تبليغاتX
کوچه جنوبی

از پس پنجاهی و اندی زعمر

نعره بر میایدم از هررگی

کاش بودم باز دور از هرکسی

چادری و گوسفندی و سگی....نیما یوشیج

آوازهای بومی

1

زیر لکه های زمرد خورشید

دریا گاهی سبز می شد

گاهی آبی

و مرغان در انتظار طوفانی که بروید

بارانی که ببارد

از تکانه ابرها

2

ازدشت های جنوبی

تا کوهستانهای شمالی

رغبت بی جنجال بره هاو برکه ها

مجامله  عاشقه ای داشتند

طولانی وانبوه

چون مسیرکارون

که از کوچ روهزاران  ایل و تبار می گذشتند

3

در آوازهای بومی اسامنه* های صبور

تصویری نقش می بست

تنیده با زبان ادراک بیابان و دلداده گی

فراغ سر سپرده در رویش سیاه چادرها

بدین مضمون

برخیز بهار از راه می رسد

مشق زندگی را

همین  حالا بنویسیم....

صحرای ماهشهر اسفند 1386 علی بهار

*عشایر گله دار دشت های گرم خوزستان

 


برچسب‌ها: نیما یوشیج
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:37 |

یک پیشنهاد....آبراه بهـــــــــــــــار

انتهای خلیج فارس یا به عبارتی دیمه دریا به تعبیر ما به ماشهر هم رسیده وسپس  از شهر هم اندکی عبور می کرده تا رفته به جایی که امروز شهرک طالقانی ست و در گذشته ها ی دور کوره هایش می نامیدند...یادگاری از کوره پزخانه های آجر پزی بود که انگلیسیها عجله داشتند زودتر آجری هایی برای خانه های سازمانی شرکت نفت آن سالهای دهشت استعمار تهیه کنند و به مردم یاد بدهند بعضی ها از بعضی ها سرترند ...آن یکی کارمند است با همه مزایایش و این یکی کارگر است محتاج نان شب و تبعیضاتی زشت و نابکار! که یادگاری های غم انگیز از خود بجا گذاشت و گذشت  از جمله همین گنداب آخر دریا که البته از قدیمتر هم بود  فاضلاب بی اجر و مواجب انتهای غمناک قرون و اعصار گذشته یعنی دریا که راهی دریا می شد به اضافه پلشتی ها!...  به زبان بومی به این گنداب دریایی  خورِکون می گفتند  اسم نازیبا و با مسمایی بود آن روزها که آرزو کنیم به پایان عمر کلام این کلمه رسیده ایم... و داستان خورکون خود مثنوی هفتاد من کاغذی ست که می تواند بستر صدها داستان و قصه رنج و دردمندی مردمی  باشد که سخت کوشند و ناروایی طبیعت را در کنار ساحل خلیج فارس به جان خریده اند......اما از طرفی چند سالی هست که تلاش می شود بعد از این همه پیچ راهه ها در گذر کجدار و مریز زمان پایانه دریا به وضعیتی قشنگ و آبرومند در آید که قابل تقدیر است ...آمدن آب دریا به مقدار مناسب در این بستر و حاشیه سازی سنگ نمای ساحل ...ارامشی خواهد بود بر آلام سالهای بسیارسخت مردم نجیب ماهشهر که در تمامی فصول از اشمئزاز بوی زُخُم خورکون در عذابی جانفرسا بودند و شنیدن این نام خود تداعی گر همه بوهای بد عالم بود و حالا که بسلامتی قراراست دریا همان دریای زیبایی شود که در تصور اهل خیال می گنجد و چون رودخانه ای زلال از میانه شهر عبور کند مناسب است که نامش نیز تغییر اساسی یافته و با وضع شایسته مردم  ماهشهر همخوان گردد و پیشنهاد اینجانب این است که خورکون منبعد به نام با مسمای  آبراه بهار تغییر اسم یابد... اردیبهشت 1391

زیر چتر خورشید ماهشهر

مثل هر روز

امروز هم

زیر چتر خورشید ماه شهر

 قدم می زنم

تعدادی سگ

چند گنجشک

یک کبوتر

می دوند یا می پرند در هیاهوی اطراف صبحم

بهار مثل رازی

در پر و بال و سینه هاشان نهان است

نسیم هم منتظر تا بلغزد شکوفه

روی باریکه شاخه ها

ازسمت دیگر جاده

کودکان دبستان

به حوصله آرام درخت  و آفتاب نگاه می کنند

درختان برگ برگ  کتابند

که از  جنگلی  دور آمدند

 و آفتاب هم مداد یست که روز را می نویسد

بر دیوار  دبستان کوچ دنیا

ماهشهر فروردین 1390 علی بهار


برچسب‌ها: آبراه بهار
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:20 |

کوره آهنگران

حکایت سروده های مادر حکایت رنج و اندوه همه آدمی ست که کاروان بی حوصله دنیا ،تلخ کامی عمر رابر دوشش می گذارد و چون از دل برمیاید لاجرم به تعبیر بزرگان بر دل می نشیند ....رنجمویه ای که همه از صیرورت بی حاصل زمان است  که عالم و عامی هریک به طریقی در این رنج طاقت فرسای هستی و نیستی شریکند....و نقاره های جاهلان در این میان هر چه  بلندتر بر این مرکب  بلاخیزکه  زمین باشد  به ناکجای ادعایی پوچ و بی مقدار ختم می گردد...پس باز هم می نویسم سروده ای از مادر را همراه با نال و ناله ای که دنباله یک سروده بلند از منظومه حوالی  پرهای قاصدک است که تصویرگر سرگردانیهای من از ماهشهرتا  مشهد بود...روزهایی که گاهی خیلی قشنگ میشد و زمانی مثل خشک سالی در جلد اول رمان کلیدر محمود دولت آبادی آن روی سخت و شکننده زندگی آتش به خیمه امید می کشید و با جلد دوم و نشستن اولین دانه های برف- زمستانی در دل گلمحمد و محبوش آرامشی  دوروبر سرکشی ایل را می گرفت ...یادش بخیر من چقدر بارش آن برف را در رمان کلیدر دوست دارم و همیشه به خاطر می آورم   ...مثل همه زندگی که هر کجایش جایی بودو ناکجا آبادی که مستور هیچ دل درد مندی نبود! ......

دلی دارم پر از درد و پر از غم

اگر بادش زنید می پاشد از هم

دل من کوره آهنگران است

به دست هرکه افتد می زند دم

نایی و ناله ای

کجایی که به دلتنگی یم عادت نکردی

فارغ از شرم نگاهی که در  شرق چشمانت بود

اگر میآمدی

خیال قشنگ معشوقه ای دوباره

در کنار بوته زار های خشک -

بیابان های مکدرجان می گرفت

خاک آستانه گیاهی جان سخت  را تجربه می کرد

گیاهی که بوی مستی بهار را داشت-

برای بی شمار پروانه های منتظر

بر لب جویباران تشنه

وترنم موسیقی دشتی

بر لبان  چوپانان غمگین

با شرحه شرحه  دردی که در دل بود

انگاه خسته و ویران

قدم بر زمین خشک این صحرای طولانی گذاشتی

سرابی در برزخ چشمانت تار می زد

چنانکه ِپشنگه ظهرهای طولانی

از ذرات تابستان

می بینی خواب بره ها

آوار همه خورشید است

که از طناب آسمان رها شده بود

بی واهمه از نایی و ناله ای

مشهد پاییز 1390 علی بهار

http://pishkesvat.ir/index.php?option=com_content&view=article&id=1502&Itemid=694


برچسب‌ها: کوره آهنگران
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 22:29 |

از دوبیتی های سروده مادرم که گاهی زمزمه می کند و من هم یادداشت برمی دارم ...برگردان از گویش بومی به فارسی روز ...تقدیم به نویسنده وشاعر بزرگ آلمانی گونتر گراس که قدر وقیمت اخلاق را می داند....در جهانی که از بی اخلاقی رنج می برد....

چه سازم تا زرنجم نی بروید

که آزار دلم این نی بگوید

گر آزار دلم را نی نگوید

زنم آتش به نی زار،نی نروید....

رستگاری

می مانم و مثل صحرا

طوفان شن به پا می کنم

شاید که فریادم را بشنوی

هرچند هنوز هم در ذهن و ضمیرم

برای یادگاری آوازها یت

سر به سمت نخلی سوخته دارم

روی زمین  داغی که می رفتیم

همرا با گمشده گی  کودکی هامان

عروسک های جا مانده پشت دیوارهای فروریخته

تنفگ های چوبی بی گلوله

با شروه خوانی جویباری که دارد خشک می شود

آنجا بهترین  ترانه های  من جاری بود

مثل یک قناری

که از قفس  جنگ بسختی گذشت

وبعد هی خواند و هی خواند

ودرخت نخل سوخته هم

لبخند زد به زندگی

هرچند دیر

هرچند تلخ

که تا بوده چنین بوده

شاید روزگاری بیاید

که پیامبران  رستگاری

از قلب  همه بشریت مبعوث شوند

مشهد پاییز 1390 علی بهار

 


برچسب‌ها: گونتر گراس
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 0:33 |

هی به آسمان چشم دوختم

تا کبوتران سپید ابر

به ماهشهر رسیدند

حالا منتظر بارانم!

در آستانه نوروز.....

همیشه در آستانه نوروز با همه قشنگی و طراوتش دلت بیشتر می گیرد ،یاد و یادگاری ایام با همه دلبستگیها یش زنده تر می شود وگذر عمر در چنبره زمان آیینه ای می گردد که از روبروی دیده گانت با همه پستی و بلندیهایش طی طریق می کند بی میل یا با میلت ... با خود زمزمه می کنی چه دیروزهای کوچکی بودند که رفتند ... و امروز آرزوهای هنوزهم! چون گروه آوازخوانان دوره گرد در خیابان بی انتهای زندگی  حس غریبی  وتنهایی آدمی زادرا بی هیچ دغدغه ای با فصول بی بازگشتش تکرار می کنند وآنگاه لحظه تحویل سال که  می رسد همه یاد ها و یادگارها  اندوهی  در دل و جانت می رویانند  که به تعبیر حافظ هیچش کرانه نیست......

در این میان اما نوروز برای ما ایرانیان و شاید هم همه بشریت جشن منحصر بفردی ست که در این کریدور خاص بین شرق و غرب که ایران باشد بجا و به هنگام تعریف می شود  زیرا که جشن زاد روز هستی ست و نقطه تعادل زمین و زمان است....

 برای دوستی نوشتم علاوه بر این که جشن نوروز یک امکان  خدادادی برای وحدت ما همه ایرانیان است.....با توجه به اینکه درجهانی زندگی می کنیم که  بار حوادث تلخی ست که از طبیعت و آدمی می بارد آنگاه در این شرایط به عنوان ملتی که از بی شمار مسیر های سخت و جانفرسا گذشته تا به آرامش شیرین یک جشن در میدان فوتبال و یا سینما برسد در وصف رخساره خورشید نمی گنجد اگر بدانیم که وحدت فرهنگی ما در گستره خاکی فلات ایران  همه از برکت نوروز است و کهن بوم وبری که به تعبیر اخوان ثالث نقطه ثقل دنیاست  ...با این حساب باید ایران برای همه ما  فرشته ای  زیبا باشد که زمانیکه لبخند می زند به همراهی نوروزش دل و جانمان فرو بریزد زیرا ایران خود تمثیلی ازهمه ایرانیان است که حالا از جغرافیا ی جنوب غربی اسیا هم فراتر رفته و به همه دنیا رسیده ...شادکامی نوروز بر همه ایرانیان پیوسته باد.....

مقاله ای از توماس فرید من اقتصاد دان معاصر برگرفته از سایت فرارو با اندکی حذف و اضافه

  درخت تو گر بار دانش بگیرد

بزیر آوری چرخ نیلوفری را...ناصر خسرو قبادیانی

نفت را کنار بگذاریم و کتابها را باز کنیم-توماس فرید من

  هر وقت از من می پرسند: بجز کشور خودتان به کدام کشور علاقه مند هستید؟ در پاسخ می گویم: «کشور تایوان». مردم با تعجب سوال می کنند: «تایوان؟ چرا تایوان؟». در جواب می گویم خیلی ساده است جزیره تایوان به سنگی بی حاصل در دریایی طوفانی می ماند، که از هیچ گونه منابع طبیعی برای زندگی کردن برخوردار نیست به طوری که حتی شن و ماسه مورد نیاز خود جهت ساخت و ساز را از چین وارد می کند این در حالی است که یک چهارم بزرگترین ذخایر مالی در جهان از آن این کشور می باشد، چرا که به جای حفاری زمین و استخراج هر چیزی از معادن، تایوان به دنبال پرورش 23 میلیون استعدادی است که زنان و مردان این کشور را تشکیل می دهند....یعنی دانش آموزان آن سرزمین.....

من همیشه به دوستانم در تایوان می گویم: شما خوش شانس ترین مردم جهان هستید. اما چطور بسیار خوش شانس هستید؟ چون بدون هیچ گونه برخورداری از منابع نفتی، معادن سنگ آهن، الماس، طلا و حتی جنگل، تنها با در اختیار داشتن منابع محدود ذغال سنگ و گاز طبیعی توانسته اید نحوه زندگی و فرهنگ خود را پرورش داده و مهارت های مورد نیاز مردم خود را ارتقا بخشید، و تنها اینگونه سرمایه است که می تواند به با ارزش ترین منابع تجدیدپذیر در جهان امروز تبدیل شود یعنی مابع لایزال انسانی !..... اما چطور بسیار خوش شانس شدید؟

برای من گفتن این مطلب کمی جرات می خواهد. اما در حال حاضر باید آن را اثبات کنم. یک تیم تحقیقاتی از سازمان همکاری و توسعه اقتصادی با عنوان »  پژوهش قابل ملاحظه ای را در (خصوص ارتباط بین عملکرد برنامه ارزیابی دانش آموزان در سطح بین المللی، یا آزمون پیسا) شامل آزمونی که طی هر دو سال سوال های ریاضی، علوم و مهارتهای خواندن و درک مطلب دانش آموزان 15 ساله در 65 کشور را مورد سنجش قرار می دهد) و درآمد کل حاصل از منابع طبیعی و تولید ناخالص داخلی برای هر یک از کشورهای شرکت کننده، به عمل آوردند پژوهشگران به طور خلاصه، ارتباط مهارت دانش آموزان در  حل معادلات ریاضی  با مقدار استخراج نفت یا میزان حفاری الماس در یک کشور را مورد ارزیابی قرار داد.........

