بهارا شور شیرینم برانگیز


شرار عشق دیرینم برانگیز---الف سایه

کودک دیروز

3

جهت صدای  گوشه ای بلبل

منتظرایستادم

زیر شاخه های سوخته نخل بی سر

اشک ها مرا می برند تا غروبی غم انگیز

لحظه  برگ ریزان سرد  پاییز

تماشا کن! کودک دیروز

جنگ و صلحی که پایان ندارد

گاهی خسته می شوم

خسته تر از تیزاب آفتاب بر هرچه زندگی ست

تا جاییکه عبور من بر این سبق زار بی عاطفه محال است

می مانم و مثل صحرا

طوفان شن به پا می کنم

مشهد پاییز 1390 علی ربیعی (ع- بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ و ساعت 21:44 |

کانت می گوید...دوچیز همواره ذهن مرا به بهت و حیرت می اندازد که هرچه بیشتر و ژرفتر می اندیشم بر شگفتی یم می افزاید...یکی آسمان پرستاره ای که بالای سر ماست و دیگری موازین اخلاقی که در دل ماست...که آسمان پر ستاره جادوی بلند پروازی آدمی را مجال بال و پر می دهد و موازین اخلاقی سرکشی اقتدار و استبداد را مهار می زند!

تا صحرای عزلت دل

منتظرم تا ابرهای  رقصنده

کولی های  بی محابای آسمان

جلگه ها را

از شوق تنفسی عمیق  بشورانند

این  قطره ها ی باران

چشمان گریان

عمری آرزوهای من بودند

 که می بارند و می بارند

تا دشت ها ی سبز

 به سمت خشکترین

بیابانها بشتابند

ومادیانها ی  مست و بی باک

در انبوه رویایی چمن زارها بچرند

نی لبکی  از رویش نیزارها بروید

چوپانی نی نوازی کند

تا صحرای عزلت دل

ماهشهر پاییز 1369 علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: کانت فیلسوف مدرنیته
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 10:27 |

فصل متبسمی ست تابستان

دمی  رقص شناور قاصدکها را

 به زمزمه نسیم بسپار

به همنوایی دل

لرزش تار

شاید در جشن کولیهای مکدر هم شادی بروید

حیف است به غم های دیرین-

 رنگ عادت بزنیم

چون خیال زنی غمگین

در خزان تنهایی عمر

امروز رابه تفاعلی  خوش یمن  بشارت ده

که طالع بد به صدر سینه مظلوم دوام ندارد

دنیا همان بهتر

که به چشم نیاید

با همه خوب و بدش

اما همینکه دل به جاده می دهی

در خنکای این شب مرطوب

هنجار خوش آیندی 

از عبور اتوموبیل ها و شب پره ها بر می خیزد

مردد مثل همه هستی!

بسمت مسیری نامکشوف وبی پایان ره می گشایی

شفق رو به هیاهوی  گرگ و میش صدای پرنده ها دارد

 وصبح رنگینی  که می رسد از راه

در تکاپوی گربه ها و گنجشکها 

به شکل عادتی دیرنه بازهم

مانده ای با پرسش های بی پاسخ

گفتگو های تسلیم و رضا

برد و باخت چکا چاک ناموزون

ادمها و شمشیرها

التماس قطره ای شوراب از دریای زندگی

در کور سوی امیدی دور

ملتهب از پریشانی عمری حوصله وانتظار.

 چرخی زدم ! از این سو به آن سو

همنوا با شوریده گی خیام

"ای چرخ فلک خرابی از کینه توست"

"بیداد گری شیوه دیرنه توست"

کبک ها یی را مانم

که به ترانه کوهستانی چشمه ها  نرسیدند

اسفند ماه سال  1389 اصفهان علی بهار


برچسب‌ها: همنوا با شوریده گی خیام
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 12:52 |

...از سروده پادشاه فصل ها....

غریب است دوست دارمت

مثل فصل شاهان دلگیر

پاییز غمگین...

خلوتی تا مدارا ی افلاک

لذت بوسه ای مشرقی از دل خاک

برگ  وبادی ست مگر سرد ونمناک!

