باران
شادمان از ريزش يك ريز باران
زير سقف خيس و نمناك سحرگاهان ابري
مي دوم از خانه بيرون
بر لبانم مي نشينند
قطر ه هاي نرم باران
چون زميني خشك و تشنه
با همه دلداگيها
قطره هارا مي ربايم
قطر ه هارا مي چشانم
آرزو دارم
كه سگهاي شبانه
دير گاهي را به خواب خستگي هاشان بمانند
يا كه عوعويي نخوانند
تاكه اين باران بخواند
تا كه اين باران ببارد
فصل ها
فصل ها را مي نويسم
گاهي هم مي كشم در افق هاي ذهنم
برنگ طلايي خورشيد
ياكه مثل خانه هاي بزرگ روستايي
سقف شان آسماني
با هاله اي از مه در ميانشان گرفته
رنگها مي در خشند در زمينه
سبز
ارغواني
سرخ و سپيد
فصل ها بار لبخند و طنزند
مار خوش خط و خالند
سرخط آسيب و رنجند
******
غرق واژهاي ذهن و زبانم
پاييز و شور رنگين برگ و باران
گاهي با مكث وترديد مي شوم محو رنگي
كه زيباترين است
مثل نگاهت
وقت روييدن اشكهاي جدايي
وقت دل تنگي و بي پناهي
فصل ها شعله هاي روح منند
مثل ايران من
تارو پود منند
******
فصل ها مثل سالهاي كودكي
مرا مي دوانند در پس و پيش
كوچه هاي خوش خيالي
مفهوم گنگ زمانند
مثل آيينه پاك و زلالند
زنگار ندارند
فصل ها مثل عاشقي بي مثالند
همتا ندارند
اوج و حضيض جهانند
پايان ندارند
فصل ها ......
جاي دل و دلدادگي هاي ابر و بادنند
جاي امن زندگي
شكار مفاهيم آدميت
تاريخ كوره راههاي پر پيچ و خم
برج و بارو جهانند
فصل ها خود وجود زمانند
پاييز 85 ماهشهر علي بهار

