گاهی که نه همیشه باید نوشتن به ادم بیاید.....مثل رنگ و اندازه و شکل لباس که اگر نیامد به تنت زار می زند

...دوست داری از خودت فرار کنی ...قضاوت می شوی حتی در برابر ضمیر ناخودآگاه خودت تا دیگران که جای

خود دارند، ولذا  مارا  که همه آفتاب و تابستان داغیم به گل و بلبل و خنکای نسیم چکار....بگذریم...

.....از سروده در آیینه داغ تابستان......

صدای زنی تا تخیل داغ کوچه می پیچید

صدای دلگیر موسم تابستان

استحاله تن

بی بال و پر پریدن آتش

از دهانه  آسمان غبرایی

در فراغت باد و خاک که می بارید

سراب به صحرا رسیده است

روستا مثل صدای زیر و بم سگی دور

می رود ازیاد

یادش بخیر عشق

اولین بازی کودکانه

ریاضت  هستی چشمانت

در ایینه داغ تابستان

نه آن نگاه فراوان

نه هوش ظریف دستانت

مرا خلسه خستگی بیابان به یغما برد

ماهشهر مرداد 1365 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: آیینه داغ تابستان
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه هشتم مرداد 1393 و ساعت 11:14 |

قطره به دريا است كه مي ماند

1

حيراني

 سرگشتگي مدني آدمي است

در خيابانهاي تجريدي هفت اسمان

اقليم كهكشاني پرستاره

و آرزوها يي كه ناي برخواستنش نيست

2

بدنبال مفاهيم گنگ بوديم شايد!

يك دوجين بي انضباطي و شادماني

كه از حوصله چهارده سالگي بر خواست

وبعد كه بالا آمديم

از چاه نوجواني به تخيل عاشقانه محض

رازهايي گفتيم  

قصه هایی شنفتیم

3

 گاهي از سر خوشي

بادكنكي هوا كرديم

همسايه ها كه ديوارنداشتند

كوچه اي بود ویاری

بيابان بودو كوچِ

 کوخ نشيني ما

زیر آفتاب تیر و خاک  صحرا!

ماهشهر تابستان 1374 علی ربیعی‌(علي بهار)

 

قطره به دريا است كه مي ماند

 

زحمت  و تلاش سخت است اما اين سختي و درشتي لذت بخش و زيبا است چنانكه تشنه لبي آب از چشمه گوارايي بنوشد بعد از طي طريقي طولاني ...به عبارتي در بيابان و راه دور و دراز و كيست كه او خسته است ...زيرا كه همه عالم شايد طي طريقي بيش نباشد به تعبير انيشتن در فضا و زمان ودر ادامه  به شكننده گي موجي كه ترا با خو د به اين سو و آن سو مي كشاند ....اما هرچه باشد اگر سلوك دراين  وادي  به يك ناداني عميق هم ختم گردد باز رنجي كه از درك اين  ناداني مي كشيم كم از دانايي نيست ....و سر منزل مقصود آن، آني است كه كام را به عالم شگفتيهاي خرد در راه و رسم حيات اخلاقي  وصل مي كند .... يعني  در جها ني  كه عليرغم همه زير و بم ها و فراز و نشيب ها تلاش مستمر  بشر كورسويي  هم نيست  ...بنابراين شايد حق ما همين است كه ادا مي شود ....به عبارتي  تلاش پرنده اي كوچك را تصور كن كه بر كوهي از سنگ خارا نوك مي زند ..همه ما با هر قلم و هر تلاش و تقلا همان پرنده كوچكيم و جهان سنگ خارايي  كه به ما لبخند مي زند گاهي تلخ وگاهي  شيرين و آويزه گوش ما اين  سروده فريدون مشيري باشد : كه ترا چون زهر شيرين دوست دارم .....پس با  توصيفات بالا بهتر آنست كه دراين وانفساي تنهايي و سرگشتگي فارغ از همه دلبستگيها و افسون تبليغات  به فضيلت علم و خرد پناه ببريم كه تنها اين مقوله هاي تشريعي  به كنكاش انسان در هستي كمك  مي كنند ....در عين حال نشان دادن پوسته ادمي از زواياي ويژه خود فلسفي يا اجتماعي ويا  ادبي  نقبي به درون آدمي هم مي زند تا پرده ازدنياي نامكشوف او  اندكي ،آني كنار زده شود و بعد اينكه عليرغم گونه گوني در فرهنگ و عقايد و جغرافيا ي زيستي آمال و آرزوها در يك نقطه تلاقي مي كنندكه همانا بي سرانجامي حيات پيچيده آدمي و هستي اوست و احترام به حدود عاشقي او!....انديشه محوري  همه حامل اين  پيامهاي  كلي هستند و ارزش بارها مرور و باز خواني  را دارند به نحوي كه ملكه جان گردند..... باري زمانه مي طلبد كه ما مهربانانه تر به خود و ديگران بنگريم و ديوار فاصله هاي تعلق خويش را بسط ندهيم .باور كنيم قلب جهان جايي كه ما ايستاده ايم نيست بلكه قلب جهان قلب همه ما انسانها ست كه صيرورت هستي را فقط نگاه مي كند از سر بهت و ناباوري.... وتنهايي غم انگيزي كه او  را با خود به دره ها و سياهچاله ها مي برد نياز به همراهي و استغاثه پدرانه و مادرانه دارد....راستي اگر قطره اي با دريا باشيم دريا مي مانيم و اگر غير اين باشد به چشم هم نمي آييم كه قطره به دريا است كه مي ماند .....

 

                                 ماهشهر تابستان 1389 علی ربیعی (علي بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 17:8 |

اين سرزمين به همه ما ايرانيان از هر قوم و هرمسلك راه و رسمي آمو خته كه همانا نگاهي سرشار از عشق و

بي آزاري نسبت به اطرافمان  داشته باشيم كه قاعده اي بي بديل است ......

اي عشق همه بهانه ازتوست          من خاموشم اين ترانه ازتوست-الف سايه

 

منظومه در خيال

 

1

با زورقي سپيد

نشسته بر بال آبي دريا

در آشتي عاشقانه محض

با مرغان طوفان

كه به خلوت فانوس دريايي مي روند

من و تو

روان در خيال زاينده زمان

كودكي جهان !

2

گاهي كنجكاو

وگاهي بي حوصله از نگاهها

ونجات دهنده اي كه هر آن

غريقي را از تهاجم امواج مي ربايد

شايد كه   احضار اساطيري ديگر

با تقدسي  بي بديل

مجروحتراز سينه سهراب

تا واگويه غم انگيز رستم

توقف كنيم !

در برابر  پاكدامني ابدي  سياووش !

3

آيينه هاي مكرر

در تابناكي بي واهمه آفتاب

وشعله هايي كه در آسمان مي رويد.

و چون شب آيد

در كوچه هاي بي انتهاي  ستاره

برق هزاران شهاب

راوي انتظار بي پايان آدمي مي شوند

گم در روايت مشكوك ذهن

در شب مهتابي ديداري زاده مي شود

بايد كه بماني

براي لبخندي كه بر لب داري

وسكوتي كه در دل!

4

به سادگي عبور از كوچه هاي كودكي!