سال 1372 تهران علی ربیعی(علی بهار)

...از قصه های آنروزهای عاشقی

....سال 55 محوطه دانشکده و بعد کوه پیمایی ها و کوچه اسرار و دویدن توی کوچه ها از دست ماموران و تو که همیشه می گفتی پسر مواظب باش کار دست خودت می دهی و من می خندیدم از ته دل ...می گفتم من هم یکی از این هزارها و تو فقط می توانستی کتابها را بر سینه ات بفشاری و من می گفتم هی دختر تو چقدر عصبانی هستی بیچاره کتابها چه گناهی دارند و تو حالا نخند کی بخند ...برق و باد که می گویند همین است دیگر.... مثل اینکه همین دیروز بود تابستان سال 55 و محوطه دانشکده ادبیات که چشم در چشم هم دوختیم و بعد رفتیم به سمت خزانی که آن سال زود رسید و اولین باران شهریور همان سال در کوچه اسرار خیسمان کرد ...ابرهای تیره زیر درختان اقاقیا ی کوچه اسرار همه جا تیره و تار شده بود و تو زیباتر از هر روز بودی آن روز ...و حالا هم بعد از چهار سال و این همه اتفاق که افتاد ...انقلاب و تعطیلی دانشگاه و جنگ ....و ما تا توانستیم حادثه ردیف کردیم خوب یا بد ....سال 1372 تهران علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 10:19 |
http://baharnews.ir/vdcaamna.49nua15kk4.html

نقدی بر نگرش سیاه و سفید ما

گاندی می گوید در انسان نیرویی عالیتر از طبیعت وحشی و غاصب وجود دارد این نیروی روحی در قبال طغیان و مظالم به مثابه نور در مقابل ظلمت است همین نیرویی که به ما کمک می کند در برابر شرارت های بی شمار حاصل از تنگ دستی بشر در برابر طبیعت غدار و عداوت های انسانی برخواسته از تعلقات حیوانی ایستاده و چیره گردیم و اگر توانستیم به تغییر شرایط در جهت بهبودوضعیت محیط طبیعی گام برداریم ،هرچند بسختی که نیاز رسیدن به سعادت عبور از صخره های تنگ چشمی و مرارت است .

 

....سیاست و اقدامات این نیروی روحی بر تدبیر و حکمت قائم است...و باعث توسعه مدنیت اخلاقی در جهان می گردد که اگر چنین نمی شد باید نوع انسانی چون دیگر انواع بجای ایجاد پایه های تمدنی درخشان به قلع و قمع خود می پرداخت که چنین نیست و زیباییهای پیرامون ما علیرغم کج مداریها ی زمانه های عسرت غیر قابل انکار است.......بعد از این مقدمه که عالم آرای کلام من از گاندی است آنچنان که من شناختم ، که من  کجا و گاندی بزرگ ؟!که جسم و جان بشر درهمیشه تاریخ به این فرزانگان بی بدیل  مدیون بوده است و قله معرفتی اگر فتح گردیده به واسطه وسعت فضیلت و علو طبع هم اینان بوده که خشت خشت بنای تمدن انسانی بر زمین از شیره جان این سالکان طریقت عشق و اخلاق نیرو گرفته است والا از دونان دنیا دوست و منفعت طلب جز جنگ و بدعهدی وپیمان شکنی  بدست نیاید!....

 

و اما ایران ما در اندیشه مدنی واخلاق حکیمی خود بر گرفته از این جغرافیای شکننده  وبه واسطه سخت جانی طبیعت این سرزمین و لاجرم سخت کوشی و پالایش درونی این مردم قانع ، که سرامدانی در عالم علم و اندیشه و اخلاق کم نداشته اند ... در همیشه تاریخ  اهل فضل و دانشش ! فرهنگ و ادبیات جهان رابه خرد فردوسی و حکمت نظامی و اخلاق سعدی وعرفان مولانا مزین کرده اند و لاجرم جهانی را مدیون این همه نیک اندیشی ...! والبته این همه اتفاق مبارک ومیمون مربوط به گذشته است و همه می پرسند و می پرسیم امروز در کجای قافله تمدن بشری قرار داریم و دستاوردهای امروز و همچنین سهم ما در برپایی تمدن نو کجاست ..................................

