي جاي شهر مي شنيديم .عباس لاغروتركه اي بود و بعد فرض و چالاك و من هميشه چند گامي از او عقبت تر بودم آذري بود بچه مياندوآب چهره اي تكيده با چشماني بادامي كه به تركمن ها مي مانست  وبا سري كه هميشه تراشيده بود گاهي به شوخي قيصر صدايش مي كرديم و او كه بادي به غبغب مي انداخت  . من و عباس بعد از طي مسافتي طولاني در آن شب برفي تازه اطراف دروازه قوچان بوديم  نبش خيابان ايستاده چپ و راست مان را خوب برانداز مي كرديم و بعد با برس و رنگ  قرمز شعارهارا بر ديوار مي نوشتيم و بلافاصله در امتداداولين كوچه مسير قايم مي شديم برف تندتر و تندتر مي شد در آن سرماي طاقت فرساي دي ماه سيگاري آتيش مي زديم سيگاري كه هم گرممان مي كرد و هم آرامشي به ما ميداد . چقدر ساده بوديم وزنده و در قلبهامان چه آرزوهاي بزرگي كه نمي شكفت :

نسل من عنقاي اميد بود

در اسمان تحول

ما جوان بويم

بجّد مي رفتيم

براي آنكه بسازيم

شهر سپيد آينده !

به رسم هندسي فردا

خنده براي لحظه اي از لبان عباس دور نمي شد گويي با اين كارهايمان يك زندگي نو را جشن مي گرفتيم عباس از پدرش مي گفت كه  دلال  بود يِعني به عبارتي گاو وگوسفند معامله مي كند و تا دلت بخواهد برادر و خواهر دارد واو كه با اين شرايط زندگيش در مشهد به سختي تامين مي شود ومن نيز كه بهتر از او نبودم و اين چنين بود كه ما همديگر را پيدا كرده بوديم ..... آن شب و شبهاي ديگر هم گذشت تا انقلاب پيروز شد و عباس كه پايان ترم آخرش مصادف شد با شروع جنگ   تحميلي او به عنوان ستوان دوم وظيفه عازم جبهه و جنگ شد چند ماهي از جنگ مي گذشت كه به ماهشهر آمد به ديدن من اما من در خانه نبودم مادرم ازاو پذيرايي كرد به عباس گفت پسرم تو هم مثل علي هستي و بعد برگشت به جبهه در آبادان كوي ذولفقاري مدتي گذشت تا كه شنيدم عباس در منطقه از ارتفاعي سقوط كرده و قطع نخاح شده اورا به آسايش گاه كهريزك مي برند .در آن وضع براي ديدن عباس بي قراري مي كنم دوستانم را يكي يكي پيدا كرده  قراري مي گذاريم كه براي ديدن عباس به آسايشگاه كهريزك برويم . براي من ديدار عباس در آن شرايط سخت است  چهره اش از سال 57 تكيده تر است   و خسته و بي  تحرك بر روي تخت آسايشگاه دراز كشيده است باور كردني نيست اشك در چشمان او و من و ديگر دوستان حلقه مي زند  مي گويم عباس چرا اينطور شد ؟با لبخند سكوت مي كند و ما كه عباس را دلداري كه نه ! اميد مي دهيم براي فردايي  بهتر كه باز هم همان جوان تركه اي و فرض و چالاك مي شوي . او خوشحال است كه ما فراموشش نكرده ايم براي مدتي زياد كنار تختش مي مانيم واز روزهاي خوش گذشته ياد مي كنيم ياد اساتيد و دانشجوياني كه با آنها خاطره داريم گاهي مي خنديم و گاهي افسوس مي خوريم و لي هرچه بود همه آنروزها باشكوه بود .لحظه خداحافظي كه مي رسد با بوسه هاي آتشين از عباس خداحافظي مي كنيم ...و سالها هم كه چه زود مي گذرد به تعبير قيصر امين پور :كه چه زود دير مي شود تا اينكه يكي از دوستان مشتركمان را مي بينم اينبار در تهران درمحل هتل هما  از قضا اين دوست در جنگ پايش را از دست داده اما قبراق و سرزنده است بعداز سلام و روبوسي  با اولين پرسش سراغ عباس را مي گيرم كه راستي از عباس خبر داري و او سريع مي گويد نمي داني عباس در همان سالها در آسايشگاه شهيد شد من با بهت و اندوهي سنگين سكوت مي كنم قطرات اشك از گوشه چشمم سرازير مي شود  دوستم  با تكيه بر پاي مصنوعي ايستاده ومرا نگاه مي كند.....

زمستان 86   علي بهار

 

نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386  توسط علي بهار  | 


Blog Skin