و رقص پروانه هاي رنگ رنگ

بر فرش مشبك شقايقها

بهار ميايد

و لذت جاري رودخانه ها

و بركه ها

مرا به سمت آواز قو ها و اردكها مي برد

و خورشيد

چون كجاوه اي با مخملي طلايي

از زمرد ذرات بويناك گرده هاي گل

شيرازه انتظام نرگسي ها را

به تاراج شميم عطرها مي رساند

خدايا در اين وجدي كه تو با مني

بي مهابا و سوگمندانه

هم نفس شقايقهاو نرگس ها مي شوم

وچون كودكي

پناه مادرانه اي براي رفع خستگي مي جويم

آنجا كه جنبنده  اي به آزار كس رازي نيست

گروه پيامبران

با لوايح انساني چرخه حيات  را

از دشمنيها تهي مي كنند

اساطير هندي

از دامن تاگور به سراچه دلها مي روند

و خدا به نشانه آدمي

مداراي نگاه

تساهل جان

شوكت عشق

زمين را ميزباني  مي كند

5

روزهاي طلايي

روزهاي آسماني وبودايي

روزهاي وصف ترنج و نارنج

و شكوفه هاي اقاقيا در راهند

بالهاي سپيد آشتي

چون ابر هاي باراني

نگاه خيس منتظران را مي ربايند

وكوليهاي بي دغدغه و شاد

در حاشيه امن كوچه ها

سرود خوانان قصه هاي رنج و زخم و مهرند

اگر مرا دريابي !؟

وچون چشمانت در آيينه بخواني يم

با احترامي هندووار

خاكسترت را در جاودانگي

رودگنگ رها  مي كنم!

6

تافرصت باقي ست!

بشتابيم!

وعشاق  دير يا زود از رخصت فصول

به جستجوي ابدي منظومه ها مي رسند

و كام جويي بزرگ

از سينه كهكشانها-

تا هزاران ستاره زنده آغاز مي شود

اين  حادثه  دلنشيني ست

كه در حوصله چشمانت

بعد از عمري فراق  مي رويد

 علي ربيعي (علی بهار) ماهشهر تابستان سال 80

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه سیزدهم تیر 1393 و ساعت 17:42 |

ساقی غمِ من بلند‌آوازه شده‌است،

سرمستیِ من برون ز اندازه شده‌است؛

با مویِ سپیدْ سرخوشم کز میِ تو؛

پیرانه‌سرم بهارِ دل تازه شده‌است....خیام

 شعله اردیبهشت

1

چون پرنده ها که به لانه باز آیند

شب پره ها

که زندگی از سر گیرند

باید شرابی کهنه

ازشعله اردیبهشت گیلاس

در خیال عرقچین ساقی ها بروید

تا پیاله ها پرگردد

مستی آغازشود

جهان همه امتدادی ست

که انتها ندارد

2

گفتی برخیز و پرواز کن

چون عنقا بر آشیانه

موجی  سوار بر طوفان دریاها

3

  موج سرکش دلت را رها کن

در مکعب زمان

آنگاه که ذورق ما

کج می شد و مج می شد

یا بیشتر

همنشین راه شیری کهکشانها شو

تا ره توشه خلوت منظومه ها

گرگ و میش سحری را

بی واهمه شهاب ها نشانت دهند

4

جهان  شور شیرینی ست

ریخته بر دامن آبی آسمان

دل و ذهن من

گنجایش این همه هستی را ندارد

ماهشهر تابستان 1376 علی ربیعی (علی بهار 

 

 


برچسب‌ها: شعله اردیبهشت
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 و ساعت 13:32 |
در سراشيبي جاده اي تند ميروي

مواظب باش

اگر سگي را زير گرفتي

اندكي هم براي زندگي گريه كن

....علی بهار

....راننده بی هیچ احساس و دغدغه ای به راهش ادامه می دهد گویی کلوخی را زیر گرفته بود... چپ و راستی می شود و سپس باز هم جاده است که او را با خود می برد ،سگ زرد آخرین زوزه زندگی را به بلندی هرچه تماتر می کشد وتمام می شود .... خودروکه دورتر می شود همه اتفاقات برای لحظه ای دنیایت را زیرو رو می کند ...به آنی سگ سیاه بر میگردد می بیند تنهاست ...انگار برای این حادثه و همه پیچ و خم هایش تمامی آنچه را متصوری باید دست به دست هم داده باشند...مثلا بامداد زمهریر پاییزی ...خودروی سرکش عبوری ، و دوسگ که از سگدوزدن شبانه برمی گشتند به کجا؟ ...نمی دانم ....روز تعطیل جاده خلوت است ... تک و توک تانکرهای نفتکش فضای سنگین روز جمعه را سنگینترمی کنند..مثل همه جمعه ها که روزبدی بود روز بی حوصله گی!...... ...دنیا همین یک چشم بر هم زدن است برای من یا تو.... تفاوتی نمی کرد سگ باشی یا کبوتری صحرایی که روز گذشته فقط بالت به شیشه سواری جلویی خورد ... آخرین پر های کبوتر با وزش بادی از آسفالت کنده شده به هوا می رود و امروز هم نوبت سگ زردی ست که شبی را به خوشی در کنار همراهش به صبح رسانده با اولین نگاه همه هوش و هوسم بدنبال سگ سیاهی میرود که دارد با احساسی همراه با نومیدی دست و پای سگ زرد را می لیسد هرچند سگ زرد مرده باشد در عالم حیوانی قائده این است که حتما از قصد و قصه ! مرگ رفیق راهت چیزی ندانی.... اگر می دانست که این قدر مکث نمی کرد و با یک جسد مچاله شده روی جاده چانه زندگی را نمی زد ...هی رفیق راه برخیز چرا دراز کشیده ای بیا برویم دوست ،هم بازی همیشگی ...نکنه قهر کرده ای مگه نمی بینی این همه خودرو در حال عبورند آن هم با یک اسب و کفی های سنگین بار و یا نفتکش های غول پیکر بیا برویم هی ،چرا ناز می کنی ،چرا جواب نمی دهی ....نجوای سگ را در ذهنم حلاجی می کنم ..... جاده در یک روز ابر ی خلو ت است و مثل آسمان پاییزی بی باران، گرفته و غمگین خودرو کذایی هم که رفته است و شاید هم تا حالا به مقصد رسیده باشداما سگ سیاه از نوازش جسد دست بردار نیست به اطرا ف نگاه می کند مثل اینکه چیزی را گم کرده باشد یا که سخنی در دل دارد و می خواهدکه بر زبان جاری نماید بدنبال یک همصحبت می گردد ،یک یار غار مثل همین سگ زردی که حالا دیگر نیست و او نمی خواهد باور کند آن لاشه افتاده در وسط جاده همان سگ زردی ست که مدتها رفیق گرما به و گلستان اوبود ودر سرما و گرما در این معرکه بیابان و جاده و دریا همراهی یش می کرد....اصرار دارد که سگ زرد بر خیزد من آن دور همه حرکات سگ را زیر نظر دارم نه توانایی شکایت و نه تاب تحمل و با افسوس فقط که شاهد ساده ای از ماجرا بیش نیستم..ماجرای تصادف خودروها با حیوانات عبوری از وسط جاده و بیشتر از همه سگها ماجرای تلخ و غم انگیزی ست که کمتر کسی شاهد آن نبوده و باز کمتر کسی ست که توجهی به این حوادث دردناک داشته باشد در بهترین حالت چون من که سری با افسوس تکان می دهم و می گذرم ....سگ سیاه چند متری می رود و بعد دوباره بر میگردد لاشه را با تلاش و زحمت حالا از وسط جاده به حاشیه جاده کشانده است باید که امید وار باشد که این گونه قربان صدقه می رود که سگ زرد بر خیزد و راه نرفته را طی نمایند هنوز که وقت بسیار است تازه اول صبح است و آن دو مثل هرروز کارهای بر زمین مانده بسیاری دارندمثلا تهیه توشه ای،آذوقه ای برای توله هایی که چشم انتظارند..سگ زنده به گونه ای رفتار میکندکه گویی یقین دارد که دوستش از روی جاده بر می خیزد زیرا در این بیابان و دریا و برهوت تنهایی و بی کسی عذابش می دهدو کو؟ تا یک سگ دیگر برای هم نشینی و همدلی پیدا شود نجوای درونی سگ را وقتی بوره بلند می دهد میشود درک کرد تا همین چند لحظه پیش آن سمت جاده با هم بودند باور که نه یقین داشت که آن دو با هم دست در دست هم می خواستند عرض جاده را طی کنند تا به سمتی که ساحل دریا بود برسند و آن سوتر که نیزار و زباله ای برای رفع گرسنه گی بعد از شبانه ای سرد در بیابانی که یک طرف آن جاده ترانزیت و سمت دیگر خط آهن و سپس خوابی و عوعوی سردی از سر سیری یا گرسنه گی و بعد هم که بگذریم.....آه راستی چه شب قشنگی داشتیم افسوس که زود گذشت قطار باری که عبور می کند در خاطرش می گذرد که ما مانده ایم که این جعبه طولانی کی تمام می شود ...همین ریل قطاری که مربوط به شاید یکصد سال پیش است ...و همچنان محکم و پابرجاست و در حاشیه بلند آن هم آشیانه حیواناتی ست که مثل آدمها آمدند و رفتند از همین ریلی که زمانی در جنگ دوم جهانی پل پیروزی متفقین بود و حالا بعد از قرنی کماکان همه چیز ادامه دارد و برای جهان قرنی و هزاره ای هیچ نیست این ما انسانها هستیم که زمان را با طول و عرض عمر کوتاه مان می سنجیم.....و شبی که این دو سگ با عوعوی خود سوت و صدای ریل و قطار را در تاریکی شبانه های بارانی همراهی کردند و من هم که در خود رو هم چنان با صدای قشنگ و غمگین انگیز شجریان.... تو دوری از برم ....بجان دلبرم از هردو عالم ...جز تمنای دلبرم در سرم نیست همراهی می کنم ....همه آن سالهای دور عشق ها و شکست ها ، بود و نبودها مثل آیینه ای از ذهن و ضمیرم عبور می کنند و تکرار می شوند...سگ همچنان در حال رفت و برگشت است آنقدر این کار را تکرار کرده است که دیگر نای راه رفتن ندارد....احساس می کند و شاید هم احساس من اینست که به آخر خط رسیده است بر میگردد و به اطراف خیره خیره می نگرد ...نگاهی که مفهوم رفتن دارد.... می شود تا عمق خستگی را از حرکاتش فهمید ، تانکرهای بزرگ نفتکش در حال عبورنداین بار سگ مشکی چون پرنده ای مصمم به وسط جاده می پرد از دور نگاهی به سگ زرد که زیر آفتاب داغ صبح گاهی جنوب در کنار جاده هم چنان به خواب هزاران ساله خویش است می کند... رگه های خون بر سطح آسفالت تیره تر می زند ...یاد شکواییه هملت در تراژدی مرگ پدر می افتم ....هنگامی که با خود نجوا می کند بود ن یا نبودن در برابر این دنیای لغو و بیهوده وسگ مثل شاقولی درست وسط جاده بی حرکت می ایستد روی به سمت تانکری که دارد به سرعت از روبرو می آید تانکر غول پیکر نفتی هر لحظه نزدیک تر می شود و سگ گویی قصد فرار ندارد جاده ترانزیت است و سرعت ماشین سنگین هم غیر قابل کنترل...تانکر که عبور می کند از سگ سیاه بجز لاشه ای چسپیده بر سطح جاده اثری نیست من و قطره اشکی که با هم از کنار این دو لاشه عبور می کنیم وهمچنان استاد شجریان می خواند ...تو دوری از برم ....دل در برم نیست ...هوای دیگری هم در سرم نیست ....از همیشه حزن انگیزتر مرا با خود می برد هیچ تفاوتی بین خود و این دو حیوان احساس نمی کنم اگر هم بیچاره گی ست باید نصیب من میشد که شجاعت در زندگی را باید از سگ سیاه یاد می گرفتم سگی که حالا فقط یک سگ نیست بلکه قهرمانی ست که از دل دنیای ناشناخته حیوانات سر بر آورده ودر ذهنیات من مثل این همه آدم زندگی می کند!...           زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: سمفونی خاموش سگها
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه دهم خرداد 1393 و ساعت 15:30 |

