هوشمند و ناقد باش چون بصيرت چشمه ها
که از سنگلاخ و کوهستان ميگذرند.
خرد چيست ؟
شما ای دل و جان به دنيا سپرده
شما ای هزاران نهال جوانی
که برموج اميد سواريد-
و آغاز راهيد
ساحل پديدار
به عشقی که دارد به دل آدميزاد
کجا ميتواند به دستی
در مهرورزی و شوق تحمل
به روی غير بندد
ياری به دست آر
ببين ! چنبر چرخ بازيگريم ما
اسير شب و روز و در مضطريم ما
کمال!
قاب غبارينه ايست
بر طاق کهنسال تاريخ
واجداد مجروح ما
که پيوسته در خواب خويشند
بايد که بيدار
گفتی که آری اين زنده بودن
گاهی ترانه سرودن
شکفتن به قصد بهاری و بالی گشودن
چو مرغان طوفان
بيرزد که جان را به کامی رسانی
دل دردمندی زغم وارهانی
و خود شاد و سرشار
چه جادوی بکری است زندگانی
همه اتفاق ، حادثه ،
يا كه محصور جامي شوكراني !
نهايت به رنجی که لرزد جهانی
ترا بوسه مرگ می ربايد
در آن لحظه نقشی نماند
بجز نام نيکی
اگر ماند از تو؟!
ناتمامست اين سرودی که خوانی
کسی را ميازار
بسی آزمون و خطاباتو کار است
بسی صحنه از چشم تو پنهان -
يا که خوار است
روزنی روبرويت
ديدنی گر تو را هست
ما در زندگی بی تبار است
کو جان هشيار ؟
ماهشهر علي بهار

