تبليغاتX
کوچه جنوبی

((فراست ذهن))

جايي براي روياهاي من

جايي امن

به دل آرايي يك گل

آواز يك پرنده

لبخند يك كودك

و زمين  هم پنهان در برگهاي  خزانيش

يا كوچه هاي خواب زده زمستانيش

و چون بهار آيد

صلح آسماني ابرها

تنيده با الهام متعالي عشق به هستي

و جادوي بي مثال  وجد

در پرواز قوها و اردكها

و همسرايي نسيم و دريا

و پيدايي  ابديت در حضور  اشيا ء

آنگاه ست كه!

مدهوش فرزانگي  جهان  مي شوم

پاياني هم متصور نيست

همچنان كه آغازي

زنهار اگر فراستي نباشد

رهايي

با نيرواناي درون هم

چون گريز تا عزلت  شكيباي   يك ذهن

مفهوم مقدسي مي شود

براي  تخليه هميشگي رنج

از ناتواني  جسم

*******

اي كاش !

با  سكوتي كه بركه ها ي پرآب

به من و تو ميدهند

آرامشي براي زنجيره متوالي نسلها بسازند

كه از زمين هم

كه  برخاستند

به جايي اگر  رسيدند

 در همين نزديكي

لاي اين منظومه  ها و كهكشانها!

كم توقع و بي آزار

به حقارت خود بنگرند

******

بياييم كمك  كنيم

تا آخر اين راه كه نمانيم

در چاه ويل تقدير

پرت گاه  تحير و تزلزل

بيچارگي پرش از بيغوله شك

زدودن خلسه هاي  عميق عرفاني

و مي بستيم اي كاش!

پلي يا داربستي

بر ايمان ناخودآگاه قلبي

بي نياز از اثبات و تسليم

يا ترديد و سركشي

خدابا خدايا

تا عمق وجدانم عاشقم

دلبستگي

به آموزه هايي

كه تساهل يك انسان واقعي به من آموخت

آنجا شكستي نبود

در فضاي دل انگيز صفا و مروه اديان

چون كودكان سال اولي بوديم

كه باشروع مهر مي دويديم

ازاين سو

به آن سو

چه لذتي داشت

تفاهم من

همدلي تو

صلح اميز و قشنگ

چون پيدايش  ابري فقط!

در سرزميني خشك

پيوسته  با  شادماني دهقاني

وچون كبوتران بوديم

ما كودكان انساني

كه درروياهاي خود

در آسماني يكرنگ  بال ميزديم

********

حقيقت عام

نه سرخ است

نه سياه است

نه سفيد

احترام به انديشه

آزادي

احترام به ترديد يا اعتقاد من وتو

شك ندارم

كه واضح اين تساهل

خداوند است

دلت  هم اگر گرفت

به آسمان نگاه كن

به خال كوبي ابر هاي سفيد و سياه

به سطح پرواز پرندگان مهاجر

خيره شو به آرامش  مرغان ماهيخوار

كه چون آتش پرستان رو به ابديت آفتاب دارند

 

ماهشهر زمستان 1385  علي بهار

 

براي دوست

محو تبسم آبي نگاهت مي شوم

آنگاه كه چون مهي يا شبنمي

از ارتفاع تفاهم

فاخر و  بخشنده

چون قويي سبكبال

كنار بركه اي  فرود ميايي

ويا چون لغزش ني

كه بر لبان  چوپانان عاشق مي غلتد

بياباني را به نغمه هايت مي آرايي

در حسرت آرامش عاشقيت

گيرايي چشمانت

تبسم رنگين كمان بارانيت   مي سوزم !

 

ماهشهرسال  80 علي بهار

 

 

 

 

نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385  توسط علي بهار  | 


Blog Skin