بایاد و خاطره ای از زنده یاد محمدرضا لطفی!

ویل دورانت را اهل فلسفه فیلسوف زیبایی می نامند زیرا معتقد است که ” هر عملی که نیک انجام شود و هر زندگی که مرتب باشد و هر انسانی  که نیک بار آید و هر ابزاری که خوب کار کند، شایسته آن است که گفته شود: زیباست…. و این هاله زیبایی ممکن است گسترش یافته و تمام جهان از لطف و زیبایی اولیه اش سرشار و لبریز گردد....وبا یادی و خاطره ای از محمد رضا لطفی بزرگ که همیشه تکیه کلامی داشت بدین مضمون که زندگی زیباست ای زیبا پسند ...زنده اندیشان به زیبایی رسند.........

ابدیت فرضی ذهن

شاید بسان آهی

ازیاد رفته باشی

تفاوتی نداشت بودن یا نبودن

و شورش مبهم  ابر

که قندیل باران را

به سمت آسوده گی

خیال کولیها  می کشاند

آنها زود گذر و بی دغدغه فردا بودند!

که امروز غنیمتی ست

تا بیشه ای در خیال-

سیمرغ وستاره بروید  

وعشق زاینده

در تنفس هرجانداری

نغمه خوان توالی ِمرا وده و بوسه

دلدادگان شود

دنیا بی راهه هیچ کس را تعبیرنکرد

همچنان که راه را

اگر خواستی به ساحل رسانی

کشتی شکسته آرزوها را

ماهشهر شهریور 1376 علی ربیعی (علی بهار)

 

 


برچسب‌ها: ویل دورانت, محمدرضا لطفی
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 و ساعت 2:38 |
  نرگس مست تو  و بخت من خرابه....نوستالوژی خاطره ها رهایت نمی کند ....زیر باران

ارام صبحگاهی از خانه رها می شوی دل به طبیعت و صحرا می سپاری  تا با جنوب

مهربان و گذشت دل و دیده  سیراب کنی  ....وصحرا یعنی دل سپاری به آزادی

 وسیع آن همه دلداده گی  های رفته و غربتی که تا بوده حیات غم انگیز آدمی را رها

 نمی کند که تا قمر در عقربه کار ما همینه .......

                              ....از سروده اغوای ماه!

آه ای جنوب تنهایی

بی واسطه این جاده ها

به جایی نمی رسم

مثل اینکه فرصت اندک بود

آرزو بسیار

جستجو کردم همه دره ها

و قله ها را

گلها و بوته ها را

شبانه رمز آمیز جاده ها را

لذت همراهی ستاره ها را

تا به آسمان رسیدم

آنگاه مثل پلنگی

در اغوای ماه رفتم

ماهشهر تابستان 1390 علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: نرگس مست تو و بخت من خرابه
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 و ساعت 1:30 |
گاهی نمی توانی چیزی را توصیف کنی نه در زبان نه در کلام یعنی شرمندگی در فهم بر تو

غالب می شود و لذا برای ابراز بعضی اتفاقات و حوادث بهترین عمل سکوت است اگر بتوانی

و حالا حکایت مرگ بزرگ مرد ادبیات امریکای لاتین است که شاید بهترین تعبیر همان تعبیر

معروف سهراب سپهری از مرگ است که اگر مرگ نبود زندگی چیزی کم داشت هرچند این

نویسنده بزرگ خودهمه... هیچ نبود مگر زندگی و شرحی بی واسطه از همه رنج های مستولی

برچارقد تاریخ و جغرافیا و سیاست امریکای لاتین که فقر و فاقه را به توپ و تور گره می زدند

و به ژنرالهای بیچاره سر تعظیم فرود می آوردند.....جهانی که این نویسنده در صد سال تنهایی

آفرید شاید خیلی بیشتر از هزاران سال تنها بود و بار عشق سالهای وبایی را بر دوش می

کشید...یادت بخیر باد آفرینش گر سبک و سیاق رئالیسم جادویی.... رمان‌ها، داستان‌های کوتاه

و فضای واقع‌گرایانه و در عین حال تخیلی آثارت نامی نداشت مگر  سبک رئالیسم جادویی!

