داستانك
خودروپرايدي نبش خيابان پارك كرده راننده هم اول بامدادي داشت جمع و جور مي كرد كه پياده شود و مثل من به بانك بيايد در همين حال ديدم جواني خودرا آرام پشت پرايد رساند از دوچرخه پياده شد سپس دوچرخه را دقيق زير سپر عقب خود رو خواباند و شروع كرد به فرياد كه ماشينت به دوچرخه ام خورده و بايد يك ميليون تومان به من بدهي يا وايسي و تكان نخوري تا پليس بيايد.درعين حال كه با شدت هرچه تمامتر به سرو روي خود مي زند. راننده بيچاره هاج و واج كه چه بگويد مشتريان بانك با تعجب خيره به اين منظره كه هم باعث خنده و هم اينكه اين هم يك جوري كاسبي است كه اخيراُ بازار خوبي پيدا كرده و عاقبت به گوش اين ديوانه هم رسيده !
((ياد1))
خانه كودكيم بزرگ بود
وچون دريا آبي!
از پله هاي اشتياقش
مشفقانه
به دلتنگي هاي دنيا نگاه مي كردم
در كنار چنارها و چشمه سارها يش قد مي كشيدم
با كبوترانش پرواز ميكردم
با آواز قناري ها يش هر بامداد به دنيا مي آمدم
به رقص شعله ها
و تقدس مسيحاي عشقش
در شب پرتاب اثيري شهابها
آنگاه كه آسمان برق هزار شعله مي شد
عادت داشتم
وچون زمان از كميّتي مطلق
به خدا مي رسيدم !
***
مسافري بودم پر از دغدغه سفر وجاده
كولي سرگرداني بودم در آرزوي كوچ
ربنوع مراوده هاي بي پايان عشاق بودم
در شبانه هاي باراني
همراه با عشوه هاي مكّرر معشوقه هاي طلايي
و و سوسه بوسه هاي پنهاني
وتو كه بي شائبه از راه مي رسيدي
غير منتظره
براي يك اتفاق ميمون
ابري بودي
در آسمان جانم
سپيد وبلند
چون دماوند
وگاهي كه دير ميكردي
نهاني در آتش يادت مي گداختم
به زمرد فصل ها مي مانستي
گويي بهاري بودي
لبريز از باران
اگر قطره اي هم بودي مارا بس !
پاييز 86 علي بهار

