سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بيرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
سفرنامه غار مغان پاييز سال 1355 مشهد
با تحمل كوهي از سختيها بالاخره به قله رسيديم پاسي از شب گذشته بود برف هم كماكان مي باريد ما تازه به روستاي مغان در حاشيه رشته كوه بينالود رسيده بوديم آسمان ابري بود ماه هم پنهان در ميان ابرهاي سپيد. شب مهتابي و آسمان ابري و بارش برف بقول خواننده اي قديمي عجب شبي بود! عليرغم شب دير پاي زمستاني گويي هرگز شب نبود ماشين را كه وانت پيكاني بود وسط روستا رها كرديم در آن وقت تك وتوك افراد روستايي كه به مزرعه مي رفتند يا از مزرعه به روستا بر مي گشتند با كنجكاوي وشك مارا نگاه مي كرده زير لب چيزي زمزمه مي كردند ولي با گروه ما واين روستاييان نجيب حس غريبگي نبود ديدن گروهي جوان با آن شكل و شمايل خاص برايشان تكراري و به عبارتي عادي مي نمود . بعد از بستن كوله پشيتها گروه ده نفره ما آماده رفتن به سمت كوه شد .مسير را مي دانسيتم راه بلد ما بچه همان محل بود مثل شرپا هاي نپالي كوه هيماليا مي مانست اسمش محسن بود مهندسي ساختمان مي خواند خيلي هم شوخ و بذله گوبود .بايد از حاشيه رودخانه كه در عمق دره بود راهي مي شديم .پيرمرد روستايي از سر دلسوزي هشدار مي داد كه در اين وقت شب حيوانات وحشي مثل خرس و گرگ و كفتار بسيارند جايي دراين حوالي اطراق كنيد و اول بامداد برويد اما براي ما كه جوان بوديم و شرو شوري داشتيم گوشمان به اين حرفها بدهكار نبود پشت سر شرپاي بومي به طرف قله حركت كرديم . شب وسكوت آنچنان حاكم وسنگين بود كه صداي باريدن برف از آسمان را مي شنيديم گُله هْاي برف چون پروانه هايي سبكبال نور بلند مهتاب را به هرسو مي كشاندند .بعد از ساعتي راهپيمايي تازه به دامنه هاي برفين كوه بينالود رسيديم .محسن گفت از اينجا بايد از كمر كش كوه بالا برويم غار مغان يعني مقصد اصلي ما درست در فاصله نصف و نيمه بين قله و دامنه كوه قرار دارد بهتراست كه دوبه دو تقسيم شده تا زودتر به هدف برسيم . حرفي نبود بايد كه مي رفتيم آن هم با فاصله مشخص تا بلكه اتفاقي به غاربرسيم با نشانيهاي داده شده تصوري از دهانه يك چاه در ذهن ما نشسته بود كه قاعدا در آن وقت شب بايد تاريكتر از قسمت هاي ديگر كوهستان به نظرمي آمد .با گپ و گفت دو بدو هر كدام سمتي را گرفته بوديم در حالي كه كنجكاو و با حوصله مي رفتيم گاهي آهسته وگاهي بلند و با شكر خنده هاي مستانه همديگر را صدا هم مي زديم تا در عين بالا و پايين شدن از تپه اي يا كوه پايه اي كسي گم نشود .تجربه گم شدن در شب و كوهستان را ازقبل داشتيم كه عليرغم اميد و هدف اوليه عيش مان براثر آن اتفاق منغّش گشته بود صداي زوزه حيوانات و جير جير، جيرجيركها لحظه اي قطع نمي شد. بارش ملايم برف در كمركش كوه و ريزش مداوم نور مهتاب دراين وقت شب به تو آرامشي ميدهد كه در بهترين حالات روحي وخفته بر تختي از پوست سمورو بالشي از پرقوهم ممكن نيست ! اينك فرش نازكي از سپيدي برف همه جا را فرا گرفته گرم گفتگو با دوستم در باره شروع سفر از مشهد و گم كردن راه روستاي مغان وبعد عبور خودرو با زحمت از اين دره به آن تپه و عاقبت رسيدن به دره اي كه پراز درخت زالزالك بود و بعد پركردن خوردرو از زالزالك وباز زين به پشت شدن تا عاقبت مجبور به ريختن آن همه زالزالك وسط كوه و خنديدن به رفتار كودكانه گروه وخستگي و نوشيدن چاي و بحث