ماهشهر بهار 1393  علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: رئالیسم جادویی, مارکز
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 و ساعت 14:45 |

 رمان كيمياگر

...اي كاش که در مسير بيابانها ی زمین  وا حه اي شكل بگيرد ..............

راستي كه هر كتاب دنيايي جديد بر روي آدم مي گشاید..رمان كيمياگر اثر پائولو كوييلو را مي خوانم تا به فصلي مي رسم كه قهرمان قصه با كاروان بعد از عبور از صحرا به واحه اي مي رسند و شتران اطراق مي كنند زيرا كه خبر رسيده است جنگي در حال وقوع میباشد  صحرانشينان و واحه جایی ست که محل صلح جنگاوران صحراست .. و واحه همان جایی ست که نیاز ابتدایی بشر برای عبور از قهر و سرکشی ست و لازم است حساب كنيم که دنياي امروز  عليرغم عبور  از آن همه پستيها و بلنديها به چند واحه يا اتراق گاه صلح نياز دارد تا  بشر متمدن نیز به اندازه آن بادیه نشین به ارزش صلح و مفارقت پی ببرد ....زيرا از شواهد آن چنان که بر می اید موازنه ای اگر هست روح غا لب هم چنان  ستیز و جنگ طلبی دراعمال و نیات است...هرچند همه کتاب شاید شرح یک بیت هم از ادبیات عرفانی ما نباشد  ....حیرانی و سیر و سلوک عارفی سرگشته در وادی ایمن  چنانکه حافظ فرمود:

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش        آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

سروده ابتدای دوست

1

وقتی که می رسم

به ابتدای دوست

ازشرق مصور خورشید

دلم می خواهد بگویم

چه اوقات قشنگی

فراغت شبنمی

برآستانه برگی نشسته انگار

تنها تنها ذهنم

گنجایش این همه آسمان را ندارد

تا در منظومه ها ی هجرانش

رنج نامه ای بسراید

بدین مضمون

هیچ کس دشمن نیست

حتی تو

که مرا می کشی

از دفترهای گذشته تهران پاییز 1372 علی ربیعی(علی بهار)



برچسب‌ها: کیمیاگر, پائولولوئیلو, حافظ
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و دوم فروردین 1393 و ساعت 11:19 |
ابدیت فرضی ذهن

ابدیت ذهن پرواز موهومی در هستی نیست که با جرقه ای گر بگیرد یا به تند بادی خاموش گردد ....ابدیت ذهن شمایل بی بدیل همه هستی ست خواه زیر سایه متافیزیک ملاصدرا باشی یا هدونیسم خوش باشی خیام ، زیرا هستی را باید با  همه پیچ و خمش گم شده ای بدانی  که مدام در پی  خویش است که فرجام پذیری ذهن است یعنی چیزی در ورای ماده،  که به  معنا می رسد ،لذا  آنچه مسلم است همین ابدیت فرجام پذیر ذهن ما در عالم معنا است که در ناکجای منظومه ها و کهکشانها طی طریق می کند تا آنگاه که در چنبره هستی رایحه زیبای مکان و زمان  با حرکت کوانتمی جسم و جان یکی شده و تو خود نیز  بعد از هزاره ها نمایه ای از خویش را می بینی  که چون نای و نیی شرح دور افتاده گی می کند....پس هم اکنون  زندگی را در آغوش بگیر ودنیا را فارغ از هر پستی و بلندی دوست داشته باش به گونه ای که هست! که تا هستم و هست دارمش دوست چنانکه نو شدن جهان در نوروزخجسته را..... چه آنگاه که فرا می رسد بنات و نبات را به سرمستی و شادی و روشنایی فرا می خواند....یا به سخن سعدی:  

 خاطر به باغ می‌رودم روز نوبهار    

تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست

سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق

ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست


.....از این شکیبایی که منم

گاهی برای آرامش جاده

 مسیرهای  بی سرانجام

گم گشته در نیک و بد زمانه بودم

تذّکر داور مسابقه ای

 که برنده نداشت

می دویدم یا زیر توپ می زدم

دست در شکن

ساق ساقی ها می شدم

و چه دور بود حلقه توپ و تور من!

بعداز این همه جنجال و فراموشی

حالا دوست دارم در پایان راه

مثل ستاره ها

 در سکوتی

بی دلیل و بی ادراک بمانم

وچون قاصدکها در ناکجای

زیر و بم تیز آفتاب فرود آیم

ماهشهر شهریور 1372 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه هشتم فروردین 1393 و ساعت 19:47 |
فلک از آفتاب آیینه داری پیشه می‌سازد

 دو صد "خورشیدرو" افتاده در هر پای دیوارش....صائب تبریزی...

خورشیدرویی طبیعت یعنی دل دادن و دل گرفتن از همه عناصر آن از نبات تا بنات که جهان فارغ از شکار و شکارچی جهان آسوده تری ست و آنجا که آواز تفنگها خاموش می شود ....طبیعت زندگی از سر می گیرد......

آواز تفنگها

1

هوای مه آلوده سنگینی

نشسته بر سینه صبح زمستانی

تیر تفنگت که دست می کشد

بر بال های خسته اردکی

می میرم و زنده می شوم

صدبار

شاید هم بیشتر

2

حوالی کرخت بیابان

این برکه های مجعد را رها کنید

این آبهای گمراه را

این بره های سربراه را

3

در پی فراغ بالی خورشید زمستانی

آسمان  زیر ابر سیاهی

پنهان می گرید

نیزارها مرددو صامت

به درنای برگشته از سفر

گفتند که برگردد

لب خوانی پرنده ها موقوف

زمستان 1380 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)


برچسب‌ها: خورشید رو, آوازتفنگها
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 و ساعت 14:43 |
 ....شب به گلستان تنها منتظرت بودم.....ترانه ای قدیمی برای تحریک حس نوستالوژیک آن همه خاطره و خطر که در روزگار جوانی تو را به وادی حیرانی ها و شورها می بردو حال که برمیگردی می بینی که آن همه هیاهو برای هیچ هم نبود...انتظار طولانی شب های عاشقانه و لذت دیدارهایی که گویی همه خواب و خیالی بیش نبودند....پیام های دلبرانه که هنوز هم زمزمه زبانند و حال زاری که در این وادی های مستانه دست می دهد ،گویی آنی و نفخه ای هم  نبود آن همه بیقراری ها که تو را به ضیافت دوست می رساند ...به چشم بر هم زدنی مثل پرنده ای از بام الاچیق دنیایت پر کشیدند و رفتند و تو هنوز در انتظاری که منتظرت بودم....                         

