شاه!
آيينه اي طلب كن تا روي خود ببيني
وزحسن خود بماند انگشت در دهانت ((سعدي ))
سيزده نوروز 57 را ترجيح ميدهم در مشهد باشم به همين علت دو روز زودتر از شهرستان حركت مي كنم براي من كه هم جوانم و هم دانشجو روزهاي باشكو و پرجنب و جوشي است زمانه خبر از تغيير فصل ميدهدكشور در تب و تاب است ، زندگي شرو شوري ديگر مي طلبد آرام و قرار ندارم چون همه هم سن و سالانم.! مثل هر سيزده بدري شهر بي نهايت خلوت و بي آزار است . رختخواب تا پاسي از روز مرا ربوده است از خواب بر مي خيزم نزديكي هاي ظهر است اما هواي ابري و دم كرده پنجره هاي كوچك اطاق را مكدر نموده شديدا احساس گرسنگي مي كنم از شب گذشته كه مثل هميشه با تاخيرطولاني قطار به مشهد رسيدم تا حالا حتي قوت لايموتي هم از گلو عبور نداده ام ناچارا براي تهيه غذايي آماده از منزل خارج مي شوم. خانه ما در انتهاي كوچه پس كوچه هاي خيابان كوهسنگي است. سلانه سلانه خودم را به جاده اصلي مي كشانم . ميدانم امروزدر سراسر اين خيابان هيچ مغازه اي باز نيست اگر شانس بياورم بايد ميدان تقي آباد ناخنكي براي دندان گزك باشد .فاصله يك كيلو متري خيابان تا ميدان را خواب آلوده و خسته دراين هواي مه آلود به آرامي طي مي كنم به ابتداي ميدان مي رسم دقت كه مي كنم مي بينم وضع غير عادي است . عليرغم خلوتي خيابان ، تعداد زيادي ماشين نظامي و ماموران شهرباني در اطراف ميدان مشغول گشت و گذارند . بي توجه به اطراف ، سردر گريبان راهم را ادامه مي دهم قصد دارم از سمت شمال ميدان به جنوب آن بروم سرم را كه بلند مي كنم مي بينم شاه هما ن محمد رضا شاه پهلوي با چهره اي بغايت گرفته و غمگين با هيمنه اي يخي و سرد از سمت جنوب ميدان تقي آباد به سمت شمال مي رود درست برعكس من . شاه غمگين و آسيب ديده در جلو و تعدادي جان نثارو حواري در دوسوي او شتابان و كنجكاو در حال حركت هستند . من كه مي دانم اين همان شاه است آرام و بي توجه از كنارش رد مي شوم چشم غره اطرافيان شاه را مي بينم اما وانمود مي كنم كه متوجه پيرامونم نيستم با طمانينه از كنار شاه رد مي شوم . غبار سكوت و اندوه شكست و نوميدي را مي شود در چهره شاه و اطرافيانش خواند از آن همه تشريفات و تجمع دانش آموزان عكس بدست و مدعوين ريز و درشت اصلا خبري نيست همه جا مات چون اين هواي ابري است . امروز كه سيزده نوروز پنجاه و هفت است كو تا 22 بهمن همان سال؟! اما گويي شاه از آينده اش خبر دارد بقول بزرگي اينك همان زماني ست كه ديگر نه تنها مردم حاكم را نمي خواهند بلكه حاكم نيز به حاكميتش ترديد دارد . ومن كه حالا به سمت ديگر خيابان آمده ام دراين سكون و سكوت دهشت زاي ميدا ن تقي آباد و خلوتي محض خيابان به آني در محاصره چند نفر كه معلوم است پليس هاي مخفي شاه هستندگرفتار مي شوم .ودر اين ميانه سوأل پشت سوِأل ومن كه با اين جور سين جيم ها آشنايي نسبي دارم در سكوتي محض تا چه پيش آيد . ! بگو كيستي؟ از كجا مياي؟ اين وقت روز اينجا چكار مي كني ؟ظاهر أ منتظر پاسخ هم نبودند ! من نشاني ميدهم دانشجو هستم واين وقت روز هم براي تهيه غذايي از خانه بيرون آمده ام . اينان پنج آدم غول پيكر ند در يك قواره ومن كه اين وسط گير افتاده ام چه گير افتادني ! يكي شان مي پرسد خوب بگو ببينم متوجه نشدي چه كسي بود كه از كنارت رد شد ؟ گفتم كجا و كي ؟ گفت همين چند لحظه پيش تو شاه مملكت را نديدي ؟با تعجب مي گويم شاه؟! مي خواهم بگويم اين وقت روز شا ه اينجا چه مي كند كه نگفته حرفم را مي خورم اما از چهره اش مي خوانم كه قانع شده است وقتي گفتم كه من در آن لحظات رودررويي به قول شما با شاه در عالم خودم بودم ظاهرا موضوع بايد فيصله پيدا كرده باشد با اين حال سريع خودرو پيكاني جلو پايم توقف مي كند با دستور و هل وسط خودرو پرت مي شوم دو نَرّه غول كلت به دست هم در سويم نشسته در حالي كه از فشار دارم خفه مي شوم خودرو بسمت نامعلومي حركت مي كند من همچنان سر پايين و بي حرف و حديث آن وسط فشار طاقت فرسايي را تحمل مي كنم عليرغم شرايط سخت و جانفرسا آرامش خاصي دارم كه وصف ناشدني است در عين حال كه دو كلت مربوطه هم از طرفين به سمت شقيقه ام نشانه رفته اند. خودرو بعد از طي مسافتي از شهر خارج شده وسط بياباني كه با جاده اصلي فاصله اندكي دارد مي ايستدبا مكث يكي شان مي پرسد اينجا را ميداني كجاست من كه حس جهت يابيم را هم گم كرده ام ميگويم نه حا لا ديگر بغض گلويم را مي فشارد باران هم شروع به بارش كرده من سردم است راننده شان با لبخند ي حق به جانب مي گويد جاي بدي هم نيست خدا را شكر كن مي بيني كه نزديك جاده اصلي هستي چشم روي هم بگذاري يك تاكسي ميرسد ولي خوب حالا كه نمي داني كجا هستي پياده شو، پايين نيامده خودرو بسرعت از پيش پايم ويراژداده گل و لايي هم بلند كرده و رد مي شود خيس گل و لاي و باران بقول شاعر در اين بيابان و راه دور و دراز ،كيست كو مانده، كيست كو خسته است !، لحظاتي چند را سرگردان و هاج و واج به اطراف نگاه مي كنم زير باراني كه حالا چاشني آن قطرات نازك برف هم اضافه مي شود راه مي روم تا به جاده برسم يك تاكسي زرد جلو پايم متوقف مي شود دلهره و اظطراب دارم شايد كه اين يكي هم از ما بهتران باشد اما با شتاب درب را مي گشايم داخل خودرو مي غلتم راننده با خنده و ته لهجه اي مشهدي مي پرسد هي يره اين وقت روز در اين سيزده نوروز اين جا چه مي كني معلومه كه غريبه اي نكنه دنبال خلاف ملافي مي گويم يا حضرت عباس ! عجب گير افتادني ! با خواهش مي خواهم مرا به خانه ام برساند آدرس ميدهم كوهسنگي نرسيده به عشقي . گرسنگي را ازياد برده ام هواي سرد و باراني آزارم مي دهدبا خودم مي گويم تاوان عبوراز كنار شاه در اين روز نحس به اين مي ارزد كه وسط بيابان رها بشي...! به سرنوشت شاه به سرنوشت پليس هاي مخفي شاه به سرنوشت وطنم ايران فكر مي كنم زندگي مي گذرد.
ماهشهر علي بهار