ماهشهرتیرماه 1394 علی ربیعی  (علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 11:4 |

....از یانیس ریستوس شاعر بزرگ یونان ....اوریانا فلاچی خبرنگار ایتالیایی

زندگی جنگ و دیگر هیچ

و با این همه

ما به این جهان نیامده‌ایم

که به آسانی بمیریم

آن هم در سپیده‌دمی

که بوی لیمو می‌آید

مرکب سازی علی بهار!


برچسب‌ها: یانیس ریستوس
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 10:42 |

آخر به باد فنا داد عشق تو خاکسترمن ...صفای اصفهانی

این پیچک ها

این نیلوفرها

این قاصدکها

از رویای دلبسته ترین

ترانه قمریها گذشتند

تابه آستانه  دستانت رسیدند

که آتشزنه دیدار دوست  بودند

در فراموشی شبهای تارمن

اندوه بی شمار من

و چشمانت که خواب همه عمرم را

آشفته می کردند

مشهد زمستان 1390 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 18:12 |
 دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۶ نشر در بهار نیوز http://baharnews.ir/vdcc11qm.2bq0e8laa2.html

داخلی آرشیو مقاله سیاسی

 بیماری دوره کودکی بشر

اگر بر دیده مجنون نشینیم

بجز از خوبی لیلی نبینیم

فارس و عرب قرنهاست نان و نمک سفره همدیگر را خورده اند و به حلال و حرام یکدیگر نیک واقفند و انگاه که دست نیازی از طرفین به سوی همدیگر دراز شده با طیب خاطر یاور هم بوده‌اند ...در این میان ریشه قهر و عصبیت قطعا در بین آنان جایی ندارد، بیماری دوره کودکی بشر علی ربیعی (علی بهار) گروه سیاسی: مقوله فارس و عرب بحث دامنه دار و پر پیچ خمی است که نیاز به بازبینی و بازسازی عاقلانه ای دارد تا این گوشه از تمدن بشری که شاهکاری‌ست در طول و عرض دنیا، علیرغم کج مداری‌ها و افراط و تفریط‌ها به آرامشی رسیده وسپس مهیای رشد و توسعه ای ساختاری و درون زا گردد که شایسته آن است و علاو بر این صلاحیت تمدنی این دو قوم نشان می‌دهد که در جنبه های مختلف ازحکمت عملی یعنی تهذیب نفس، تدبیر منزل و سیاست مدن به تعبیر قدما ارزش های متعالی نهفته در خویش را به منصه بروز و طلوع رساند... دامن زدن به عصبیت قومی و نژادی کار بی خردان است وعناد ورزان از هرسووقطعا کسانی که در این راه غیر اخلاقی طی طریق می‌کنند راه به جایی نمی‌برند وبه سر منزل مقصودنیز نخواهد رسید و آنچه در این میان درو می‌کنند هزینه ای است که هم بر خویش وهم دیگران تحمیل می‌کنند. منزلت انسانی آنجا سرکوب می‌شود که تعلقات بهیمی آغاز می‌گردد و این تعلقات هم در هیچ فرهنگ و مرامی ریشه عقلانی ندارد. پیام آخرین پیامبر خدا نه رنگ و نه زبان و نه قومیت است که همانا تقوای الهی ست که برای همیشه چراغ راه همه بشریت فرزانه است که ظاهرا در شرایط عوام زده و سطحی نگر از دیروزتا امروز جایی نداشته و ندارد و در این زمینه به خصوص که لازم است هنوز هم بسیار کارها صورت بگیرد تا از جاهلیت آدمی در همه عرصه های خود خواهی و خود محوری کاهشی صورت پذیرد ... زمانیکه عمیق و از سر صدق به جهان پیرامون خیره می‌شویم با تاسف و تحیر به موارد بی شمار از دروغ و تزویر و نا بخردی مواجهه می‌شویم که همه در جهت منافع زود گذر و نا فرجام مادی هزینه می‌گردد و ظاهرا این شق از کردار در بشریت سیری ناپذیر است و به این زودیها به اتمام نمی‌رسد. منطقه خاورمیانه که به تعبیر ویل دورانت گهواره تمدن بشری بوده است از این مصائب و مصیبت های تعلقات قومی و زبانی و فرهنگی آسیب های جانکاهی دیده که باعث عقب افتاده گیهای امروز است که اگر غیر از این بود با آن همه پشتوانه های فرهنگی مثبت این گوشه از تمدن بشری می‌توانست با توجه به تعالیم پیامبرانش پرچمدار راستین حق و عدالت و آزاده گی باشد که در حال حاضر نه این که چنین نسیت بلکه خود آتش بیار معرکه های بیشمار در سطح و عمق روابط بین الملل است. در این میان فارس‌ها و عرب‌های پاک نهاد قطعا براساس فطرت الهی خویش دوست و یار و غمخوار هم در طول تاریخ پرفراز و نشیب