تبليغاتX
کوچه جنوبی
 
کوچه جنوبی
 
 
صبرکن حافظ به سختی روز و شب<<<<>>>>عاقبت روزی بیابی کام را
 

 

چشمي براي نديدن

راهي براي نرفتن

حرفي براي نگفتن

بغضي براي شكفتن

بدنبال مفاهيم گنگ بودم شايد!

يك دوجين بي انضباطي و شادماني فقط!

 لاغري انديشه!

 دوستي مي گفت: راستي هرگز به اين نتيجه رسيده اي كه   ما جامعه زيركي نداشته ايم كه به نقد خويش ازدرون بپردازد ...

گفتم راستي اين هم خود يكي از گلوگاه هايي  قابل بحث و گفتگو ست و نياز به طرح و بررسي همه جانبه دارد كه چرا ما از اين ويژگي بهره كافي نداشته ايم ...

و اصولا جامعه زيرك چگونه جامعه اي مي تواند باشد؟...از منظر جامعه شناسي جامعه زيرك را جامعه اي با هنجارهاي متناسب تعريف مي كنند كه از حداقل تنش ها و بحران ها در مناسبات اجتماعي  مبرا است و دائما در حال باز سازي خويش است و ساز و كارهاي مدبرانه اي در روابط  ملي و فراملي از خود نشان ميدهد نه  اينكه خود را به درگيريها يي از عمق به سطح بكشاند ،آنچنانكه  فرصت هاو موقعيت ها را  يكي پس از ديگري  از دست بدهد و بر معضلات و رنج هاي خود بيفزايد ،فرصت هايي كه آسان بدست نيامده اند....

... از ويژگيهاي جوامع بالنده وزيرك همين خود شناسي و كنكاش در زواياي بد و خوب خويش است تا موفق تر به آينده نگري بپردازد نقاط قوت خودرا تقويت و نقاط ضعف را از طريق نقد منصفانه شناسايي كند  ....

...وما دير گاهي ست از اين امكان انساني بلقوه  نه از روي  تدبير   كه خودخواهانه و تبختر آميز  بي بهره ايم ولذا به مجامله اي و مداهنه اي بي قيمت  به نقد هاي فرا ملي هم در حد تشويق و تطميع نگريسته ايم يعني تا آن جا كه امكان بهره وري از نقدي بيروني براي خودمحوري ما فراهم بوده لذت برده ايم و استفاده كرده ايم البته از نوع ابزاري آن...

و علاوه بر آن  نقدهاي به ظاهر  مثبت اما بي قيمت را مدينه فاضله ايام ماضي و حال و آينده  خود پنداشته ايم   و از مواهبش لباسي عافيتي براي خود دوخته ايم تا بر سرير روز و روزگار  ما آب ملامت نريزند كه اين همه در عين بي خبري به نوعي لاغري انديشه  است...

                                    پاييز 1388 ماهشهر علي بهار

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 

اگر مرا دريابي-

 و چون چشمانت در آيينه بخواني يم

با احترامي هندو وار

خاكسترت را در جاودانگي رود گنگ رها مي كنم

تاريخ ما پر از كميته هايي  است كه باهر نيت خير يا شري كه بانيان آن داشته اند به نام اختصاصي  انتقام ويا به تعبيري گروكشي از جمع ويا برجمع و برعكس يعني از فرد برجمع و يا از جمع بر فرد بوجود آمده است و مجري اهدافي بوده است كه همان بانيان آن داشته اند ،كه از ويژگي ذاتي آن هم بي دقتي و غير  منصفانه بودن صدور حكم  در عواقب و عوامل  آن مي باشد...

....والبته شروعي دارد به قدمت تاريخ بشر كه اين آخري و جدي آن ،جوري كه براي ما روشن و ملموس است ودر حوزه سرزميني ما اتفاق افتاده است  با فداييان اسماعيلي و حسن صباح كرنولوژي پر رنگ و دوباره اي ميابدكه به فرموده خواجه نظام الملك در آيين ارعاب و سروري  برهان قاطع داشتند، كه وزيري را در سر كلاس درس به سكوت و تهديد مي كشاندندكه ادامه آن مي رسد به عصر قزلباش ها ي صفوي و قذاقهاي قاجار و عصر مشروطه و همينطور تا ابتداي دوره پهلوي اول كه هر گروه و دسته شال و كلاه خود را داشت و در پي قلع و قمع دشمناني بودند  كه در آن مجامع سري  براي اصلاح امور با تصورات خود مي بريدند و مي دوختند كه البته اين اختصاصي جامعه ما نيست و در همه جاي عالم اين رويه بوده و كماكان نيز به حيات خود ادامه مي دهد ...

كميته هايي كه به قصد انتقام  از حاكم يا محكومي تشكيل مي شد ه و چون دور باطلي به صيرورت تمام نشدني اما زشت خود ادامه مي داده تا وضعيتي كه در ظاهر باب ميل فاعل قضيه بوده است رقم بخورد و هميشه هم شايد اولين نتيجه از اين عمل غير اخلاقي پاك كردن صورت مسئله بوده است نه اين كه راه حلي بر اساس معيار هاي اخلاقي وعلمي براي سالم سازي جامعه و حل اساسي مشكلات بدست آيد ..

نفس انتقام  هم  برخواسته از اين نيت بد يا خوب بوده كه بياييم دشمن را نابود كنيم  كه اگر موفق شديم نه اينكه همه چيز تمام شده بلكه  از سوي ديگر  به دشمن نيها ادامه دهيم...

....نقش انتقام و انتقام گيري در تاريخ  ما و شايد هم دنيا نقش زشت و بي بديلي است كه احتياج به كنكاش روانشناسانه و اجتماعي خيلي عميق دارد تا به علل و عواقب اين منشاء نابهنجار پي ببريم ...تعريف ابتدايي ارسطو از انسان اين است كه انسان حيواني ناطق است به همين سادگي تعريفي كه ابتداي كتابهاي منطق و فلسفه ما و شايد همه جوامع آمده است ،تعريفي كامل از فرزند آدم كه اگر قوه ناطقه را از وي بگيريم چيزي در حد همان حيواني است كه براساس قوه غريزي خود مي كشد تا كشته نشود هم چنانكه براي بقاء به طور غريزي به توليد مثل مي پردازد و خيلي پستي و بلنديهاي ديگر ...

واما اين حيوان ناطق حالا بعد از هزاره ها بايد كه قوه ناطقه وي كه حامل بار فرهنگي است بر قوه حيوانيت او برتري يافته باشد كه آهسته آهسته از خوي حيواني به خوي انساني عبور كند و شاكله مدنيت بر خواسته از فرهنگ دير پاي انساني، وي را از اين مقوله جانگداز و زشت نجات دهد ....وانديشه عالمان و فيلسوفان كه ريشه در صيرورت تاريخ و تمدن بشر دارد   راه چاره اي براي امعاء اين عمل نابخردانه بيابد....

