آخر به باد فنا داد عشق تو خاکسترمن ...صفای اصفهانی

این پیچک ها

این نیلوفرها

این قاصدکها

از رویای دلبسته ترین

ترانه قمریها گذشتند

تابه آستانه  دستانت رسیدند

که آتشزنه دیدار دوست  بودند

در فراموشی شبهای تارمن

اندوه بی شمار من

و چشمانت که خواب همه عمرم را

آشفته می کردند

مشهد زمستان 1390 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: بعد از جداییها
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 18:12 |
 دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۶ نشر در بهار نیوز http://baharnews.ir/vdcc11qm.2bq0e8laa2.html

داخلی آرشیو مقاله سیاسی

 بیماری دوره کودکی بشر

اگر بر دیده مجنون نشینیم

بجز از خوبی لیلی نبینیم

فارس و عرب قرنهاست نان و نمک سفره همدیگر را خورده اند و به حلال و حرام یکدیگر نیک واقفند و انگاه که دست نیازی از طرفین به سوی همدیگر دراز شده با طیب خاطر یاور هم بوده‌اند ...در این میان ریشه قهر و عصبیت قطعا در بین آنان جایی ندارد، بیماری دوره کودکی بشر علی ربیعی (علی بهار) گروه سیاسی: مقوله فارس و عرب بحث دامنه دار و پر پیچ خمی است که نیاز به بازبینی و بازسازی عاقلانه ای دارد تا این گوشه از تمدن بشری که شاهکاری‌ست در طول و عرض دنیا، علیرغم کج مداری‌ها و افراط و تفریط‌ها به آرامشی رسیده وسپس مهیای رشد و توسعه ای ساختاری و درون زا گردد که شایسته آن است و علاو بر این صلاحیت تمدنی این دو قوم نشان می‌دهد که در جنبه های مختلف ازحکمت عملی یعنی تهذیب نفس، تدبیر منزل و سیاست مدن به تعبیر قدما ارزش های متعالی نهفته در خویش را به منصه بروز و طلوع رساند... دامن زدن به عصبیت قومی و نژادی کار بی خردان است وعناد ورزان از هرسووقطعا کسانی که در این راه غیر اخلاقی طی طریق می‌کنند راه به جایی نمی‌برند وبه سر منزل مقصودنیز نخواهد رسید و آنچه در این میان درو می‌کنند هزینه ای است که هم بر خویش وهم دیگران تحمیل می‌کنند. منزلت انسانی آنجا سرکوب می‌شود که تعلقات بهیمی آغاز می‌گردد و این تعلقات هم در هیچ فرهنگ و مرامی ریشه عقلانی ندارد. پیام آخرین پیامبر خدا نه رنگ و نه زبان و نه قومیت است که همانا تقوای الهی ست که برای همیشه چراغ راه همه بشریت فرزانه است که ظاهرا در شرایط عوام زده و سطحی نگر از دیروزتا امروز جایی نداشته و ندارد و در این زمینه به خصوص که لازم است هنوز هم بسیار کارها صورت بگیرد تا از جاهلیت آدمی در همه عرصه های خود خواهی و خود محوری کاهشی صورت پذیرد ... زمانیکه عمیق و از سر صدق به جهان پیرامون خیره می‌شویم با تاسف و تحیر به موارد بی شمار از دروغ و تزویر و نا بخردی مواجهه می‌شویم که همه در جهت منافع زود گذر و نا فرجام مادی هزینه می‌گردد و ظاهرا این شق از کردار در بشریت سیری ناپذیر است و به این زودیها به اتمام نمی‌رسد. منطقه خاورمیانه که به تعبیر ویل دورانت گهواره تمدن بشری بوده است از این مصائب و مصیبت های تعلقات قومی و زبانی و فرهنگی آسیب های جانکاهی دیده که باعث عقب افتاده گیهای امروز است که اگر غیر از این بود با آن همه پشتوانه های فرهنگی مثبت این گوشه از تمدن بشری می‌توانست با توجه به تعالیم پیامبرانش پرچمدار راستین حق و عدالت و آزاده گی باشد که در حال حاضر نه این که چنین نسیت بلکه خود آتش بیار معرکه های بیشمار در سطح و عمق روابط بین الملل است. در این میان فارس‌ها و عرب‌های پاک نهاد قطعا براساس فطرت الهی خویش دوست و یار و غمخوار هم در طول تاریخ پرفراز و نشیب خاورمیانه بوده اند واگر صلح و خوشبختی یاکه جنگ و بدبختی بوده باهم تحمل کرده اند. بیاییم راستی و نیک فرجامی را براساس راه و رسم همه پیامبران و اولیای الهی پاس بداریم. از کاشتن تخم کینه و نفاق و دشمنی بپرهیزیم و باور کنیم خداوند این جهان را آنچنان بزرگ و بی انتها آفریده که جای حیات معقول و انسانی برای هیچ بنی بشری تنگ نیست، پس به انسانیت هم احترام بگذاریم آزادی را پاس بداریم وبدانیم عاقبت شومی دارد آدمی -اگر چون صدام که حتی تا پلشتی یک مخفیگاه هم بخود ننگرد و عرب و فارس و کرد و ترک را به خاک و خون می‌کشد . بیاییم از تفکرات بی منطق و قلدرمآبانه دست بکشیم و به صلح و آسایش و آبادی ملل خود کمک کنیم آتش بیار معرکه جنگ و ستیز قومی و نژادی نباشیم .بسط و توسعه گفتگو ی بین فرهنگ‌ها مارا از برخ کشیدن ما و منی دور می‌کند .....وبیاییم از تنگ نظری های تفکر منقبض غرب در پایان تاریخ و جنگ تمدنها پلی بسازیم برای صلح و دوستی تمدنها ....بزرگان شعر و ادب فارس وعرب پرچمدار دوستی و عاطفه برای همه بشریت بوده اند..... ولذا تا بوده چنین بوده که مجنون وار به لیلی خویش نگریسته ایم که: اگر بر دیده مجنون نشینیم /بجز از خوبی لیلی نبینیم که اشاره ای است ظریف به نگاهی ست که آب و تاب کینه و عداوت ندارد و برای ذره ای تعلق دنیا ی شخصی و بهیمی قیصریه ای را به آتش نمی‌کشد،آدمی با هر تعلق خاطر و رنگ و نژاد و مذهب در ابتدای راه پر پیچ و خم جهان ایستاده است و قطعا مجهولاتش چون همیشه بر معلوما ت او می‌چربد و قاعده حیات آنست که با احترام به حقوق فرد فرد انسانها بنگریم ودر همه زمینه‌ها به راه مقابله با بحرانهایی که کل بشریت را تهدید می‌کند بیندیشم ......که حافظ بزرگ فرمود: آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است/با دوستان مروت با دشمنان مدارا! فارس و عرب قرنهاست نان و نمک سفره همدیگر را خورده اند و به حلال و حرام یکدیگر نیک واقفند و انگاه که دست نیازی از طرفین به سوی همدیگر دراز شده با طیب خاطر یاور هم بوده اند ...در این میان ریشه قهر و عصبیت قطعا در بین آنان جایی ندارد، بویژه در شرایط امروز دنیا که دانش بشری به جنبه های مثبت در عقلانیت و فطرت پاک سرشت انسانها کمک کرده است که سمت و جهتی در رفاه همه ملت‌ها و اقوام چاره کار است نه انحصارگری در مقوله های بیشمار علمی وفرهنگی که البته انحصاگران راه به جایی نخواهند برد. دخایر تمدنی و فرهنگی این دو قوم فرهیخته آنچنان در هم تنیده و ادغام شده است که در بسیاری از مقوله‌ها قابل تشخیص نیست که آیا این جنبه فرهنگی عربی است یا پارسی و برداشت‌ها از ذخایر همدیگر نیز به همین صورت. جالب اینکه همه عقلاو اهل فضل براین وجوه از مفارقت و همدلی وقوف دارند و سعی در اشاعه آن و کم هستند کسانی که به تفرقه دامن می‌زنندکه در اینجا لازم است فرهیختگان هر دو طرف میدان را از دست این ناکسان خالی کنند و اجازه ظهور و بروز افراط در منیت های جاهلی ندهند. علاوه بر این اگر به ظاهر هم دشمنی هست، با اندکی گذشت و مسامحه می‌توان به مشکل پی برد و هم به حل آن پرداخت ...فارس و عرب بیایند و آنچنان به هم نگاه کنند که پیغمبر به آنان نگاه می‌کند... و خلاصه اینکه دامن زدن به اختلافات قومی و نژادی بر خلاف اصول اخلاقی و انسانی‌است و کسانی که به هر بهانه‌ای به این چنین مسائلی دامن می‌زنند، سهوا یا عمدا، نفرت‌پراکنی و کینه‌توزی را تقویت می‌کنند. به قول آن اندیشمند غربی که «قومیت‌گرایی و ملیت‌پرستی» را به بیماری دوره کودکی بشر تشبیه کرده؛ (که واکسن آن هم کشف شده؛ عقلانیت و انسانیت) بیاییم خود را در مقابل این باورها و تعصبات غلط که ریشه در جهل تاریخی دارد، واکسینه کنیم؛ که این مرض، در صورت اپیدمی در هر جامعه‌ای، تبعات نامیمون و سختی دارد؛ و اندکی اگر اطراف ایران‌مان را نظری بیاندازیم، این تبغات نامیمون، مرگبار، ویرانگر و ... را به عینه می‌بینیم!