هاي داغ سياسي روز –گرم اين گفتگوهاييم كه نقطه سياهي به فاصله صد متري پايين تر از جايي كه ايستاده ام نظرم را به خود جلب مي كند با دوستم كه همين ديشب باز خوابش را ديدم يعني مسلم با عجله به آن سمت حركت مي كنيم هرچه نزديكتر مي شويم سياهي نيز تيره تر به نظر مي رسد در چشم بهم زدني من و دوستم بالاي درگاه ورودي غار كه از بيرون چون چاه ويلي است ايستاده ايم با فرياد ديگر دوستان را كه هر كدام سر در مسيري دارند فرا مي خوانيم مثل پرندگان پاييزي كه بدنبال دانه اي وذره اي غذايند به آني همه جمع مي شوند خوشحال كه سرانجام غار مغان پيدا شد از دهانه غار به آرامي پا ي در داخل غار مي گذاريم گويي درچاهي فرو مي رويم ديواره ها ي صخره اي را چسبيده ايم كه به پايين سقوط نكنيم يكي بلند مي گويد هي پسر مواظب باش در اين سرماي پاييزي شايد در دهانه گرم غار خرسي خفته باشد و من به شوخي مي گويم بعداز اين همه سرو صدا اگر خرسي هم خفته باشد مطمئن باش خرسي سنگي است كه فقط در افسانه ها بيدار مي شود .بعد از ورود در همان دهانه كوچك و صخره اي غار دالان بزرگي نمايان مي شود به ارتفاع بيست متر به پهناي پنجاه متر در گوشه اي از اين دالان بزرگ اطراق مي كنيم خستگي مسير طولاني نايمان را بريده است فرصت اندكي داريم بايد بعد از استراحتي كوتاه و صرف شام و چاي غارنوردي را شروع كنيم.افراد چون گروهي نظامي به جاي خود ! بايد كه برويم طنابها آماده به دست جلودار گروه كه همان شرپاي نيشابوري است قصد داريم تا از مسيرهاي صعب العبور غار به انتهايي كه معلوم نيست انتهاي غار باشد به هدف برسيم پاسي از نيمه شب گذشته مجهزو گوش به فرمان دريك رديف منظم حركت مي كنيم دويست متر ابتدايي غار وسيع است و به تونل هاي ساخته دست بشر مي ماند زير سقف بلند آنجا ميليونها خفاش بزرگ و كوچك در حال پرواز و سرو صدايند هرجا كه سر را بلند مي كني و چراغ مي اندازي كومه هايي سياه چسبيده به سقف غار چون زنبوران بي آزار جست و خيز مي كنند و گاهي هم تك و توكي از جلوي صورتمان به سرعت نور چون شهابي عبور مي كنند محمد به شوخي مي گويد علي مواظب باش به صورتت نچسبند و من به خنده مي گويم اين زبان بسته ها بي آزار تر از اين هستن كه به صورت من وتو بچسبند بگذاريم تا آرامش طلاي شان در غار جاودانه بماند وراستي كه چه خفاش هاي مهربان و بي آزاري احساس مي كنم مي خواهند با گروه حرف بزنند و خوش آمد بگويند از اينكه بعد از مدتها مهماناني جديد به سفره تاريك و با صفايشان نور پاشيده اند شاد و مسرورند .در يك آن همه وسايل روشنايي قطع مي شود تاريكي مطلق غار و تنگي مسير ومشكل تنفس اظطرابي در دلها مي اندازد كه وصف ناشدني است شرپاي جوان با خنده هاي بلند خود سعي دارد آرامشي به گروه بدهد كبريتي آتيش مي زند چهره ها نمايان مي شوند .هر كس شمعي از جيب در آورده روشن مي كند فضايي ملكوتي در ميان استلاگميتهاي سقف غار حاكم مي شود .ميان آسمان و زمين غار كه درياچه اي با ماهيان كورو استخواني ست ايستاد ه ايم .سايه هاي نموري از چكيدن قطرات آب بر روي ديوارها نقش مي بندد كه چون فرو افتادن شهابها از آسمان در شب هاي زمستاني قشنگ و پر نورند. در اين ته غار با نگاه ه به ساعت مي دانيم كه آفتاب طلوع كرده است گروه ما بايد كه در نقطه پاياني غار ايستاده باشددالان كوچكي براي عبور فقط يك نفر پيداست شرپاي ما كه گويي سري پر حرارت دارد مي گويد من اين قسمت غار را براي اولين باراست كه كشف مي كنم مي خواهم از اين دالان عبور كنم از بين بقيه يكي از دوستان آماده همراهي است اول محسن و بعد سيا ووش از آن دالان تنگ و تاريك عبور مي كنند تا پا به دنياي ديگري بگذارند ما نيز با دلهره همان جا در آن سرماي آزاردهنده ايستاده ايم .