ودليل انتخاب اين موضوع نيز اين است كه جامعه امروز ما عليرغم طي تاريخ پرفراز و نشيب خود و پرداخت هزينه هاي بي شمار مادي و معنوي براي بار آوري شئونات  اخلاقي  در اين مقوله كه نفي  نفس !و نقش انتقام گيري ست هنوز هم به آموزش عملي و گذشتي عظيم در مقابل پديده مقابله به مثل  و زهر چشم گرفتن از يكديگر نياز دارد تا به آسايش و احترام اجتماعي در شأن و جايگاه تاريخي خود كه ريشه در فرهنگ و ادبيات عظيمش از فردوسي و سعدي ....تا حافظ و ....ديگربزرگان معرفت  دارد .....  برسد ....

 

زيرا برهمه اهل دانش روشن است كه اگرهر چه بيشتر جنبه هاي مدنيت در روابط اجتماعي بسط پيدا كند خوي مقابله  و توسل به انتقام و انتقام گيري از مقوله هاي فرهنگي رخت برمي بندد و ما وزين تر به تحمل همه جنبه ها ي مثبت وحتي  منفي در زندگي اجتماعي خويش مي پردازيم و قانونمندي و احترام به حقوق همديگر را جدا از عقيده و رنگ پوست و زبان و نژاد پاس مي داريم و بدنبال آن نابهنجاريهاي متناوب و متوالي حاصل  از مثلا يك انتخابات يا يك مسابقه فوتبال! را  كه بر خواسته از احساس ضايع شدن حق و حقوقي ست كه از ما گرفته شده با تكيه بر همان مدنيت عقلايي  رفع و رجوع كرده ، معضل و مشكل را در چهارچوبهاي تعريف شده هنجارهاي قانون گرا حل مي كنيم  ....

 

.....من مي خواهم با ذكر خاطره اي داستان واره در كوران انقلاب اسلامي سال 57 به شرح و بسط موضوع به پردازم تا شايد بزرگاني در آينده دور ويا  نزديك با تكيه بر خرد انساني بتوانند ريشه انتقام گيري  از همديگر را دروجه ملي و بين المللي آن در حيات  نوع بشر بخشكانند....

شايد آسمان و ريسماني ست دراين دل نوشته اما اين  حكايت خاطره وار كه هم اينك قصد تعريف آن را دارم ماجرايي است از يك واقعه تاريخي مهم  در نهم دي ماه 1357 در مشهد كه خود در اين ماجرا ازابتدا نقش فعال داشتم و از سير تا پياز ماجرا را با همه وجودم ديدم و لمس كردم و به گريه افتادم و فرياد گذشت از انتقام سر كشيدم درحالي كه سخت رنجيده خاطر بودم اما نهايتا از دست من و تعدادي اندك در ميان خيل جمعيت عصباني از هجوم ارتش شاه به بيمارستان امام رضا ي امروزي و شاه رضاي آن روزي  كاري ساخته نبود ...