خاورمیانه بوده اند واگر صلح و خوشبختی یاکه جنگ و بدبختی بوده باهم تحمل کرده اند. بیاییم راستی و نیک فرجامی را براساس راه و رسم همه پیامبران و اولیای الهی پاس بداریم. از کاشتن تخم کینه و نفاق و دشمنی بپرهیزیم و باور کنیم خداوند این جهان را آنچنان بزرگ و بی انتها آفریده که جای حیات معقول و انسانی برای هیچ بنی بشری تنگ نیست، پس به انسانیت هم احترام بگذاریم آزادی را پاس بداریم وبدانیم عاقبت شومی دارد آدمی -اگر چون صدام که حتی تا پلشتی یک مخفیگاه هم بخود ننگرد و عرب و فارس و کرد و ترک را به خاک و خون می‌کشد . بیاییم از تفکرات بی منطق و قلدرمآبانه دست بکشیم و به صلح و آسایش و آبادی ملل خود کمک کنیم آتش بیار معرکه جنگ و ستیز قومی و نژادی نباشیم .بسط و توسعه گفتگو ی بین فرهنگ‌ها مارا از برخ کشیدن ما و منی دور می‌کند .....وبیاییم از تنگ نظری های تفکر منقبض غرب در پایان تاریخ و جنگ تمدنها پلی بسازیم برای صلح و دوستی تمدنها ....بزرگان شعر و ادب فارس وعرب پرچمدار دوستی و عاطفه برای همه بشریت بوده اند..... ولذا تا بوده چنین بوده که مجنون وار به لیلی خویش نگریسته ایم که: اگر بر دیده مجنون نشینیم /بجز از خوبی لیلی نبینیم که اشاره ای است ظریف به نگاهی ست که آب و تاب کینه و عداوت ندارد و برای ذره ای تعلق دنیا ی شخصی و بهیمی قیصریه ای را به آتش نمی‌کشد،آدمی با هر تعلق خاطر و رنگ و نژاد و مذهب در ابتدای راه پر پیچ و خم جهان ایستاده است و قطعا مجهولاتش چون همیشه بر معلوما ت او می‌چربد و قاعده حیات آنست که با احترام به حقوق فرد فرد انسانها بنگریم ودر همه زمینه‌ها به راه مقابله با بحرانهایی که کل بشریت را تهدید می‌کند بیندیشم ......که حافظ بزرگ فرمود: آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است/با دوستان مروت با دشمنان مدارا! فارس و عرب قرنهاست نان و نمک سفره همدیگر را خورده اند و به حلال و حرام یکدیگر نیک واقفند و انگاه که دست نیازی از طرفین به سوی همدیگر دراز شده با طیب خاطر یاور هم بوده اند ...در این میان ریشه قهر و عصبیت قطعا در بین آنان جایی ندارد، بویژه در شرایط امروز دنیا که دانش بشری به جنبه های مثبت در عقلانیت و فطرت پاک سرشت انسانها کمک کرده است که سمت و جهتی در رفاه همه ملت‌ها و اقوام چاره کار است نه انحصارگری در مقوله های بیشمار علمی وفرهنگی که البته انحصاگران راه به جایی نخواهند برد. دخایر تمدنی و فرهنگی این دو قوم فرهیخته آنچنان در هم تنیده و ادغام شده است که در بسیاری از مقوله‌ها قابل تشخیص نیست که آیا این جنبه فرهنگی عربی است یا پارسی و برداشت‌ها از ذخایر همدیگر نیز به همین صورت. جالب اینکه همه عقلاو اهل فضل براین وجوه از مفارقت و همدلی وقوف دارند و سعی در اشاعه آن و کم هستند کسانی که به تفرقه دامن می‌زنندکه در اینجا لازم است فرهیختگان هر دو طرف میدان را از دست این ناکسان خالی کنند و اجازه ظهور و بروز افراط در منیت های جاهلی ندهند. علاوه بر این اگر به ظاهر هم دشمنی هست، با اندکی گذشت و مسامحه می‌توان به مشکل پی برد و هم به حل آن پرداخت ...فارس و عرب بیایند و آنچنان به هم نگاه کنند که پیغمبر به آنان نگاه می‌کند... و خلاصه اینکه دامن زدن به اختلافات قومی و نژادی بر خلاف اصول اخلاقی و انسانی‌است و کسانی که به هر بهانه‌ای به این چنین مسائلی دامن می‌زنند، سهوا یا عمدا، نفرت‌پراکنی و کینه‌توزی را تقویت می‌کنند. به قول آن اندیشمند غربی که «قومیت‌گرایی و ملیت‌پرستی» را به بیماری دوره کودکی بشر تشبیه کرده؛ (که واکسن آن هم کشف شده؛ عقلانیت و انسانیت) بیاییم خود را در مقابل این باورها و تعصبات غلط که ریشه در جهل تاریخی دارد، واکسینه کنیم؛ که این مرض، در صورت اپیدمی در هر جامعه‌ای، تبعات نامیمون و سختی دارد؛ و اندکی اگر اطراف ایران‌مان را نظری بیاندازیم، این تبغات نامیمون، مرگبار، ویرانگر و ... را به عینه می‌بینیم!

