مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان
غزل واره هاي اندوه
1
مي ترسم و مي ترسي از اغيار
مي جوييم مي جويمت بسيار
مي بوييم مي بويمت با لذتي پنهان
اي از شميم سالهاي عاشقي سرشار
مي خواهيم مي خواهمت اما نمي دانم
در باور هم مي شويم تكرار
مي بينمت چون شاپركهاي طلايي رنگ
از كوچه ها ي خاطراتم مي روي انگار
من شعله ام خاكستر اين شعله مي گويد
قلبي درون سينه ات بگذار
تاكي فراق تا كي پشيماني
اي زندگي دست ازسرم بردار
سال 68 علي بهار
2
عمري پي دلجويي معشوقه دويديم
وامانده و افسرده بجايي نرسيديم
خوانديم سرودي و غنوديم بدرودي
جز ميوه حسرت كه دراين باغ نچيديم
از وحشت صد ديو سيه فام زمانه
جور و محني بر دل ديوانه كشيديم
گفتيم كه اين باد سياه هم بشود طي
افسوس كه در مزرعه وهم چريديم
در باديه و تيرگي اين شب ديجور
خاموشي و خونابه فشاندن بگزيديم
يك باردگر فصل درو آمد و دي شد
در باغ جهان لاله بي داغ نديديم
سال 68 علي بهار