نهم دي  ماه 1357 ساعت 11 بامداد مثل هميشه من كه  كم طاقت و گرسنه  هستم به دوستم اصرار مي كنم بيا برويم سلف  نهار بخوريم ،هواي سردي است و من گرسنه ام ، يار غار هميشگي  دست و پا بسته مي پذيرد از محل  دانشكده ادبيات  كه درب اصلي آن در خيابان شاهرخ شمالي باز مي شود خارج شده از اولين سه راه به كوچه اسرار مي پيچيم هميشه نام اين كوچه برايم جالب بوده كوچه اي تنگ و باريك چون تنگاره هاي قديم ماهشهر محل احداث دوتا از دانشكده هاي قديم دانشگاه فردوسي مشهدو سالن قديمي ورزش و دو سلف سرويس با عناوين يك ودو و كلي ماجراهاي ديگر كه در اين كوچه بن بست مي گذرد و بعد پاتوق منورالفكرهاي قديم و حال مشهد و بعد پاتوق پيرمردي با ظاهري مغولي كه با ته لهجه اي افغاني ده  قدم به  بالا و پايين مي رود و با ملايمت و مهرباني خاصي به گروه رهگذران، بي تناسب و با تناسب مي گويد انشاالله قبول بشيد انشاالله تا رهگذران احيانا پول و پله اي در دستان كوچكش بگذارند امروز قصد رفتن به سلف يك ميكنيم كه نزديكتر است و با توجه به شرايط يعني حضور فعال نيرو هاي حكومت نظامي در سطح شهر ،اين اطراف بر خلاف هميشه  خلوت است. غير از ما دونفركه تازه وارد محوطه غذاخوري دانشگاه  شده ايم  چهار تاي ديگر هريك پراكنده در گوشه اي مشغول صرف  ناهار هستند دودختر و دوپسر ،من و دوستم هنوز در راهروي دريافت غذا ييم كه يك نفر سراسيمه فرياد مي زند كه چي نشسته ايد  و ناهار مي خوريد برخيزيد كه ارتش شاهنشاهي بيمارستان را به اتش كشيد و بيماران را كشت ظرف غذا را كه امروز باقلي پلو با گوشت بود به كناري نهاده با سرعت هر چه تماتر از درب سلف خارج مي شويم در يك چشم بهم زدن كوچه اسرار را در نورديده از يك سمت خيابان دانشگاه به سمت ديگر مي رويم و بعد با سرعت هر چه تماتراز نرده هاي بيمارستان به محوطه داخلي بيمارستان  سرازير مي شويم در اين ميانه ما شش نفريم 2 دختر و 4 پسر كه وارد محوطه بيمارستان مي شويم كسي غيراز ما و چند كارمند وپزشك و پرستار هم نيست  بدنبال سنگي يا كلوخي يا تكه چوبي براي مقابله با توپ و تانك و تفنگهايي كه حالا بعد از جا گذاشتن ويرانه اي در كريدورهاي بيمارستان به آرامي در حالي كه از روبرو به ما چند نفر نگاه مي كنند محوطه بيمارستان را ترك مي گويند! من با عمق جانم فر ياد مي زنم مرگ بر شاه ،تا شاه كفن نشود  اين وطن وطن نشود ! در همين اثنا يكي از كاركنان بيمارستان كه با ديدن ما دلگرم شده است همين فرياد ها را تكرارميكند شليك گاز اشك آور ما را كلي گيج و منگ كرده من بدنبال همراهانم  هستم صدايشان مي كنم پاسخي نمي شنوم چشمانم را بسختي باز مي كنم مي بينم همان كارمند بيمارستان از ناحيه شكم تير خورده و به آهستگي ناله مي كند حالا ارتش كاملا  بيمارستان را ترك كرده زير بغل دوست تير خورده ام را مي گيرم چند تايي ديگراز كاركنان  با شتاب به كمك مي آيند تا مجروح را هر چه سريعتر  به اطاق عمل برسانند در حالي كه دستش برروي محل اصابت گلوله است به بغض مي خواند – اي شاه خائن آوار گردي  كشتي جوانان وطن ...... و ما كه در اين اشك و آه و ماتم با او هماوايي مي كنيم . بيمارستان هنوز در محاصره است از همه سو صداي تير اندازي مي آيد و گاز آشك آور كه هرآن جلوي پاي مان سبز مي شود يكي از گلوله منورها ي گاز درست جلوي پاي دوستي  محمد نام  باز شده كه  منجر مي شود محمد لابلاي درختان سپيدار به دور خودش بپيچد با فرياد از او مي خواهيم كه خودرا از آن نزديكي دور كند محمد گيج و منگ است دوستي سينه خيز به سمتش مي رود زير بغلش را گرفته ازمحوطه خطر دورش  مي كند ..گريز گاهي نيست  دل خوش به اينكه ارتش و قشون  آماده شليك محوطه بيمارستان را ترك كرده اند اما درگيري پاياني ندارد  ...صداي تك و توك شليك هوايي از دور به گوش مي رسد ....بعداز گذشت ساعاتي مردم گروه گروه وارد بيمارستاني كه هنوز شاهرضاه است مي شوند به اطاق ها كه مي روند با ديدن اطفال افتاده بر تخت و پايين تخت و وضعيت نابهنجار و بهم ريخته ،غليان احساسات شديد  و فرياد انتقام از درون جانشان بر مي خيزد ساعت نزديك دو بعد از ظهر است من دوستم را صدا مي كنم تا برگرديم به دانشگاه، ناهار را فراموش كرده ايم خيابان شاهرضا منتهي به دانشگاه شلوغ است ما در حال برگشتيم كه مي بينم ژياني در حال عبور به سمت بيمارستان است كسي در ميان انبوه جمعيت فرياد مي زند راننده اين ژيان ساواكي ست ، بگيريدش ، تا حرف طرف تمام نشده مردم مي ريزند و درب ژيان را كنده راننده را كه رنگ به رخسار ندارد از خودرو بيرون مي كشند ...كسي تبر در دست بر فرق سر راننده مي كوبد  من و دوستم خودمان را بين راننده ژيان و مردم عصباني حايل مي كنيم ، من مي گويم گناه دارد درست نيست كه اين چنين بر سر و صورتش مي زنيد تا ما اين حرفها را زده باشيم شايد او مرده باشد ماشين امبولانس بيمارستان از راه مي رسد مرد زخمي را من و تعدادي ديگر دانشجو عليرغم فشار جمعيت براي انتقام ،به داخل آمبولانس مي اندازيم درب را مي بنديم امبولانس حركت مي كند اميدوار كه طرف از خطر گذشته اما ماشين ژيان را مي بينم كه با پتك وتبر به آهن پاره اي تبديل مي شود ما هم راه خود را مي گيريم و از آنجا دور مي شويم و به دانشكده برميگرديم تا تمديد اعصابي كرده باشيم دل نگران ساعاتي بعد دوباره به بيمارستان كه حالا محل تظاهرات و مراسم بزرگي بر عليه وضع موجود شده است  برميگرديم يك روحاني با نام مستعار شمس كه بعد مشخص مي شود مقام امروز رهبري آيت الله خامنه اي است سخنراني مي كند آنسوتر شاخه اي خشك از درختي كوبيده بر زمين و برروي آن شاخه خشك  از آن مرد غول پيكر كه ظاهرا ساواكي بوده بجز دنداني طلايي كه بر بالاي دوشاخه نوك شاخه درخت !گذاشته شده ديگر آثاري از ايشان نيست و بر تكه اي كاغذ بر روي همان شاخه خشك  نوشته شده عاقبت ساواكي علاوه بر آن ژيان ايشان هم كه چون ورق پاره اي بر درخت وسط ميدان آويزان است .من با بيچاره گي  نگاه مي كنم به دست انتقام و نفرت و كينه اي  كه از ميان اين مردم برمي خيزد...آيا اين همان مردم مهربان هميشگي نيستند كه دست روزگار اين چنين عداوت را در سينه آنان انباشته مي كند و چشم بصيرت رادور  ....اينها همه واقعيت تلخ از انتقامي ست كه قطره قطره در حافظه تاريخي   مردم جمع شد و ماجراي تلخي شد يكي  از صدها ماجرايي كه در زمان انقلاب آفريده شد ... تمامي آن صحنه ها از هجوم ارتش شاه تا مرگ تراژيك آن مرد بعد از سي سال هنوز كه هنوز است گويي همين تازه اتفاق افتاده است تمام واقعه  از هنگام عبور خودرو ژيان تا پياده كردن راننده بوسيله مردمي كه از ان همه جنايت رژيم شاه عصباني بودند و بهانه براي انتقام گيري  بسيار داشتند بهانه هايي كه ريشه در تاريخ ستم شاهي داشت و چون انرژي عظيمي آماده تخليه بود ،درست يا نادرستش بماند همه در آن لحظات غليان احساسات به انتقام فكر مي كردند ،جاي انديشه و تعقل خالي بود و اگر مي خواستي كه بگويي كه اين نوع محاكمه روش مندانه نيست ،سيلي انتقام به صورت تو مي خورد ،من از حال وروز آن كس خبرم ندارم  كه آن ساعت  درست يا نادرست ،از سر دشمني يا براستي انگشت اشاره اش را به سوي آن مرد نشانه گرفت و گفت كه اين يكي ساواكي است او را بگيريد ،كجاست و چه سرنوشتي يافت در قيد حيات است يا نيست ؟نمي دانم  ،آيا بعد از ماجراي قتل راننده ژيان كه بظاهر ساواكي بود از گفته آني  خود در آن لحظه ، آسودگي دروني  داشته بود!،آيا از كرده  خود راضي بوده است و آيا در قبال گفته اي كه به مرگ كسي منجر شد احساس گناه كرده و آيا عذاب وجدان بعد از آن حادثه تلخ كه هم اينك سه دهه از آن گذشته رهايش كرده است ؟ اينها همه پرسش هاي بي تاريخي ست! كه بي  جواب هم مي ماند ؟ راستي كه تاريخ ما چقدر حامل انتقام وبرادر كشي و نفرت و غيظ و عداوت بوده و اين سير ناميمون گويي تمامي ندارد ،كه در پي انباشتي از درخواست هاي اجتماعي و سپس سركوب ها و سرخوردگيها ،ضمير ناخودآگاه جامعه به سمت ناعادلانه  محاكمه و دادگاه هاي  بي پرس و جوي خياباني مي رود  ، ......البته اين قصه تلخ عمر دراز دارد به تاريخ خونبار بشر كه هنوز بعد از قرنها باز هم شاهد اين حوادثيم وبا مدينه فاضله عدالت حقوقي و حقيقي  خيلي فاصله داريم  ....اما من فكر مي كنم جامعه ايراني اين ظرفيت را داشته و دارد كه با عبور از نگاه و نظر چالش برانگيز انتقام گيري و گروكشي   وبعد ظرفيت سازي فرهنگي  براي مطالبات مردم سمت وسوي محبت وبرادري را كه ريشه در فطرت ديني انسان  دارد به صورت اصلي نهادينه در قوانين حقوقي و حقيقيش منظور نمايد و به شرح و بسط قوانين انسان محور با گذشت و فاكتور از اصل غير اخلاقي انتقام در گستره جامعه بشري بپردازد .....زيرا همه ما ميدانيم كه  هنوز يك دهه از انتقام گيري دوقوم در يك كشور افريقايي (روآندا) به نام هوتي و توستي ها كه منجر به مرگ نزديك به يك ميليون انسان فقير و مظلوم افريقايي شد نمي گذرد و هنوز كه هنوز است آتش انتقام در زير خاكستر عداوتها خاموش نشده است .....يا در همين قاره اروپا كه كشور يوگسلاوي يا همان قوم اسلاوهاي جنوبي خود طمعه آتش كينه بين اقوام و مذاهبي كه باز از يك ريشه بودند، شدند و كشوري چند پاره شد و هزاران انسان بي گناه در آتش انتقام هاي بي منطق تاريخي  از پاي در آمدند........باري ،بگذريم كه  دست انتقام بشر با هزار حيله و ترفند كه آراسته به عقل نيز ميگردد از حيوان بيچاره كه قوه انتقام وي برخواسته از يك نياز صرفا غريزي است سنگين تر و بار عقوبتش نيز بالاتر است ....