                          ماهشهر فروردین 1394 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 9:30 |

 ....از سروده فراست ذهن...

جایی برای رویاهای من

جایی امن

به دل آرایی یک گل

آواز یک پرنده

لبخند یک کودک

و زمین  هم پنهان در برگهای  خزانیش

کوچه های خواب زده زمستانیش

و چون بهار آید

صلح آسمانی ابرها

تنیده با الهام متعالی عشق به هستی

در گوهر زاینده باران آغاز می شود

و جادوی بی مثال  وجد

در پرواز قوها و اردکها

 همسرایی نسیم و دریا

تا پیدایی  ابدیت در حضور  اشیا ء

آنگاه ست که!

مدهوش فرزانگی  جهان  می شوم

پایانی هم متصور نیست

همچنان که آغازی

زنهار اگر فراستی نباشد!

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

.....روشنگری لذت بخش ترین میوه بشری

میدانید دوستان من نگاه عمیقتر و روشنگرانه به زندگی مثل صعود به ارتفاعات بلند کوهستان می باشد هرچه در این عرصه بیشتر طی طریق کنید و راه صعب تر باشد لذت فتح و دستیابی آن شیرین تر است و چه خوب است که امروز از این امکان که فن اوری در اختیارمان گذاشته در جهت نورافرینی به جهان پیرامون کوشش نمایید کارل پوپر می گویدهنگامی که به بی‌کرانگی آسمان پرستاره نظر می‌دوزم، تخمینی از بی‌کرانگی نادانی خود به دست می‌آورم. اگر چه عظمت کیهان ژرف‌ترین دلیل نادانی ما نیست؛ اما یکی از دلایل آن است- و لذا با این تعبیرات زیبا و عمیق هرچه هم بدویم و به نادانی خویش واقفتر می شویم کم دویده ایم و تازه این ابتدای راه است پس عرصه روشنگری را تا می توانیم بسط دهیم که لذت بخش ترین میوه بشری ست.....از دفترهای گذشته علی ربیعی(علی بهار)