 نتایج این تحقیق نشان داد که یک ارتباط منفی معنی داری بین کشورهایی که منبع درآمدشان از طریق منابع طبیعی ملی می باشد و کشورهایی که درآمدشان از طریق دانش و مهارت جمعیت دانش آموزان خود تامین می شود، وجود دارد. «آندریاس اسچلیچر» مسئول نظارت بر امتحانات پیسا دراین تحقیق «OECD» خاطر نشان کرد: این یک الگوی جهانی است که در 65 کشوری که در آخرین ارزیابی ارتباط معکوس  شرکت کرده اند مورد ارزیابی قرار گرفت: نفت و آزمون پیسا با دارند....یعنی به عبارتی هرچه ثروت ناشی از طبیعت در یک سرزمین بیشتر بوده خردورزی در آن سرزمین پایین تر آمده  یعنی که نسبت معکوسی برقرار می شود بین خرد و دانش با ذخایری که در سینه زمین نهفته است چنانکه در کنار معادن طلای افریقا فقروفاقه  بیداد می کند زیرا که کارگر  افریقایی هنوز هم  زیر بار شدیدترین تحقیرها  معدن طلا را استخراج می کند تا قوتی برای لایموت به دست آرد و اروپایی و ........ از آب دریا کیت و ترانزیستور می سازد و ارزش افزوده ای می آفریند که منجر به یک خوشبختی ملی می گردد پس بیاییم ما نیز با همه استعداد خدادادی شیرهای  نفتمان را ببندیم  و به استعدادهای ذاتی داشن آموزان و دانشجویانمان تکیه کنیم و از آب و خاک  سرزمینمان طلای دانش و ثروت را با ارزش افزوده ای به مراتب بالاتر از صدور نفت خام تولید و به دنیا عرضه  کنیم .....

                              ماهشهر زمستان 1390 علی بهار
برچسب‌ها: نفت را کنار بگذاریم
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 22:39 |

بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز---الف سایه

                            کودک دیروز                         

3                                                                

جهت صدای  گوشه ای بلبل

منتظرایستادم

 زیر شاخه های سوخته نخل بی سر    

اشک ها مرا می برند تا غروبی غم انگیز

لحظه  برگ ریزان سرد  پاییز

تماشا کن! کودک دیروز

جنگ و صلحی که پایان ندارد

گاهی خسته می شوم

خسته تر از تیزاب آفتاب بر هرچه زندگی ست

تا جاییکه عبور من بر این سبق زار بی عاطفه محال است

می مانم و مثل صحرا

طوفان شن به پا می کنم

مشهد پاییز 1390 علی بهار


برچسب‌ها: بهارا شور شیرینم برانگیز
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 22:30 |

گر دلی دمساز با خود جستمی

ای بسا ناگفتنیها گفتمی....مولانا

2

آه چقدر کوچکی دنیا!

که ما را

همه مارا

بی قصد و بی هدف

چونان کولی های سرگردان کلیمانجارو

در حاشیه پست و پایین

ویرانه های بر جای مانده ازشرپاهای ابدی

گم کردی

اگر بد بودیم یا نبودیم.

با شورآب ماکیان

شیهه دیوانه وار مادیان

در سایه سار مترسکها ی  آن سالهای

پر تپش و پر باران

چقدر گریه کردیم

گویی زمین نای ایستادن نداشت.

وما چون سارها

واهمه مدام تیرها و کمانها را جدی گرفتیم

به آنی پرکشیدیم و رفتیم

رفتیم تا پایان همه چیز

تحقیررنگها و نیرنگها

تیمار  آرزوها

خواب وهمناک پرستوها در میان شاخه های سوخته

رویای قشنگ  بیشه زارهای کشمیری

تا در نمی دانم کجای قراری که نرسیدیم!

منتظر بمانیم!

منتظر زمان بال و پری  در چشمها  و دستها

بعد از رویش  گل

نوای شورانگیزبلبل

دریغا که چقدر کوچکی دنیا.

می جویمت ای گمشده همه قرون واعصار

ای دلداده گی های محزون

اما بی سرانجامی آدمی

در حصار حصار ها

خواب زده گی قرنها وهزارها

گاهی  سراسیمه می شوم با  نگاه هر رهگذری

استغاثه هر فاخته ای

بر بلندای سبز سروها و کاج ها

که ما را می شناختند

تفاوتی نداشت

بگذار تا بگذریم

در آشوب تخیل برفها ی شمالی و خاکها ی جنوبی

دنیا همین بوده که هست

وعشق

مثل زمان از دست رفته ای ست

که با هیچ معشوقه ای

پدیدار نمی شود.

بیا بدنبال انبساط خاطر پروانه ها برویم

همین پروانه های رویایی

که از شکار باران بهاری برمی گشتند

تا اگر زنده بودند

زیر  درختی کهن سال

در سور و سات جشن جوانه های عاجز شادی کنند

شاید همه زندگی رقصی ست فقط!

که از نقاره موجی وطوفانی برخواست

مشهد پاییز 1390 علی بهار

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 23:19 |

جام جهان زخون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی...الف سایه

1                 

امروز چهارشنبه 16 آذرماه هزار و سیصد نود بود

چه هوای سرد و جانکاهی ست

نه این کوچه را می شناسم

نه این خیابان را

نه این درخت خزانی را

که ابتدای همه چیز است

حتی پایان کلاغهای بی زمزمه را

در گرگ و میش دود گرفته  غروب خیابان فعلی سرگردانم

باور کن نمی دانم

اما دستانت هنوز هم بوی عجیبی  دارد

بوی بهار نارنج  آنسوی تابستان های جنوب می دهد

چشمانت انتهای مهربان دریاهاست

که به تماشای تفته صحرای کاکلی های بی دغدغه رفت

تو مثل کبوتران سپید بودی

که از خورشید هم گذشتند

تا به آسمان رسیدند

به صلح دیوانه وار آدمی

بی صله تر از همه دریا

تنهاتر از همه صحرا

ومن مثل اینکه تا ابد بی مقصد باشم

ترا شبانه روزی

حوالی پرهای قاصدک و ستاره جا گذاشتم!

مشهد آذر ماه 1390 علی بهار


برچسب‌ها: بوی بهار نارنج
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 و ساعت 1:6 |

زبانت درکش ای حافظ زمانی

حدیث بی زبانان بشنو از نی

 ....باد سرد زمستانی  وزان است من روی تَفَر(سکوی جلو) بلم با توری که حالا پر از ماهی ست کلنجارمی روم ...که کلنجار با توری که  پر از ماهی تازه است  کم هم بی خطر نیست که هر آن باید منتظر باشی تیغه ای از پشت یک ماهی یا سنگ های نیزه مانند گیر کرده در میانه تور دست و پایت را زخمی کنند و سپس لکه های خون  را روی جای جای دست و پایت  مشاهده کنی و بعد آب سرد و شوری که از چالش بلند امواج برروی زخم های تنت  می ریزد ...زخمی که به رنج و زحمتش می ارزد که دنیا همه خود بجز رنج نیست  ...سطح تفر قایق پر از پولکهای ریز و درشت ماهی ست ....آب لزج ناشی از پولکها باعث لغزندگی سطح قایق گردیده تا چشم می زنم وسط دریای نیمه طوفانی کله پا شده ام سرمای آب تا عمق تنم فرو می رود...فریاد می زنم که قایق را نگه دارند اما جریان آب و طوفان تا بجنبم مرا با خود برده است ...غوطه ور در دریای طوفانی به آنی در شرایطی قرار می گیری که نه راه پیش داری و نه راه پس ....دریا با همه عظمتش اینجا یعنی در جنوب ما مثل رودخانه ای بزرگ است و همین رودخانه بزرگ که وقتی مد می شود گویی همه زمین را می بلعد ..غولی ست که سبقزارهاو بیابانها در برابرش تحقیر می  شوند من که با همه خردی چیزی نیستم ...اما در این لحظات سخت و جافرسا تنها شانسی که می آورم اینکه دریا  در حال جذر است ...مثل اینکه غولی دیگر در آنسوی دریاها آب را می بلعد به همین دلیل  ساحل نزدیک و نزدیکتر می شود وتند باد و امواج در این نبرد نابرابر نمی توانند  مرا با خود ببرند .... دست و پا زنان راه ساحل را در پیش گرفته ام زیرا بهتر است  تا اینکه بخواهم خود را به  قایقی برسانم که از زور باد و آب به وسط دریا کشیده می شود  .... شنا کنان بسمت ساحل میروم تا این فاصله نسبتا دور را طی کنم ......

سر در آب فرو برده و می رانم و می رانم با دستانی که پاروزنان خوبی هستند و تن چون قایقی تیز و چابک هرچند  بفرمان من  نیست اما مرا به همان جایی می برد که انتظارش را دارم ...  تخت چوب خیس خورده ای را مانم یا لاشه ماهی نسبتا بزرگی که کنار ساحل به خواب رفته ام ...آفتاب  کمک می کند تا گرمای زندگی را حس کنم .....چشم که باز می کنم در کنارم مرغان ماهیخوار بال بال می زنند ....سردم است بشدت سرفه می کنم ..دوستم از راه رسیده است پتویی دور و برم می پیچد ..با همه ناتوانی پای  داخل قایق خیس می گذرم ...سینه ام بشدت درد می کند دردی آزار دهنده که بعد از سالها هنوز هم ادامه دارد.....گاهی فکر می کنم لذت چندبار مردن بالاتر از یک بار برای همیشه مردن است از دو جهت !که کشف آسوده گی و آرامش بعداز  مرگ از یک سوکه حتما لذت بخش و شیرین است  وبعد بازگشت به زندگی دوباره از سویی که چون سیرآّ ب شدن  تشنه ای دربیابان دور و دراز است و شاید هم تنفسی بعد از یک خفگی کوتاه در زیر آب  ...  اینها همه سعادتی ست که نصیب هرکس نمی شود....خطر می کنی میروی تا وسط میدان مین ...دست می بری اولین مین را که ضد نفر است تجربه می کنی می بینی به ان صورتی که می گویند سخت هم نیست ماسوره را به آرامی جدا می کنی و دیگر خلاص! مین می شود تکه سنگی که می توانی آن را به هرسو که بخواهی پرتاب کنی ...دوستان همراهت نمی دانند ترا شجاع یا دیوانه بنامند اما هرچه هست این تجربه کردنها توی میدان مین یا روی تفر یک قایق و یا رفتن به بالای قله کوهی که از چهار سو در معرض خطری به عملش می ارزد و در وقت تنهایی برای مرور و نوشتن به کارت  می آید.... یا وقتی در میانه آتش همه را می گویی از محل آتش خارج شوند و تو در این میان به جنگ آتش می روی رقصی در میان شعله های آتش که تورا نشانه گرفته است ....همه از تو می خواهند که بگذار همه چیز بسوزد و تو می مانی و با چنگ و دندان به جنگ آتش می روی و چون بسلامت جان بدربردی آنگاه به لذت از خویش گذشتن پی می بری....وای کاش همه تجربه های گرانبهای زندگی به ما کمک میکرد که از خویش بگذریم ...... و در آخرهمه آنچه  ما می گوییم و انجام می دهیم و به خاطر می سپاریم همانی نیست که قطعی و غیر قابل تغییر باشد و دیگرانی هستند که برخلاف ما فکر می کنند ،نگاه می کنند  ، شاید که آنان نیز اندکی از همین حقیقت زندگی اطراف ما باشند .... که همه مشکل بشر  در عدم پایبندی به همین  اخلاق مدارا و صدور حکم کلی برای جهانی  ست که ما نیز جزیی ناچیز از آن هستیم.....

رنگ  ايراني..................

به رنگ ابرهاي سپيدي

به رنگ باراني

به رنگ رويش لحظه هاي بي تكرار

به رنگ  ايراني

تولبخند ميزني

به پنهان ترين لحظه های  دلم

چنانكه صدف

درشياريك  قاب پنهاني

تووحوصله بركه هاي آرامش

من و تشنگي و دریای  طوفاني

توو تحمل رنج هاي سفر

سكوت مسافر

من وآستانه دیدار و وجد حيراني!

سلام به كهكشاني كه راه شيري توست

عزيزترين معشوقه ! منظومه هاي آرماني

تورا رويت کرده ام  شب و روز

ازسمت قبله جان

چنانکه حافظ رندان  با غزلهای عرفانی

ماهشهر زمستان سال 1384علي بهار

 


برچسب‌ها: حدیث بی زبانان بشنو از نی
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 20:25 |

کرده ام خاک در میکده را بستر خویش

می گذارم چو سبو دست به زیر سر خویش

سرکشان را فکند تیغ مکافات زپای

شعله را زود نشانند به خاکسترخویش   حزین لاهیجی

حزب فراگیر

در اسفند ماه سال 1354 شاه غره از قدرت بلامنازعي كه به واسطه بالا رفتن قیمت نفت و خيلي عوامل ديگر به دست آورده بود در يك متينگ عمومی در ورزشگاه 12 هزار نفری آریامهر آن سالهاحزبي واحدی به نام حزب رستاخيز ملت ايران تاسيس وبا تبختر هرچه تماتر موجودیت آن را اعلان نمود و در همان متینگ   تتمه احزاب خود ساخته را دستور انحلال داد و سپس در همان جمع اظهار داشتند كه هركه با مانيست برماست و چون برماست و مخالف اين همه خوشبختي و سعادت ملت ايران است به زعم ايشان مي تواند از كشور خارج شود ..                  

به عبارتی همه مردم ایران باید به عضویت این حزب درآیند در غیر این صورت و به ناچار و از سر عطوفت و بخشایش ملوکانه باید  کشور را ترک کنند و بروند جایی که حزب رستاخیزنامی نیست  و مثل ملت ایران خوشبخت نیستند و لیاقت این همه بذل و بخشش را هم  ندارند ،قیافه هایی که آن روزها زیر چانه شاه به به و چه چه می گفتند و لبخند های ملیحی که  بر لب داشتند را با وجود نوجوانی آن سالها هنوز هم بیاد دارم و توهمی که بر فضای قدرت بلامنازع آن روزها برای شاه و دوستانش حاکم بود و در این میانه لبخند های تلخی که می شد در چهره مردم کوچه و خیابان را بعداز سخنان شاه مشاهده کرد ....زیرا آن نمایش به ظاهر قاهرانه و در باطن تو خالی به اقرار تاریخ  انفجاری مهیب در فضای آن روزهای کشور بود و طول و تفصیل بسیاری را میشددر آینده  از ِقبِل آن متینگ فرمایشی خواند...زیرا که فهم و درایت ملتی را حاکمیت به ظاهر بلامنازع ،به میل و سفارش شخصی به بازی گرفته بود...       