                          ماهشهر فروردین 1394 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 9:30 |

 ....از سروده فراست ذهن...

جایی برای رویاهای من

جایی امن

به دل آرایی یک گل

آواز یک پرنده

لبخند یک کودک

و زمین  هم پنهان در برگهای  خزانیش

کوچه های خواب زده زمستانیش

و چون بهار آید

صلح آسمانی ابرها

تنیده با الهام متعالی عشق به هستی

در گوهر زاینده باران آغاز می شود

و جادوی بی مثال  وجد

در پرواز قوها و اردکها

 همسرایی نسیم و دریا

تا پیدایی  ابدیت در حضور  اشیا ء

آنگاه ست که!

مدهوش فرزانگی  جهان  می شوم

پایانی هم متصور نیست

همچنان که آغازی

زنهار اگر فراستی نباشد!

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

.....روشنگری لذت بخش ترین میوه بشری

میدانید دوستان من نگاه عمیقتر و روشنگرانه به زندگی مثل صعود به ارتفاعات بلند کوهستان می باشد هرچه در این عرصه بیشتر طی طریق کنید و راه صعب تر باشد لذت فتح و دستیابی آن شیرین تر است و چه خوب است که امروز از این امکان که فن اوری در اختیارمان گذاشته در جهت نورافرینی به جهان پیرامون کوشش نمایید کارل پوپر می گویدهنگامی که به بی‌کرانگی آسمان پرستاره نظر می‌دوزم، تخمینی از بی‌کرانگی نادانی خود به دست می‌آورم. اگر چه عظمت کیهان ژرف‌ترین دلیل نادانی ما نیست؛ اما یکی از دلایل آن است- و لذا با این تعبیرات زیبا و عمیق هرچه هم بدویم و به نادانی خویش واقفتر می شویم کم دویده ایم و تازه این ابتدای راه است پس عرصه روشنگری را تا می توانیم بسط دهیم که لذت بخش ترین میوه بشری ست.....از دفترهای گذشته علی ربیعی(علی بهار)

.........کانت فیلسوف مدرنیته

ورود به دنیای پررمز و راز فیلسوفی که چراغ هدایت بشری در عرصه روشنگری بوده است لذتی دارد که باری وزنه ارزشش بالاتر از همه آن لذایذ مادی و جسمی است که حیات تکوینی آدمی را سیراب می کند. خوانش و فهم این اندیشه های ناب که ریشه در فطرت پاکسرشت انسانهای والا دارد سخت و جانکاه است و تاب تحملی وزین می طلبد   تا چه رسد به افرینش این اندیشه ها که ساختارهای جوامع بشری را در جهت زایش نیک فرجامی سوق می دهدهر جند دلمشغولی های کج مدارانه برای رسیدن به اسایشی همگانی که آرزوی کانت بوده در برابر دیوار  بی اعتمادی تعلقات قدرتمندان  آب راهه ای حقیر می نماید! اما علیرغم همه ناهمواریها این راه طی شدنی است و بشر فرجامی جز این نداردکه به سر منزل مقصود که روشنگری و روشن اندیشی است رسد.....از دفتر های گذشته علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: کانت فیلسوف مدرنیته
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 15:26 |

در آغاز نوروز،در آغاز بهار

آرزو کنیم بیمارستانها از بیمار تهی شوند

زندانها از زندان،قلب ها از نفرت

و ستمگری در خیال تاریخ هم بمیرد

باور کنیم جهان برای هیچ کس تنگ نیست

و سفره خداوند هم بر روی هیچ کس بسته نیست....علی ربیعی(علی بهار)

سروده جلوه نوروز در بزم سحر

بازهم تکرار سبز روزگار

بازهم پروانه های بی شمار

بازهم رقص پرستو عطر گل

باز هم تا کهکشان بوی بهار

 

دست در دست هم و آدینه ها

خلوت ایّام با  سبزینه ها

شکل  هر لبخند تندیس  گل است

گل به تعبیری  صفای سینه ها

 

دشت ها در‍سـِحــْر نور افتاب

می پرند پروانه ها با آب و تاب

زندگی  با شهد زیبایی قرین

فصل مستی آمده ست اینک شتاب

 

کوچه ها چون  باغ ها یی از بهشت

از همین آیینه ها باید نوشت

عشق ها چون عادت دیرینه اند

از تو می گیرند سراغ سرنوشت

 

جلوه نوروز در بزم سحر

بلبلان از قمریان آشفته تر

هرکسی از باغ می گیرد سراغ

با شکوه است این جهان سبزتر

 

می توان تا عمق اکسیژن دوید

می توان خورشید را زیبا کشید

می توان در انتظار اسمان

ابرهایی هم به رنگ گریه دید

ماهشهر اسفند 1387 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: جلوه نوروز, تندیس گل, اکسیژن
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 9:3 |

به تعبير ويل دورانت لذات فلسفه همانا جستجوي جهاني آرماني ست... بي جستجو انسان از

بديهي ترين مفاهيم در هستي جا مي ماند ...جستجوگري است كه براي انسان بالغ پرسش گري

ايجاد مي كند ....

 

....از منظومه پرسش............

1

از پيشاني كدام ستاره زاده شدم ؟

از شهاب كدام شب؟

ازشاخ و برگ كدام گياه؟

از بطن كدام مادر؟

در كجاي زمين ريشه دارم ؟

تاج محل من كجاست؟

خِنگ ُبتم را چه كسي احيا مي كند!؟

خاكسترم از بستر كدام رودخانه مي گذرد؟

اي آسمان ستاره ام کو؟!

2

هر صبح زمرّد

با خورشيد و پرنده

با كوه و دريا

تكرار مي شوم

و با آهوي نازك خيالم

چون نسيم

به چالش مزّين بهار باراني مي روم

من زنده ام تا زندگي زنده است.........

ماهشهر پاييز 1376 علي ربيعي (علی بهار)

 


برچسب‌ها: خنگ بی, منظومه پرسش, ویل دورانت
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 14:33 |

.....از سروده کوچ...........

ابتدای بامداد

افق كمي پيدا

افق كمي پنهان

صداي هي هي چوپان

صداي خسته ايل

صداي دور گله

صداي شيهه اسبان 

درختان هم در انجماد زمستاني خويشند

ابرها در التهاب زمين مي پيچند

باد مي خواند

باران مي بارد

هندووار سجده ميبرم

به تقدم بي مثال عناصر

وبادهاي موافق كه مي گويند

 كوچ بايد كرد

....

 بيا برويم   !اي دوست

همره هر روزه دل و دنیا

از آغاز شك  به  انحناي بهت يا ترديد

فصل هاي بي معنا را رها كنيم

معابر می گویند که سفر گاهي فقط رفتن ذهن است

در محاق جدايي

بي كسي بي پناهي

می دوی  به حیرت ازاین سو به آن سو

هر چند  هنوز هم در ابتداي آرايش آرزو هاي خويشي

..................

نیشابور تابستان 1368 علی ربیعی(علی بهار)

 

......آدمهای شبیه خویش!