اعتماد عاشقانه

عاشق که شدم

سخت نگرفتم

نه در نگاهی به چشمانت

نه لمس شورانگیز دستانت

و تو عاشقتر

مثل پروانه ها

به  گلهای آبی رنگ

یا سرگشته

چون بیم آهوان از پلنگ

در انبوه اعتمادم فرو رفتی

ماهشهر زمستان 1380 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: شب به گلستان تنها منتظرت بودم
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه هفتم اسفند 1392 و ساعت 23:29 |

سیاهه اعمال

اگر شعری می سر ایی...اگر قصه ای می نویسی ..باید آنچنان بازتابی داشته باشد که احساس کنی اگر این شعر را نمی سرودی یا این قصه را نمی نوشتی  جهان چیزی کم داشت....نمی دانم شاید این که می گویم بلند پروازی اغراق گونه ای ست از همه آرزوهای دست نایافتنی عالم انسانی ...اما عرصه تفکر و نوشتن مثل جهان است که مرزی ندارد که ناتوانی ما دلیل بر کوچکی دنیا نیست که برعکس !....ولذا  خوب می شد !اگر در نوشتن نوعی وسواس بخرج دهیم تاخواننده بی هیچ درنگی نه اینکه بی خیال متن شده واز سمت و سوی اثر عبور کند  بلکه باهمه وجود بدنبال سیاهه اعمال خود بگردد که به تعبیر بزرگی هر اثر ادبی سیاهه ای از اعمال خواننده  اثر است که هرچه مفارقت بین اثر ادبی و خواننده مجذوبتر باشد اثر ادبی واجد ارزش های متعالی بیشتری ست و می تواند که دلی را شاد کند یا بشکند و چون عمق داشت جهانی را تغییر دهد هرجند این دنیای سنگین و خسته ما به هیچ صراطی مستقیم نمی شود اما همین که خنک نسیمی بوزد خود غنیمتی ست و آرزوها ی آدمی نیز نباید که به خاکی و خاکستری بسنده کنند!......سارتر می گوید اثر ادبی باید اثر گذار باشد و به تعبیرمن انسانی باشد استوار،تا آنگاه هم که  خم شد نشکند....

                        زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

                                                        1

                                         چندروزی تکرار می شوی

ازبهاری تا خزانی

چشم به روییدنی و رویشی

یا اندوه فروریختنی

و تغُیَیَر لذت بخش زمان

که برنگ فصول می آیند و میروند

گاهی به تلنگر دل و دستی

وسوسه می شوی

در مقام عاشقی در آیی

"سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور"...حافظ

گاهی عذاب وجدانی

در هئیت اسباب قتاله ای

به جنگ تن به تن میروی

محاط شده ای

از عشق و نفرت

تا آستانه هستی

جوهر امکان

که چون قطره ای ترا

از گودالی به گودالی می ریزد

2

شعری می سرایی

در ذهن

خطی می کشی

تا بوم

ترانه ای می خوانی

برلب....

که رازی بگشایی

در دل!

شوریده حالانند

درختان و پرندگان  و حشرات

که روستای ترا آشفتند

3

امواج دریاها

تا ذهن و زبانت را بیاشوبند!

اگر به ساحل رسیدند یا نرسیدند

جان به جان آفرین دادند

آه ای شورآب مفرح  زندگی

ای آبهای خوش سیمای دریاها

دستی بگیرید به مهر

تا نهنگان بیچاره

به گل نمانند!

4

شاید آتشزنه رویاها

جایی دنج

سوار براسب مراد

از کهکشانی به کهکشانی سفر کند

و جهان در نقش  عاشقی سرگردان

در جستجوی خدا

به خود رسد

زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور, سیاهه اعمال
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه دهم بهمن 1392 و ساعت 22:35 |
آدم اگر با سرگشتگی های خود کنار امد ...می شود همانی که خودش می خواهد به عبارتی تسلیم زندگی نمی شود بلکه با او همسایه شده و مدارا می کند و گاهی که خیلی قوی شد مثل حالای خودم در همین دلنوشته ها زندگی را نصیحت می کند که هی یارو یه کم یواشتر.....می خواهم پیاده شم !اینجا که می رسیم نوعی والایی در روح و جانمان پدیدارمی شود که شرق و غرب عالم را یکی می یابیم ........

بگذار سنگی را ببوسم

که دیگر سنگ‌ها را سوئی زد

تا خون لورکا

بر سینه‌ی او بریزد.

سروده شمس لنگرودی

هیچ زمستان

باد که وزید

لذت سرد کوهستانها را شنیدم

حالا مثل کلاغهایم

که از چتر زمستانی خورشید گذشتند

تا به خواب برفی درختان رسیدند

یا چون بره ها

که در خم ابروی  چوپانی

به پرچین آلاچیق روستایی رفتند

تازه !

درنیمه شب برفیِ گرگها

زندگی شروع می شود

حیوانات نجیب!

گر گها و بره ها و کلاغها

نغمه هایی دارند

نه مسرورنند و نه غمگین که

به هیچِ ِ زمستان هم

 عادت می کنند

ماهشهر زمستان 1391 علی ربیعی (علی بهار)

روستای مغان زمستان 1356 همرا با رویای


برچسب‌ها: شب برفی گرگها
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه بیست و نهم دی 1392 و ساعت 22:1 |
                                                                باران

زیر یورش باران

چون مرغ شباهنگی

نغمه سر می دهم

تا شبپره ها بر خیزند

ماهیان در سرنای امواج

بیتابی کنند

درختان صدای باد را

تا غفلت سرد  رویاها ی

شب زنده داران ببرند

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

دوست

دوستی برای من

مثل نگاهت

نوعی بیتابی ست

که مرا هر جا که باشم

سراغ تو می فرستد

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

مشکل این است که بشریت  هنوز نمی داند کجای معرکه این هستی ایستاده است....جنگ

،قعطنامه ،گل ، گلوله....واژ هایی که تو را این وسط تعبیر می کنند و توضیح می دهند ....واژه

هایی مکدر که در انحنای آرزوهای تو نه اینکه پل بزنند بلکه صخره هایی درست می کنند که

امکان عبور را از تو سلب می کنند تا به آنی که ایستادی دیگر هرگز آرزوی سیر و سفر نکنی

که هیچ! از راه نرفته هم پشیمان باشی.........                                                                                           

                                             منظومه سفر

سفر مثل بادی ست

گریزان

که در صحرا گم می کند

چادر کولی دلت  را

چه هیاهویی جا گذاشتی!

ای باد

ای مسافر

میان دشت بعداز ظهر طلایی پاییز

که افسرده و غمگین رسیدی 

زیر مهتابی خاموش دنیا

روزهایی که رفتند

بهاران  کوچک

تابستان های زمختی که زُل زد

خورشید به صحرا!

تا به مهرمردد رسیدیم

باران نیامد

غرّه بادی

که بر شاخ و برگها نشست

باغچه هایی

که ویران شدند

اصرار نکن

بگذار این سالها نیز بگذرند

در خیال من

اوهام  تو

بی التجاء و التماس دلبری ها

خسته ام  مسافر

سفر را تمامش کنید


تابستان 1367 منطقه عملیاتی سرپل علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: سرپل ذهاب, غرّه بادی
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه هشتم دی 1392 و ساعت 23:40 |
این سروده یاد واره ای ست که در خیالستان ذهن و ضمیرم مانده بود .....درس تاریخ آن روزها و سلسله و سرسلسله شاهان .. از تاراجی که محمود غزنوی از غرنین شروع می کند تا می رسد به هند افسانه ای و شکست مهاراجه های هندی و جنگ و گریزی که تا هم اکنون هم سر پایان نداشته و ندارد ....تنها ابزار ها تغییر کرده است واما تصورات واهی جنگ سالاران همیشه تاریخ که در جای خود محفوظ است .....عشق و نفرت دست به دست هم می دهند تاصیرورت تمدن را بر بال قدرت و ثروت نشانند و در این میان مثل همیشه تاریخ ،بیچاره آدمی بود و وادی های نفسگیرش....