 كه البته  بزودي زود بی آنکه جوهر  آن دستور خشک شود مشخص شد كي بايد برود و كي بماند ..باري چند روز بعد از اعلام و تاسيس حزب رستاخیز  فرم هايي درست شد و مثل برق و باد در سراسر كشور توضيح گرديد و از آنجا به دبيرستانها رسيداز جمله دبیرستان ما که آن روزها اسمش محمدرضا شاه بود  ،مثل همه چیزهای مهم توی شهرها که تعدادی نام مشخص داشتند مثلا   خیابان مرکزی شهر حتما پهلوی بود و می شد پذیرفت که اولین دبیرستان شهر هم باید محمد رضا شاه باشد چنانکه اولین و بهترین دبستان هم  ولیعهد بود و قس علیهذا... ...فرم ها چون خیلی مهم بودند  از طريق رييس دبيرستان به كلاسهاي درس آورده شدند  من آن سال يعني اسفند ماه سال 1353 كلاس پنجم دبيرستان بودم وچون همه آن سالها ميز ماقبل آخر مي نشستم در كنار دوستي صميمي كه با او دوستي پايداري داشتم ...روي نيمكتي دو نفره من ودوستم  مثل تمام آن سالها در کنار هم نشسته بودیم...  رييس دبيرستان وارد كلاس مي شود با بسته اي كاغذ آ4 زير بغل ..البته آن موقع من هنوز كاغذها را به شماره و اندازه نمي شناختم اين كه مي گويم آ4 مال امروز است خواستم كه دروغ نگفته باشم ...بوسيله مبصر چاق و چله كلاس  شکر  نامی  كاغذ هاي عضويت در حزب رساخيز بين دانش آموزان توضيح مي شود ..مبصر اين كار را عاشقانه و با همه ارادت به هرکه و هرچه بالادست است  در كلاس توضيح مي كند البته كه خودمبصر داستاني دارد كه روزي بايد گفته شود ..مبصر مربوطه  علاوه بر اینکه  مبصربود از لحاظ تحصیلی هم  زرنگ بود  وعجیب  گوش به فرمان ،به گونه ای که اعمال این چنینی او ملکه وجودش شده بود و هیچ   کاری هم ازدست  کسی ساخته نبود عادت کرده بود که این گونه باشد ...فرم ها را از رییس دبیرستان نمی گیرد بلکه با همه وجود کش می رود و اول کلاس در جوار رییس دبیرستان به جهت تفکیک و شمارش فرم ها   هي انگشت به لب مي زند وبعد یکی یکی و با حوصله ولذت فرم  بر ميدارد از بسته های تلنبار شده  كاغذ هاي آ4 ،کاغذها خیلی زیاد است ،دوستم می گوید نگران نباش نفت گران شده است بگذریم ..مبصر  کاغذها را  به دانش آموزان مي دهد و از قول مدير دبيرستان مي خواهد كه همه دانش آموزان با دقت لازم  فرم ها  را مثل خودش يعني مبصر  پركنند خیلی جدی می گوید آه، آه ... نگاه کنید این طوری فرم پرشده و امضاءی گرفته خود را با افتخار بالابرده است تا همه ما ببینیم شاهد هم در پایین ورقه مبصر  احتمالا مدیر دبیرستان است  آخر او ما را داخل آدم حساب نمی کند...

دقت کنید فرم ها خط خوردگي هم نداشته باشند با تاکید می گوید من زیر لب می گویم  داغتر از آشپزباشی لعنتی! دوستم  می گوید چرا آشپز می گویم آخه از آش که خبری نیست ...

شکر ! مبصر همیشگی کلاس ما  در عين جدي بودن قيافه خيلي حق به جانبي هم دارد اما خداييش خيلي مضحك است او از من بدش مي آيد و من هم وقتي چشمم به چشمش مي خورد خنده ام مي گيرد من كه مي خندم بقيه كلاس هم مي خندند و او فكر مي كند من دارم مسخره اش  مي كنم،خوب ما نقطه مقابل هم هستیم و بدبختی اینکه درس های من نیز بد نیست و در بعضی جاها از او جلوتر می زنم بدون کمترین فشاری واو فکر می کند از چند جبهه با یک رقیب روبروست  اما باور كنيد بعد از سالها قسم مي خورم كه چنين نبود من فقط براي اينكه مبصر  به اصطلاح ما جنوبيها خيلي دستمالی بود خنده ام مي گرفت آخه با توجه به آن همه نكات مثبت مثلا زرنگ بودن و گوش به فرمان بودن ديگر نيازي به حركات آنچناني نداشت هميشه فكر مي كنم بيشتر كارهاي مبصر  از روي سادگي بود والله كسي كه اين همه امتياز خددادي داشت چه نيازي به پاچه خواري و بگذريم.. مبصر  برگه هاي آ4 را به تمامي توضيح مي كند و هنوز كلي برگه اضافي در دست دارد رو به مدير !آقا اجازه مي دي برم به كلاس هاي ديگر هم فرم  بدهم مدير مي گويد نه لازم نيست و شروع به توضيح واضحات چند باره در خصوص رسم و رسوم پر كردن ورقه عضویت مي كند و اينكه در آخر دوست كناريتان  به عنوان شاهدباید  ورقه دوستش را امضاء كند اينجا كه مي رسد من مي گويم آقا اجازه من وایشان یعنی دوستم  با هم قهر هستيم ومدیر  با عصبانيت فرياد مي زند برويد گم شويد بيرون و صلح كنيد هردودر حاليكه لبخندي بر لب داريم و زير چشمي به مبصر  نگاه مي كنيم، از كلاس خارج مي شويم ...کلاس روبرویی  ما این ساعت را  زنگ ورزش دارد ،درست روبروی پنجره ،بازی  بسكتبال برقراراست  موقع مناسبی است پس ما  دوتا هم قاطي بچه ها مي شويم ...گرم بازي هستيم در عین حال که گوشه چشمی هم به کلاس داریم .... بچه ها از توي پنجره  سرك مي كشند و باآه و حسرت فریاد می زنند  خوش بحالتان  ...مبصر  دندان قروچه می رود می دانم در این موقع خودش خودش را می خورد  اشاره مي كند به مدير كه نگاه كن اين دو دارند توي محوطه  بسكتبال بازي مي كنند مدير با عصبانيت ناظم را صدا ميرند  كه ما را به دفتر بياورد ..ناظم ما آقاي مریض احوال همیشگی  دستمال روي دماغ با زبان بی زبانی و سرما خورده فرياد مي زند شما كه گفيتيد با هم قهر هستيد ....دوستم  ميگويد آقا ما تو كلاس قهر بوديم آمديم بيرون صلح كرديم ناظم با چشمان اشك آلود از بد و بيراه كم نمي آورد بيچاره ها! شما بدبخت مي شويد من احساس مي كنم نيتش پاك است و علیرغم برخوردهاي تندش  از او خوشم مي ايد باري به كلاس برميگرديم و مدير و مبصر سخت منتظر كه زودتر ورقه هاي عضويت در حزب رستاخيزامضاءشوند من مي گويم آقا در خصوص اين كار بايد از پدرم اجازه بگيرم بعضی ها می خندند و مبصر  سخت عصبانی است از طرفی هم   پدر بيچاره من كه نمي داند حزب چند من است ودوستم  هم حرف مرا تاييد مي كند ... زنگ كلاس که مي خورد مثل همه کلاسهای اول و آخر دنیا همه هجوم می برند برای خروج ازدرب  کلاس وبعد درب دبیرستان ،  ما دونفربی آنکه  ورقه عضويت در حزب فراگير رستاخيز را امضاء كرده باشیم از کلاس بیرون می دویم ... فردا که به مدرسه می آییم  مثل خيلي از كارهاي اين چنيني یعنی پر کردن فرم عضویت در حزب فراگیر رستاخیز ملت ایران  موضوع  ماست مالي شده است  و ما هم از اين عضويت جان سالم بدر مي برده ایم ....

افتاده گی آموز اگر طالب فیضی            هرگز نخورد آب زمینی که بلند است

                       ماهشهر زمستان 1360 (علی ربیعی )علی بهار

 http://alef.ir/vdcgqu97.ak9zq4prra.html?80711

 


برچسب‌ها: افتاده گی آموز اگر طالب فیضی
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 22:23 |

من گم شده ام

من در همین خیابان

همین کوچه

همین خانه گم شده ام

من در همین اینجا یی  که تو نیستی

در آغاز قاصدکهای بی سرانجام

جوانه های ناتمام

گردنه های حیران

گم شده ام

مثل حیله ای ،مکری

که گاهی از دوره گردی پیر سر زد

شاید که مرا از رخوت سرد سالیان رفته  بیاشوبد

هشداری از سر درد!

بگذار از همین چهار راه عبور کنم

همین چهار راه کوچک خاطره

مثل چهار راه لشکر

میدان مجسمه

که مآمور حکومت نظامی ایستاده است

سرهنگ بود یا سرتیپ یادم نیست

فرما ن می دهد جلوتر نیایید که میزنم

وما همگی جلوتر رفتیم

آنقدر جلوتر

که او به ناچار عقب تر رفت

آنروزها که پیدا بود یم

در زیر آفتاب زمهریر  شانزده آذرماه 1357 مشهد

چه فکر می کردم آن سالها

که هنوز پیدا بودیم

پیدا بودی

مثل راز چشمانت

که بی واسطه ای اندک

از کوچه های خاطرات هی عکس می گرفت

یادگاری می نوشت

و من به سالهای دور

سالهای قشنگ آینده می رسیدم

هرچند در دره های پیچاپیچ زندگی  مثل همه ما ! گم شدم

ایستگاه راه آهن مشهد 17 آذر ماه 1390

 


برچسب‌ها: شانزده آذرماه 1357
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 22:56 |

راستی چه تصادف حزن انگیزی

عمر آدمی  در دو موقع  مثل برق و باد  سپری می شود در عسرت محض و در لذت مدام ...مابقی  ایام نیز بود و نبودش یکی ست ومی مانی  که بگذرد ...  ..اما برق و باد هم از آن حرفهاست که مشمول مرور زمان شده است  .....زیرا گاهی اصطلاحات خیلی تکراری هستند  مثل همین برق و باد که در دنیای پر سرعت امروز شاید دیگر محلی از اعراب ندارند چرا که حالا برای سرعت هم حد و مرزی قائل نیستیم حتی اگر سرعت نور باشد.....باری بگذریم چون  همه فصل های عمر ما که آمدند و رفتند بی دریغ و بی قیمتی که جان آدمی ست این خاطره هم از سیاهچاله ذهنم به بیرون درز می کند....خیالی و خوابی  که شاید خود ناکجا آبادی ست که میانه ای با فهم ناشناخته ها ندارد که چاه ویلی ست در بی مرزی کاینات ....و حالا چندان دوری از آن همه شوق ها و وصل ها ی بی واسطه و طناز  که مشق و درس را  که هیچ، خود را نیز ازیاد برده ای ،در خیابانهای پر هیاهوی دنیا به عبارتی گم شده ای  مثل همین کسی که در  خاطره ام برای اندک زمانی بدنیا می آید و بعد تا بجنبم  با اندک گردباد زمانه به هوا می پرد و می  رود ...ماجرا از انجا شروع می شود که برای مدتی کوتاه  دبیر حق التدریس دبیرستانی می شوم  با دانش آموزانی اندک در جایی بین شهر و روستا ، دبیرستانش را با نمایی روستایی که بوی علف وبهار نارنج می داد   تازه ساخته  بودند ...همراه با نقش و نگاری هایی  ساده که چون دل مردم روستاهای جنوب بار محبت و مهمانوازی بود .... والبته  فضا  حال و هوایی لذت بخش داشت هم برای من واولین تجربه هایم در این خصوص یعنی آموزگاری  و هم  ساکنانش که اولین تجربه های خود را با  داشتن دبیرستانی در روستا یشان  جشن می گرفتند ..سالهای ابتدایی جنگ بود و حضور محسوس جنگ زدگان در روستا خیلی به چشم می آمد به گونه ای که بین قوم لر و عرب به نوعی اختلاط فرهنگی در زبان و کردار حاکم بود..دراین میان  بین آن همه دانش آموز بومی و مهاجر  دانش آموزی بود که در درس تاریخ به نحوبی سابقه ای  نابغه بود که سال  وروز و ساعت اکثر وقایع تاریخی را به دقت از بر بود .... برای خودش گنجینه ای بود که من معلم از دانشش حسرت بدل بهره ها می بردم گویی علیرغم سن پایینش وقایع تاریخی در حافظه اش از گذشته های دور حک شده است ..همیشه فکر می کردم در ناسیه اش نوشته شده که او حتما بزرگترین استاد تاریخ زمانش می  شود .... یا در کمترین حالت تصورمی کردم  محققی برجسته می گرددوسری توی سرها در می آورد ..باری سرنوشت من  اما در این میان  این چنین گره می خورد که بعد از مدت زمانی اندک از آن مدرسه باید بروم رفتنی که دست خود آدمی نیست مثل مرگ مثل زندگی و مثل خیلی چیزهای دیگر وچون جنگ بود  گفتم می روم سربازی که هم فال است و هم تماشا و در جنگ میهنی با همه وجودم شرکت می کنم تا خود تقدیر چه پیش آید و میلش به که افتد...شلاق زمانه را که تاب می آوری زندگی مفهومی عمیقتر می یابد و آنچه اتفاق می افتد حتی اگر بر وفق مراد نباشد اما دست سرنوشت خویش  را چون کودکی سربه راه  به دست می گیری به مراتبی لذت بخش از فهم درون خویش می رسی و پی می بری که آدمی همین گوشت و پوستی بر استخوان نیست که با تند بادی بشکند گاهی چون کودکی که گیاهی را از باغچه ای  می کشد تا از ریشه کنده شود بعد روی به تو می کند ببین بابا من زمین را مغلوب تواناییم کردم ،تو لبخند می زنی ....آری کودک من –به تعبیر بزرگی آنچه زندگی می‌طلبد شهامت است ....استقامت که می کنی همه زمین مغلوب تو می شود...خوب وضعیت اقتضا می کند که در این شرایط جنگی من نیز سهم اندکی داشته باشم تا فردا پاسخگوی نسلی که اگر پرسشی داشت شرمنده نباشم  .....پس ابر و باد و خورشید و فلک زدو رفتم سربازی ابتدا  دوره آموزش مقدماتی در تهران و دوره تخصصی پیاده نظام در شیراز و بعد هم بلافاصله اعزام به جبهه از طریق لشکر 84 خرم آباد که قصه های شیرین و طول و درازی ست به عبارتی  هر لحظه اش آموزن و خطای جسم و جان ....شب است که به منطقه عملیاتی می رسم  پا به گردان که می گذارم فرمانده می گوید ورود شما را در این غروب زمستانی  و سرد به خط مقدم تبریک می گویم تو می روی به گروهان 2 و من با سلامی نظامی  می روم و فرمانده اشاره می کند خوشم آمد نمی ترسی لبخندی می زنم و او به شوخی چیزی نثارم می کند ...به فرمانده می گویم فکرش را نکن برای هرکس  سرنوشتی رقم می خورد ....من با دنیا هیچ قرار و مداری ندارم و آمده ام که تا آخر بمانم ....بر خلاف قدرت نمایی اولیه، فرمانده با حال و شوخ طبعی ست که بعد از تعیین وضعیت پیشنهاد مرخصی کوتاه مدتی را می دهد که برایم غیره منتظره است و البته لذت بخش برای دیدن همسرم و فرزندم که تازه یازده ماهه شده .اواخر اسفند است  که با همین  مرخصی کوتاه برای دیداری هم از همکاران و البته دانش آموزان  به دبیرستان روستا می روم ...کنجکاو ومنتظر  ابتدا سراغی از دانش آموز متین و نابغه ام  می گیرم اما خبری از ایشان نیست ...پرس و جوی می کنم از همکلاسیها و حتی دبیران می گویند ظاهرا از اینجا رفته اند..  ..از اهالی روستا  هم که برای احواپرسی آمده اند سراغش را می گیرم که بی خبرند..فقط می شنوم که همراه خانواده  رفته اند ...تصور می کنم شاید جایی بهتر رفته باشند ... ..بر، که، می گردم در ذهن و ضمیرم ادامه دارد حیف شد که رفت.... و ماجرای دانش آموز نابغه در درس تاریخ برای من هم تمام می شود و بعد سربازی من و جنگ هم به پایان می رسد و دفتر زمانه سرنوشتی غیر از آنچه می پنداشتم برایم رقم می زند...و اینک سال 1372است و من در خیابان انقلاب روبروی دانشگاه چون عادت همیشگی از این کتابفروشی به آن کتابفروشی دنبال کتابهای تازه می گردم  نرسیده به چهار راه وصال شلوغ است  ماموران شهرداری با وضع زننده ای کارتون خواب ها را جمع آوری می کنند ..بر می گردم دقت که می کنم یکی از آن کارتون خوابها همان  دانش آموز نابغه قدیمی خودم بود ...نگاهش که می کنم او نیز مرا می شناسد سر بر می گرداند ...خجالت می کشد و من که گویی کوهی از اندوه دارد جانم را فرو می ریزد آرزو می کنم چشمانم این بار به من دروغ گفته باشند اما او بهتر از من مرا می شناسد تلخندی بر لبانش نشسته .....به کامیون نزدیک شده ام  با صدای آرام می گویم چرا کارتون خواب شدی....اشک امانش  نمی دهد ...دستی می چرخاند با تحیر و تآسف ، یعنی که شد؟ نمی دانم و من هم در جواب دستی ازسر ناچاری  بلند می کنم ...وشاید دستی از روی شرمنده گی که نسل بعد از خود را جدی نگرفت و همه چیز های خوب و بد را به حساب احتمالات ریاضی دنیا گذاشت یعنی که در گردونه زمانه درصدی هم باید سهم کارتون خوابهای تزریقی می شد  ...دفتر خاطرات خفته در ذهنم را ورق می زنم ازروستایی که تازه صاحب دبیرستانی جمع و جور شده بود و دانش آموزانی که دبیر غریبه را تا بخواهی تحویل می گرفتند زیرا تنها و آخرین دبیر لیسانسیه  منطقه بود...