اما آخر كلام اينكه زمين كوچكي كه ما در آن بيتوته كرده ايم در مقابل همه هستي كه هيچ در برابر منظومه شمسي هم پشيزي از درياي بيكران آن نيست .و مايي كه بشر دوپاباشيم و مزين به اشرف مخلوقات، و سروري عالم را هم  به زعم خود يدك مي كشيم و كلي در حال و هواي بزرگي خود غرقيم... پنداري در همين لحظه وسط عالم هستي ايستاده ايم و به شرح و بسط ماجراي بزرگي و كوچكي آن مشغوليم...

 در حالي كه  با همه معلومات داشته و نداشته كه هيچ از مجهولات خويش نيز فاصله عميق داريم و اگر بدانيم اين همه رخنه ظاهري در ظاهر و باطن دنيا دست و پايي كودكانه بيش نيست آنگاه در ارتباطات انساني بيشتر تآمل مي كنيم و هيچگاه خود را وفقط خود را امانت دار خدا روي زمين  نمي دانيم و دست نفرتمان را  هم كه همان دست انتقام است برسر هيچ جنبنده اي نمي كشيم .......

نوع  بشري از آزار همنوع خود و ديگر انواع موجودات روي زمين  بر اثر همان خوي برتري جويي و مطلق انديشي كه داشته مظالم بي شماري آفريده تا جاييكه نسل هايي از انواع موجودات را بكل از هستي ساقط كرده و تا آنجا پيش رفته كه اگر امكان فراهم بوده با تكيه بر تعلقات خود ساخته به ويراني و نابودي همنوع هم پرداخته كه شرح ماجراها آنچنان تلخ و جانگداز است كه هيچ قلمي توان شرح آن همه سياهيها را ندارد فقط آرزو كنيم فضيلت خرد به داد  بشر آيد تا به ياري زندگي وحيات محترمانه در مفهوم عام آن بشتابد..... .بقول حافظ

       درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد             نهال دشمني بركن كه رنج بي شمار آرد              

                                    علي ربيعي (بهار) ماهشهر مردادماه سال 1388

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 

نجواي درون

هجران  توو اندوه جانفرساي  من كجا

اسرارتو و سينه  هويداي من كجا

شمع هزار شعله اي ،خورشيدبي نقاب

آتش به دل نهادي وپرواي من كجا

اينجاكه به انتظار بهار ت  نشسته ام!

كوير تشنه  تو  وباغ تماشاي  من كجا

چون كودكي كه در انتظار مادراست

دريغ مادرانه تو وتمناي من كجا

رقصان در آسمان بسان  شهابها

پاي گريزتو والتجاي  من كجا

از ساحل نجاتي كه مرغان پريده اند

خاموشي  موج تو  و درياي من كجا

در قاب آرزويي   عكس رخُت نماند

رنجنامه روزگار  تو! وشكواي  من كجا

آه اي بهار سوخته در خشك سال  عمر

بازي به آخر رسيد و روياي  من كجا

ماهشهر زمستان ۱۳۶۸ علي بهار

تازيانه ايام

ميدانم كه در يك ناتمامي محض بسر ميبريم،در اميد و نوميدي كه اگر هم دنيا يم به آخر رسيده يا نرسيد،از هيچ كس حتي خودي هم كاري ساخته نيست ، زيرا تفاوتي در واكنش من كه ندارد .....

 شايد بهتر مي بود  تكليفم را با خودم  روشن كنم ، تا اگر سهمي واقعي از خود حقيقيم داشتم و دانستم كه  چه مي خواهم  و چه نمي خواهم از انفعال به در آيم  نه اينكه از آنچه نمي خواهم   بدانم و باز هم چوب ندانستن و نتوانستن از ابهامات بي شمار و محصور ي  رابخورم كه عبورم را خط مي زنند ....

 تازه از اين همه آرزو و اميد اگر كه بود ! چه مانده؟ بجزسودايي و سري كه با هر تكانه به سختي به سنگ غلفت زمانه  مي خورد و درد ي  كه كمانه مي كند وبر پيشاني من  مي نشيند ....

..وبعد تا كجا اين تحمل و طاقت دوام بياوردو چرخ روزگار بر همان مداري بگردد  كه امر و زيدي نداشته باشد ....

 ....از من فاعل كه خبري نيست ...

.. زندگي به تعبير نيچه تازيانه اي بيش نيست و همه  سهمي بيش و كم مساوي ازاين  موهبت عظما داريم ....بگذار آخرش را مختصري جمع ببندم ......

پاييز 88 علي ربيعي (بهار)

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

پاييز

  شور رنگين برگ درختان

لبخند  باران

گاهي با مكث !

 مي شوم محو رنگي

كه زيباترين است

مثل نگاهت

وقت روييدن اشكهاي جدايي

وقت دل تنگي و بي پناهي

برگها  شعله هاي روح منند

مثل ايران من

تارو پود منند..

 پاييز هم غم انگيزاست  و هم  جادويي ورازش در همين دو نكته  نهفته است ،غم انگيزي حس رنجي است كه با تار و پود آدمي تنيده شده است و نشاني ست از تنهايي آگاهانه آدمي در هستي ....

وپاييز جادويي ست ،زيرا كه مسرور رنگهايت مي كند آنگاه كه از بن دره اي عميق به سپيدار بالا بلند ارغواني خيره مي شوي......

                                      ماهشهر پاييز 88 علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 شکوه جام جهابین شکست ای ساقی

نماند جزمن و چشم تو مست ای ساقی -سایه

هزارتوي غربت من

از سنگلاخ جدايي  وجاده فراترمي رود

وزن تحمل آدمي كه ميزان ندارد!

آنگاه بي تبسمي

دل سوخته و زار

در گدازش آفتابی-

 خاكبن هاي  بيابان فروميروم

به تماشاي مستمر بره هاي تشنه

خواب دردناك چوپانان

كه اميد برخاستني هم  نيست

با اين حيراني  كه من دارم

چون شتري لوك!

از سرابي به سرابي مي دوم

تا اگر به پيري هم نرسيدم  

جوانمرگ عاشقانه –

 سلوك کوچ نشینان باشم

بنبست نيزارهاي واهمه وترديد

دلتنگي ابدي دختران

اندوه عريان مادران

سكوت جانكاه پدران

آدینه ای را به خاطر بیاور

غمگین در پیاده روهای پرملال خزانی!

