تبليغاتX
کوچه جنوبی

بيار باده و اول بدست حافظ ده

 

به شرط آنكه زمجلس به در نرود

 

بهمن با همه آرامش و خلوص و وقارش رسيده است براي نسل من اين ماه  حلاوتي ديگر دارد از ابتدا

 

تا انتهاي آن چون 28 سال گذشته زير باران قشنگ خاطره هايش خودم را همراه با هم نسلانم مرور مي

 

كنم از كوچه هاي سبز  خاطراتش با مشت هاي گره كرده مي گذرم  و گاهي هم مي ايستم و با لبخندي

 

به عظمت آن نسل- كه هنوز كه هنوز است زوايا و بزرگواريهايش آن چنان كه بايسته است شناخته

 

نشده – مي نگرم و با افسوس مي بينم كه من زيادي زنده ام و آنان كه رفتند چقدر سعادت داشتند و

 

چقدر عاشق بودند و آرزو مي كنم كه  روزي بيايد كه همه كس همه چيز را بدانند و چون بهمن و قاصد

 

كهاي بهاريش  در سرزمين گرم من ماهشهركه وقتي از راه مي رسند بر چهره هاي شاد انسانهاي آينده

 

        اين سرزمين اهورايي يعني  ايران نويد صلح و آرامش را مي دهند! ...

 

                     اولين وجه انقلاب بهمن نزديكي دلهاي ما ايرانيان بود و بعد گفتگو كه ابتدا با احساسات  تند شكل گرفت

 

 ولي آرام آرام به ساحل دريايي رسيد  كه تفاهم و مفاهمه از اولين نشانه هاي آنست ....

 

                           براي قرنها شاعران به خشم شعر مي سرودند و قلم ها براي اينكه نجات دهنده باشند خود سلاح بودند و 

 

                         چقدر فاصله داشتيم به ناگزير از مهرو ماه اما همه مي دانستيم اين آني نيست كه بايد باشد و لذا از نسلي

 

                        به نسلي  الحاح كرديم و اصرار و با هر مقطع از تاريخ تجربه هاي تلخ و شيرين را پشت سر گذاشتيم... .

 

                 از انقلاب مشروطيت تا انقلاب بهمن  داستانهايي دارد عميق و شنيدني ....سرگذشت نسلها يي فداكار كه

 

                  شهادت  حسيني شرح  زيباي آن است  براي آن كه بسازيم شهر سپيد آينده – برسم هندسي فردا-و نسل

 

                 من كه آن تجربه ها را ‘ آن شكست ها و پيروزيها را‘ در 22 بهمن 57 به سرانجامي عاقبت به خيرانه

 

                    رساند اكنون با سرفرازي بيرق ادامه راه را به فرزندان پرشمار و راسخ ايران عزيز مي سپارد ....

 

 

((دلسرو ده ها ))

 

مهاجرم

 

براي لحظه هايم كوچ مي كنم

 

و دوست را

 

در آن فراستي  كه بايد

غريب مي بينم و دور

 

در  قطار سفري

 

كه از دالان كوه ها و صخره ها

 

مي گذرد!

 

*******

 

و با زخمه هايي از تار

 

چون فصول تكرار مي شوم

 

و پايان نمي دهم به عشقم

 

به لذ تم

 

و بعد كه تو بيايي

 

با وقارو زيبايي

 

غرق گم شدن

 

غرق حيرت نگاهت  مي شوم

 

******

 

و تو فقط ازاينجا

 

تا درگاه يك مكان مقدس

 

با آرزوهاي من

 

فاصله داري

 

******

خاموش و شكسته

 

نشسته در  خلوت يك قلم

 

و دفتري

كه از آلامي  پيوسته

 

شيرين   خط مي خورد

 

مي گذرد

 

******

 

اين همه اسرار و جستجو

 

در طلب نشانه اي

 

از وطن و نشان تو

 

و شاد كامي مفهومي ندارد

 

بيش از  همين زندگي

 

كه داريم و طي مي شود

 

به چشمهاي بي شمار آسمان

 

ستاره ها !

 

درشبي كه تو باشي نگاهم نمي كنم !

 

بهمن 1385   علي بهار

 

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385  توسط علي بهار  | 


Blog Skin