از منظومه فرومانروای دل-2

حالا مانده ام

كه دلم را

در تاب گيسوان بلندت دار بزنم

اشك هايم را 

چون سيلاب هاي  سرگردان

در پاي ايمانت

 جاري كنم

ودر شبانه هاي ستمگري

باغ ها را

شب نشين مجلل

شاهان مست نمایم

چون  محفل  غلامان لوند -

دربار غزويان شهراشوب

كه به طره اي

 سر مي برند

به وسمه اي

 چشم مي كشند

حتی با جهازی

از شتران لوك

كه بار و بنه بر زمين نمي گذارند

تا از مستي بدرآيند

آنجا كه در  چاووشي

روزگار تاخت وتازها

رنگين كمان جادويي معابد هندو

به تاراج مي روند!

زمان گذشت و-

رنگی به رخسار نمانده ست

بيا غمنامه اي بخوانيم

در بزنگاه اميدهاي واهي

كج كلاهي

براي سرداران خسته از جنگ بدوزيم

در وراي تپه هاي مه آلود هندو كش

جا مانده گان تازیانه

 صخره ها و غارها

شاید تو رفتی وهيچ كس

 راست عاشقت نشد

تا پادشاهي هفت  اقليم

گنج نگاهت باشد!

زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: دربار غزويان, معابد هندو
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 و ساعت 14:27 |
هزار جهد بکردم که سٌرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

….

نه از سپیده دمان فرمان ارزوها خبر داشتیم

نه از کوتوال نبرد پیروزمندان

که بر مدار تکرار همیشگی خود بودند

بی تغییری و تحولی

من ماندم و افسوس فسرده در سوز گزنده آفتاب و آه

معشور آبگینه سرابها

تا  خشکی تشبادها ی جنوبی

تابستانهای طولانی

دبستان های بسته از تنگدستی

بی  مدادی و دفتری

مشهد سال1390 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: 16 آذر
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه هفدهم آذر 1392 و ساعت 12:2 |

هزار جهد بکردم که سٌرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

...از منظومه 16 آذر….

 امروز هم 16 آذر است

مثل هر سالِ دراین روز

من زنده می شوم

نفس می کشم

دست می زنم

به قلم

به سینه

به قلبم

به دنبالم اینم

که پیدا کنم

کسی را که گم کردم آنروز

تهران زمستان 1380علی ربیعی ( علی بهار)

سروده تماشا

بيا تا جهان را تماشا كنيم

بهار و خزان را تماشا كنيم

در آغاز كوچه هاي شني

عبور زمان را تماشا كنيم

فروزان شويم در ميان شفق

شب آسمان را تماشا كنيم

اگر باد زد شاخه اي را شكست

غــــــم باغبان را تماشا كنيم

در آرایش شبی  نقره ای

شباهنگ  باران را تماشا کنیم

رویم تابخارای رودکی

نسیم مولیان را تماشا کنیم

سحررا بشورانیم با بوی صبح

نظر بازی ارغوان را تماشا کنیم

بهار گرچه غمگین نیلوفراست

بیا شادی ماکیان  را تماشا کنیم!

چو مینای مستی به مستان رسید

غزل خوانی ساقیان را تماشا کنیم

ماهشهر تابستان 1362علي ربيعي(علی بهار)


برچسب‌ها: 16 آذر
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه نهم آذر 1392 و ساعت 8:56 |
                                                 براي صلح

1

با صداي كبك و خروس  و كوهستان

بسراغم بيا ييد

تا تاكستان هاي صلح آميزانگور

به رنگ ياقوت وزمّرد

در چشمانم برويند

وسرمستي عشّاق

به سحر آن آوازهاي اغواگر  آغازشوند

و نيرواناي راستي

چون آرامش بودا

در تجلي يك جسم گم شده

از گناه ناداني

فراغتي برويانند

بي واهمه ِ دشمنيها

وزمين

پراز كفشدوزكهاي دوستي شود

كه زاينده جهان بي آزارند

با مشق نوشته هاي فصل بهار

درانشاي كودكان

2

اينجا كه ايستاده ام

با سيگاري برلب

بعد از گشتي در سكوت

 سنگر و شب

خسته ام

به خميازه بي گُدارِ

 آفتاب پرستهاي فرتوت مي مانم

در بيابان دورودراز

آنجا نه آبي بود نه پناهگاهي !

من كه از حوصله طولاني جنگ

و صفير زشت گلوله

حتي براي لحظه اي  بيزارم

3

روزهاي بزرگي ميرسند

وقتي كه قلمه های صلح

چون درختان زيتون  

از باغ پيامبران برويند

يوسفي كه از چاه بدرآيد

ابراهيمي  كه از آتش بگذرد

ودر چشمان ملتمس كودكان

شادی بدرخشد

ماهشهر تابستان 87 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: آفتاب پرست, کفشدوزک
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه سوم آذر 1392 و ساعت 8:54 |
آدمي گاهي رنج نداشته ها يش را تجربه مي كند و زماني هم افسون داشته هايش را ،عدم

توازني كه تا بوده گريبان آدمي را رها نمي كند…….                                                                                                                                                                                                       

سرگشته گی

آدمي همين سرگرداني

صحرا و آفتاب و باد است

گاهي به تشيیع مي رود

زماني هروله شادكامي

عروسي را

ازمهتابی خانه ای

تماشا می کند

بر خاستم از  رویای

 خاك و دیدار 

رستنگاه سرگشتگي  آدمي

مثل سراب است

 كه پايانی ندارد!

                                    ماهشهر علی ربیعی(علی بهار) تابستان 1371


برچسب‌ها: سراب
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 و ساعت 12:11 |
....از منظومه فرمانروای دل

روزي چشمانت را

فرمانرواي

همه نرگسي ها مي كنم

تا در مخموري

 يك روز باراني

از پرچين

همه واهمه ها و دلتنگيها بگذري

آنگاه زنبورها  و پرنده ها

مست از شميم گلبرگهايت

به پرواز در آيند

اسبان و آهوان

در رداي سبزدامنه ها يت

برقص!

چنان كه تو خواستي

تزيين شميم  ترا

اگر باد با خود ببرد

دنيا رستگار  ابدي

همه گلها و پروانه ها مي شود

لذت عاشقي دنيايم را

كارد آجين

 بلور خون ريزيت مي كنم !

اي ترك ختايي!

تو آن آسماني

كه در آستانه  هيچ كبوتري

پنهان نمي كند

 رخصت آبي نگاهش را

بخشش بي نظير سرزمينت

طلايه دار

همه اعصار آزادي ست

زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)

 

 


برچسب‌ها: ترک ختایی
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه هفدهم آبان 1392 و ساعت 8:38 |

....بياييم براي يك بار هم كه شده  اگر موافقيم موافق منتقد باشيم و اگر مخالفيم مخالف منصف ...سياه و سفيد ديدن دنيا يعني كه تو مركز عالمي و جهان و هرچه در او هست بايد در ظل خاطر تو باشند ...مشكل امروز ما تقسيم دنيا به سياهي و سفيدي نياَتي است كه مارا به ورطه هاي انتخابي مطلق مي كشاند و چون به این نقطه می رسیم خود را معيار حق و عدالت  مي پنداريم و به زبان کریه  زور به اثبات تصورات خويش  مي پردازيم....واين شرح بي نهايت از باطلي است كه چون پيله اي بدورمان پيچيده است ومتاسفانه شرق و غرب هم ندارد ......