ماهشهر پاييز 1388 علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

مفهوم پرسشگري

پرسشگري  مفهومي ست كه با انسان آغاز مي شود.......

 گدازش و سركشي روح با اين مقوله  جان مايه حيات را به چالشي مي كشاند قابل تعميم در ارتباط  انسان و پيرامون ، كه مفاهيم ناگشوده هستي را نه اينكه بگشايد بلكه كمك مي كند كه انسان به كودكي و صغارت خويش دراين  جهان اندكي پي ببرد و بينديشد به جايگاهي كه مسند واقعي اوست ....

... و زماني كه اين وجه از وزانت  و منزلت در وقار آدمي مكشوف شدو به كمال در آمد  ،آنگاه به باوري عام در عالم مي رسد و داوري منصفانه  را از خويش آغاز مي كند تا به غير منتهي گردد درعين حال كه در نقد از پيش فرض هاي  خود خواهانه نيز پرهيز مي كند...

 واز اجتماع انساني خود  مي خواهد كه  فرهنگ چالش را به فرهنگ مدارا و خويشتن داري تغيير دهد..  .....اين راهي ست كه بشر براي رسيدن به سعادت حداقلي بايد كه طي كند ....احترام به عقيده و انديشه غير، احترام به مدارا و حقيقت عام نياز هميشه گي بشر بوده و امروز فراتر رفته به اصلي بنيادين  دركنش منا سبات جوامع  تبديل شده است .

از سويي همه ما مي دانيم كه بناي شوق انگيز و عظيم  تمدن و فرهنگ بشري با نوشتن و كتابت آغاز شده و از طريق همين مقوله، فرهنگ و اخلاق واحترام به ارزش هاي متعالي بشري  نسج گرفته است، و امروز هم با توجه به   پايه هاي تمدني شكننده اي كه داريم اگر كه از جانب علماي فضيلت و اخلاق جنبه هاي متعالي آن  به درستي نگهداري نشده  و روشنگري هاي منصفانه آغاز نگردد به آني آن همه دست آوردهاي مثبت بشري فرو مي ريزد...

 پس با اين نيت تلاش كنيم نوشته ها و مرقومات ما چراغ راهي باشد در جهت فروزش نيات پاك و بي مداهنه!... 

                                         ماهشهر پاييز 1388 علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

آب باران باغ صد رنگ آورد    

 ناودان همسايه در جنگ آورد –مولانا

.... بيا و به چهره روبرويي كه خودت باشي  خوب نگاه كن ،نشسته اي شكسته و غمناك ،بار اندوه هان  عالم بردوش فكر مي كني  كه بشود  كاري كرد   كه چشم ها را به تعبيرسهراب  سپهري شست  ودنيا را جورديگري ديد بي اندك تحقير و رميده گي در دل و ديده....

... در راهي كه مي روي  آنچنان محصور سنگلاخ ها مي شوي  كه كوره راهي در شب ديجور را از خدا طلب مي كني ..چون سرطاني كه بر مادري سايه انداخته، با كودكاني ملتمس وچشم در راه معجزه اي شايد! ....

  ...گاهي اميدوار مي شوي كه  دنيا آماده خوش بياري با آرزوهاي تو باشد ، بار و بنه اميدت را در خيال و رويا برميداري به سمت آنان كه چشم انتظار حضور توهستند مي روي  براي اينكه زندگي قشنگ تر شود .....با شتاب و عجله ،اما   نرفته سرت به سنگ مي خورد مي بيني نه !اين روزها هم چون ديروزها و هنوزها جاي بسي شگفتي  داردو تأمل...

...تازه كجاوه زندگي هم مأيوس وسرخورده از ره گشايي تو،

واميد گويي قرنهاست كه بست نشسته  در دل و جاني  كه  به شوقي خيال انگيز،سحري يا  بامدادي به شور وسرمستي  فرا بخواند  پرنده هايي را كه مي خواستند غريبه نباشند واگر تورا ديدند سنگ به يادشان نيايد و همان جا كه ايستاده اند بمانند و تو ياد گرفته باشي دانه اي ،ارزني مهمانشان كني  ...

اما پرنده گان يا ما چه تفاوتي  دارد ،سنگ كه آماده پرتاب است ، به توالي تاريخ هم كه غريبه مانديم با يك نوستالوژي كه در فراق و بي همدلي   زاده  شدوبعد كوچ كرديم ورفتيم  كه حتي در كنار خود هم نباشيم وحالا عاقبتي داريم كه نه چيزي مفهوم است و نه پيدا ....

...وسپس بر مي خيزي كه به سمت گفتگوهاي اثيري با آسمان و آفتاب و كوه ودريا بروي  و آنچنان تعلق خاطري در هستي بيابي كه تا دنيا هست تو باشي نه در صورت كه درسيرت! ورضايت خاطري با  خردمندي و فضيلت در پيرامونت ، بي تعلقي  آرمانخواهانه كه در خلوت وتنهايي لذت جويانه فيلسوفان جستجو مي كردي،اميدي هست؟ ....

شايد تمثيل زيباي مولانا كمك كند كه چه مي خواهم بگويم .......

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسايه در جنگ آورد     

خزان

در جاده اي كه مي رفتيم

زير بارش برگها و بادها

جايي زير رگبارحُزن زندگي

باران  خواستيم كه  نباريد

ايستاديم اما به حيراني محض

درسوگ ارغواني در ه ها!

و رودخانه ها خود!

 بي مراوده و بغض آلوده

مرده بودند

هرچيزي امكان داشت

بي مرور مورخه ثبت شده يا  نشده

چون شهرآشوبان اسطوره هاي ناتمام

به آخر خط مي رسيديم....

پاييز 1388 ماهشهر علي ربيعي (بهار)

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

به دنبال يك مهرباني بگرديم يك مهرباني خيلي بزرگ

آن  كس كه قد و قواره اش را دربعد اخلاقي طوري بگيرد كه در  متراژ و ترازوي عقلانيت و حيات خردورزانه   بگنجد و به فراخناي هستي و منظومه هاي بيشمار آن چون ذره اي از عالم  بالا بنگرد در اين زمين كه قطره اي از آ ن عالم بالااست  براي بالندگي و رشد از حداقل هاي پيش ساخته خود خواهي خويش عبور مي كند و جهان را در حصار تنگ تصورات خود محوري  خود محصور نمي بيند و گر  نه كه  براي سقوط و نزول در چاهي كه عمق ندارد اما چاه بي خبري و كج انديشي است راه باز و جاده درازاست و فرو رفتن نه زور بازو مي خواهد و نه دانش و هوش ،پس نگذاريم كه منهاج عقل و فضيلت در ما ضائل شود  ....زيرا مشكلي نخواهد بود اگر فقط در خدمت تن خويش باشي! اما زماني كه تو راه بلد گروهي  شدي اگر بي راهه رفتي جمعي را گرفتار بلا مي كني و اين نادرست است ،اصرار بر مسيرسازي  نا هموار بي پذيرش هشدار باشي از تاريخ و سرنوشت و دلسوختگان ،همانا  تورا اندر بلاياي صعب مي گذارد  ......