....تا چشم نای دیدن دارد هم دریا و هم آسمان غرق فیروزه های خوش رنگ خویشند و چون روز بر آ ید

خورشید با همه توان فقط گوشه ای کوچک از اسمان را تسخیر می کند و تو در میانه این همه دریا به

حقارت خورشید هم پی نمی بری تا خود که باشی که بخواهی از منّیتی بلند به دنیا بنگری ....کوچه دل آدمی

هرچه بزرگتر صفای قدم دوست وزین تر که جایگاه دل و دلدار اگر به صرافت عشق رسند آنسوتر از

خورشید را هم می بینند ..به دل می گویم راستی زیباترین دنیا دنیایی ست که آدمهای آن شبیه خویشند و

اصرار ندارند در لباس دد و دام فرو روند.... از دفترهای گذشته ماهشهر علی بهار پاییز 1389

 


برچسب‌ها: سروده کوچ, آدمهای شبیه خویش
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 8:57 |

نغمه ای بخوان محبوبم برای دلواپسی همه زمانه ها


که به حزن بی تاب قناریها عادت کرده ایم...


ضرب آهنگ قفسها را می شنوی؟


خیل دلسوختگانت را مرنجان


روزی چشمانت را،چشمانت را


فرمانروای همه نرگسی ها می کنم


تا در مخموری قشنگ یک روز بارانی


از پرچین همه واهمه ها و دلتنگیها بگذریم


پاییز 1387 ماهشهرعلی ربیعی (علی بهار)

 

حافظ و شکسپیر!

گاهی غزلهای حافظ را زمزمه می کنم ...چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ........که دل بدست کمان 

ابروییست کافر کیش ......زآستین طبیبان هزار خون بچکد......گرم به تجربه دستی نهند بردل ریش .....و

زمانی دراز در دنیای بی سرانجام و پرآلام شکسپیر سیر می کنم ....که این دو عجبیب شباهتی دارند در

مزمت بی وفایی دنیا و تنهایی آدمی ...و رنج والام روزگاران .. و کلام دردناک شکسپیر شاید ...اگر خواب

مرگ دردهای قلبمان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر پیکر ما فروریخته... پایان بخشد نهایت و

سرانجامی ست که باید البته آرزومند آن بود.....آنزمان که این قفس فانی و خاکی را بدور می افکنیم در آن

خواب مرگ شاید رویاهای ناگواری را ببینیم !ترس از همین رویاهای زود گذر است که مارا به تحمل و

تآمل وا می دارد....از خطابه های جاودانه هملت اثر شکسپیر....و نهیبی که ایندو بر شرارت وخود خواهی

آدمیان می زنند جای بسی تآمل دارد......


                                        ماهشهر از دفترهای گذشته علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: حافظ و شکسپیر, سروده عاشقانه
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 10:50 |

سا لها مي گذرد

سالها ي مدرسه و گريز

دانشگاه و انقلاب

سربازي و جنگ

و ما كه پي در پي پلهايي در اضطراب-

از خاطراتمان ساختيم بنام زندگي

وگاهي كه ترسيدم !

حتي از عشق

به خلوت دل خود رفتيم

با چشماني كه حسرت مگر، پلكي عاشقانه داشت

روزها و سالهاي پر هياهو وپر آشوب-

كه مجذوب خيابان بوديم

سْرَكِ يك قرار!

دلبسته كوچه اي بنبست

آه خدايا دوست دارم

كوچه هاي جهان را

*تنگاره هاي كوچك مهرباني

وقت بگذشت

نسل من هنوز هم

درپي ياد ها و يادگارهاي خويش است

علي ربيعي (بهار) ماهشهر تابستان 1388


برچسب‌ها: سرک, در زبان افغانی معاصر می شود قرار گذاشتن, تنگاره در لهجه های جنوبی می شود کوچه
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 9:3 |

اسفند بره رام زمستان است

که به چرا آمده است

به یادت بیاورم

سرمای بی محابای دی و بهمن را

وحجله این همه دختران سپید پوش را

که بدرقه کردی

تا آسمان فروردین به سوگ نشست

ای ابر سیاه گریه آغاز کن!

زمستان1380ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 14:21 |

برای مرور تشنگی

تحمل مهجور زندگی

چشمانم را در چشمان ِ

پشیمان آهوان کال می دوزم

که در انحنای موکب مرگ پرسه زدند

آه خدایا کبوتری بفرست

تا صلحی در موطن خنجرهای سراسیمه زمین بروید

و از رودخانه های خشک حتی

صدای تشنه آب برخیزد

آن آبهای همیشه جاری خوشرنگ

که از کوهستانهای مشبک و سرشارمیآیند

دریا هم که بی تابی می کند

و دلتا که چون دختران ترد و شکننده نپالی

از حضور مقدس رودخانه های پر آب

ناامید است

کیمیای ناپیدایی ست  باران

وآسمان چون بغض تیر خورده ِ

از آفتاب خون آلود است

ناگهان خاک سرخ آغاز می شود

ماهشهر زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 14:11 |

اعتقاد به ناکجا آباد و در افکندن طرح های آرمانی و دست نایافتنی به قهر و خشونت می انجامد....کارل پوپر

 

راستیِ فصول

 

شبدر ها و مرغآبیها

در کشمکش خاک و طوفان

زندگی را از یاد برده اند

چقدر خسته ایم  زمین!

ما را تا غوغای پنهان

راستگویی فصول ببرید

بهاری سبز

تابستانی آسمانی

خزانی زرد

زمستانی استخوانی

پاییز1380ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 11:42 |

1

در شبی پر ستاره

این باد ملایم را

این دریا را

این صحرا را

گره زدم به آسمان خیالم

به آزادی بی حصر کبوترانم

چونکه از بندی باز آیند

2

به زندگی هم

 به همین زیبایی  نگاه می کنم

که بیابان به عبور بیابانگرد

که سراب سوزان آفتاب

به هروله شتران

له له گوسفندان

و گاهی که اندکی ابر بروید

نجوای باران فرمان می راند

بر لبخند بوته های شبدر

دلم را ببین تا کجا می رود؟

تابستان 1384 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

 

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 22:39 |

به عبارتی همه هستی و بار معنایی انسان در همین کلمه و کلام است که از زبان ناشی می شود و البته شناخت در همه مقوله های انسانی پیچیده راهی ست که به تعبیر من .....در سروده ای در همین نزدیکی ....فصل مشترک نادانی آدمیزاداست!....

آسمان آبی بی سرانجام

مثل سگی، گربه ای

وشاید هم ملخی،جیرجیرکی

در آرزوی سایه ای

زیر این پل ماندم

خروش ناگهانی  خودروها

حواس از سرم می برند

چشم های مزاحم

گوش های هراسان

ببین !جاده ها خرمگسانند

  فرو رفته  در آهن پاره های جنگل دنیا

کامیونها  بی قرارانند

برای قطره های گسی از صدا،سیاست،توحش 

گاهی حق به جانب،وارسته،مخلص

گاهی متوهم و روان پریش

پل روی سرم چرخید

عبور وحشی کشنده ها و ارابه ها

در سایه سنگین وداغ زندگی

روزهای تیزآفتابی

شبهای مات و بی ستاره وابری

نگاه مضطراب رهگذران

پیچ در پیچ

بی مفری برای آرامش حشرات

2

اینها هیچ کدام تعبیر عاشقانه ای ندارند

نه مثل گل های نرگسند

نه بوی آقاقیای اسرارآمیز

هند افسانه ای  می دهند

اینها شیرابه های فاضلابند

سر رفته در پسکوچه حلبی آبادی

که از رخوت روستا آمده بودند

گاهی می گویم ول کن بابا

آدمی را به فردا نسپار

که در تجرید غریبانه ای سوخت

همین امروز را دریاب

مثل آسمانِ آبیِ بی سرانجام

فصل مشترک نادانی آدمیزاد!

ماهشهر تابستان 1385 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: هند افسانه ای
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 15:9 |

از دفترهای گذشته

من عمیقاً می‌دانم زیستن در جهان ماده و این دارفانی، چقدر دردآور و دشوار است. درک این حقیقت آسان نیست. باید مرگ را دور بزنی تا دریابی روایت من از زندگی چیست؟ از حرفهای سید علی صالحیِ شاعر!

همه ما به نحوی بارها و بارها  مرگ را  دور زده ایم وبعد که به سلامتی این دور زدن دست به دست شده ایم ! وفهمیده ایم که نه هنوز هم  هستیم  با خود زمزمه کرده ایم  راستی که چه سخت است زندگی و چه اسان است مرگ ....... دوستی گله می کرد که چرا اینقدر غمگین می نویسی ؟ و چرا حتی آذین بندی  کلامت غمنامه هایی بیش نیست ...می گویم هر آدمی کم و بیش با اصل زندگی مشکل دارد تا چه رسد به ما که هنوز بعد از قرنها ترانه خوان مرغ سحر یم ...