....با چه امید و آرزوها یی که می خواست نهالش پر بارباشد و ثمر دهد .....بامداد زمهریرجنوبی با  شوق و ذوقی غیر قابل وصف سوار بر مینی بوس های مندرس جاده می شدی تا هرچه زودتر خودت را به مدرسه برسانی و هیجان کلاسی دبیرستانی را در روستایی دور افتاده تجربه کنی و بعد دوستی با دانش آموزانی که تفاوتی سنی چندانی با تو نداشتند ...یکی می پرسید آقا ازدواج کردی می گفتی آره من یک پسر دارم که فقط یازده ماهه ست...دوسه تایی که دور و برت بودند با لبخندی نزدیک به خنده :آقا را ببین :!  ما ها  را که می بینی با تاکید دوباره :آقا: هرکدام سه بچه هم داریم و من! بلند بلند می زدم زیر خنده و دانش آموز زیرک درس تاریخ با کنجکاوی خاصی همه رفتارها را ورانداز می کرد با سکوتی هوشمندانه گویی افق های دور و درازی مثل ذرات خورشید در ذهنش پرسه می زدند ....تکیده و وارفته می خواهم باور کنم که او همان دانش آموز تیز هوش آن سالها نیست اما تا چشم می اندازم می بینم به وسیله ماموران شهرداری جمع آوری شده و داخل کامیون هم ایستاده ....و در خماری و گیجی هنوز هم حواسش به من است ...ومن که حالا دست رنج اندک زمان تدریسم  را به شکل کارتون خوابی در خیابان انقلاب می بینم با چشمانی که پر از مکث مرگ و بی کسی ست ..خیره به نقطه های نامعلومی که ازسوی بی هدف چشمانش پیداست ..عجب حافظه ای داشت در تبدیل تاریخ هجری خورشیدی به قمری از قمری به میلادی ومن که هنوز در تاریخ 1285 شمسی یعنی سال مشروطیت مانده بودم او مثل تاریخ نویسهای قهار معادلش را می خواند 1324 قمری وبعد 1911 میلادی ساعت و روزش بماند که دنیا برای هیچ کس بار و بنه ای نخواهد نبود..و حالا راست راست وسط کامیونی که دربش هنوز  نیمه باز است و کارتون خوابهایی که شاید یکی دیگر از آنها نیز چون همین محصل سالهای دور من خوشحال است که طعمه ماشین شهرداری شده است  راستی  چه تصادفی حزن انگیزی !

               از دفترهای گذشته سال 1374 ماهشهر علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 22:44 |

سروده ملال

هم از شرق و هم از غرب زمین ملال می بارد

هم از باغ های معلق بابل

هم از بهشت برین ملال می بارد

شاعری گفت گرفته دلت

مثل اینکه تنهایی

ببین که از خوشه خوشه  پروین ملال می بارد

غروب غم انگیز خزانی نمی رود –

انگارکه...

 از پرو بال کبوتری غمگین  ملال می بارد

   ماهشهر زمستان 1386 علی بهار

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 21:14 |

فیلسوف آلمانی هايدگرمی گوید  پرسشگری  پارسايي تفكر است...راستی که ما اگر همین یک قلم را زینت زندگیمان نماییم چه امکان بزرگی را برای مراوده و تساهل در روابط اجتماعی ساخته ایم  و چه وزنی از منزلت را از وجه انسانی خویش به فعل در آورده ایم ....نیاز به پارسایی در همه جنبه های زندگی نیاز امروز و هر روزه بشر است اما در جنبه پرسشگری و پاسخگویی والاترین نیازهاست که اگر به زیور زندگی آدمی درآید در پی آن دانایی و منزلت گزینی نوع بشر نسبت به خود و دیگر موجودات روی کاینات فعلیت یافته از درد و رنج ناشی از جنگ و نزاع قومی و قبیله ای ازسویی و مصائب بی شمار ناشی از سیل و زلزله و هزاران عوارض طبیعی از سوی دیگر کاسته  می گردد  ....                        ماهشهر زمستان 1386 علی بهار

...برف

کبک ها از واهمه تفنگ و کوهستان گذشتند

تا خواب ملایم برفها را نیاشوبند

ای برف سنگین

آرام فرود آی تا فروردین که می رسد

از داغ دلت

جویباران بروید

مشهد پاییز 1390 علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه نوزدهم آذر 1390 و ساعت 22:55 |

      بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

      تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد.....الف. سایه

عاشقانه

نغمه ای بخوان محبوبم

برای دلواپسی همه زمانه ها

که به حزن بی تاب

قناریها عادت کرده ایم

ضرب آهنگ قفسها را می شنوی؟

خیل دلسوختگانت را مرنجان

روزی چشمانت را

چشمانت را

فرمانروای همه نرگسی ها می کنم

تا در مخموری قشنگ-

یک روز بارانی

از پرچین همه واهمه ها و دلتنگیها بگذریم

پاییز 1387 ماهشهرعلی بهار

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت 0:8 |

حکایت ملت ما

خطر می کنی میروی تا وسط میدان مین ...دست می بری اولین مین را که ضد نفر است از گودال بر می داری می بینی به ان صورتی که می گویند هم سخت نیست ماسوره را به آرامی از بدنه جدا می کنی و دیگر هیچ ،آنگاه  مین می شود تکه سنگی که می توانی آن را به هرسو که بخواهی پرتاب کنی ...دوستان همراهت نمی دانند ترا شجاع یا دیوانه بنامند اما هرچه هست این تجربه کردنها توی میدان مین یا رفتن به بالای قله کوهی که از چهار سو در معرض خطری به عملش می ارزد و در وقت تنهایی برای مرور و نوشتن به کارت  می آید....اینها تجربه های گرانبهایی ست که همه آدمها اگر خود را در معرکه آن قرار دهند به سودی و لذتی می رسند که قارون با همه گنجشش به آن نرسید تازه  همین خطرات به آدمی یاد آوری می کنند که وزن تو در این عالم چیزی ست بین کاه و کوه که اگر به خود رسیدی به جهانی می رسی که در عین زیبایی قیمتی برای فروش نداردو اگر پا پس کشیدی به هنگام بروز خطر به پشیزی هم نمی رسی  ...آدمی که از سرمایه جان و دلش هزینه می کند به کشفی و شهودی می رسد که قابل توصیف نیست و امروز حکایت ملت ما است که در برابر کوران حوادث فولاد آبدیده شده است .....

ای دل ! که در اعصار زمستان غریبی

زنجیر به پا بسته ی طوفان غریبی

در عزلت مایوس ِ پریشانی افکار

زخمی شده از خار مغیلان غریبی

گفتی که بگیرم  خبرازمرغ  شبآویز

از باغ پریدند همه مرغان  غریبی

ناکام  چو  اقلیم فلسطین وجودم

خورشید نتابد به حُزیران  غریبی

دیدی زچه رو شعله آهم به فنا رفت

خاکستر تسلیم نشست بر شب هجران غریبی

مّنت  همه بر دوش نهادی که بخوانی

غمنامه ای در بزم  شبستان غریبی

راهی ست که طی می شود آخر

ازوادی خاموشی و ویران غریبی

در شورگه خشک زمین با همه تدبیر

رویید چه بی  حاصل و بیهوده نیستان  غریبی

گلبانگ فریبای تو را کس  نشینده ست

ای  بلبل سرگشته  ز حیران  غریبی

نه با غ  جهان  سبز و نه معشوقه به کام است

چون قافله ها  خسته  بیابان غریبی

شهریور 1386  علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 23:37 |

بدنبال خرد

وزن بالای  تحمل

پرواز بينش بگرديم

بدنبال زندگي زير باران

بهاري بسازيم پر از باغ انجير

كوچه هاي تحول جاي اشراق ذهنند

آه همسفراگر باز هم آمدي

بجز عشق برایم كتابي بياور

مشکل برای بعضی ها اینجاست که نمی دانند , امروز فقط بعضی ها بزرگ نشده اند

امروز همه بزرگ شده اند.....پس به همه احترام بگذاریم!

گریزی به علل استبدادهای طویل المدت در جوامع عربی  (بهار عربی2) 

هرچند تجربه های متمادی ثابت کرده که تا بوده عشق مجنون وار به قدرت و لذت از اطاعت محض زیر دستان ابتدای راهی است  که به سیاهچاله  های خفت و خواری شکست و اضمحلال شاخه و بن منجر میگرددکه به تعبیر سعدی یکی بر شاخه نشسته بن می برید ....... استبداد از این نوع که در اکثر جوامع فاقد مدنیت حاکم است  با تکیه بر ابزار ظاهری قدرت نفس ها را در سینه حبس کرده و به مدیحه سرایی امکان بروز و جولا ن می دهد و در سیر ت و صورت عوامفریبی و مردم گریزی را به فرهنگ مسلط خویش تبدیل می کند و به نابخردی های کودکانه امکان بروز و ظهور می دهد تا جاییکه عدم مقبولیت اجتماعی ارکان قدرت را موریانه وار می بلعد و تخت سلیمانی اگر بر جای مانده باشد تکیه بر عصای پوسیده غفلت و جهالت خواهد داشت .....