                                                                رهايي

بدنبال گشودن پنجره هايم

كوچه هاي ملتمس آشتي

بدنبال رقص بي واهمه لبخند ها

وكودكاني كه از بازي با پروانه ها

 خاطره  دارند

به دنبال اوج كبوتر و منطق

درفضاي غبار آلودم

خوب ميشد

اگر نسيمي بوزد

اگر باراني ببارد

آنگاه تنفسي عميق

پاييز1388 ماهشهر علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 

منظومه پرسش

از پيشاني كدام ستاره زاده شدم ؟

 از شهاب كدام شب؟

 ازشاخ و برگ كدام گياه؟

از بطن كدام مادر؟

در كجاي زمين ريشه دارم ؟

تاج محل من كجاست؟

خِنگ ُبتم را چه كسي احيا مي كند!؟

خاكسترم از بستر كدام رودخانه مي گذرد؟

آي آسمان ستاره ام را نشا نم ده!

2

هر صبح زمرّد

با خورشيد و پرنده

با كوه و دريا

تكرار مي شوم

و با آهوي نازك خيالم

چون نسيم

به چالش مزّين بهار باراني مي روم

من زنده ام تا زندگي زنده است

3

اينجا هم كه ايستاد ه ام

يا هركجاي اين زمين

در فصل  من

دگرديسي تمشك و پروانه

هر آينه چون دلتاي رودخانه

به آرامش ابدي دريا مي رسد

آنجا كُرنشي نيست

تسليم مهرباني محض يك پيوند جاودانه اند

دريا و رودخانه

4

گاهي به پرواز ترانه خيز زنبورها خيره مي شوم

رقص پرپر شدن گل ها

لغزش مدهوش  گندم زار

اوج باراني پرستوهاي پا ك  !

آنگاه قلب من !

پراز شعله جادويي محبت

اجازه مي دهد

كه از حوالي غريزهِ تن بي هيچ پرسشي عبور كنم

حالا كه در تناسب جسم و روح

قد كشيده ام

بزرگ شده ام

تمجيد خدا هم بدرقه راهم شده است

انسان شده ام !

5

دستاري پر از عاطفه گل مريم

براي نجات و تحمل

و حضور مقدس واژه رويش

در شكفتن شكوفه ها

رستن گروه مرغابي ها

در حاشيه بركه ها

و برموج نازك رودخانه پرواز قاصدكها

همراه با لذ ت طلايي خورشيد

بعد از بامدادي زمهرير

و هوش و تخيل

كه تعبير قشنگ آدميند

بر بساط فلك

با ضمير پرسشگر!

ضمير بي شماري ابهام

در خواستگاه افق ترديد

انگاه كه غرق دانش و هيچي

ضمير صحرا و تشنگي

و خواهش بسيار

براي قرني و هزاره اي

اگر كه زمان زاينده

چه فرقي مي كند

لحظه اي ، فصلي

ضمير خيابان ،كوچه ، خانه

ضمير دالان هاي هياهو

در دپارتمان هاي تمدن

ضمير تفاوت

ميان رنگ و نژاد و تعلق خاطر

و  زنبورها

كه شهد روانند در اين گرگ و ميش سحري!

ضمير خاموشي  ، سكون

بر صبح تماشا

و باقي وجد

كه ضمير دانايي ست ......

ماهشهر پاييز 1376 علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 

 گاهي اوقات در اعمال و رفتار به اشتباه عمل مي كنيم و به راه طي شده اصرار ، ادامه اين وضعيت به منزله سلب اعتماد از خود و ديگران است چون روغن ريخته را خرج امامزاده كردن و يا به تعبير علامه دهخدا با آب حمام مهماني ترتيب دادن !

 غربت عظمايي ترا محصور كرده ،بين خوب و بد يك انتخاب گير كرده اي كه نه خوب خيلي خوب است و نه بد را مي تواني از سر راه برداري .اگر هم در عوالم خود سير كني كسي را نمي بيني كه واجد اين وجه از رستگاري باشد كه تورا چونان رهبر اركستري موزون به چپ و راست بچرخاند زيرا بنا بر همان كنشگري خوب و بد موجود تو نمي تواني با اميال و ارزوي هاي كسي كه حد ميانه اي بيش نيست نرد عشق ببازي هرچند در عالم واقع به ميزان  غير قابل باوري برايت لباس عافيت و عاقبت  بدوزند .اينها مشكلات بظاهر ساده اي است كه باري بر دوشت گذاشته و تقلاي رهايي نيزبه علت لجاجت  راه بجايي نمي برد.....پس شرط عقل است كه  در رفتار و كردار وزانت پيشه كني...

بين گرگ و ميش بودن ونبون هملت وارنگاهت در افق غبار ينه پاييزي گم مي شوي  ،اگر باد در غبغب مي اندازي كه روزگار  بر وفق مراد است باور مكن  ، دنيا را چه ديدي،بادها تا بوده  موافق و مخالفش اعتبار ندارد...بكوشيم كه از تند باد حوادثي كه منجر به تلخكامي مي گردد براي مردم وميهن جلوگيري كنيم ،.....................

 بدنبال خرد،جايگاه تحمل

پرواز بينش بگرديم

بدنبال زندگي زير باران

بهاري بسازيم پر از باغ انجير

كوچه هاي تحول

جاي اشراق ذهنند

آه همسفر

اگر باز هم آمدي

بجز عشق

كتابي برايم بياور

ماهشهر سال 1388 علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

قسمتي از منظومه بدرقه

ترا مي جويم

باهمه دلداده گي و عاشقيم

بگذار تا ازخيل غم انگيزاني   باشم

كه خانه را كه نه !

كوچه را كه نه

سرزميني را گم كرده است

***

گفتم كي ميايي؟

گفتي ميايم !

بي آيين

بي فلسفه

بي قيد و بند منظومه ها و كهكشان ها

وسورتمه سياره ها حتي بر سطح خالي آسمان

كجاوه كودكانه اي بيش نيست !

آنگاه از سر دلتنگي محض

غبارروبي مي كنم  خانه هاي خاك گرفته را

تا تو در جايي دور

باز هم آغاز شوي

و من زاده شوم در  تناسخ آتشي ،يا رودي

 كه خاكسترهاي مارا باد باخودببرد

اي هندوي بيچاره همه اعصار

به فضيلت تسليمت ميهمانم كن

كه هيچ پاياني متصور نيست

همچنانكه آغازي

 

 

نيشابور را با خيلي كسان وبا  خيلي چيزهايش مي شناسيم مثلا همين كوچه باغهاي معروفش كه با شفيعي كدكني كشف شد يعني به تعبير امروزيها رو نمايي گرديد  ... بايد نيشابوري  باشي كه تاريخ را با كوچه ها و سِرَكهاوبزنگاهايش از يك طرف و موسيقي و زندگيش از سوي ديگر  حس كني و به مكنونات آن قلمرو هاي نامكشوف بقول تاجيك ها عيد گََردَكي كني و چون هراتيها سِركي بكشي ازاين  سوي وآن سوي كه همه اينان نيشابورند چه سمرقند و چه بلخ!؟ آن روزهاي دور و دست نايافتني  را كه در كوچه هايي با ديوارهاي كاهگلي و بلندقامت  قدم مي زدي و نفس مي كشيدي و عطر گل اقاقيا  بود كه مشامت را سرمست مي كرد ...........