پس با اجازه می گویم و چه کلامی  جانکاه تر از این که شور بختی دلهای خسته ما را غمخوانی مرغ سحری جلا می دهد و نه آوازه خوان مسرور و طربناک  دشت ها و جلگه ها ،بلبلی شور انگیز .....

 

از این شکیبایی  که منم

1

در آرزوی دلدادگی های رفته بودم

هذیان عاشقانه های مکرر

واگر  بی تاب رسیدن فردا می شدم  که بیاید

یعنی که سپهر حال

دگردیسی کورسوی امیدی  بود

که فاخته ای می خواند

بر فراز تخته سنگی

در انحنای قناتی

ته چاهی

2

یا فاعلی

ضمیری

فعلی

مستند ی بی استفهام وتردید

 دراوراد دل چرکین نفرین ها

ضربآهنگی می نواخت  طوفانی

با الفبای اشاره به نزدیک 

که آدمی درست تعبیر شود

بی توهین و توهم

وانتهای دستها

گره در دست یاربروید

مزین به بوسه های بی شائبه  و طولانی

3

 گاهی

برای آرامش الواح  بی سرانجام

گم گشته در نیک و بد زمانه بودم

تذّکر داور مسابقه ای که برنده نداشت

می دویدم

یا زیر توپ می زدم

دست در شکن

ساق ساقی ها می شدم

و چه دور بود حلقه توپ و تور من

بعداز این همه جنجال و فراموشی

حالا دوست دارم در پایان راه

مثل ستاره ها

 در سکوتی

بی دلیل و بی ادراک بمانم

وچون قاصدکها در ناکجای

زیر و بم تیز آفتاب فرود آیم

هیچ بهانه ای

هیچ بهانه ای

مقدورات عبورمرا

از پیچ و تاب گره گزاره ها

ودریاها باز نمی کند

حتی در شرایط سخت دشنام و خواری بی دلیل

بگذار بنوازند

اگر که به سیلی دلخوشند

بگذار که برسر و صورت شکسته ام  بنشانند

زخم آجین هزاران دشنه را

5

زیر و بم زندگی یعنی 

که  هیچ  فاصله ای  نبود

بین هستی و نیستی

 بزرگی می گوید : مردن ماجرای هولناکی ست

 اما بی شک زندگی کردن هم مزّیتی قرین لذت و خوشی نیست

پس اگر به پایانت دلخوشند بمیر

تا به طغیان شادی رسند

ماهشهر شهریور 1372علی ربیعی ( علی بهار)

 


برچسب‌ها: سید علی صالحیِ
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۳ و ساعت 17:58 |

 

تار زلف

 

به قلمرو دوست که می رسم

زندگیِ بی ابهامی آغاز می شود

مثل اینکه رازیانه ها با بوی معطرشان

صحرای دلم را انباشته اند

گیسوانت پیچیده در بزنگاه هرپیچی ست

لذت هر تابی ست

چنانکه من بی تابم

قلمرواین تار امواج همه دریاهاست

بر سر و سینه می زنم

ساحل غمگسارانم آرزوست

ماهشهر اسفند 1370 علی ربیعی (علی بهار

 

....در باره اکتاویو پاز نویسنده مکریکی

سال 2014 یکصدمین سال تولد اکتاویو پاز شاعر ،دیپلمات و نویسنده مکزیکی است اکتاویو پاز نه فقط یک شهروند و اندیشمند مکزیکی بلکه یک اندیشمند و شهروند جهانی، متفکری بود به متین ترین و غنی ترین معنا، جهان وطن. ادای احترام به پاز، ادای احترام به فرهنگ جهانی و درک این واقعیت است که انسانیت تنها در گوناگونی فرهنگ ها، اساطیر و باورهایش می تواند به حیات خود ادامه دهد جایی خواندم و البته یادداشتی هم برداشتم امیدوارم که راست گفته باشم که از ناصر فکوهی باشدکه -آنچه از اکتاویو پاز آموختم رئالیسم جادویی آمریکای لاتین، مدرنیتة هنری اروپا و تسامح فکری و دینی هند بود- وشاید هم  همه آنچه بشریت مدرن نیاز دارد در همین چیزها و شاید هم مقوله ها خلاصه می گردد جهانی که بیش از فکر و اندیشه یکایک انسانها واقعی و در عین حال جادویی ست ...جهانی که به سرعت هرچه تمامتر به سمت و سویی نوگرایی می تازد وهر چه را سنت و کهنه گی ست در پستوی تاریخ جا می گذارد و البته در همه این احوالات به تساهل و تسامحی هندی وار نیاز دارد تا به آسودگی خیال و ارامش حس دوستی گاندی وار  برسد ...مثل تصاویری که اکتاویو پاز و دیگرنویسنده گان امریکای لاتین در کتاب خنده و کفاره یا سفر به هند و صد سال تنهایی به  آدمی می دهند...از سروده دوپیکر اکتاویو پاز

........دو پیکر چهره بر چهره

گاهی دو سنگ اند

و کویری است شب

دو پیکر چهره بر چهره

گاهی ریشه اند

تنیده در شب

دو پیکر چهره بر چهره

گاهی تیغ اند

و آذرخش شب

دو پیکر چهره بر چهره

دو ستاره که

در آسمانی تهی

سقوط می کنند

   با ترجمه کامران صادقیOctavio Paz

 


برچسب‌ها: اکتاویو پاز
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 0:6 |

 صحرا نشین..

شتران خسته در  بی راهه سفر   

 ازصدا افتاده اند  جرسها وبانگها

زمین  سراب بود و تشنگی ره به حالم خرابم نمی برد

مهجور  ساقی  وخاموش ساربانها

ضیافتی  با پسین صحرا نشینانم آرزوست....علی ربیعی(بهار)

رهیافتی به آزادی واخلاق در اندیشه کانت

سفر بودم  ومثل همیشه ی این روزها وسالهای من ،همنوا با کانت فیلسوف روشن ضمیر عصر روشن گری سروسری مارا به هم گره می زد چنانکه حال دلشده گان را زیرا که بهترین وجه اشتراک ما در این بود که ما هردوخود را فرزند زمانه خویش یافته بودیم ولذا جستجوگری در متن کارهای کانت مرا به بستری شفاف از عقلانیت هدایت می کرد زیرا فلسفه نقادی ماحصل ذهنی ایشان بود که ریشه های زمینی داشت ومثل همه علومی بود که همراه با فلسفه علم، معرفت عصری را به داوری  می گرفت  ....گشت در این دنیای بی رمز و راز اما عمیق مرا می کشاند به اخلاق و اراده و آزادی که از ضروریات حیات معقول بشری ست تا می رسم به شرحی که تفسیر می کند یک انتهای نهایی برای صیرورت تاریخ را که همانا وقوع آزادی  وعلاوه بر آن اخلاق مداری و احترام به حقوق انسانی بر روی زمین است و شاید به تعبیرمن  آنچنانکه دانش و فرزانگی  به آدمی دروغ نگفت اما به حقیقت هم نرسید  همه تاریخ جهان چیزی به جز کوشش دررشد هشیاری و اگاهی نسبت به مفهوم آزادی بشر در قلمرو هستی  نبود !...ماهشهر تابستان 1393 علی ربیعی (علی بهار)


برچسب‌ها: کانت
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 23:58 |

ای عشق همه بهانه از توست

 من خامشم این ترانه ازتوست

 وآنبانگِ بلندِ صبحگاهی

 وین زمزمه ی شبانه ازتوست –الف سايه

.....از سروده زمزمه عاشقانه

1

آنجا كه تويي

نقطه آغاز من است

چشمان تو

از شرق طلوع مي كند

آفتاب است!

و قلبت همه دوست

جاري و بخشنده

كه رودخانه اي پرآب است

2

خانه  كه بگشايي

 از  بيداد اندوه تهي مي شوم

3

خزانت چون كوليان جوان رقصنده

پايكوبي مدام برگها ست

4

زمستانت شكيبايي آن همه برف

كه مي بارد و مي بارد

بر خشكناي  بياباني تشنه

سپيد و  عروسانه

5

بهارت رنگ آميزي مي كند

كوه را و دشت را

به عبارتي زندگي را

6

حالا در اين دريغ غم انگيز رفته از عمر

ترا مي كشم مي نويسم

به آهي ،به اشكي

كه پايان ندارد خدايا!