......جدا از دولت های بی پشتوانه مردمی ، ملتهای عرب در چند دهه اخیر دیده اند که مردمان دیگر درسرزمینها بسیاری از طریق نظامهای مبتنی بر آزادی و دمکراسی به خیلی از خواسته های ابتدایی رسیده اند که آنان هنوز در ابتدای آن راه نیزنیستند و در عین حال که آدمی در این جوامع بر اساس مفهوم آدمیت خردمند به عنوان حق شهروندی تعریف نشده بلکه ادبیات بکار رفته در قواعد و قوانینی که اگر بوده به شیوه مرسوم ارباب ورعیتی و صحراگردی و  بدوی شکل گرفته است. لذا امروزملتی در دنیای سرسام آور اینترنت و ماهواره هاج و هاوج خود را گرفتار حاکمانی ستمگر و مجنون می بینند و لام تا کام نیز زبان به اعتراض نمی گشایند ...حاکمانی که در چنبره لذائذ دنیایی خویش غرق بودند و آسمان را شیروانی نخوت و غرورشان  بحساب می آوردندو اگر نیاز بود به راحتی و ساده گی هر چه تماتر بر روی مردم خویش  شمشیر می کشیدند و هرگز هم خیال نمی کردند که روزی این شمشیر چون  بومرنگ   گریبان خودشان را خواهد گرفت و چه بیچاره مردمانی هستند این مستبدین که حتی از درک حداقل افکار و اندیشه ها نیز عاجزند و تنها از دهلیز خواهش های نفسانی خود به دنیا می نگرند...راستی که آلوده گی حاکمان این جوامع در حصار قدرت های بی حصار کمتر از آلوده گی فاضلآب های شهری نیست که شیرابه های آن زیر و روی شهر های آلوده را به باد می دهند...سرهنگان رنگ و ورورفته!  این سرزمینها  آنچنان در مالیخولیای قدرت مسحورند که حتی تنفر نزدیک ترین کسانشان را به چشم بر نمی تابند و لذا چون بیداری فرا می رسد مردمی را نظاره می کنند که از دید آنان به اشتباه محض دشمن شده اند و به همین سبب حق حیات ندارند و باید که قتل  عام گردند زیر جهان این گونه ها ی عقب افتاده  به جاده ای یک طرفه می رسد که انتها هم ندارد .و تمثیل ها در عالم واقعیت و حقیقت فدای مصالح شخصی و خانواده گی دیکتاتور می گردند....نادیده گرفتن شخصیت ملت ،تحقیر ملی و تفسیر تاریخ به میل و شرایط از ویژه گیهای نظام  استبدادی است که آرام آرام ملت را به کنج انزوا و اضمحلال کشانده زمینه را برای ورود استعمار خارجی فراهم می کند...این دور باطل بعد از قرون نو سرعت بیشتری گرفته زیرا هم ابزار و الات قتاله نوتر شده و هم قداره بندها امکانات بیشتری برای دست یازیدن  به اموال مادی و معنوی ملتها یافته اند و ازسوی دیگر با رشد امکانات ارتباطی راه رسیدن به اهداف برای مستبدین سختتر گردیده اما متاسفانه در عالم امکان هنوز هم مستبدین و تفکر استبدادی و خود رایی دست بالا  را دارد و زمینه بروز و ظهور آن چون سقوط در ته چاه بی خبری و عزلت، مردمان را به هیچ می گیرد و خود بیرق یکه تازی را چون سایه شومی به تمثیل از جغدی پیر از هرسو که بخواهد می کشاند...گفتم جغد و به تمثیل گفتم زیرا در عالم حیوانی صرف بداقبال و خوش اقبالی نیست و هرچه هست غریزه ذاتی حیوان است در جهت بقاء ،لذا پیوند یک صفت بد به حیوانی را از دو جنبه مضر می دانم یکی توهین به مظلومیت حیوان دیگر حس برتری طلبی و کبر و غرور ناشی از آن که انسان انحصارا مالک بی رقیب قدرت خود ساخته ای است که تا هم اکنون به نابودی و دست اندازی به طبیعت بیش از حقوق طبیعی یش مشغول بوده  هرچند امیدوار باید بود روزی روزگاری بیاید که انسان خود را نه در عرض که در طول هستی ببیند و همگام با موجودات عالم جهانی نو و معقول بیافریند.....خوشبختانه با این اوصاف جهان عرب دیگرمثل گذشته  سرانی نخواهد داشت  که بی اذن ملت  بخواهد برایشان تصمیمی بگیردکه در ردای هیچ منطقی نگنجد و سود و صوابش را همان شیخ وشاب ببرندلذا امروز و در عصر روشن اندیشی  انصاف حکم می کند که به جنبه های اخلاقی خویش بیشتر بهاء بدهیم و کمک کنیم که پابه پای تمدن مادی اخلاق و معنویت نیز رشد کند زیرا راهی بجز داشتن عقلانیت مدنی نداریم همان راهی که منجر به فروپاشی نظام های استبدادی و جوانه زدن گل های خردمندی در دامنه های سرسبز جامعه بشری  می گردد...

ماهشهر تابستان  1390 علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه ششم آبان 1390 و ساعت 22:36 |

ماهم قول می دهیم

پای مجسمه آزادی

گورهای ظریفی برای شما بسازیم

تا رهگذران و توریست ها

دسته گلی بر آن بگذارند

وبا رضایت خاطر بخندند. ....شمس لنگرودی از کتاب باغ جهنم

در فرهنگ عامیانه ما جنوبیها ضرب المثلی هست که می گوید اگر می خواهی خاکی بر سرت بریزی برو روی یه تُل (TOL)بلندی که کنایه ای از شرم و حیای شرقی در  حفظ آبرو ست به عبارتی اگرخواستی  که کار زشتی از تو سر بزند ...کاری بکن که قدر و قیمت داشته باشد یعنی که آبرویت را ارزان مفروش مثلا اگر  دست به دزدی هم زدی تخم مرغ ندزد بلکه شتر بدزد که ارزش رسوایی دارد تا عاقبت  اگر هم مُردی به نام بمیری نه به ننگ و حالا حکایت ترور همین سفیر کبیر عربستان سعودی در کشور یگه دنیا ست که با همه دبدبه و کبکه و یال و کوپال و هوار کشیدنهای شیخونه آدم در می ماند که به این ضرب المثل های عامیانه در فرهنگ  ما که توصیفی دقیق از ماجراست چه نمره ای بدهد.... هرچند که زبان منضبطی نیست اما گفته اند که  مورچه چی یه... که کله پاچه اش چی باشد... باری  جناب سفیر باورش شده است  که کسی ست در عالم بی کسی این دنیای دون کیشوتها  حتی اگر از نوادگان بن لادن معروف باشد و گمگشته در چاه بی خبری و لذت مدام ...چنانکه پهلوان پنبه عصر شوالیه گری اروپا با خر لنگش و نوکر ساده دلش همان سانچو پانزای معروف با هزار امید و آرزو به  جنگ آسیاب های بادی زمانه خود رفت یعنی کل ماجرا در این داستان کلاسیک اروپای قرن پانزده هیاهویی بود برای هیچ ... اگر چه  خود کتاب از سرآمدان رمان جدید بودو ادبیات کلاسیک را متحول کرد اما اصل قصه طنزتلخی از فرومایگی و انحطاط در اروپای اواخر قرن 15 بیش نبود درست مثل حالا.....و اما طرف دیگر این قضیه پیچاپیچ ایالات متحده است  که خویش  را ملانصرالدین معروف زمانه می بیند و دائما در حال تغییر و تفسیر جهان است درست مثل حال و روز ملانصر الدین ! که چون از ایشان می پرسند هی ملا! وسط زمین کجاست و اوکه  دانای کل است  بادی به  غبغب انداخته با انگشت اشاره روبه سمت پایین می گوید همین جاست ....حاضران در مجلس  در عین تعجب اما گوش بفرمان می گویند آری چنین است که شما افاضه فرمودی وسط زمین همین جاست اما یکی که از همه شجاعتر است در این میان بر می خیزد و می گوید دانای کل اجازه بدهید پرسش کوچکی داشتم از کجا فهمیدی که همین جا وسط زمین است و دانای  کل با اقتدار و اطمنیان می فرماید خوب معلوم است بروید و مترش کنید تا به صدق گفته من برسید هرچند دوصد گفته چون نیم کردار نیست و همه گفتند آری چنین است هم چنان که طول و عرض و ارتفاع و شمایل شما برای همه ما معیار است و هرچه را مجنون کند لیلی پسندد مگر اینکه خلافش ثابت شود و یا به مثل همان تخت امپراطوری فرمانروای یونانی ست که همه ملت را برتخت می نشاند تا اگر کوتاه بودند می کشید و اگر بلند بودند می برید که امروز به قیاس به کشورها و دولت ها رسیده یعنی اگر در عصر یونان باستان قدو قواره افراد را می کشیدند تا به شمایل امپراطور در آیند امروز کار به جایی رسیده که به سراغ کشورها می روند و با متراژ عمو سام برایشان لباس می دوزندوچون زورشان رسید مرزها را گز می کنند .... واین نیز در نوع خود عدالتی ست که فقط روباه کلیله و دمنه از راز سر به مهر آن آگاه است ...و در همین حال ضلع سوم ماجرا یعنی کشور مکزیک هم سرو کله اش پیدا می شود چنان پیدا شدنی که تن زاپاتای بزرگ از این همه نابکاری قوم در قبر می لرزد و یعنی که خر بیار و باقالی بار کن و روشنتر اینکه آفتابه لگن هفت دس ...شام و نهار مکزیکی که حالا جایش را ذرت بوداده گرفته هیچی راستی که چه دنیای لوده  و دیوانه و وارونه ای ست ....

دزد سلطان است و ما سلطان دزد .....

دزد به توبه پیش سلطان میرود.....

تازه دزد سر گردنه که می گویند همین جاست که در حال فرار جلوتر از همه فریاد می زند آی دزد آی دزد... در آفرینش این همه خلاقیت چه ذهن های معیوبی که به کار گرفته نشده اند...تا چنین تیاتر  مضحکی از یک ماجرای ساخته گی بیافرینند که نه به بار است و نه به دار....و در آخر عربستان آفریننده بن لادن هم بعد از ماجرای یازده سپتامبر و دخالت مستقیم 17 نفر از اتباعش همراه با 4 نفر تبعه امارات و مصر برای خوش آیند عمو سام بیچاره دست به هر خود شیرینی می زند که کی بود کی بود من نبودم یعنی به عبارتی من نبودم دسم بود تقصیر آستینم بود ...وبن لادن که تبعه عربستان سعودی که نبود هیچ  .... امریکا ی ساده دل و قبله آمال و آرزوهای همه شیوخ از ابتدا تا انتهای عالم  اگرچه مار در آستین پرورش داده بود...اما از همان  اول تا آخر دنیا مثل روز روشن بود که همه مشکلات عربستان و مکزیک و امریکا زیر سر همین ایران  بوده است !از جنگ اول جهانی و تقسیم بیمار اروپا تا جنگ دوم و سقوط اقتصادی وال استریت تا بازسازی دوباره کشورها و بعد دخالت در کشورها و سرزمینها و آفرینش صدها جنگ منطقه ای و کودتاها ی نظامی برسر سفره فقیر مردم دنیا بی اندکی پاسخگویی کار امریکا و انگلیس نبوده است ....

بگذریم که بشریت امروز علیرغم این همه پیشرفت در بعد مادی چقدر نیاز به اخلاق و مدارا دارد تا بتواند از صلح مسلح و اماده به شلیک  ساخته و پرداخته امریکا به سلامتی عبور کند هرچند  حالا حالاها  مرغ امیال سیری ناپذیر  امریکا  یک پا دارد...

به هواپیماها در هوای بهار نگاه کنید

که چه زیبا برق می زنند

به بمب افکن ها ،تانک ها نگاه کنید

هیچ بچه امریکایی شانس شمارا ندارد....که اینها را ببیند! شمس لنگرودی از کتاب باغ جهنم

مهر ما 1390 ماهشهر علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 و ساعت 22:44 |

...گنجینه مفرح شعرهای حافظ بهترین دوست همه لحظات عمر است ...روح ادمی را خالی از هرتعلق وخللی می کند....کندویی ست بکر بر بلندای درختی جنگلی ... دست نایافتنی ست ..که حافظ خود همه شور دلداده گی ست....اختر تابش کلام این ستاره پرفروغ ادبیات فارسی جاودانه تر باد!

شور دلداده گی

بی چشم داشت ازسرابی

در چشم اندازی دور

یا لذت پیوسته .. در نسیمی ،بادی ، طوفانی

بی مسامحه  و ترس می رفتیم

تازیانه ایام

خلاصه رنجی بودکه در حوصله دلداده گی

صد قافله بیابانگرد  می گنجید

 

چه سرنوشتی رقم زده ای

ای عشق ،ای عشق

ای گدازه رنگین کمان شعله ها

طنابی بر گردان-

یا زنجیری بر پای من

اگر بودی

مرا شکوه از دار دنیا نبود

 

آسمان همه گلبانگی بود

 که از صدای دوست برمی خواست

در شب و دریا

چون نغمه مرغی که به آشیانه بر گشت

آنجا هر دلی معبودی داشت

و هر مجنونی

 طفل پاورچین گمگشتگی را می شناخت

تا به آنسوی شیدایی رسد

 

غنیمتی ! ای عشق ای عشق

 تا همه پروانه هاو کبوتران

فصل غمگین خزانی را

 از حضورت بیاشوبند

با شرم خاموش نگاهی !

طنابی بر گردان-

یا زنجیری بر پای من

اگر بودی

مرا شکوه از دار دنیا نبود

ماهشهر خزان 89 13علی بهار

باد موافق که می وزد نفسی هم به راحتی می کشی یعنی که نمی خواهی این همه مسیر را تا خور

    پایین دست پارو بزنی ناخدای پیر قایق اجازه می دهد شراع رنگ ورو رفته را از کف قایق بالا

   بیاوریم و طنابها را به  وسط قایق عمود کنیم و بادبان ها را بالا بزنیم همچون پرچم صبحگاهی

    که تقدیسی خسته کننده برای سربازی دارد که خواب صبحگاهییش را از دست داده  و ما

   سربازان خسته در میانه این دریای مواّج در این دم صبح  با همه ملال  آماده فرمانیم زمانیکه

   ناخدا نهیب  می زند به پیش ای دریا دلان تهی دست که ناچارید علیرغم همه سختیها و پلشتیها

   درد جانکاه زندگی را بجان بخرید و در کشاکش غولان دریا و اره ماهیان بزرگ و کوسه های

   خشمگین و حریص زیر شلاق طوفان و دیوانگی امواج ..سینه دریا را بشکافید که جا نمانید

   ...برانید شاید که ازاین مصیبت عظمای سکون رهایی یابید....