آنان حالا ساعتي است كه رفته اند و طناب هنوز كه هنوز است جا براي حركت و همراهي دارد محمد به طنز مي گويد نكند شياطين آن سوي دالان اين طناب را مي كشند نبايد طناب اين قدر بلند باشدو بعد خنده گروهي ما .احساس مي كنيم طناب دارد شل مي شود معني آن اين است كه دوستان ما در حال برگشت مي باشند با نور حاصل از شمع و چراغ دستي به درياچه هاي پايين پايمان نگاه مي كنم ماهيان كوچك اين غار در دنياي تاريكشان به اين سو و آن سو مي روندوسيله اي براي شكارشان نداريم و شايد هم دل به شكارشان نمي دهيم بايد كه خود خواهي انسانيمان را دراين ته غار جا بگذاريم و به همه آن جانداران بي آزار اجازه زندگي بدهيم در اين فكرهاي عجيب و غريبم كه احساس مي كنم محمد و سياووش دارند از دالان خارج مي شوند گويي زوِّاري هستند كه از سفري زيارتي رسيده اند همه ما به سمتشان هجوم مي بريم براي بوسه اي و سلامي و تبريك اين سفر به آن دنياي ناشناخته انتهاي غار و منتظر تعريف و شرح ماجرا و آن چه دوستان ما ديده اند مي پرسم خوب محسن بالاخره انتهاي اين غار كجاست و او با ضرس قاطع مي گويد پايان ندارد ما در ابتداي غاريم طناب اجازه نداد شايد بيشتر مي رفتيم ناگفته نماند كه روي ديواره كند ه كاريهايي ديديم كه بايد مال همين سالهاي اخير باشد شعار هايي بر ضد سلطنت و اتحاد گرو ه ها در مبارزه براي سرنگوني رژيم وابسته پهلوي و باز هم درياچه هاي ته دره و سقف هاي مشبك ساخته شده از ماندآب هاي آهكي سقف غار به زيبايي هرچه تماتر سياوش مي گويد من غرق آن همه رنگ هاي جادوييم و محمد مي خواهد كه از فيزيك شكل گيري اين غار بگويد
زمان شكل گيري آن وبعد هجوم خفاش ها و كورشدن ماهيان به علت تاريكي محيط وبعد بقاي اصلح داروين و بقيه ماجراهادر دل اين تاريكي قشنگ ! بله گاهي تاريكي نيز زيبايي خاص خودرا دارد و ما را مدهوش خود مي كند همينكه از سقف اين غار قطرات آب مي چكد و بعد املاح اين قطرات در سقف غار تبديل به اشكال رويايي مي شوند كه چشم هر بيننده اي را خيره مي كنند و در سطح پايين آن درياچه هاي آب شيرين همراه با بال بازي ماهيان كور و طلايي هر بيننده اي را مجذوب مي كند كه زبان و انديشه قاصر از بيان اين همه زيبايي مي گردد .راه باريكه انتهايي كه قسمتي را بايد چهار دست و پا شدبراي برگشت كمي دشوارتر مي نمايد چراكه مسير بيشتر سربالايي دارد بعد از عبور ازاين مسير دشوار دست در دست هم به صورت زنجيره اي مستقيم و آرام حركت مي كنيم همه مواظبند كسي ليز نخورد قدمها به آهستگي و با هارموني خاصي به جلو مي روند بعد از يك شب ويك روزطي طريق و بي خوابي و جنب و جوش آثار خستگي را در زير نور نمور فانوس ها هم مي شود در چهره ها تماشا كرد حالا كه به دالان ابتداي ورودي غار رسيده ايم هر كس به سمتي ولو مي شود و چون مردان اصحاب كهف به خوابي ابدي فرو ميرود.
نوشته شده در پاييز سال 1385 علي بهار
آشتي
در فاصله
دو دشمني
معبدي براي عابدان
پلي براي عابران
لانه اي براي قمريان بسازيم
شايد كه با هم دوست شويم
*****
گفتگو كنيم
عاشقي كنيم
كه غايت كمال خداست !
هم عاشقي
هم گفتگو
ماهشهر سال 85 علي بهار