.........کانت فیلسوف مدرنیته

ورود به دنیای پررمز و راز فیلسوفی که چراغ هدایت بشری در عرصه روشنگری بوده است لذتی دارد که باری وزنه ارزشش بالاتر از همه آن لذایذ مادی و جسمی است که حیات تکوینی آدمی را سیراب می کند. خوانش و فهم این اندیشه های ناب که ریشه در فطرت پاکسرشت انسانهای والا دارد سخت و جانکاه است و تاب تحملی وزین می طلبد   تا چه رسد به افرینش این اندیشه ها که ساختارهای جوامع بشری را در جهت زایش نیک فرجامی سوق می دهدهر جند دلمشغولی های کج مدارانه برای رسیدن به اسایشی همگانی که آرزوی کانت بوده در برابر دیوار  بی اعتمادی تعلقات قدرتمندان  آب راهه ای حقیر می نماید! اما علیرغم همه ناهمواریها این راه طی شدنی است و بشر فرجامی جز این نداردکه به سر منزل مقصود که روشنگری و روشن اندیشی است رسد.....از دفتر های گذشته علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 15:26 |

در آغاز نوروز،در آغاز بهار

آرزو کنیم بیمارستانها از بیمار تهی شوند

زندانها از زندان،قلب ها از نفرت

و ستمگری در خیال تاریخ هم بمیرد

باور کنیم جهان برای هیچ کس تنگ نیست

و سفره خداوند هم بر روی هیچ کس بسته نیست....علی ربیعی(علی بهار)

سروده جلوه نوروز در بزم سحر

بازهم تکرار سبز روزگار

بازهم پروانه های بی شمار

بازهم رقص پرستو عطر گل

باز هم تا کهکشان بوی بهار

 

دست در دست هم و آدینه ها

خلوت ایّام با  سبزینه ها

شکل  هر لبخند تندیس  گل است

گل به تعبیری  صفای سینه ها

 

دشت ها در‍سـِحــْر نور افتاب

می پرند پروانه ها با آب و تاب

زندگی  با شهد زیبایی قرین

فصل مستی آمده ست اینک شتاب

 

کوچه ها چون  باغ ها یی از بهشت

از همین آیینه ها باید نوشت

عشق ها چون عادت دیرینه اند

از تو می گیرند سراغ سرنوشت

 

جلوه نوروز در بزم سحر

بلبلان از قمریان آشفته تر

هرکسی از باغ می گیرد سراغ

با شکوه است این جهان سبزتر

 

می توان تا عمق اکسیژن دوید

می توان خورشید را زیبا کشید

می توان در انتظار اسمان

ابرهایی هم به رنگ گریه دید

ماهشهر اسفند 1387 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 9:3 |

به تعبير ويل دورانت لذات فلسفه همانا جستجوي جهاني آرماني ست... بي جستجو انسان از

بديهي ترين مفاهيم در هستي جا مي ماند ...جستجوگري است كه براي انسان بالغ پرسش گري

ايجاد مي كند ....

 

....از منظومه پرسش............

1

از پيشاني كدام ستاره زاده شدم ؟

از شهاب كدام شب؟

ازشاخ و برگ كدام گياه؟

از بطن كدام مادر؟

در كجاي زمين ريشه دارم ؟

تاج محل من كجاست؟

خِنگ ُبتم را چه كسي احيا مي كند!؟

خاكسترم از بستر كدام رودخانه مي گذرد؟

اي آسمان ستاره ام کو؟!

2

هر صبح زمرّد

با خورشيد و پرنده

با كوه و دريا

تكرار مي شوم

و با آهوي نازك خيالم

چون نسيم

به چالش مزّين بهار باراني مي روم

من زنده ام تا زندگي زنده است.........

ماهشهر پاييز 1376 علي ربيعي (علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 14:33 |

.....از سروده کوچ...........

ابتدای بامداد

افق كمي پيدا

افق كمي پنهان

صداي هي هي چوپان

صداي خسته ايل

صداي دور گله

صداي شيهه اسبان 

درختان هم در انجماد زمستاني خويشند

ابرها در التهاب زمين مي پيچند

باد مي خواند

باران مي بارد

هندووار سجده ميبرم

به تقدم بي مثال عناصر

وبادهاي موافق كه مي گويند

 كوچ بايد كرد

....