....راه رفتن در آن كوچه ها حال و هوايي داشت كه حس پرواز كبوتران سپيد در اسمان نيمه ابري وپاييزي نيشابور، اينها تجربه هاي  زيبايي است  كه كمي هم نصيب منِ جنوبي شد و بعد نيشابور را باعطار سرحلقه عارفان شهيدو با خيام رند عالم سوز و با خشت مال نيشابوري كه وصف آفتاب در شعرش بي نظير بود و بعد در اواخر دهه پنجاه نيشابور را با پرويز مشكاتيان كه  عصاره فضيلت آنان بود شناختم وقتي كه  اواخر سال 58 با سرودهاي ملي ميهني وچهره گل انداخته  از شور و شادي مردمي كه شيفته شان بود در تالار دانشكده پزشكي رازي مشهد خواند و نواخت وما را برد با حسي  از حسنك وزيراُزاربسته  تا تلخ كامي عسرت عطار...

وبعد آن روزهاي شوق انگيز كه انس نقلاب و موسيقي ملي و مقامي بود و مشكاتيان جوان راست پنجگاهي بود كه قلب شرقي و ناآرام عشاق سينه چاك را در سرزمين ايران به شر و شور مي كشاند...وكيانند اين  نيشابوريان كه روزي بر غربت حسنك وزيرشان ناليدند و امروز هم در غم مشكاتيان ،تاريخ را ببين كه تلخ و سنگين و مهابت آميز طي طريق مي كند حرف و حديث ها درعين تلّون در زمان و مكان گاهي قرنها مي گذرد وچيزي عوض نمي شود! و حرفي و حديثي كه هنوز خوب جا نيفتاده گويي كه در ايستايي محض زمان متوقفي ! زيرا رنج مشكاتيان و چون او بسياران كم از رنج حسنك نبود و تآسف بيشتر اينكه ! امروز تاريخ نويسي در اندازه و كرامت بيهقي نداريم كه سوز و گداز رنج انديشه وران را بر صحيفه تاريخي با همان وقار و وزانت از خامه دل بچكاند كه هنوز هم بعد از قرنها وقتي مي خواني و(( اين همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنيا، به يک سوي نهادند. احمق مردا که دل در اين جهان بندد، که نعمتي بدهد و زشت باز ستاند..)).و كساني را پيش قراول و كساني را نظاره گر و كسان آخر كه قرن و سال و ماه شان يكي بود و فرقي نكرده ديروز و امروز و هرروزشان  و عجيب اينكه اينان در اين رنجگاه دست پيش را گرفته اندكه پس نيفتند .....ياد استاد بلامنازع سنتور پرويز مشكاتيان با همه غريبي و غربتش گرامي باد .....

ماهشهر مهر ماه 1388 علي ربيعي (بهار)

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

انديشه اخلاقي  

ورود به دنياي حقيقت طلبي  انديشه اخلاقي  كه چراغ  راه هدايت بشري در عرصه هاي مختلف فرهنگي واجتماعي بوده است لذتي دارد كه منزلتش  بالاتراز همه آن لذايذ مادي  است كه يك كرسي و جايگاهي  را براي چند صباحي به انسان واگذار مي كنند ، كه در حيات سرمدي  براي اهل معرفت پشيزي هم نيست بويژه براي كساني  كه خود را در كسوت اخلاق مداري ديني  مي بينند.....

 لذا ما امروز بيش از هرچيز به نقد عالمانه اخلاق در قدرت نياز داريم تا بسط عدالت و آزادي كه  چون از مرحله  اولي جان به سلامت برديم يعني مقوله قدرت را در  مفهوم اقتدارگرايانه آن نفي كرديم و  جايگاه اخلاقي را قرب بخشيديم  مقوله  دومي يعني عدالت و آزادي به آسانترين راه بدست ميايند كه آغاز مسير پيشرفت همه جانبه است بي كسري از مزاحمت هاي دست و پاگير مديريتي عوامانه و قيل و قال هاي  ساده انگارانه .....

منشور

با لوايح تبّسم و توّسع

از باغ هاي انجير و زيتون

به تقدس الهام پيامبران مي رسند

بي هيچ تعلق خاطري

وعشق را همزاد تولد پروانه و بهار مي خواهند

كه اكسير جان است

چون جويندگان مرواريدند

از صيد پر خطر دريا نمي گويند!

از دهشت  حبس نفس در سينه!

آنان به لذت لبخند مرواريدي در صدف زنده اند

ترس هم خيالي باطني بيش نيست

كولي خاطرم مي گويد!

چون غازهاي سپيدمهاجر  باش

آنچنان شجاع!

كه از شب پرواز جا نماني

ماهشهر شهريور 88 علي ربيعي (بهار)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 

 

از منظومه بدرقه

هرچند پيام آتشيني براي دلداگي عشاق ندارم

اما دوست دارم عاشقي را

حتي اگر براي بردن معشوقه اي به قبرستان باشد

بيا برويم اي دوست،

همسايه ،

همبازي همه كودكيها،

وبا همه وجود سراسيمه  شويم

 چون گروه هندوان

كه به طواف  رود گنگ مي روند

                                                       ماهشهر علي ربيعي (بهار)

                                                               سوگ پاييز

بادهاي شهريوري !

 مي گويند كه پاييز رسيده است

وبرگها كه-

 با اشتياق زرد نشده مي ريزند

ايام در بي حوصله گي محض شبانه هاي تلخ به خلسه رفته اند

غوغاي مرگ هم چه زنده باد غريوي دارد!

 چنان  گرفته دلت  از بيداد عظمايي

كه در سايه مروت هيچ بيدي نمي پايي!

شهريور 88 علي ربيعي (بهار)

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

كلمات كور سوي تسلي غربتي  بي واهمه  را تكرار مي كنند

از شروه سوزان بادهاي  موسمي

گويي هيچ جاي اين دنيا جاي ايستادنت نيست

  ضمير اشاره به كي ؟نمي دانم!

آري اين روزها مثل كسي هستم كه مثل هيچ كس نيست ،لحظات هم مثل برق و باد مي گذرند ،انگارهمين ديروز بود كه يك فضاي شاد و پر نشاط انتخاباتي داشتيم كه اگر نگوييم در دنيا بي نظير اما كم نظير بود و چه شد كه بعد از اعلام نتايج ،آن همه شادابي و نشاط ملي و ميهني رنگ باخت و فضاي غم انگيزي باآن همه مصائب و رنج جايگزين شد ...

آري حالا ديگر تو مانده اي و هزاران پرسش بي پاسخ از همين قضاياي اخيركه در هيچ فصل نامه اي نمي گنجد....

هرچند از ضمير تو ومن و ما و آنها بي خبرم و مفري  مي جويم براي خلاصي ازاين بنبست بي دليل  اما چاره اي ندارم جز  اينكه با همين دستور زبان و با همين ضماير كه آشناي تلخ شبانه روز منند عمر را بسر كنم تا چه پيش آيد و ميلش به كه افتد....