ماهشهر پاييز 1379 علی ربیعی (علي بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 21:35 |

زندگي  مي طلبد كه ما مهربانانه تر به خود و ديگران بنگريم و ديوار فاصله هاي تعلق و خود خواهي خويش را بسط ندهيم ....باور كنيم قلب جهان تنها جايي كه ما ايستاده ايم نيست بلكه قلب جهان قلب همه ما انسانها ست كه صيرورت هستي را فقط نگاه مي كنند  از سر بهت و ناباوري وتنهايي غم انگيزي كه همه ما را با خود به دره ها و سياهچاله ها ی گنگ  مي برند...آنسوي بهت و حيرت چشم ها و چهره ها....ودر آخرلذت زندگي به مرمت اخلاق و آداب ما  آدميان است و همراهي با غم هجران وفراقي  كه غريب دور از يار و دياري  را به همدلي مي رساند كه به تعبير مولانا همدلي از همزباني بهتر است .....

 

از سروده ترانه ازدحام ديدار

 

1

 

اي كاش شادي

 

چون كولي سفركرده اي نباشد

 

كه بي ملاحظه اتراقگاهي

 

سفرمي كند

 

مي رود

 

از تعابیر دوستانه

 

كوچه هاي فراغت

 

باغ هاي   بي حصار

 

وشايدچشمان منتظر كودكي تنها

 

كه در خاك  وخاشاک  زندگي ميكرد

 

و ذرات داغ آفتاب

 

جیرجیرک هاي بي شمار

 

همبازي روزانه اش بودند

 

2

 

بياييم براي لحظه اي

 

به تماشاي  پايكوبي ابدي آنان برويم

 

راستي كه اگر چون كوليها

 

عاشقانه طي شويم

 

يا چون كودكي به رقص نوروجیرجیرک  برويم

 

سر بر خاكي مي نهيم

 

كه به آسمانش نمي دهيم

 

3

 

و اي كاش با ز هم  دريايي

 

با ترانه هاي امواجش برقصد

 

وباد هاي جنوبي

 

همراز با مرغان طوفان

 

ترانه هاي ازدحام ديدار بخوانند

 

ماهشهر شهریور سال 1388 علی ربیعی (علي بهار)

 


برچسب‌ها: همدلی از همزبانی بهتر است
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ و ساعت 21:36 |

جــهان از منـظر آلبرت انیشــتین....ما انسان­های فانی موجودات عجیبی هستیم. هر یك از ما تنها برای یك سفر كوتاه مدت اینجا هستیم و نمیدانیم برای چه هدفی . اما گاهی وقت­ها تصور میكنیم كه این هدف را حس میكنیم.
این گفته شوپنهاور كه " انسان میتواند آنچه را كه می خواهد انجام دهد اما نمیتواند آنچه را كه انجام می دهد بخواهد "
اهداف كهنه شده تلاش های بشری مانند ثروت ،‌موفقیت های بشری و تجملات، همیشه به نظر من حقیر و پیش پا افتاده بوده اند.
آرمان سیاسی من دموكراسی است. تمامی انسان ها باید به عنوان یك انسان مورد احترام قرار بگیرند و از هیچ انسانی نباید بت ساخته شود.

 

منشورآدمیت

با لوايح تبّسم و توّسع

از باغ هاي انجير و زيتون

به تقدس الهام پيامبران مي رسند

بي هيچ تعلق خاطري

وعشق را همزاد تولد پروانه و بهار مي خواهند

كه اكسير جان است

آنان چون جويندگان مرواريدند

از صيد پر خطر دريا نمي گويند!

از دهشت  حبس نفس در سينه!

آنان به لذت لبخند مرواريدي در صدف زنده اند

ترس هم خيال باطلی بيش نيست

کولی خاطرم می گوید!

چون غازهاي سپيدمهاجر  باش

آنچنان شجاع!

كه از شب پرواز جا نماني

ماهشهر شهريور 88 علي ربيعي (علی بهار)

 

 


برچسب‌ها: آلبرت انیشــتین
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 0:37 |

گاهی که نه همیشه باید نوشتن به ادم بیاید.....مثل رنگ و اندازه و شکل لباس که اگر نیامد به تنت زار می زند

...دوست داری از خودت فرار کنی ...قضاوت می شوی حتی در برابر ضمیر ناخودآگاه خودت تا دیگران که جای

خود دارند، ولذا  مارا  که همه آفتاب و تابستان داغیم به گل و بلبل و خنکای نسیم چکار....بگذریم...

.....از سروده در آیینه داغ تابستان......

صدای زنی تا تخیل داغ کوچه می پیچید

صدای دلگیر موسم تابستان

استحاله تن

بی بال و پر پریدن آتش

از دهانه  آسمان غبرایی

در فراغت باد و خاک که می بارید

سراب به صحرا رسیده است

روستا مثل صدای زیر و بم سگی دور

می رود ازیاد

یادش بخیر عشق

اولین بازی کودکانه

ریاضت  هستی چشمانت

در ایینه داغ تابستان

نه آن نگاه فراوان

نه هوش ظریف دستانت

مرا خلسه خستگی بیابان به یغما برد

ماهشهر مرداد 1365 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: آیینه داغ تابستان
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۳ و ساعت 11:14 |

قطره به دريا است كه مي ماند

1

حيراني

 سرگشتگي مدني آدمي است

در خيابانهاي تجريدي هفت اسمان

اقليم كهكشاني پرستاره

و آرزوها يي كه ناي برخواستنش نيست

2

بدنبال مفاهيم گنگ بوديم شايد!

يك دوجين بي انضباطي و شادماني

كه از حوصله چهارده سالگي بر خواست

وبعد كه بالا آمديم

از چاه نوجواني به تخيل عاشقانه محض

رازهايي گفتيم  

قصه هایی شنفتیم

3

 گاهي از سر خوشي

بادكنكي هوا كرديم

همسايه ها كه ديوارنداشتند

كوچه اي بود ویاری

بيابان بودو كوچِ

 کوخ نشيني ما

زیر آفتاب تیر و خاک  صحرا!

ماهشهر تابستان 1374 علی ربیعی‌(علي بهار)

 

قطره به دريا است كه مي ماند

 

زحمت  و تلاش سخت است اما اين سختي و درشتي لذت بخش و زيبا است چنانكه تشنه لبي آب از چشمه گوارايي بنوشد بعد از طي طريقي طولاني ...به عبارتي در بيابان و راه دور و دراز و كيست كه او خسته است ...زيرا كه همه عالم شايد طي طريقي بيش نباشد به تعبير انيشتن در فضا و زمان ودر ادامه  به شكننده گي موجي كه ترا با خو د به اين سو و آن سو مي كشاند ....اما هرچه باشد اگر سلوك دراين  وادي  به يك ناداني عميق هم ختم گردد باز رنجي كه از درك اين  ناداني مي كشيم كم از دانايي نيست ....و سر منزل مقصود آن، آني است كه كام را به عالم شگفتيهاي خرد در راه و رسم حيات اخلاقي  وصل مي كند .... يعني  در جها ني  كه عليرغم همه زير و بم ها و فراز و نشيب ها تلاش مستمر  بشر كورسويي  هم نيست  ...بنابراين شايد حق ما همين است كه ادا مي شود ....به عبارتي  تلاش پرنده اي كوچك را تصور كن كه بر كوهي از سنگ خارا نوك مي زند ..همه ما با هر قلم و هر تلاش و تقلا همان پرنده كوچكيم و جهان سنگ خارايي  كه به ما لبخند مي زند گاهي تلخ وگاهي  شيرين و آويزه گوش ما اين  سروده فريدون مشيري باشد : كه ترا چون زهر شيرين دوست دارم .....پس با  توصيفات بالا بهتر آنست كه دراين وانفساي تنهايي و سرگشتگي فارغ از همه دلبستگيها و افسون تبليغات  به فضيلت علم و خرد پناه ببريم كه تنها اين مقوله هاي تشريعي  به كنكاش انسان در هستي كمك  مي كنند ....در عين حال نشان دادن پوسته ادمي از زواياي ويژه خود فلسفي يا اجتماعي ويا  ادبي  نقبي به درون آدمي هم مي زند تا پرده ازدنياي نامكشوف او  اندكي ،آني كنار زده شود و بعد اينكه عليرغم گونه گوني در فرهنگ و عقايد و جغرافيا ي زيستي آمال و آرزوها در يك نقطه تلاقي مي كنندكه همانا بي سرانجامي حيات پيچيده آدمي و هستي اوست و احترام به حدود عاشقي او!....انديشه محوري  همه حامل اين  پيامهاي  كلي هستند و ارزش بارها مرور و باز خواني  را دارند به نحوي كه ملكه جان گردند..... باري زمانه مي طلبد كه ما مهربانانه تر به خود و ديگران بنگريم و ديوار فاصله هاي تعلق خويش را بسط ندهيم .باور كنيم قلب جهان جايي كه ما ايستاده ايم نيست بلكه قلب جهان قلب همه ما انسانها ست كه صيرورت هستي را فقط نگاه مي كند از سر بهت و ناباوري.... وتنهايي غم انگيزي كه او  را با خود به دره ها و سياهچاله ها مي برد نياز به همراهي و استغاثه پدرانه و مادرانه دارد....راستي اگر قطره اي با دريا باشيم دريا مي مانيم و اگر غير اين باشد به چشم هم نمي آييم كه قطره به دريا است كه مي ماند .....