 بيا برويم   !اي دوست

همره هر روزه دل و دنیا

از آغاز شك  به  انحناي بهت يا ترديد

فصل هاي بي معنا را رها كنيم

معابر می گویند که سفر گاهي فقط رفتن ذهن است

در محاق جدايي

بي كسي بي پناهي

می دوی  به حیرت ازاین سو به آن سو

هر چند  هنوز هم در ابتداي آرايش آرزو هاي خويشي

..................

نیشابور تابستان 1368 علی ربیعی(علی بهار)

 

......آدمهای شبیه خویش!


....تا چشم نای دیدن دارد هم دریا و هم آسمان غرق فیروزه های خوش رنگ خویشند و چون روز بر آ ید

خورشید با همه توان فقط گوشه ای کوچک از اسمان را تسخیر می کند و تو در میانه این همه دریا به

حقارت خورشید هم پی نمی بری تا خود که باشی که بخواهی از منّیتی بلند به دنیا بنگری ....کوچه دل آدمی

هرچه بزرگتر صفای قدم دوست وزین تر که جایگاه دل و دلدار اگر به صرافت عشق رسند آنسوتر از

خورشید را هم می بینند ..به دل می گویم راستی زیباترین دنیا دنیایی ست که آدمهای آن شبیه خویشند و

اصرار ندارند در لباس دد و دام فرو روند.... از دفترهای گذشته ماهشهر علی بهار پاییز 1389

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 8:57 |

نغمه ای بخوان محبوبم برای دلواپسی همه زمانه ها


که به حزن بی تاب قناریها عادت کرده ایم...


ضرب آهنگ قفسها را می شنوی؟


خیل دلسوختگانت را مرنجان


روزی چشمانت را،چشمانت را


فرمانروای همه نرگسی ها می کنم


تا در مخموری قشنگ یک روز بارانی


از پرچین همه واهمه ها و دلتنگیها بگذریم


پاییز 1387 ماهشهرعلی ربیعی (علی بهار)

 

حافظ و شکسپیر!

گاهی غزلهای حافظ را زمزمه می کنم ...چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ........که دل بدست کمان 

ابروییست کافر کیش ......زآستین طبیبان هزار خون بچکد......گرم به تجربه دستی نهند بردل ریش .....و

زمانی دراز در دنیای بی سرانجام و پرآلام شکسپیر سیر می کنم ....که این دو عجبیب شباهتی دارند در

مزمت بی وفایی دنیا و تنهایی آدمی ...و رنج والام روزگاران .. و کلام دردناک شکسپیر شاید ...اگر خواب

مرگ دردهای قلبمان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر پیکر ما فروریخته... پایان بخشد نهایت و

سرانجامی ست که باید البته آرزومند آن بود.....آنزمان که این قفس فانی و خاکی را بدور می افکنیم در آن

خواب مرگ شاید رویاهای ناگواری را ببینیم !ترس از همین رویاهای زود گذر است که مارا به تحمل و

تآمل وا می دارد....از خطابه های جاودانه هملت اثر شکسپیر....و نهیبی که ایندو بر شرارت وخود خواهی

آدمیان می زنند جای بسی تآمل دارد......


                                        ماهشهر از دفترهای گذشته علی ربیعی(علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 10:50 |

سا لها مي گذرد

سالها ي مدرسه و گريز

دانشگاه و انقلاب

سربازي و جنگ

و ما كه پي در پي پلهايي در اضطراب-

از خاطراتمان ساختيم بنام زندگي

وگاهي كه ترسيدم !

حتي از عشق

به خلوت دل خود رفتيم

با چشماني كه حسرت مگر، پلكي عاشقانه داشت

روزها و سالهاي پر هياهو وپر آشوب-

كه مجذوب خيابان بوديم

سْرَكِ يك قرار!

دلبسته كوچه اي بنبست

آه خدايا دوست دارم

كوچه هاي جهان را

*تنگاره هاي كوچك مهرباني

وقت بگذشت

نسل من هنوز هم

درپي ياد ها و يادگارهاي خويش است

علي ربيعي (بهار) ماهشهر تابستان 1388

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 9:3 |

اسفند بره رام زمستان است

که به چرا آمده است

به یادت بیاورم

سرمای بی محابای دی و بهمن را

وحجله این همه دختران سپید پوش را

که بدرقه کردی

تا آسمان فروردین به سوگ نشست

ای ابر سیاه گریه آغاز کن!