آسمان و سراب

بگذار از تماشاخانه  نقره ای ابرها

ماهت  را ببینم

ای آسمان  همیشه گریزان

در شب غبارینه سرد زمستانی

 بگذار منگلوله های  بی شمارت را

چون قندیل های مروارید

بر گردنم بیاویزم

بگذار در آغوش  ولنگار

خوشه های انگوریِ-

 منظومه هایت

ذره های  شوق بکارم

بگذار چون ماری

  دورت بپیچم

اگرچه کهکشان

 راه شیری بودم

ای سراب همیشه دور!

ای آسمان ملّون

ای خاموش

ماهشهر پاییز 1372 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: منگلوله
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه ششم آبان 1392 و ساعت 2:17 |
پیشکش به همه دوستان و همبازیان قدیمی....

سروده هایی که ترا به فضای محض زندگیت می برد شهر یا روستا ،جنگل یا بیابان و تو در برابر دنیایی ایستاده ای که اب و گلت را با آن سرشته اند پس واژ ه ها تا دلت بخواهد هموارمی شوند و سرزمین نامکشوف ذهن و ضمیرت را به آهنگی موزون همبندی می کنند ...وسپس پلی می زنند بین عناصری را که دوست داری با آنها که در خیالت از امکان ایجاد آنها ساخته ای ،چنانکه معشور قدیمی من به این آفرینش صیقل داده شده  و تمیز یاری می رساند تا در آسمان خیالم منظومه ای شکل بگیرد که از آن حقیقت مترنم از باد و باران روزگار قشنگتر است و ناگفته های ست که کافی ست به تلنگری بر زبان یا قلم جاری شود آنگاه می بینی که چقدر بکر و دست نایافتنی و قابل تقدیر است یعنی تا دلت بخواهد جایی برای آفرینش و انتقال تجربه ها هست هر سنگ و خاربن و شن زاری حال و هوایی دارد که وصف سخت و جانکاه زندگی ست و مراد ت را شده از بدیهی ترین اشکال اطرافت می آفریند..تا برسی به مهر آدمها ...چالش دلهایی که در بی کسی محض بزرگ می شوند و سختیها و زمختیها را به هیچ می گیرند گویی شوق کعبه است و بیابانی که اگر خار مغیلان در پای خلد به جان منت پذیری ....اشاره می کنم به دوستی که در کنارم ایستاده چه صفایی بود در دلمان راستی که  کینه راه نداشت و هرچه بود جویبار مهر و محبت بود که از هر سو روان بود ادمها بی چشم غره ای قدر بزرگی و کوچکی همدیگر را می شناختند   اما حیف مثل هر چیز این دنیا زود قد کشیدیم و همه آن روزها و آرزو ها را باد با خود برد و حالا ما ماندیم و آن خاطره ها که مثل غباری در مه گم شد                               

منظومه روزگاران

بیا تا نگاهی کنیم به آن دورها

سنگ ها و صبورها

غم ها و سرورها

شانه بر شوق هم  نهادیم

لبخند برذوق هم

  یا مثل آرامش کفشدوزکی

 نشسته برمنقار بلبلی

که ازشب تا سحر می خواند

گوش جان سپردیم

بیچاره عشق

چقدر گره خورده گی لحظه ها را

می ستایم

و دیدارت را

که  آرزوی

باریدن باران بود

بعد از آفتابی که سالیان سال تابید

بر خشکنای این صحرای نادم

این صحرای شاکر

وما گاهی بستنی فروش دور گرد

کوچه پس کوچه ها بودیم

گاهی آخرین کارگر ساختمانی

 که برای کار سوار وانتی می شدیم

چه لذتی داشت

روزی  که بیکار نبودیم

چابک و استوار

مثل معشور قدیمی  

که از گردش

 خاک و باد و آفتاب وآب

نو شده بود

دیوارهای کوتاه

خانه های گلی

گندمزارهایی

که با یک تر سالی

رنگ و رویی می گرفتند

بچه های محل

همه برادران و خواهرانم بودند

و مادرم

مادر همه کودکان محله

 مادر همه کودکان جهان

وزندگی هم بی حاشیه

 مثل کبوتری صحرایی

زیر بوته ای خاربن گذشت

وبعد تا برخاستیم

 خاربنان خشکیدند

شتران رفتند

عقابها از صحرا کوچیدند

بلدرچین های هر سالی

 از هند افسانه ای نیامدند

سارها برآتش لباده کولیها

کباب شدند

دیوارها قد کشیدند

آرزوها ی دور و دراز

خانه ها کوچک

ترانه های دشتی

غم ملایمی به سمت کجمداری

 غربت دلها کشیدند

عمر سپری شد

تاقتمان تاق!

ببین چشمانم نای دیدن ندارند

صدایم نای ناله

اما من عشق را

تا استخوانهای سوخته هم

لای آهن پاره ها پیدا کردم

میان سنگرها و گلوله ها

 تجربه کردم

جانکاه بود سفر

و مسافران حیران سراب بیابان

اگرنه  ماجراها داشتیم!

فرصت کم است، کم

برای جوانی و دلبستگی

هم تو رفتی و هم من

 وزندگی همچنان

حیران چشمه ها و سرچشمه ها

آهوان مانده در راه

مادران  چشم برآستانه

تا عزیزی بیاید

غم و غصه از دل زداید

 چون دوبیتی که از دل بر آید

زمانی ،روزی، داشتیم هوایی

دو دروازه دوتا دالان سرایی

نیاید سال و امسال و همه سال

پراکنده شدیم هریک به جایی

ماهشهر مهر ماه 1392 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: بستنی فروش, کارگر ساختمانی
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392 و ساعت 11:14 |

که شراب هم دیگر ره به حال خرابم نمی برد...ف.مشیری

سراب هم!

چشم انداز دلگیری ست

که از خورشید و خاک تیره می گذرد

تا به مکث سرکش زندگی می رسد

بیابان یعنی همین که تنهایی

دلتنگی یش  تو را می برد

تا سور چرانی شتران

سرزمین جان سختی وزغها

که درتنوره  برکه ها خشکیدند

کوچ بی مکث کودکی ها

که در هیاهوی

کور لحظه ها گم  شدند

تلخ تر ازتند بادهای جنوبی

که می وزیدند بر هرچه بادا باد

گاهی بر سیاه چادرهای

مهجور صحرا

گاهی در حوصله داغ ماهیگیران

که آمدند و رفتند

مردد و غمگین

خسته و گمراه

تا  وداع داغ  آهوان وامانده

دردیمه دریا

روزهای خواب آلوده در آفتابی

فصل های بی ترنم از بارانی

خور هم  کوره  راهی بود

بین بی کسی من

ناچاری تو

تا عمری بسر شود

خسته ام دنیا!

بگذار ازقصد زندگی عبورکنم

که شراب هم دیگر!

                  "ره به حال خرابم نمی برد" فریدون مشیری

ماهشهر زمستان 1375 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه چهاردهم مهر 1392 و ساعت 14:45 |
                                          گلهای خاکستری جنگ را

زیر دست و پا  له کردیم

مثل  آرزوهای  نسلی

که روی-

 جغرافیای مزَین دنیا پاگذاشت

تا دنیا به رنگی دگر شود

از جنوب و شمال گلوله می بارید

از قله ها تا دامنه

بدنبال جانپاهی بودیم

ناگهان دیواره کوه فرو می ریزد

فرمانده از سر ناچاری

ناسزا میگفت

به زمین و زمان

همه خندیدیم

چرا می خندید مگر ندیدید

خمپاره خورد اینجا

می گویم بخیر گذشت سرگرد

فقط چند سرباز زخمی شده اند

آمبولانس را بیاورید

زیر تلی از سنگهای دیواره کوه

چراغی فقط روشن بود!