وما آنچنان  رنگ باخته در كوران حوادثيم ، كه از دست هيچ ضمير اشاره به  دور يا نزديكي كه مي شناسي كاري ساخته نيست ، در التهاب خودخواسته اي گير كرده ايم  كه نمي دانيم انرژي حاصل از آن تا كجا مي تواند مارا كمك كند كه از پا در نياييم ....

خواستم بگويم كه اين حرفها هرچند از زبان من  خارج مي شود اما هيچ نشانه اي از من ندارد ..اصلا بگويم اين كه اينجا نشسته اي در آيينه  من نبايد كه تو باشي ....امروز با هركه روبرو مي شوم همين احساس را دارد و دارم در احلام نامفهومي سير مي كنم و ازاينكه دل سوخته اي باشم كه به داد خويش هم نرسم جاي هيچ تعجب و دلتنگي ندارد .زيرا اينجا هر غير ممكني راچون  تمكين صحاري سوزان جنوب غبار آلود به آفتاب سخت و شكننده باور مي كني و هيچ ملاك غير قابل باوري در بين اين همه ضماير گم وجود ندارد ...گويي هيچ كدام خود ما نيستيم و در بهترين حالت مثل اينكه از يك سياره دور آمده ايم وبا شك وشبهه اي بيگانه وار  به هم مي نگريم  و عجيب اينكه اصراري به شناسايي همديگر نداريم ..با خود مي گويي شناختم كه چه شود بگذار زير سايه نا خود آگاهي خويش  قدم بزنم ، تا اگر اتفاقي باز هم روبروي آيينه وجدانم ايستادم بتوانم  از نكرده هايم  اظهار ندامت كنم  و وجدان هم با خيالي آسوده ترفندهاي فرار از دلهره  يا بي خياليم را  يا هرچه مي خواهي اسمش را بگذاري با من به اتمام نرسانده   باب مرافعه اي  جديد را باز كند تا به مناقشه اي برسم تسلسل واركه چون به آخر نمي رسد  دل هر دردمندي را به در د مي آورد...

راستي كه سنگ خارا هم از اين همه سنگ دلي و نبود مروت گُر مي گيرد .تناقضي كه توام با سلاخي جان است ....زمزمه مي كنم چون كودكيهايم كه:

دست در دست هم به مهر

ميهن خويش را كنيم اباد

شعر قشنگي بود يادش بخير  كه همه ما كودكي هامان را با ان شروع كرديم و ياد گرفتيم كه عاشق و دلبسته ميهن باشيم مثل اينكه امروزه روز عشق به ميهن هم كيميايي شده،و از هرسو كه نظر مي كني تيشه است كه بر بن و تاك اين ريشه  زده مي شود و بيچاره اين گربه ملوس كه بايد رنج نسلي و وضعي را تحمل كند كه گويي از دلبستگي به مهر ميهن نشانه اي هرچند اندك را در ضميرش به خاطر ندارد...

...دارم با خودم حرف مي زنم نه! حرف نمي زنم جيغ مي كشم كه مارا چه مي شود كه اين چنين با همه فضيلت هاي خويش بازي مي كنيم ...

آيا ما با چشم بصيرت به اطرافمان مي نگريم ،يا آنچنان مي نگريم كه با تفسير ذهني ما هم خواني داشته باشد درست يا غلطش بماند براي آيندگان ....به تعبير استاد اسلامي ندوشن ايران را از ياد نبريم....

همچو ني مينالم از سوداي دل

آتشي در سينه دارم جاي دل

من كه با هر داغ پيدا ساختم

سوختم از داغ ناپيداي دل

همچو موجم يك نفس آرام نيست

بس كه طوفانزا بود درياي دل ...

علي ربيعي (بهار) ماهشهر شهريور ماه  1388

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت   توسط علي بهار  | 

 

                                               تاکی به تمنای وصال تو یگانه

 اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

 ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

               جمعی به تو مشغول و تو غایب زميانه   -شیخ بهایی

حالا كه زير تازيانه دلتنگي هاي روزگار تاب مي آوري و محك  زمانه را شاهدي كه وزن و منزلتي ندارد ،خود را بعد از جنب و جوشي از سر اميد واهي به وادي  يأس و فراقت بي حوصله گي رها كن و در خلوت با خود روراست بگو كه ما با اين همه پستي  و بلندي كه داشتيم به پايان خط رسيديم اما دنيا كه به آخر خط نمي رسدو مي بيني كه اين صيرورت هفت آسمان وزمين غريب ما ادامه داردما خيلي كوچكيم كه اين همه بزرگي را نمي بينيم ...

بگذار تا زمان بدست زمانه آن دهد كه مي پسندد و به خيال اين نباش كه ابر و باد و مه و خورشيد فلك سمفوني شيدايي ترا به شيوايي دل انگيزي كه تو را به اغواگري و مستي كه تو مي پسندي برد وهمنوايي كند ...

اين است و جز اين نيست ميتواني از لذت ديدن چشماني كه هر روز در چشمان تو به عاشقي خيره مي شد ند ساده و سرد عبور كني  ميتواني در برابر سفره هاي مجامله دنيا  قد خم نمايي ...

مي تواني دست به خيلي كارها بزني كه خودت نباشي تا  آنگاه از پله سعادت چند روزه اين حيات اندكي ديرتر عبور كني  بالا و پايينش را نمي دانم ...اما همين كه در شهر اشوب شكست بغضت تركيدوبراي توجيه حتي عميق ترين زواياي دلت توجيهي نيافتي. بيا و منصفانه از همه آن دنياي خيالي كه ساخته اي دست بكش و روراست بگو كه من از اجبار و تسليم شروع كردم اما به انتخاب نرسيدم ......

 ماهشهر شهريور1388

سروده ياد دوست

خانه كودكيم بزرگ بود

وچون دريا آبي!

از پله هاي اشتياقش

مشفقانه

به دلتنگي هاي  دنيا نگاه مي كردم

در كنار چنارها و چشمه سارها يش قد مي كشيدم

با كبوترانش پرواز ميكردم

با آواز قناري ها يش هر بامداد به دنيا مي آمدم

به رقص شعله ها

و تقدس مسيحايي دوست

در شب پرتاب  اثيري شهابها

آنگاه كه آسمان برق هزاران شعله مي شد

عادت داشتم

وچون زمان از  كميّتي مطلق

به خدا مي رسيدم !

مسافري بودم  پر از دغدغه سفر وجاده

كولي سرگرداني  بودم در آرزوي كوچ

ربنوع مراوده هاي بي پايان   عشّاق بودم

در شبانه هاي باراني

همراه با عشوه هاي مكّرر معشوقه هاي طلايي

- و سوسه بوسه هاي پنهاني

وتو كه بي شائبه از راه مي رسيدي

غير منتظره

براي يك اتفاق ميمون

ابري  بودي

در آسمان جانم

سپيد وبلند

پنهان در بلنداي   دماوند استواري!

وگاهي كه دير ميكردي

نهاني در آتش  يادت مي گداختم

به زمرد فصل ها مي مانستي

گويي بهاري بودي

لبريز از باران

اگر قطره اي هم بودي مارا بس !

 علي ربيعي (بهار) مشهد پاييز 1387

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط علي بهار  | 
 
  بالا