 ....تا چشم نای دیدن دارد هم دریا و هم آسمان غرق فیروزه های خوش رنگ خویشند  و چون روز بر آ ید

خورشید با همه توان فقط گوشه ای کوچک از اسمان را تسخیر می کند وتو درمیانه این همه دریا به حقارت

خورشید هم پی نمی بری تا خود که باشی که بخواهی از منّیتی بلند به دنیا بنگری ....کوچه دل آدمی هرچه

 بزرگتر صفای قدم دوست وزین تر که جایگاه دل و دلداراگر به صرافت عشق رسند آنسوتراز خورشیدراهم

  می بینند..به دل می گویم راستی زیباترین دنیا دنیایی ست که آدمهای آن شبیه خویشند و اصرار ندارند در

 لباس دد و دام فرو روند....!               از دفترهای گذشته ماهشهر علی بهار پاییز 1389

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 و ساعت 21:4 |

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

 چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی

 رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید

 کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی.....فروغی بسطامی

 کبک هایی را مانم

که به ترانه کوهستانی چشمه ها  نرسیدند

دمی  رقص شناور قاصدکها را

 به زمزمه نسیم بسپار

به همنوایی دل

لرزش تار

شاید در جشن کولیهای مکدر هم شادی بروید

حیف است به غم های دیرین-

 رنگ عادت بزنیم

چون خیال زنی غمگین

در خزان تنهایی عمر

امروز رابه تفاعلی  خوش یمن  بشارت ده

که طالع بد به صدر سینه مظلوم دوام ندارد

دنیا همان بهتر

که به چشم نیاید

با همه خوب و بدش

اما همینکه دل به جاده می دهی

در خنکای شب

هنجاری  خوش آیند 

از عبور اتوموبیل ها و شب پره ها می روید

بسمت مسیری نامکشوف وبی پایان ره می گشایی

شفق رو به هیاهوی  گرگ و میش صدای پرنده ها دارد

 وصبح رنگینی  که می رسد از راه 

به شکل عادتی دیرنه بازهم

پرسش های بی پاسخ

گفتگو های تسلیم و رضا

برد و باخت چکا چاک ناموزون شمشیرها

التماس قطره ای شوراب از دریای زندگی

در کور سوی امیدی دور

ملتهب از پریشانی عمری حوصله-

وانتظار

 چرخی زدم ! از این سو به آن سو

همنوا با شوریده گی خیام

"ای چرخ فلک خرابی از کینه توست"

"بیداد گری شیوه دیرنه توست"

کبک ها یی را مانم

که به ترانه کوهستانی چشمه ها  نرسیدند

اسفند ماه سال  1389 اصفهان علی بهار

حکایت کبک ها

آره حکایت من و کبک ها هم خود قصه ای است که سر در نوعی مکاشفه و واقعیت دارد ....وقتی که از دامنه کوه دنا در جاده پوشیده از برف سمیرم به شهرضا در حال حرکت بودم سپیدی برف ذرات تیز آفتاب را چون تیری در چشم فرو می برد..به علت خستگی جان و خواب آلوده گی در چشمان ،کنار جاده ایستاده بودم ...و از دامنه تا قله های سربه فلک کشیده را ورانداز می کردم  چند کودک روستایی بوته های کنگر را...که نوعی گیاه خودرو و خوشمزه است در جعبه های مخصوص به مسافران عرضه می کنند،با دوربین قصد دارم از مناظر پر برف و زیبای کوهستان عکس بگیرم دوربین را زوم می کنم روی بلندترین قله که زیر برف های آخر زمستان سنگینی می کند...روی سپیدی برفها لکه های سیاهی می بینم که کم هم نیست به دخترم می گویم بیا با دوربین تو هم نگاه کن ببین این لکه های سیاه در آن بالا چیستند...دخترم بعد از اندکی مکث می گوید بابا نگاه کن بعضی لکه ها تکان می خورند با دوربین که دقت می کنم می بینم اینها همه کبک هستند که سر در برف فرو برده اند ....دیدن این همه کبک یکجا که سر در برف دارند  برایم عجیب و باور نکردنی ست ...نگرانی و تشویش مثل گرد بادی مرا احاطه کرده  شاید  هر آن شکارچیان کبک از راه برسند و بعد از زمانی اندک از این منظره بدیع اثری نباشد...یاد ضرب المثل قدیمی سر در برف فروکردن کبک ها می افتم که حالا به عیان شاهد ماجرایم ...پرنده هایی که فطرتا زیر بار سفیدی زیبای برف کوهستان فقط سر را در برف کرده اند تا دیده نشوند!فرزندم می پرسد راستی چرا این پرنده ها با دست خود بلای جان خویش می شوند می گویم فکر می کنم بجز سر و گردن بقیه اندام کبک ها پوشیده از پرهای زیبا و پر پشت است که برای گرم نگه داشتن بدن این پرنده کافی ست و تنها قسمتی از بدن پرنده که در معرض طوفان سردسیری ست همین  سرو گردنش می باشد که گاهی حتی پر هم ندارند ...دخترم به لبخندی ساده اکتفا می کند  من راست راست مانده ام خیره به ماجرای عملی سرفرو کردن کبک ها دراین همه برف که چه بگویم.....

اسفند ماه 1389سال اصفهان علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 22:44 |

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مراد بخش دل بی قرار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی

دمی انیس دل سوگوار من باشی

دامنه لاله گون اندوهم را به خنکای باد شهریوری می سپارم ،دل می دهم به گنج خانه اسرار

درون و فارغ از هر بنی و بستی می گذارم تا زندگی بگذرد و این ذره نیز چون دیگر ذرات در

عالم هستی مستحیل گردد...به تعبیر سهراب سپهری ...پشت هیچستانم شهری ست....منتظر

نباش که کسی صدایت کند به طرف صدا برو شاید کشفی و شهودی  دوباره از تو سر بزند که

حیات تجربه هایی ست در بی نهایت لحظه ها که پایانی بر آن متصور نیست....داغی تابستان که

میرود جنوب هم با پرندگانش در شهر و روستا جان می گیرد ....درختان گرمازده و سوخته ارام

آرام زنده می شوند، و کبوتران صحرایی نفسی تازه می کنند ..راستی چه لذت بخش است پاییزی

خنک بعد از تابستانی آتشین...چون همین حالا

رویای چمن زارها

منتظرم تا ابرهای  رقصنده

کولی های  بی محابای آسمان

جلگه ها را از شوق تنفسی عمیق  بشورانند

این  قطره ها 

چشمان گریان عمری آرزوهای من بودند

 که می بارند و می بارند

تا دشت ها ی سبز

  به سمت خشکترین بیابانها بشتابند

ومادیانها ی مست و بی باک

در انبوه رویایی چمن زارها بچرند

نی لبکی  از رویش نیزارها بروید

چوپانی نی نوازی کند

تا صحرای عزلت دل

به روی پروانه و بلدرچین رنگین کمان

لبخند بزند

کسی نگریزد از ترس دد و دام

منتظرم تا ابرهای رقصنده

 کولی های  بی محابای آسمان

جلگه ها را از شوق تنفسی عمیق  بشورانند

ماهشهر پاییز 1369 علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 20:36 |

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتادهمچو جام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی زغم تمام و نشد....حافظ

دلم می خواهد برای این سروده که  یادآور همه دل شکستگی ها و غربت های من است دیبا چه ای هر چند کوچک بنگارم  ....زیرا که  تلنگری عاشقانه به یاد امیر کبیراست ...یعنی  یاد کسی که از قله های معرفت و ادمیت که  نیاز دوران ما و همه دوران هاست در مهابت آمیز ترین لحظات صعود کرد و شهدوشیرینی  گذشت و بردباری را به خاطر میهن بجان خرید اما چشمان نافذش می گفت که فراموش نمی کند ومن که در همه حال مدیون و مدهوش صیرورت جاودانه اویم....

در فین کاشان غربت تو

ای خزان همیشه قشنگ!

مرا به دره  ارغوانهایت بردی

به لبخند امرودهای وحشی جنگلت

ک تعبیر همه لذت های یک بعد از ظهر بزرگ بودند

چون ذهن زیبا ترین تصورات

که از لذت دیداری بر خواست

لرزش برگی از نسیمی

کشش  دلی با نگاهی

و دنیا چه کوتاه بود و چه بی جا

که بر باد داد خاکسترش را جدایی

غروب  شهریورممسک و دور

 صدایم می زند                                                                          

مثل کسی که از رفاقت بزنگاه رقص کولیها جاماند

هی !

امتحانت خط پایان نداشت

ناتمامی مثل هرسال

ومن که سالیان عمررا

 در فین کاشان غربتت

مثل هزاران امیر طی نکردم

آخرتابستان 1378 ماهشهر علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه نهم شهریور 1390 و ساعت 17:28 |

  لذت همذات پنداری با طبیعت

        1  

همین که اواسط مرداد  می شود پرنده های کوچکی  در دسته های شاید هزار تایی کنار تالاب ها و برکه های اب شور دریا که اندک جلبک های سبز دریایی در انها روییده است پیدا می شوند که مثل همه پرنده  های ریز، ورجه و وورجه های خود را دارند ...آفتاب داغ تابستان در حال تابش است و از آسفالت تیره بخار گرمایی تاقت فرسا در حال برخواستن ،چون تنوری گرم در حال  پخت نان..شرح این همه گرما ی تابستان با هیچ قلمی وصف شدنی نیست اما برای من دیدن این پرنده های ریز دراین گرمای بی مثال چون آب سردی ست که بر آتش می ریزی ...درست بعداز نیمه مرداد که تابستان از نیمه گذشته سرود خوانی این پرنده های کوچک و زیبا برروی تالاب های کنار جاده مژده بخش تغییر در آب وهواست و شاید هم نوید آمدن پاییزی زمهریر در این گرمای جانفرساست .....سالهای سال است به سفر و حضر این پرنده ها دقت که می کنم متوجه می شوم که عمق ظهر تابستان گروه گروه درحاشیه تالالب اطراق می کنند و آنسوتر پلیکان های مهاجر بلند بالا و کشیده تا بالای گردن سر در آب فرو برده از خوان یغمای ریزماهی ها رفع گرسنگی می کنند ...می بینی در این داغگاه تابستانی در کناره این تالاب ها ی آب شور چه دنیای زیبا و با شکوهی خلق می شود چشم دل باز کن که جان بینی و آنچه نادیدنی ست آن بینی...شاید این پرندگان همان باکلان های کوچک دریاچه ها و آبگیرهای آن دور دست ها از سرزمین های شرقی افسانه ای باشند که راهی طولانی را طی کرده اند تا به اینجا برسند یا نرسند اما جهان ما علیرغم پستی و بلندی های ظاهری ما آدمها راه خودرا در آن شور و حالی که خود می داند و ما نمی دانیم طی می کند و از زمان و مکان در دایره امکان آنچه وام گرفته می شود همین بلند نظری و بخشش هستی به غیر است و ما که دربند تعلقات شخصی خویش مانده ایم .....دنیای پر رمز و راز این پرندگان کوچک دریایی که هرکدام در وزن یک ذره داغ آفتاب قد و قواره ندارند ....پر از هیاهوی جنبش و سرزندگی هستند و همه بزرگی این تالاب شور و نمکین را به تصرف پرواز و بال بازی های خویش در آورده اند ..تازه این تالابها برای نمک گیری از آب دریا خود حوضچه های تبخیر آب و بار آوری نمک بیش نیستند ..اما درپس همین قید و بند های صنعت و تکنولوژی ..دقت که می کنی شراب هستی  به مستی  نامکشوفی ترا می برد که قابل توصیف نیست وتازه راز حضور این پرنده ها در این موقع از سال نوید بخش پاییزی ست که تا چشم واکنی از راه می رسد و از آتش آفتاب می کاهد...

       2  

.......بامداد دریایی که باد آب کف آلوده از موجها را به ساحل می کشاند  تا علف زارهای کناره ها را زیر بال و پر خود بگیرد یک زبان دارد و غروب که مرغان دریایی اطراف ساحل را به قصد لانه ترک می گویند یک زبان دیگر ...اما من آواز خوانی مرغان  را در غروب دریا خیلی دوست دارم مثل دلداده گانی هستند که پی  دوست ناله جانکاه  سر می دهند  ...سکوت وهم انگیز غروب وسرود مرغان دریا در دسته  های چندتایی و گاهی هم تک و تنها سروده همدلی همه هستی ست که قصد دارند به همنشینی  آشیانه برگردند ...به دخترم اشاره کرده ام بارها و بارها که من همین لحظه غروب دریا را به همه چیز و همه کس ترجیح می دهم این غروب  را با مرغانش با غروب  آفتابش که مثل برق و باد از نظر می رود که پنهان شود..و وزش باد و بر خواستن موجهای اندک را دوست دارم احساس می کنم هم مرغ و هم آفتاب و هم دریا با همه شور و حال در پی زندگی روانه اند تا بامدادی دیگر برگردند ....اینجا نوعی صیرورت فلسفی بین انسان و دریا جاری ست و از این ارتباط درونی مفهومی می رویدکه به انبساط دل و جان  منجر می گردد  و تو از ماهیت شئی به زیبایی همان شئی می رسی و با آن همذات پنداری می کنی ....که همه دنیا همین همذات پنداری بین انسان و هستی ست که هرکس به قدر معرفتش به این شناخت از زوایای پیچیده عالم می رسد ...غرض لذت مدام جهان پیرامون ماست که پیشکش آدمی میگردد و آدمی خود جفاکار این همه مهربانی بی دریغ است....

  نفس گرم تو

مثل پروانه ها که از پیله می روند

یا چون  قاصدکها که در تکرار هر بهار آغاز می شوند

اینها همه چون یاد تو زیبا و دلکشند

هرشب مرا به مهتاب خیال تو می کشند

با یاد تو است که مرغان آتَش از دست نمی روند

ققنوس وارهزار بار که بمیرند باز  زنده می شوند

تصوری از تعبیر قشنگ  ماست

  این شور و حال

دگرگونی فصول

این بی قراری دل و جان

در فراز و فرود زمان

رنج های ناگهان

ازعطر مشک بیز بوی توست

این دشتها و دمن ها  که اینسان لبریز وسرخوشند

نفس گرمت عطر تمشک کوهی  هزاره هاست

که کبک های زلال را به شهد شیرین ترانه می برند

   ماهشهر تابستان 1372 علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 19:29 |

گاهی  غزلهای حافظ را زمزمه می کنم ...چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ........که دل بدست کمان ابروییست کافر کیش ......زآستین طبیبان هزار خون بچکد......گرم به تجربه دستی نهند بردل ریش .....و زمانی دراز در  دنیای بی سرانجام و پرآلام  شکسپیر سیر می کنم ....که این دو عجبیب شباهتی دارند در مزمت بی وفایی دنیا و تنهایی آدمی .. و کلام دردناک شکسپیر شاید ...اگر خواب مرگ دردهای قلبمان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر پیکر ما فروریخته پایان بخشد نهایت و سرانجامی ست که باید البته آرزومند آن بود.....آنزمان که این قفس فانی و خاکی را بدور می افکنیم در آن خواب مرگ شاید رویاهای ناگواری را ببینیم !ترس از همین رویاهای زود گذر است که مارا به تحمل و تآمل وا می دارد....از خطابه های جاودانه هملت اثر شکسپیر.....و نهیبی که ایندو بر شرارت وخود خواهی آدمیان می زنند جای بسی تآمل دارد......

بهار عربی 

زمانیکه اوریانا فالاچی خبرنگار فقید ایتالیایی به معمر قذافی  مستبد گفت ...میدانی چیه !ملت لیبی از ترس !شما را تحسین می کنند و شما هم از ترس مواظب خودتان هستید ....نکته ظریفی در این جمله کوتاه مستتربود  که  همه ماجرای مستبدین عالم از ابتدا تا انتها در همین یک نکته ظریف محصور است یعنی حجابی منجر به ترس که حاکم و محکوم را بر اساس قدرت فائقه و بی پاسخگویی اندک از یکدیگر جدا می کند و به غول استبداد و سرکشی عامرانه اجازه دخل و تصرف در روابط موروثی ارباب و رعیتی را می دهد...همچون قلعه حیواناتی است که جرج اورول آفریده  که همه مفاهیم و مقوله ها در خدمت زرو زورناشی از قدرت مزورانه قرار می گیردو برده گی منزلتی می یابد که ارباب معرفت از توصیف مزایا و مرایای آن عاجزند!...واگر از فرو تنی عارفانه  گفتگویی هست نیات دیکتاتور است که خود نمایی می کند نه آدمیت رعیت که هنوزاز منظر قدرت مطلقه  به مقام شهروندی نرسیده اند،....