راننده را هم

بزور می کشیم  بیرون

ناله ای کرد و ایستاد

شانس آوردم

باز هم همه می خندیم

این هم یک روز خوب ما

بهتر از این امکان نداشت

میان دره ای از ارتفاعات سورن

زیر رگبار توپ و خمپاره

از هر سو

تعداد کمی

مختصر جراحتی دارند

آشپزخانه صحرایی اما

ویران شده است

از سر گرسنگی شاید

 و اتفاق خوش آیند زندگی

همه سیر می خندیم!

خنده های آن روز را

توی قفس همین دره

مشرف به ارتفاعات سورن

فراموش نمی کنم هرگز

دلیل هم داشتم

مگر ما  

بالاتر از زندگی

دلیلی برای خنده از سر شادمانی داریم

با اندکی تلخیص و تغییرمریوان ارتفاعات سورن خرداد ماه 1366


برچسب‌ها: ارتفاعات سورن, کردستان
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه چهارم مهر 1392 و ساعت 13:56 |

1

سرود نوازشگر بلبلی مست

سخنران شهریور دل بی قرارم شده ست

نوای دبستانی مهرایام

بوی کودکی های ازنو

چو شوریده حالی

که دارد سرِ

 مستی و کامکاری

در آرامگاه سبزخیام

هیاهوی این لحظه ها را دوست دارم

شادی کوچه های کودکی را

نسیم شرقی خاطره

باره سرکش رودکی را

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

2

نسیمی خنک می وزد

بر برگ و بار در ختان صنوبر

خزان زودهنگام من اینجاست

چون پریشانی قشنگ چشمان تو

روز طولانی اولین انتظار

نوبت عاشقی  وکام من

کمند آشفته گیسوانت

افتاده چون قسیل مادیانها

بر لب جویباران  آرام من

لرزش صدای صبح گاه بره ها

نی نی  چوپانی دل شکسته

مزامیر داودی ناله ها

در آغاز نیزاربی سرانجام من

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

3

لحظه های کوتاه این زندگی را

می چشم

می ستایم

لحظه های سهراب  ِ

افتاده بر دستان پدر

خواب آشفته تهمینه را

پشیمانی رستم خسته را

رخصت شعله های آتش!

به چشمان بی گناه سیاوش

من شاهنامه خوان این همه

پهلوان دلیر ایران زمینم

خوب! عمر من همین بوده

صحرا و کتاب و مدرسه

دریا و عشق شور انگیز ِ

سالاری وطن زنده من

که تا پای جان رفتم و می روم

آرشی شوریده در چله کمانم

ایستاده در گوشه ای

از این دماوند خاموش

دیو سپید پای* در بند مدهوش

تار و پودی رهایم

تمامی ندارد

این مهرزاینده من

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

ماهشهر شهریور ماه 1392 علی ربیعی (علی بهار)

*ای دیو سپید پای در بند    ای گنبد گیتی ای دماوند ...ملک الشعرای بهار


برچسب‌ها: دماوند خاموش, رودکی, یاران خراسانی
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه پانزدهم شهریور 1392 و ساعت 11:4 |

خلاصه آدمي

ويليام فاكنر مي گويد انسان مساوي است با حاصل جمع بدبختيهايش، اگر بپذيريم كه عالم معادله رياضي دومجهولي ساده اي  بين تصادف لذتي آني درزندگي ازسويي است  و قطعيت مرگ از سوي ديگر ...

آنگاه به اين نتيجه محتوم مي رسيم كه مقوله هاي  بينا بين چو ن زمان و مكان ...حرکت و ایستایی ...جبن و شجاعت با همه توان اسب سركش خرد را افسار مي زنند!...

 يعني اينكه ممكن است روزي بدبختي خسته و بي اثر شود اما باز به تعبير فاكنر آن وقت خود زمان است كه سرچشمه رنجش و هجران آدمي مي شود و اين دوري غم انگيز است كه پايان ندارد همچون صیرورت بی مقدار عمر...

خوب رداي وجد و سرخوشي من وتو در كجاي اين معادله قرار دارد...ردای مهر ورزی و دل افروزی ........ به عبارتي مي شود گفت كه عشق و مرگ داستان همه حيات آدمي ست كه آغاز و پايانش  خلاصه آدمي  است....که از ناکجایی شروع و به ناکجایی ختم می گردد ...توالی آرزو ها هم هرچه بلندتر لبخند دیو زمانه تلختر ....تطوری بی انتها که هیچش به منظر دل و عقل این حقیر تعبیرپذیر نیست ....بگذریم!

مزامير غم

صدايم كن اي مرغ شبگير  غم

صبا را بگو تا بيايد  به تغيير غم

گريزي بزن با سمند سحر

به تاريكي دشت پامير غم

جهاني  بيفروز با مهر يار

خزان را بشوران  بر تير غم

نديدم كسي همدل و همنفس

كه باور پذيرد به تدبير غم

به  همراهي  كولي سر خوشي

سفر كن به پايان تقدير غم

كوير و بيابان و خاكند همزاد هم

كه شرحي نويسند برپير غم

غروب است وشبكوره ها عاصيند

سلوك شكستند و تآثير غم

صبوحي دگر ساز در محفلي

كه خون ريزد از ساز دلگير غم

غريبند فرزانگان جهان

چنان صوت داوود در مزامير غم

تابستان 1380 در جاده  علی ربیعی (علي بهار)

 

 

 


برچسب‌ها: ویلیام فاکن, مزامیر داودر
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه هشتم شهریور 1392 و ساعت 18:5 |
                                               زیر دشنه دنیا

مرورمی کنم

امروزرا و هر روز را

به تعبیر شاملو

هنوز را

شاید انالحق حلاج

همان بودن یانبودن هملت بود

و تفرعن متفرعنان!

در سویی دیگر

به عبارتی

تراژدی آدمی

نه در غربت غرب

معنی شد

نه در اشراق بی واسطه شرق

همسفری داشت

 09/05/1359 ماهشهرعلی ربیعی (علی بهار)


برچسب‌ها: هملت
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 و ساعت 21:17 |

...در ريزش اين همه گلبرگ

ناگهان خاك سرخ اغاز مي شود

كيمياي ناپيدايي ست حرمت انسان

آسمان چون  بغض تيرخورده ازآفتاب

 خون آلوداست

آه خدايا كبوتري بفرست

تا صلحي در موطن خنجرهاي سراسيمه زمين برويد

به احترام مردم مصر دربرابر خوانتای نظامی ...ماهشهر علی بهار


برچسب‌ها: مصر, خوانتای نظامی
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 و ساعت 17:32 |

کانت می گوید...دوچیز همواره ذهن مرا به بهت و حیرت می اندازد که هرچه بیشتر و ژرفتر می اندیشم بر شگفتی یم می افزاید...یکی آسمان پرستاره ای که بالای سر ماست و دیگری موازین اخلاقی که در دل ماست...که آسمان پر ستاره جادوی بلند پروازی آدمی را مجال بال و پر می دهد و موازین اخلاقی سرکشی اقتدار و استبداد را مهار می زند!

تا صحرای عزلت دل

منتظرم تا ابرهای  رقصنده

کولی های  بی محابای آسمان

جلگه ها را

از شوق تنفسی عمیق  بشورانند

این  قطره ها ی باران

چشمان گریان

عمری آرزوهای من بودند

 که می بارند و می بارند

تا دشت ها ی سبز

 به سمت خشکترین

بیابانها بشتابند

ومادیانها ی  مست و بی باک

در انبوه رویایی چمن زارها بچرند

نی لبکی  از رویش نیزارها بروید

چوپانی نی نوازی کند

تا صحرای عزلت دل

ماهشهر پاییز 1369 علی ربیعی(علی بهار)



برچسب‌ها: کانت
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 و ساعت 22:45 |