بنام خدا گپي با خاتمي
دراين هشت سال با فراز شما فراز رفتيم و با فرود شما به فرود آمديم.گاهي پيامبر
زمانه مهجور ما بودي و گاهي فيلسوف نااميد ي در كنج عزلت عالم.. اما هر چه
بودي ما تورا دوست داشتيم چرا كه خودت بودي و چيزي كه جامعه ما امروز كه
نه! شايد در طول تاريخ ديرپاي خود به ان احتياج داشته اينست كه خود باشدو از
زبان ايما و اشاره در مراوداتش كمتر نشانه اي. در همه جنبه! ها حيات شيريني
داري كه نصيب هركسي نمي شود پاسش بدار ودر نهايت شما خيلي محترم و
قابل ستایش هستی ........
(( منظومه دوستي ))
1
لحظه با شكوهيست ديدن دوست
سلامي
درودي و بعد
نبض دل
آنچنان ميزند
كه آشوب باران بر دل خاك
ويا بالي و شوقی
ازفرودی بر افلاك
با خيالي كه بر توسن بي مثال زمان است
مهر تابنده ای
بلورينه
تابان
ازجمال جهاني كه زيباست
هلال نقره گوني فرو رفته درابر
اگر فرصتي بود
گوش مي سپردم
به شيوايي شيهه اسبان رمنده
پرواز بي شمار مرغان طوفان
گريز آهوان
نعره بي مثال پلنگان
آه چه مي گويم
گوش مي سپردم به واگويه هايت
در تنگاره هاي خيالم
2
ريشه ها در پي عمق خويشند
من و تو ريشه از يك جهانيم
تنيده با خاك و افلاك
قلبهامان گرم و بي باك
ميدويم
جستجو مي كنيم
روزهايي شكوهمند و جاويد
رودهايي جاري –
رونده
چشم هايي پر اميد
چهره هايي پر از شوق و زنده
نسل هايي در پي مستي باغ عالم
وديداري كه چون تنگاره هاي جهان
قشنگ است و صميمی
ونيكي بي نهايت مردمانش
3
صبح بخير
الهي به اميد تو
چشم در چشم همسايه
خنده بر لب
چه مفهوم سبزي مي نشانی
وقت گل دادن و گل گرفتن
وقت تماشاي رستن
آخرين شاخه گياهی
كه در باغچه كوچه كاشتی
رنگ آتشي بود از كوچ خورشيد
خفته در چاله ابر هاي زمستاني سرد
آن شاخه اينك نهال بزرگي ست
با ريشه هاي قطوري در اعماق
شناسنامه من و توست
مي توان ديد
مي توان خواند
مي توان مثل قلب عاشقي شد
سراسيمه پي دوست پرگرفت و كوچيد !
4
رازی
از نگاه عميقی
مرا مي كشاند
به شب زنده داري دل
به شيريني زخمه بر كوه
وشهدي كه در همت جان روان است
آه دوستي را بيابيم
همين جا ست
كناره نگيريم
تنگاره ها جاي امن زبان نگاهند!
5
ميان باغچه كوچكی
كه آبش دادي از اشك هاي گرمت
نرگسي ها را صدا كن
نرگسيهاي زنده
آب باران چشيده
مست و خوش بو
صدا هم كنيم دلبران را
سينه چاكان بي غش
آشفتگان بهاری
پروانه هاي جوان را
سفر- جاده – جستجو
انتظار مرا مي كشند
هنوز هم ابتداي جهانيم
پايان نداريم!!
ماه شهر زمستان سال 1384
گفتيم و گفتيد از زندگی بگوییم
از مرگ دشمن خویش هم دست بشوییم
توجه به مقام انساني جدا از تعلقات فرهنگي در عرفان ايراني و اسلامي همان است كه امروزبشریت براي بسط تفاهم اجتماعي به آن نيازدارد.
منظومه بي قراري
بهار آمده بود
خورشيد با لبخندي طلايي
در افق
از ابري به ابري مي پريد
شقايق جايي براي حضور چشم ها بود
من سراسيمه آرزوهايم بودم
عجله داشتم
براي فهم مفاهيم نامفهوم
شقايق هاي آرماني
كمي دور
توليد مثل ستارگان
كشف كهكشانها
ويا كمي نزديك
در ابتداي بوي اقاقياي كوهي
وقتي كه با نسيمي پرپر مي شدند
ذهنم در امتداد رياضي ارقام
به دنبال ايجاد اتحاد اعداد بود
چون پروانه ها و جيرجيركها بودم
پيله تنهايي را
رها ميكردم
گمگشته خيالات قشنگي بودم
تنيده با طبيعتم
پله هاي زندگي را
با حوصله سوسمارهاي صحاري مي پيمودم
فرصتي آبي
چون بامداد ي دريايي با من بود
كسي صدايم ميكرد
كه تجربه عاشقيم بود
وتا ابديت حضور قلب
از موهبت الهي وصل ميگفت
وجد باشكوهي بود
بعد از سوختني به تمامي
در معابد هندو
رهايي جان
آزادي از تعلق خاطر
و دوستي بي واسطه انسان و هستي
به آرامشي مي رسيد م
در آيينه اي كه تجلي روح فرشته گونه انسان بود
چه رغبتي كه از التماس يك قناري بر مي خواست
بعد از آواز موزون صبح گاهي
لذت كوچك پروازي كه نه !
بال وپري درقفس
با نگاهي كه تسليم محض بي پناهي بود
صداي اشتياق زمين به باران را مي شنيدم
وزن نازك مهتاب در شب ابري
همراهي چشماني كه گرم لذت شبانه دوستي بودند
پايان ابدي جنگ
ابتداي رنگين كمان مهرباني
***
جويبار ها
چشمه ها
همه روان به سمت آن رود بزرگ بود ند
كه با خلسه اي طولاني
وقتي به دلتا مي رسيد ند
ذوب نفس هاي دريا مي شدند.
****
توالي مهر
با ريشه هاي معرفت افلاك
روزنه كوچك ذهن را
به سوي انتهاي منظومه هاي سرگردان مي كشاند
***
انديشه هاي درست
آرزوهاي بزرگ
بي دغدغه انتظار پاداشي
غروري برخواسته از ايمان قلبي
و چه قله هاي بلندي
كه فتح نمي شد ند!
وچه حصارهاي مخوفي كه گشوده نمي گرديد ند.
دوست بوديم
با زبان هم
با نگاه هم
با نياز هم
****
بيا برويم محبوبم
تا دورترين خلوت كوچه
جاي دنج عاشقانه هاي مكرر
جاي رحمت دل
پاكدامني نگاه
تقدس ايثار
وصل پنهاني
****
پشيمان گذشت در هستي نبودم
پشيمان تجربه هاي
كودكي جواني ميانسالي
هستي يك افق بي بازگشت بود
كه مي رفت تا نماند
سودي نداشت
حتي اگر مردد بودم
*****
گاهي كه خسته ميشدم
از آقتاب و صحاري
له له مي زدم
چون كركس ها
كه جدال ميكردند روي پس مانده لاشه اي سو خته
****
و جايي ديگر
همه منتظر يك حادثه بزرگ بودند
منتظر جرقه اي
عشق منصفانه اي
كه از نجواي يك كبوتر برمي خواست
وحس خدا
به واسطه يك گل قرمز بود
كه تا حجر الاسود
احرام ملائك پر مي گشود
سال 1385 ماه شهر علی بهار