 

                                 ماهشهر تابستان 1389 علی ربیعی (علي بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۳ و ساعت 17:8 |

اين سرزمين به همه ما ايرانيان از هر قوم و هرمسلك راه و رسمي آمو خته كه همانا نگاهي سرشار از عشق و

بي آزاري نسبت به اطرافمان  داشته باشيم كه قاعده اي بي بديل است ......

اي عشق همه بهانه ازتوست          من خاموشم اين ترانه ازتوست-الف سايه

 

منظومه در خيال

 

1

با زورقي سپيد

نشسته بر بال آبي دريا

در آشتي عاشقانه محض

با مرغان طوفان

كه به خلوت فانوس دريايي مي روند

من و تو

روان در خيال زاينده زمان

كودكي جهان !

2

گاهي كنجكاو

وگاهي بي حوصله از نگاهها

ونجات دهنده اي كه هر آن

غريقي را از تهاجم امواج مي ربايد

شايد كه   احضار اساطيري ديگر

با تقدسي  بي بديل

مجروحتراز سينه سهراب

تا واگويه غم انگيز رستم

توقف كنيم !

در برابر  پاكدامني ابدي  سياووش !

3

آيينه هاي مكرر

در تابناكي بي واهمه آفتاب

وشعله هايي كه در آسمان مي رويد.

و چون شب آيد

در كوچه هاي بي انتهاي  ستاره

برق هزاران شهاب

راوي انتظار بي پايان آدمي مي شوند

گم در روايت مشكوك ذهن

در شب مهتابي ديداري زاده مي شود

بايد كه بماني

براي لبخندي كه بر لب داري

وسكوتي كه در دل!

4

به سادگي عبور از كوچه هاي كودكي!

و رقص پروانه هاي رنگ رنگ

بر فرش مشبك شقايقها

بهار ميايد

و لذت جاري رودخانه ها

و بركه ها

مرا به سمت آواز قو ها و اردكها مي برد

و خورشيد

چون كجاوه اي با مخملي طلايي

از زمرد ذرات بويناك گرده هاي گل

شيرازه انتظام نرگسي ها را

به تاراج شميم عطرها مي رساند

خدايا در اين وجدي كه تو با مني

بي مهابا و سوگمندانه

هم نفس شقايقهاو نرگس ها مي شوم

وچون كودكي

پناه مادرانه اي براي رفع خستگي مي جويم

آنجا كه جنبنده  اي به آزار كس رازي نيست

گروه پيامبران

با لوايح انساني چرخه حيات  را

از دشمنيها تهي مي كنند

اساطير هندي

از دامن تاگور به سراچه دلها مي روند

و خدا به نشانه آدمي

مداراي نگاه

تساهل جان

شوكت عشق

زمين را ميزباني  مي كند

5

روزهاي طلايي

روزهاي آسماني وبودايي

روزهاي وصف ترنج و نارنج

و شكوفه هاي اقاقيا در راهند

بالهاي سپيد آشتي

چون ابر هاي باراني

نگاه خيس منتظران را مي ربايند

وكوليهاي بي دغدغه و شاد

در حاشيه امن كوچه ها

سرود خوانان قصه هاي رنج و زخم و مهرند

اگر مرا دريابي !؟

وچون چشمانت در آيينه بخواني يم

با احترامي هندووار

خاكسترت را در جاودانگي

رودگنگ رها  مي كنم!

6

تافرصت باقي ست!

بشتابيم!

وعشاق  دير يا زود از رخصت فصول

به جستجوي ابدي منظومه ها مي رسند

و كام جويي بزرگ

از سينه كهكشانها-

تا هزاران ستاره زنده آغاز مي شود

اين  حادثه  دلنشيني ست

كه در حوصله چشمانت

بعد از عمري فراق  مي رويد

 علي ربيعي (علی بهار) ماهشهر تابستان سال 80

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه سیزدهم تیر ۱۳۹۳ و ساعت 17:42 |

ساقی غمِ من بلند‌آوازه شده‌است،

سرمستیِ من برون ز اندازه شده‌است؛

با مویِ سپیدْ سرخوشم کز میِ تو؛

پیرانه‌سرم بهارِ دل تازه شده‌است....خیام

 شعله اردیبهشت

1

چون پرنده ها که به لانه باز آیند

شب پره ها

که زندگی از سر گیرند

باید شرابی کهنه

ازشعله اردیبهشت گیلاس

در خیال عرقچین ساقی ها بروید

تا پیاله ها پرگردد

مستی آغازشود

جهان همه امتدادی ست

که انتها ندارد

2

گفتی برخیز و پرواز کن

چون عنقا بر آشیانه

موجی  سوار بر طوفان دریاها

3

  موج سرکش دلت را رها کن

در مکعب زمان

آنگاه که ذورق ما

کج می شد و مج می شد

یا بیشتر

همنشین راه شیری کهکشانها شو

تا ره توشه خلوت منظومه ها

گرگ و میش سحری را

بی واهمه شهاب ها نشانت دهند

4

جهان  شور شیرینی ست

ریخته بر دامن آبی آسمان

دل و ذهن من

گنجایش این همه هستی را ندارد

ماهشهر تابستان 1376 علی ربیعی (علی بهار 

 

 


برچسب‌ها: شعله اردیبهشت
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ و ساعت 13:32 |
در سراشيبي جاده اي تند ميروي