این حکایت سرزمین های استبداد زده  است که به نوعی  از جهت بی خبر سازی مردم خویش یاد اور مجمع الجزایر گولاک در شوروی سالهای استالین است که خون ملتی را درشیشه کرد تا خود با لذتی وافر به حکمرانی مستبدانه خویش ادامه دهد..... جنبش های اجتماعی اخیری که در خاورمیانه و کشورهای عربی آغاز شده و معروف به بهار عربی ست اگر هرچه نداشته باشد همین که مردم را برای مطالبات از هر سنخ به صحنه آورده باعث می شود تا تصمیمات دراین جوامع از عمودی و تحکمی  به مردم برگردد...لذا بعد از سالهای رکود باید امیدوار بود منبعد تصمیمات نه بر اساس منویات قدرتهای بزرگ و علائق شیوخ که با توجه به خواست ملتها گرفته شود.....

....سنت  بسته این جوامع  ریشه در تاریخ و جغرافیایی دارد که شاید به جرئت بتوان گفت هزاره ای ست که دوران افول فرهنگی خود را طی می کند و مشکلات پیچیده آن  جلوی هرگونه تحرک و شادابی و مبارزه برای رسیدن به حداقل های جوامع باز و زنده را گرفته و وضعیت و کارکردها  چنان باتلاقی ست که هر جنبشی را به فرود های ناکجا آباد برده است ....وامروز هرچند دیر اما این جوشش درونی آغاز شده است که امید است باعث گشایش در همه گوشه های فرهنگ و تمدن در خاورمیانه را فراهم کندو ملت غنی عرب در ارثیه  مادی ومعنوی  به حق از زنجیرهای بسته بر پایش آزاد گردد و جای پایی برای سرهنگ ها و ژنرال های خلق االساعه نماند....       

                        ماهشهر تابستان 1390 علی ربیعی (علی بهار)  

      متن  کامل مقاله بهار عربی را در نشانی زیر مطالعه فرمایید.

http://alef.ir/1388/index.php?option=com_content&task=view&id=112252   

 

  

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه چهاردهم مرداد 1390 و ساعت 22:15 |

حکایت آه

 زمستان اگر باران ببارد

باز هم کولی دوره گرد  پیر دیروزی

تارهای  ربابش می نوازند

نغمه های دلکش شیرین  دشتی را

خاطرات صحبت یاران و مستی را

مراجعه به دفتر خاطرات همیشه خالی از لطف نیست هم آدم خودش را مرور می کند و هم یادی و یاد گاری ازکسان و ناکسان زمانهای از دست رفته که تجدید خاطره می شوند ...هرچند افسوس نانوشته ها همیشه  بسیار بیشتر از نوشته هاست چون همین یکی که مشابه اش در طی دوران تحصیل کم نبودند و حالا همه از یاد رفته اند ......در فراز و فرود زمان

                                رنج های ناگهان

...... مستخدم دانشکده ای داشتیم سبز چشم با گونه های براستی برآمده و شانه هایی خسته و افتاده و کت و شلواری که برتنش زار می زد از روستاهای جنوب خراسان بود تازه استخدام شده بود..احتمالا به او گفته بودند که بعضی ها که می روند دست شویی یا هر جای خلوت تو بعد برو دنبالشان ببین چیزی نوشته اند یا نه ..اگر مثلا توالت نوشته ای! دیدی گزارش کن و او بیچاره در آن سالهای داغ ودرفش انقلاب  از این دست شویی به آن دست شویی بدنبال بچه های شلوغ که یکی و دوتا هم نبودند سرک می کشید و گاهی تا کلاس هم بچه ها را دنبال می کرد.... کلاسهای جامعه شناسی آن سالها غوغایی بود پر از شر و شور ...همه رشته های تحصیلی بی کم و کاست واحدهای عمومی را جامعه شناسی می گرفتند بویژه بعد از اثری که دکتر شریعتی در دانشکده ادبیات گذاشته بود و رفته بود ...کلاس  جامعه شناسی عمومی آنروز هم مثل همیشه شلوغ بود و من پیش از ورود استاد ،پای تخته سیاه بلند بالای  کلاس رو به بچه ها نوشتم آه و بخنده آه را تا توانستم کشیدم مستخدم با همه قد سرک می کشدتوی کلاس و بی مقدمه می پرسد  نوشتی شاه!بیچاره هنوز با جو دانشکده آشنا نیست  می گویم من نوشتم آه !بیا تو و ببین، اصرار می کنم و او عقب می رود ...بازمی گویم ببین من  نوشتم آه نه شاه ....و دوباره  این بار گچ را از عرض می گیرم  و با حروف درشتتر می نویسم  آه ......به مستخدم هم گفتم بیا ببین چگونه  نوشته ام  آه ..کلاس از قیاس شاه و آه می زند زیر  خنده ..خنده هایی بلند و از سر درد که  هیچ گاه فراموش نمی کنم حالا نخند کی بخند...خنده های آزار دهنده برای تازه مستخدم بیچاره که دم در کلاس هاج و واج مانده بود... دوو سه نفر هم از بچه ها جلوی رفتنش را گرفته بودند به عبارتی نه راه پس داشت نه راه پیش........یکی از پایین بلند فریاد می زند هی علی بزرگش کن تا خوب ببیند آه را می گویم در حالی که صدای آه آه کلاس لحظه ای قطع نمی شودو من باز هم آهی بزرگتر بر تخته سیاه می کشم ،مستخدم در حصارمانده است و فریادهای آه آه ....گوش خراشتر ادامه دارد استاد که وارد کلاس می شود ...از طرف دیگر دانشجویان یکی یکی  خارج می شوند موضوع تا آنجا کشدار می شود که در کریدور دانشکده  همه دارند می گویند مرگ بر آه بدون اینکه بدانند اصل موضوع چیست ..بعد از این ماجرا مستخدم بیچاره دوباراز راه پله دانشکده پرت می شودپایین  بگونه ای که دیگر  جرئت نمی کند پایش را به طبقه دوم ساختمان بگذارد...... داریم از دانشکده خارج می شویم گارد درب خروج اشاره می کند هی تو بودی نوشتی آه تا به جواب برسم در ازدحام دوستان گم شده ام.....

                                                از دفترهای گذشته مشهد دی ماه 1356 علی بهار 

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه سوم مرداد 1390 و ساعت 20:39 |

مثل پروانه ها که از پیله می روند

یا چون  قاصدکها

که در تکرار هر بهار

آغاز می شوند

اینها همه چون یاد تو زیبا و دلکشند

هرشب مرا به مهتاب خیال تو می کشند

شعر ديدار

من و لرزش دل

تو و غمزه

 با ناوك چشم

مي گويمت  با زباني

 كه نازكتر ازعبور نسيم است

 تو مي لرزي از واگويه هايم

 مي گريزي  ازكنارم

 سراسيمه !

  چون پرستوهای مهاجر

ميروي بسمت افق هاي خيالی

 مي دوم با همه جان بسويت

كمي  بعد به آرامشي ميرسيم

با سكوت من و اشك تلخی

كه از چشم  تو جاريست

- مثل ضرب آهنگ تاري كه بر دل نشيند

بداهه نوازي  مي كنی

با جان عاشق

غمي در نگاه من وتوست

بعد از سالياني كه نبودی

قدم رنجه كرده

شعله ها بر جنونم  كشاندی

گذشت زمان

 گرد پيری

اندكي  هم فراموشمان شد

ترا به آغوش مي كشم

عاشقانه با وجودم

دلم ، تارو پودم

دست تقدير بود

 يا چشم حيرت

با نوا ها و نغمه ها

كشاندي مرا باز هم

به  شرم زمستاني نرگس نگاهت

ناله هاي درونم!

رنگ افق هاي دوردستي ست

كه در پريشاني چهره  تو پيداست

      زمستان 72 ماهشهرعلي بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 و ساعت 23:29 |

کاکتوس  جوان را زادگه استوایی ست

  من بیابان قطبی سینه ام سردسیر است

       آن که در جست و خیزش شیوه ی آهوان بود

                    رام و آرام اینک بره ای سر بزیر است   سیمین بهبهانی

از کاهگل کوچه های خاطراتت

عطر  شکوفه های  گیلاس را می چینم

نقب می زنم به  همه چشمانت  

که آستانه خورشید است

اقاقیای فرخنده لبانت  را می بویم

دستانت را

 تا تسلیم کبوتر تشنه پیکی

که می رسد از راه  

روبروی پنجره عریانت می بوسم

از آسمان مهتابت  بالا میروم

آنسوی ستاره های  بی پروا

مثل اینکه

غمگساری عشاقت را می شناسم 

دوری

خیلی دور

اما تا درگاه معصیت را

 شرم تشنگی  بیابانت  کنم

زندگی که بروید

با ابر

با باران

همنفست  می شوم

پیشانی بر خاکت می سایم

مثل لذت زنبور به گل سوسن

میهمان سرمستی شهد گلبرگهایت می شوم

کندوهای خاطره ام را

دالان شیرین زندانت می کنم

راستی راستی

لذت دیدار ت هنوز هم در دلم می جوشد

بر لبانم زمزمه می شود

در نگاهم می درخشد

تو مثل دنیایی

 همه دنیا

به آخر نمی رسی

بگذار دلداده گیم را

 آراسته به قامت آدمیتت  کنم محبوبم!

فروردین 1381 تهران علی بهار

از دفتر لذت دیدار

حالا من در هر دفتر خاطراتی در هر برگ کاغذی در پستوی هر کتابکده ای ، که داشته ام لذت دیدار ترا جستجو می کنم با انقلاب با جنگ با علائق و دلبستگیها ..لذت دیدار ترا که فصل نامکشوف درون هر آدمی ست ...شاملو می گوید عمر آدمی بی شرمانه کوتاه است و من می گویم که ناجوانمردانه طی می شود تا بجنبی کودکی سپری شد و نوجوانی و جوانی ...و من که هنوز هم بعد از این سالهای دریغ ودرد شمارش عمر کوتاه را مرور می کنم ...از اولین دیداری که داشتیم در محیط شاعرانه دانشکده تا آخرین دیداری که جاودانه شعری شد که گویی تمامی ندارد مثل همان لذتی نامکشوف که از یک دیدار می بریم...آن دیدار نمی دانم برای تو چگونه بود آیا تو هم از عمق جان لرزیدی ،آیا به خلسه ناشناخته ای از حس درون رسیدی که قابل وصف نبود آیا مکث کردی تا در آن لحظه بمانی ...نمیدانم واقعا نمی دانم حتی از ضمیر ناخودآگاه خودم نیز....تازه بدانم یا ندانم مهم نیست شاید هم اگر می دانستم آن لذت دیدار این چنین مرا به لحظه های ناب زندگی نمی کشاند....اما یادم هست ...درست روبروی درب دانشگاه تهران ..سمت کتابفروشیها که نوستالوژی روزهای زیادی از زندگی نسل ما بود ..مدت زیادی توقف کردی و غرق در نگاه پریشان من شدی ..در چشمانت عمیقا نگرانی آن سالها و همه سالهای سخت خوانده می شد ..تازه چند ماهی از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها گذشته بود..وتو حالا جدا از درس و مشقت که رشته پزشکی بود ...معلم حق التدریس دبیرستانهای کرج شده بودی و من یک کولی سرگردان آن سالها در خیابان داشنگاه تهران بیش نبودم با بساطی از عینک و کتاب ..نگران بودی برای من از گونه های خیست پیدا بود همچنانکه من هم ..اما نه به اندازه تو آخه تو می خواستی یک زن باشی یک مادر با همه عشق مادرانه ..بها ر 60 و لبخندهای کودکانه و با شکو هت هنوز دوام داشت ...مثل عمق چشمانت که آیینه ابدیت من تا ماه و ستاره تا هزاران کهکشان بود....پژواک نگاهی ! که تمامی ندارد ...بار مهربانی و سکوت که شدیم در همان لحظات کوتاه ، تا همه رویاهای مانده در ضمیر خویش رفتیم ..من گفتم یادت هست آنروز در غار مغان و تو گفتی آره بهترین دوست من ....همان جمله آن روزی را تکرار کردی .و هی تکرار کردی..

روز آدینه ای در غار مغان

دوستان گرم سیاست بودند

تو به من می گفتی بهترین دوست من

سالها می گذرد

اینک خواب منی...

