پاییز
خورشيد ميدرخشد
گله ها رام وآرام
در حوصله ملايم نسيم
آراميده اند
ابرها چون پيري زال به زيارت آسمان آمده ا ند
رخوت قشنگي ست
تسليم عاشقي كبوترانم
كه بال بازي حياتند
تسليم عاشقي بارانم
آسمان ابري
در انتهاي كودكي انسان
سروديم وسرودنند
از تنهايي
از نياز
وخيره و مشوش و تشنه
كه بر چمن زار زندگي بوديم
چقدر دوست دارم
با تو كه كبرياي تحمل زمين و اسماني
از راستي
از احترام
از تسليم دو نگاه در غروب پاييزي
حرف بزنم
وقتي ميگويم دلم ميخواهد
مي بينم كه چقدر تكراري است
پيشنيان گفتند و ما تكرار كرديم
و باز آيندگان همين را خواهند گفت
چقدر دلتنگم
چقدر تنهايم
رنگها و جلوها
در اين غروب ارغواني
مثل سال گذشته مرا مي ربايند
آسمان به ميزباني ابرها سفر ه مي اندازد
كلاغها خبر از آغاز رخوت در ختان ميدهند
تازه اغاز ماه دوم پاييز است
ماهشهر پاييز 1385 علي بهار
روح ايراني
به رنگ ابرهاي سپيدي
به رنگ باراني
به رنگ رويش لحظه هاي بي تكرار
به رنگ ايراني
تولبخند ميزني
به پنهانترين كوچه هاي دلم
چنانكه صدف
درشياريك قاب پنهاني
تووحوصله بركه هاي آرامش
من و تشنگي و لحظه هاي طوفاني
توو تحمل رنج هاي سفر
سكوت مسافر
من وآستانه نياز
وجد و حيراني!
سلام به كهكشاني كه راه شيري توست
عزيزترين معشوقه !
منظومه هاي آرماني
تورا رويت مي كنم
شب و روز با قبله دلم
براي سكون و آرامش-
و روز هاي رضواني
رعايت نظم نسيمي
بر خواب پسين گندم زار
به توسجده مي برند
عارفان سبحاني
علي بهار ماهشهر سال 84