مواظب باش

اگر سگي را زير گرفتي

اندكي هم براي زندگي گريه كن

....علی بهار

....راننده بی هیچ احساس و دغدغه ای به راهش ادامه می دهد گویی کلوخی را زیر گرفته بود... چپ و راستی می شود و سپس باز هم جاده است که او را با خود می برد ،سگ زرد آخرین زوزه زندگی را به بلندی هرچه تماتر می کشد وتمام می شود .... خودروکه دورتر می شود همه اتفاقات برای لحظه ای دنیایت را زیرو رو می کند ...به آنی سگ سیاه بر میگردد می بیند تنهاست ...انگار برای این حادثه و همه پیچ و خم هایش تمامی آنچه را متصوری باید دست به دست هم داده باشند...مثلا بامداد زمهریر پاییزی ...خودروی سرکش عبوری ، و دوسگ که از سگدوزدن شبانه برمی گشتند به کجا؟ ...نمی دانم ....روز تعطیل جاده خلوت است ... تک و توک تانکرهای نفتکش فضای سنگین روز جمعه را سنگینترمی کنند..مثل همه جمعه ها که روزبدی بود روز بی حوصله گی!...... ...دنیا همین یک چشم بر هم زدن است برای من یا تو.... تفاوتی نمی کرد سگ باشی یا کبوتری صحرایی که روز گذشته فقط بالت به شیشه سواری جلویی خورد ... آخرین پر های کبوتر با وزش بادی از آسفالت کنده شده به هوا می رود و امروز هم نوبت سگ زردی ست که شبی را به خوشی در کنار همراهش به صبح رسانده با اولین نگاه همه هوش و هوسم بدنبال سگ سیاهی میرود که دارد با احساسی همراه با نومیدی دست و پای سگ زرد را می لیسد هرچند سگ زرد مرده باشد در عالم حیوانی قائده این است که حتما از قصد و قصه ! مرگ رفیق راهت چیزی ندانی.... اگر می دانست که این قدر مکث نمی کرد و با یک جسد مچاله شده روی جاده چانه زندگی را نمی زد ...هی رفیق راه برخیز چرا دراز کشیده ای بیا برویم دوست ،هم بازی همیشگی ...نکنه قهر کرده ای مگه نمی بینی این همه خودرو در حال عبورند آن هم با یک اسب و کفی های سنگین بار و یا نفتکش های غول پیکر بیا برویم هی ،چرا ناز می کنی ،چرا جواب نمی دهی ....نجوای سگ را در ذهنم حلاجی می کنم ..... جاده در یک روز ابر ی خلو ت است و مثل آسمان پاییزی بی باران، گرفته و غمگین خودرو کذایی هم که رفته است و شاید هم تا حالا به مقصد رسیده باشداما سگ سیاه از نوازش جسد دست بردار نیست به اطرا ف نگاه می کند مثل اینکه چیزی را گم کرده باشد یا که سخنی در دل دارد و می خواهدکه بر زبان جاری نماید بدنبال یک همصحبت می گردد ،یک یار غار مثل همین سگ زردی که حالا دیگر نیست و او نمی خواهد باور کند آن لاشه افتاده در وسط جاده همان سگ زردی ست که مدتها رفیق گرما به و گلستان اوبود ودر سرما و گرما در این معرکه بیابان و جاده و دریا همراهی یش می کرد....اصرار دارد که سگ زرد بر خیزد من آن دور همه حرکات سگ را زیر نظر دارم نه توانایی شکایت و نه تاب تحمل و با افسوس فقط که شاهد ساده ای از ماجرا بیش نیستم..ماجرای تصادف خودروها با حیوانات عبوری از وسط جاده و بیشتر از همه سگها ماجرای تلخ و غم انگیزی ست که کمتر کسی شاهد آن نبوده و باز کمتر کسی ست که توجهی به این حوادث دردناک داشته باشد در بهترین حالت چون من که سری با افسوس تکان می دهم و می گذرم ....سگ سیاه چند متری می رود و بعد دوباره بر میگردد لاشه را با تلاش و زحمت حالا از وسط جاده به حاشیه جاده کشانده است باید که امید وار باشد که این گونه قربان صدقه می رود که سگ زرد بر خیزد و راه نرفته را طی نمایند هنوز که وقت بسیار است تازه اول صبح است و آن دو مثل هرروز کارهای بر زمین مانده بسیاری دارندمثلا تهیه توشه ای،آذوقه ای برای توله هایی که چشم انتظارند..سگ زنده به گونه ای رفتار میکندکه گویی یقین دارد که دوستش از روی جاده بر می خیزد زیرا در این بیابان و دریا و برهوت تنهایی و بی کسی عذابش می دهدو کو؟ تا یک سگ دیگر برای هم نشینی و همدلی پیدا شود نجوای درونی سگ را وقتی بوره بلند می دهد میشود درک کرد تا همین چند لحظه پیش آن سمت جاده با هم بودند باور که نه یقین داشت که آن دو با هم دست در دست هم می خواستند عرض جاده را طی کنند تا به سمتی که ساحل دریا بود برسند و آن سوتر که نیزار و زباله ای برای رفع گرسنه گی بعد از شبانه ای سرد در بیابانی که یک طرف آن جاده ترانزیت و سمت دیگر خط آهن و سپس خوابی و عوعوی سردی از سر سیری یا گرسنه گی و بعد هم که بگذریم.....آه راستی چه شب قشنگی داشتیم افسوس که زود گذشت قطار باری که عبور می کند در خاطرش می گذرد که ما مانده ایم که این جعبه طولانی کی تمام می شود ...همین ریل قطاری که مربوط به شاید یکصد سال پیش است ...و همچنان محکم و پابرجاست و در حاشیه بلند آن هم آشیانه حیواناتی ست که مثل آدمها آمدند و رفتند از همین ریلی که زمانی در جنگ دوم جهانی پل پیروزی متفقین بود و حالا بعد از قرنی کماکان همه چیز ادامه دارد و برای جهان قرنی و هزاره ای هیچ نیست این ما انسانها هستیم که زمان را با طول و عرض عمر کوتاه مان می سنجیم.....و شبی که این دو سگ با عوعوی خود سوت و صدای ریل و قطار را در تاریکی شبانه های بارانی همراهی کردند و من هم که در خود رو هم چنان با صدای قشنگ و غمگین انگیز شجریان.... تو دوری از برم ....بجان دلبرم از هردو عالم ...جز تمنای دلبرم در سرم نیست همراهی می کنم ....همه آن سالهای دور عشق ها و شکست ها ، بود و نبودها مثل آیینه ای از ذهن و ضمیرم عبور می کنند و تکرار می شوند...سگ همچنان در حال رفت و برگشت است آنقدر این کار را تکرار کرده است که دیگر نای راه رفتن ندارد....احساس می کند و شاید هم احساس من اینست که به آخر خط رسیده است بر میگردد و به اطراف خیره خیره می نگرد ...نگاهی که مفهوم رفتن دارد.... می شود تا عمق خستگی را از حرکاتش فهمید ، تانکرهای بزرگ نفتکش در حال عبورنداین بار سگ مشکی چون پرنده ای مصمم به وسط جاده می پرد از دور نگاهی به سگ زرد که زیر آفتاب داغ صبح گاهی جنوب در کنار جاده هم چنان به خواب هزاران ساله خویش است می کند... رگه های خون بر سطح آسفالت تیره تر می زند ...یاد شکواییه هملت در تراژدی مرگ پدر می افتم ....هنگامی که با خود نجوا می کند بود ن یا نبودن در برابر این دنیای لغو و بیهوده وسگ مثل شاقولی درست وسط جاده بی حرکت می ایستد روی به سمت تانکری که دارد به سرعت از روبرو می آید تانکر غول پیکر نفتی هر لحظه نزدیک تر می شود و سگ گویی قصد فرار ندارد جاده ترانزیت است و سرعت ماشین سنگین هم غیر قابل کنترل...تانکر که عبور می کند از سگ سیاه بجز لاشه ای چسپیده بر سطح جاده اثری نیست من و قطره اشکی که با هم از کنار این دو لاشه عبور می کنیم وهمچنان استاد شجریان می خواند ...تو دوری از برم ....دل در برم نیست ...هوای دیگری هم در سرم نیست ....از همیشه حزن انگیزتر مرا با خود می برد هیچ تفاوتی بین خود و این دو حیوان احساس نمی کنم اگر هم بیچاره گی ست باید نصیب من میشد که شجاعت در زندگی را باید از سگ سیاه یاد می گرفتم سگی که حالا فقط یک سگ نیست بلکه قهرمانی ست که از دل دنیای ناشناخته حیوانات سر بر آورده ودر ذهنیات من مثل این همه آدم زندگی می کند!...           زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: سمفونی خاموش سگها
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ و ساعت 15:30 |

بایاد و خاطره ای از زنده یاد محمدرضا لطفی!

ویل دورانت را اهل فلسفه فیلسوف زیبایی می نامند زیرا معتقد است که ” هر عملی که نیک انجام شود و هر زندگی که مرتب باشد و هر انسانی  که نیک بار آید و هر ابزاری که خوب کار کند، شایسته آن است که گفته شود: زیباست…. و این هاله زیبایی ممکن است گسترش یافته و تمام جهان از لطف و زیبایی اولیه اش سرشار و لبریز گردد....وبا یادی و خاطره ای از محمد رضا لطفی بزرگ که همیشه تکیه کلامی داشت بدین مضمون که زندگی زیباست ای زیبا پسند ...زنده اندیشان به زیبایی رسند.........

ابدیت فرضی ذهن

شاید بسان آهی

ازیاد رفته باشی

تفاوتی نداشت بودن یا نبودن

و شورش مبهم  ابر

که قندیل باران را

به سمت آسوده گی

خیال کولیها  می کشاند

آنها زود گذر و بی دغدغه فردا بودند!