ومن ندانسته از مافی ضمیر عاشقانه تو به لبخندی در آن هیر و ویر بحث ها و فراز و فرودها بسنده کردم که دستی بر انگشتان نازنینت بکشم و تو چه خورشیدی بودی در آن سرمای گزنده کوهستانهای سرد و پربرف بینالود ....باز هم رفتیم به نیشابور و غار مغان و تکرار بی نظیر خاطرات ....بعد  مکثی طولانی و ناباورانه از دیداری تازه ...و رویش دوباره غم ها و شادیها و شور عاشقانه قناری قلبها ....تو فرصت می کنی بپرسی آه دوست من اینجا چکار می کنی و من می گویم می بینی فقط همین غوغای جان اجازه نمی دهند سفره دل بگشاییم ..فقط نگاه حرف می زند به تعبیر ا.سایه

...گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ....پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست

آره  نگاه حرف می زد..نگاه سکوت می کرد ..نگاه فریاد می کشید و برای آنی به دالان دلمان فرو می رفت نگاه را می گویم  ..نمی دانستم آیا می توانم همان جا در آن شلوغی پیاده رو خواهش کنم که بمانی و تو به این فکر که چه دوست محجوب و خجالتی ست این پسرک شهرستانی که حتی نمی تواند مرا در کنار خویش تحمل کند...چرا به این شدت می لرزی متوجه شدم که به آنی از زبانت پرید و من که داشت قلبم از سینه می پریدو پرواز می کرد ..بی محابا می گویم هی چرا اینطور لبخند می زنی دوست همراه تو آن دختر که حالا قیافه اش را هم یادم نیست به من نگاه کرد و دوست همراه من به تو و ما به هم گویی آنجا در آن ازدحام خوفناک آن روزها ی اطراف دانشگاه برای ما دشتی بود و نسیمی ملایم و سکوت آسمانی من وتو...میخواستی بروی اما نمی رفتی ومن خوشحال که نه دیوانه از اینکه تو ایستاده بودی و بی محابا نگاه میکردی به چشمان خسته من که حالا غرق ناباوری آن دیداربود..و به همراهی چشمان تو گاهی می گریست و گاهی تلخندی از صورتمان می بارید شبنم وار بودیم غرق قطره های باران بر گونه  در آن لحظات رویایی..من پشت بساط کتابهایم بودم و تو باز هم اصرار داشتی که بمانی البته تو مانده بودی و من نمی دانستم چه کاری از دستم ساخته بود آیا عمق ماجرای ما همین دیدن یکدیگر در ازدحام روبروی دانشگاه بود ..یا در پس آن ماجرایی از عشق ودلداده گی و  مرگ و ترس هم ما را به دنبال خود می برد...بعداز انقلاب فرهنگی و تعطیلی مدت دار دانشگاه چقدر دنبال یافتنت بودم در خواب و در رویا و حالا که دیدمت حس می کنم در این تصور شیرین با هم تفاهم داشتیم که راستی یک اتفاق با شکوه بود ....سال 55 محوطه دانشکده و بعد کوه پیمایی ها و کوچه اسرار و دویدن توی کوچه ها از دست ماموران و تو که همیشه می گفتی پسر مواظب باش کار دست خودت می دهی و من می خندیدم از ته دل ...می گفتم من هم یکی از این هزارها و تو فقط می توانستی کتابها را در بغلت فشار بدهی و من می گفتم هی دختر تو چقدر عصبانی هستی بیچاره کتابها چه گناهی دارند و تو حالا نخند کی بخند ...برق و باد که می گویند همین است دیگر مثل اینکه همین دیروز بود تابستان سال 55 و محوطه دانشکده ادبیات که چشم در چشم هم دوختیم و بعد رفتیم به سمت خزانی که آن سال زود رسید و اولین باران شهریور همان سال در کوچه اسرار خیسمان کرد ...ابرهای تیره زیر درختان اقاقیا ی کوچه اسرار همه جا تیره و تار شده بود و تو زیباتر از هر روز بودی آن روز ...و حالا هم بعد از چهار سال و این همه اتفاق که افتاد ...انقلاب و تعطیلی دانشگاه و جنگ ....و ما تا توانستیم حادثه ردیف کردیم خوب و بد ....

نفس حبس سينه

تو با يك اشاره

هي پسر كمي جمع تر شو

مثل اعلاميه اي كه زير دكمه پيراهنت بود

و حالا که در کمال ناباوری ترا نه، که باز هم خودم را پیدا کرده ام ...نه دوست تو و نه دوست من هرگز نمی خواستند آن گفتگو ،آن نگاههای توام با آه دل و حسرت جان تمام شود آنها تنها تماشاگر مشتاق لحظات جاودانه دیدار ما بودند و شاید در لذت ما شریک ...خواستم حرفی زده باشم گفتم راستی از دوستان چه خبر تو گفتی نه نپرس حالا نه بگذار نگاهت کنم و من پشیمان از پرسش تو به لبخند مداوم تو پیوستم و باز سکوت کردم مثل تو و باز نگاه کردیم مثل هم ...و بعد ناگهان رفتی آرزو دارم روزی ببینمت و باهم برای یک بار هم که شده لذت آن دیدار را تازه کنیم....راستی تا یادم نرفته بگویم از آن خال روی گونه ام که رویش خیلی مانور می دادم ..حالا خیلی بزرگ شده و بی ریخت ،اما  مثل یک یادگاری همان جا آویزان است اگر تو بودی حتما می دادی جراحی اش کنند ...از پرپشتی موها هم خبری نیست اما از موهای مانده یادگاری آن روزها همه سفید و جو گندمی شده اند...در خیالم دارم بدرقه ات می کنم برو ...در ازدحام جمعیت خیابان دانشگاه هیچ گاه پیدایت نکردم ...پیدایم نکردی!

                                                تهران تابستان 1372 علی بهار
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 21:4 |

دشت مهران

انگار همین دیروز بود که در دشت مهران روبروی میدان مین ایستاده بودم ،درست چند صد متر آنسوتراز شهری سوخته وپر پر زیر بار آهن پارها....این سوتراما  ردیف به ردیف مین بود و تکه های گوشت پرنده ای یا جانوری که روی مین رفته بودند ...من به سرباز همراهم می گویم  نیاید جلو.. سرباز کنار سیم خارداری که دور میدان مین کشیده اند  ایستاده است .... اندکی جلو می روم  تا پرنده ای که زیر تابش تند آفتاب در وسط میدان داردجان می داد را مثلا نجات بدهم ...شاید  کاری عبث و بیهوده باشد اما برای ارضاء دلم هر کاری می کنم ... پرنده  هنوز با همان چشمان نارنجی یش به من نگاه می کند هر چند مرده باشد .... حالا نزدیک به سه دهه از جنگ گذشته اما گویی هیچ چیز عوض نشده ...فقط میدان مین دنیا هر روز بزرگتر از روز پیش می شود و من با دفتر خاطراتم دل مشغولیهای آن روزهارا که غم و شادی هایش بیشتر به چشم می آمد ،مرورمی کنم ...مثلا همین یادداشت شعرگونه را که خاطره ای ست در ذهن و ضمیرم و دوست سربازی که به عنوان راننده جیپ همراهیم می کرد اهل روستاهای کازرون بود،نجیب و دوست داشتنی .....برای کار خودش را به آب و آتش می زد هم مکانیک بود و هم راننده ..بی اندک گفتگو به دنبال کار می دوید ..یادش بخیر زودتر از من ترخیص شد ...آخر دفتر  را که مرور می کنم به همین سروده میدان مین می رسم ...بعد از چند روز راست و ریس کردن اماده اش کرده ام برای وبلاگ ...همه آن صحنه ها مثل تصویری تر و تازه  بر پرده سینما از جلوی چشمانم عبور می کنند ...سرباز... میدان مین و پرنده ای که روی مین ضد نفر رفته بود ....ظهر گرم تابستان که بزمچه های بزرگ دشت مهران را راهی بیابان می کند....همیشه گفته ام تجربه های به  یاد ماندنی آن روزها چیزی نیست که اسان بدست آمده باشد...کاش حوصله کنم همه را مو به مو شرح دهم ...بیان کنم ....

میدان مین                   

حوالی ظهر تابستان

که کبوتران خاکی

صبور

 از صحاری سوزان عبور کردند

من ایستاده بودم اما

 تا آخرین گلوله هم

بی هیچ حادثه ای گذشت

صحرای تفته مهران جای امن مین ها و تکه های آهن بود

درگیربا همه آرزوهایم

 رفتم کنار یکی از همین میدانها

تا چشم می زنم ....

مرغی روی شاخک مین ضد نفر نشست و بر نخواست

در این وقت ها

من  به گونه های اشک آلودم عادت دارم

پرنده ای باشد ...موری یا ملخی

داغ دلم تازه می شود

ذرات آفتاب چون تیغ زاری

بر تن پر پر مرغ می ریزند

سرباز همراهم اشاره می کندبه تلخی

جناب سروان!

باز هم برای مرگ پرنده ای ،سربازی

مین به اندازه کافی موجود است

می گویم آره هرچه که غلته درسته

  باید برویم

در همین نزدیکی چاهی ست

سر فرومی کنم

تا شقیقه

گیجگاهم تاب نمی آورد

برمی خیزم

چه عشق ها که سر به پای سراب ارزوها

گذاشتند ورفتندو گم شدند

 تشنگی و یاس را

 چون عبور بی شمار سارها

در نبض کبود افق می شمارم  

سکوت   راهی ست به جنوب تحمل  من

می چرخم و می چرخم

 با این سوال دور از ذهن

کجاست دست فرزانه ای که دستم بگیرد ؟

شاید به بهبود این همه

شرایط سخت تن بدهم

شهر خالی از سکنه است

گروه آدمیان درهم و دوره گرد

همه رفته اند

 تا پاسی از شتران رقصنده در تابش آفتاب بمانند

نیزاری اگر بود

به آب می رسیدیم

و تشنگی به قاب استخوانی پوسیده

در بیابان نمی رفت

فریادهایم بغض فروخورده اند

که با هر تند باد ورق می خورند

گاهی دور گاهی نزدیک

بیغوله و شکسته راهی ست

تحمل و تردید

که در ترسی بی پایان

از تیره ترین لحظه ها می روید

میرسی به جایی که

نه لبخند خوب است

و نه بوسه بر پیشانی مایوس معشوقت

زمان گذشت ...

روزی و ماهی و سالی وقرنی ....

باری هنوز هم  مفهوم آدمی را

با  اراده معطوف به احترام تعریف نمی  کنند

که ماه به تکریم او بدرخشد

و چون روز برآید

باد  ترانه ای بنوازد

بر منقار آخرین پرنده ای اگر زنده بود

دریا طوفانی بپا کند

به تعمید قدیسی در طهارت می ناب

اصلا چه نیازی به این همه تمثیل

ادمی دیو دروغ را به کناری نهد

دنیا را به تصور شخصی نبیند

از تحقیر حتی حشره ای بپرهیزد

چه شاهکاری از پرواز یک ذهن پاک می روید

که مفهوم آزادی وپرسشگری را پر و بال می دهد

آنگاه جنگ و میدان مین هم به آخر می رسد

تابستان 1365 صحرای مهران علی بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه سی ام خرداد 1390 و ساعت 22:20 |

مثل   فراموشی  غروب یک مرغ دریایی

در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

خورشید دلم  آنچنان خونین است

که کبوتران از ازادی آسمانم می گریزند

قناریها از لب خوانی آوازهایم

زمان قرار ندارم که چشم  به ره گیرم

که لب فرو بسته ام چو قاب تصویرم

مراوده با دوست

برای دوستی نوشته بودم ...كيميا ي نگاه اخلاقي بي مداهنه... گوهري ست قيمتي كه وجدان ناخودآگاه آدمي رابه نقد مي كشاند و وزن مقابله با خويشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم  تبدیل می کند.... ....مثلا يك راه مقابله با خود دروني اين است كه از جايگاه حداقلي به خود بنگری و بينشي حداكثري براي اشراف و تعامل با جامعه داشته باشی به ويژه زماني كه خود را در اقطاب عالم مي بينی! ...دوستم می گوید از مقابله با تاریکی ست که مفهوم روشنایی پدیدار می گردد که خود خواهی جنبه تاریکی درون ما است...و من تاکید می کنم   درست است ،تعبیر بکری ست هم چنانکه روشنایی ،...مثل این است که فرد  به تعلق خاطری ورای  خود  رسیده باشد سرشار از گذشت وبردباری ، مهربانی  و صبوری ....پس به لذت همنفسی و مدارا  همه اقطاب عالم  راطلب می کند به سفره دل و جان.... زیرا که می داند نه زندگی آنقدر شیرین است که به پایش بسوزد و نه مرگ انقدر تلخ که از ادبارش بگریزد ... دوستم بی اندک مجامله ای  می پذیرد...

                                تابستان 1379 تهران علی بهار

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 و ساعت 22:59 |

با یادی از ناصر حجازی دروازبان شهیر ملی

رفتی و رفتن تو اتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

جهان آزار دهنده ای است ،اگر هم هیچ اتفاق ناگواری را شخصا تجربه نکنی باز هم جهان آزار دهنده ای است که مرگ قهرمانان و عزیزانی بسیار را تجربه می کنی و می بینی مثلا همین قله دماوند سالهای دور و نزدیک فوتبال که  قهرمان بی بدیل وطن وسمبل زیبایی و وقار ایرانی بود ..شاید بهترین خاطره من از این بزرگمرد مربوط به همین نزدیکیها بود در مصاحبه ای با صدای امریکا که گوینده  اصرار دارد که چرا شما را در انتخابات ریاست جمهوری رد صلاحیت کردندو حجازی با قاطعیت پاسخ می دهد این یک موضوع داخلی ست و به شما ارتباطی ندارد که این یعنی خوش سلیقگی یک قهرمان ملی که تا ابد زنده خواهد بود..و راز محبوبیت هم در این قطره های نابی ست که آدمی در لحظاتی سرشار از حس آدمی بودن از خود بروز می دهد عمله زور نمی شود به دامن بیگانه پناه نمی برد و متاع دنیا را به پشیزی نمی گیرد آنجا که پای ارزش های اخلاقی وانسانی به میان می آیدپا پس نمی کشد قطره اشکی نثار روح بزرگش!..علی بهار

با کاروان بنان همرهی کن

در این دشت و صحرا و دریا

حال عجیبی ست...که می خواند

همه شب نالم  چون نی   كه غمی دارم......


                                          غم های همه عالم    

                       ۱                     

-بدنبال چیزی

گم..نامعلوم

مثل  همای اوج سعادت

وشورآب ذهن در آبگینه تحول

صلح بیابانها و ماهورها

آرامش خیال چوپانان

بزنگاه لذت بخش یک گله.. کنار برکه پرمیگردم

بدنبال یک بوسه

یک عشق

یک معلم واقعی میگردم

که با کتاب به روستا می رود

بدنبال تصور ناپیدای صلح

پرواز دبستانی کودکان

در اردیبهشت تخیل  میگردم

بدنبال دلم...

2

کاش نسیمی

در کوچه دلتنگی ها یم می وزید

تا کبوتران و پروانه ها ی راستی

از آسمانم  ببارند

خانه های خیالی

تا کجاوه هزاران پرواز و کوچ

که از ضمیر دیروز پیامبران و فیلسوفان گذشتند

به آب و جارویی پنجره بگشایند

وکاشان الهام

نقشی بزند ابدی

روی ادراک دور کوزه های سفالی

3

اینجا گاهی با وسوسه همین آبهای نمک سود

درخت می روید

خورشید به اشاره ای

دست به سر و روی دریا می کشد

....!وتو دنیا

آنقدر زیبایی

که زندگی را تحریک می کنی

تا  در تابستان ویران صحاری

بوته های شبدر زیر پای شتران بروید

آهویی بچرد

مینایی پرواز کند تا آن سوی سرو

کبوتری خوشبخت

از سفر آزاد نامه ها و چکامه ها برگردد

ابری روی  منقار قرمز بلدرچین ها معنا شود

درشمایل رنگین کمان  بارانی

4

بگذریم!

این روزها آسمانم

چقدر تار می زند تار

مثل اینکه همه غم های  عالم

زیر غبارش پنهان شده بود

زمستان 1363 ماهشهر علی بهار 

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:16 |