که امروز غنیمتی ست

تا بیشه ای در خیال-

سیمرغ وستاره بروید  

وعشق زاینده

در تنفس هرجانداری

نغمه خوان توالی ِمرا وده و بوسه

دلدادگان شود

دنیا بی راهه هیچ کس را تعبیرنکرد

همچنان که راه را

اگر خواستی به ساحل رسانی

کشتی شکسته آرزوها را

ماهشهر شهریور 1376 علی ربیعی (علی بهار)

 

 


برچسب‌ها: ویل دورانت, محمدرضا لطفی
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 2:38 |
  نرگس مست تو  و بخت من خرابه....نوستالوژی خاطره ها رهایت نمی کند ....زیر باران

ارام صبحگاهی از خانه رها می شوی دل به طبیعت و صحرا می سپاری  تا با جنوب

مهربان و گذشت دل و دیده  سیراب کنی  ....وصحرا یعنی دل سپاری به آزادی

 وسیع آن همه دلداده گی  های رفته و غربتی که تا بوده حیات غم انگیز آدمی را رها

 نمی کند که تا قمر در عقربه کار ما همینه .......

                              ....از سروده اغوای ماه!

آه ای جنوب تنهایی

بی واسطه این جاده ها

به جایی نمی رسم

مثل اینکه فرصت اندک بود

آرزو بسیار

جستجو کردم همه دره ها

و قله ها را

گلها و بوته ها را

شبانه رمز آمیز جاده ها را

لذت همراهی ستاره ها را

تا به آسمان رسیدم

آنگاه مثل پلنگی

در اغوای ماه رفتم

ماهشهر تابستان 1390 علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: نرگس مست تو و بخت من خرابه
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۳ و ساعت 1:30 |
گاهی نمی توانی چیزی را توصیف کنی نه در زبان نه در کلام یعنی شرمندگی در فهم بر تو

غالب می شود و لذا برای ابراز بعضی اتفاقات و حوادث بهترین عمل سکوت است اگر بتوانی

و حالا حکایت مرگ بزرگ مرد ادبیات امریکای لاتین است که شاید بهترین تعبیر همان تعبیر

معروف سهراب سپهری از مرگ است که اگر مرگ نبود زندگی چیزی کم داشت هرچند این

نویسنده بزرگ خودهمه... هیچ نبود مگر زندگی و شرحی بی واسطه از همه رنج های مستولی

برچارقد تاریخ و جغرافیا و سیاست امریکای لاتین که فقر و فاقه را به توپ و تور گره می زدند

و به ژنرالهای بیچاره سر تعظیم فرود می آوردند.....جهانی که این نویسنده در صد سال تنهایی

آفرید شاید خیلی بیشتر از هزاران سال تنها بود و بار عشق سالهای وبایی را بر دوش می

کشید...یادت بخیر باد آفرینش گر سبک و سیاق رئالیسم جادویی.... رمان‌ها، داستان‌های کوتاه

و فضای واقع‌گرایانه و در عین حال تخیلی آثارت نامی نداشت مگر  سبک رئالیسم جادویی!

ماهشهر بهار 1393  علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: رئالیسم جادویی, مارکز
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ و ساعت 14:45 |

 رمان كيمياگر

...اي كاش که در مسير بيابانها ی زمین  وا حه اي شكل بگيرد ..............

راستي كه هر كتاب دنيايي جديد بر روي آدم مي گشاید..رمان كيمياگر اثر پائولو كوييلو را مي خوانم تا به فصلي مي رسم كه قهرمان قصه با كاروان بعد از عبور از صحرا به واحه اي مي رسند و شتران اطراق مي كنند زيرا كه خبر رسيده است جنگي در حال وقوع میباشد  صحرانشينان و واحه جایی ست که محل صلح جنگاوران صحراست .. و واحه همان جایی ست که نیاز ابتدایی بشر برای عبور از قهر و سرکشی ست و لازم است حساب كنيم که دنياي امروز  عليرغم عبور  از آن همه پستيها و بلنديها به چند واحه يا اتراق گاه صلح نياز دارد تا  بشر متمدن نیز به اندازه آن بادیه نشین به ارزش صلح و مفارقت پی ببرد ....زيرا از شواهد آن چنان که بر می اید موازنه ای اگر هست روح غا لب هم چنان  ستیز و جنگ طلبی دراعمال و نیات است...هرچند همه کتاب شاید شرح یک بیت هم از ادبیات عرفانی ما نباشد  ....حیرانی و سیر و سلوک عارفی سرگشته در وادی ایمن  چنانکه حافظ فرمود:

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش        آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

سروده ابتدای دوست

1

وقتی که می رسم

به ابتدای دوست

ازشرق مصور خورشید

دلم می خواهد بگویم

چه اوقات قشنگی

فراغت شبنمی

برآستانه برگی نشسته انگار

تنها تنها ذهنم

گنجایش این همه آسمان را ندارد

تا در منظومه ها ی هجرانش

رنج نامه ای بسراید

بدین مضمون

هیچ کس دشمن نیست

حتی تو

که مرا می کشی

از دفترهای گذشته تهران پاییز 1372 علی ربیعی(علی بهار)



برچسب‌ها: کیمیاگر, پائولولوئیلو, حافظ
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۳ و ساعت 11:19 |
ابدیت فرضی ذهن

ابدیت ذهن پرواز موهومی در هستی نیست که با جرقه ای گر بگیرد یا به تند بادی خاموش گردد ....ابدیت ذهن شمایل بی بدیل همه هستی ست خواه زیر سایه متافیزیک ملاصدرا باشی یا هدونیسم خوش باشی خیام ، زیرا هستی را باید با  همه پیچ و خمش گم شده ای بدانی  که مدام در پی  خویش است که فرجام پذیری ذهن است یعنی چیزی در ورای ماده،  که به  معنا می رسد ،لذا  آنچه مسلم است همین ابدیت فرجام پذیر ذهن ما در عالم معنا است که در ناکجای منظومه ها و کهکشانها طی طریق می کند تا آنگاه که در چنبره هستی رایحه زیبای مکان و زمان  با حرکت کوانتمی جسم و جان یکی شده و تو خود نیز  بعد از هزاره ها نمایه ای از خویش را می بینی  که چون نای و نیی شرح دور افتاده گی می کند....پس هم اکنون  زندگی را در آغوش بگیر ودنیا را فارغ از هر پستی و بلندی دوست داشته باش به گونه ای که هست! که تا هستم و هست دارمش دوست چنانکه نو شدن جهان در نوروزخجسته را..... چه آنگاه که فرا می رسد بنات و نبات را به سرمستی و شادی و روشنایی فرا می خواند....یا به سخن سعدی:  

 خاطر به باغ می‌رودم روز نوبهار    

تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست

سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق

ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست


.....از این شکیبایی که منم

گاهی برای آرامش جاده

 مسیرهای  بی سرانجام

گم گشته در نیک و بد زمانه بودم

تذّکر داور مسابقه ای

 که برنده نداشت

می دویدم یا زیر توپ می زدم

دست در شکن

ساق ساقی ها می شدم

و چه دور بود حلقه توپ و تور من!

بعداز این همه جنجال و فراموشی

حالا دوست دارم در پایان راه

مثل ستاره ها

 در سکوتی

بی دلیل و بی ادراک بمانم

وچون قاصدکها در ناکجای

زیر و بم تیز آفتاب فرود آیم

ماهشهر شهریور 1372 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: سعدی چراغ می‌نکند در شب فراق
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۳ و ساعت 19:47 |
فلک از آفتاب آیینه داری پیشه می‌سازد

 دو صد "خورشیدرو" افتاده در هر پای دیوارش....صائب تبریزی...

خورشیدرویی طبیعت یعنی دل دادن و دل گرفتن از همه عناصر آن از نبات تا بنات که جهان فارغ از شکار و شکارچی جهان آسوده تری ست و آنجا که آواز تفنگها خاموش می شود ....طبیعت زندگی از سر می گیرد......

آواز تفنگها

1

هوای مه آلوده سنگینی

نشسته بر سینه صبح زمستانی

تیر تفنگت که دست می کشد

بر بال های خسته اردکی

می میرم و زنده می شوم

صدبار

شاید هم بیشتر

2

حوالی کرخت بیابان

این برکه های مجعد را رها کنید

این آبهای گمراه را

این بره های سربراه را

3

در پی فراغ بالی خورشید زمستانی

آسمان  زیر ابر سیاهی

پنهان می گرید

نیزارها مرددو صامت

به درنای برگشته از سفر

گفتند که برگردد

لب خوانی پرنده ها موقوف

زمستان 1380 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)


برچسب‌ها: خورشید رو, آوازتفنگها
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۲ و ساعت 14:43 |