زمستان1380ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 14:21 |

برای مرور تشنگی

تحمل مهجور زندگی

چشمانم را در چشمان ِ

پشیمان آهوان کال می دوزم

که در انحنای موکب مرگ پرسه زدند

آه خدایا کبوتری بفرست

تا صلحی در موطن خنجرهای سراسیمه زمین بروید

و از رودخانه های خشک حتی

صدای تشنه آب برخیزد

آن آبهای همیشه جاری خوشرنگ

که از کوهستانهای مشبک و سرشارمیآیند

دریا هم که بی تابی می کند

و دلتا که چون دختران ترد و شکننده نپالی

از حضور مقدس رودخانه های پر آب

ناامید است

کیمیای ناپیدایی ست  باران

وآسمان چون بغض تیر خورده ِ

از آفتاب خون آلود است

ناگهان خاک سرخ آغاز می شود

ماهشهر زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 14:11 |

سیاهه اعمال

اگر شعری می سر ایی...اگر قصه ای می نویسی ..باید آنچنان بازتابی داشته باشد که احساس کنی اگر این شعر را نمی سرودی یا این قصه را نمی نوشتی  جهان چیزی کم داشت....نمی دانم شاید این که می گویم بلند پروازی اغراق گونه ای ست از همه آرزوهای دست نایافتنی عالم انسانی ...اما عرصه تفکر و نوشتن مثل جهان است که مرزی ندارد که ناتوانی ما دلیل بر کوچکی دنیا نیست که برعکس !....ولذا  خوب می شد !اگر در نوشتن نوعی وسواس بخرج دهیم تاخواننده بی هیچ درنگی نه اینکه بی خیال متن شده واز سمت و سوی اثر عبور کند  بلکه باهمه وجود بدنبال سیاهه اعمال خود بگردد که به تعبیر بزرگی هر اثر ادبی سیاهه ای از اعمال خواننده  اثر است که هرچه مفارقت بین اثر ادبی و خواننده مجذوبتر باشد اثر ادبی واجد ارزش های متعالی بیشتری ست و می تواند که دلی را شاد کند یا بشکند و چون عمق داشت جهانی را تغییر دهد هرجند این دنیای سنگین و خسته ما به هیچ صراطی مستقیم نمی شود اما همین که خنک نسیمی بوزد خود غنیمتی ست و آرزوها ی آدمی نیز نباید که به خاکی و خاکستری بسنده کنند!......سارتر می گوید اثر ادبی باید اثر گذار باشد و به تعبیرمن انسانی باشد استوار،تا آنگاه هم که  خم شد نشکند....

                        زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

                                                        1

                                         چندروزی تکرار می شوی

ازبهاری تا خزانی

چشم به روییدنی و رویشی

یا اندوه فروریختنی

و تغُیَیَر لذت بخش زمان

که برنگ فصول می آیند و میروند

گاهی به تلنگر دل و دستی

وسوسه می شوی

در مقام عاشقی در آیی

"سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور"...حافظ

گاهی عذاب وجدانی

در هئیت اسباب قتاله ای

به جنگ تن به تن میروی

محاط شده ای

از عشق و نفرت

تا آستانه هستی

جوهر امکان

که چون قطره ای ترا

از گودالی به گودالی می ریزد

2

شعری می سرایی

در ذهن

خطی می کشی

تا بوم

ترانه ای می خوانی

برلب....

که رازی بگشایی

در دل!

شوریده حالانند

درختان و پرندگان  و حشرات

که روستای ترا آشفتند

3

امواج دریاها

تا ذهن و زبانت را بیاشوبند!

اگر به ساحل رسیدند یا نرسیدند

جان به جان آفرین دادند

آه ای شورآب مفرح  زندگی

ای آبهای خوش سیمای دریاها

دستی بگیرید به مهر

تا نهنگان بیچاره

به گل نمانند!

4

شاید آتشزنه رویاها

جایی دنج

سوار براسب مراد

از کهکشانی به کهکشانی سفر کند

و جهان در نقش  عاشقی سرگردان

در جستجوی خدا

به خود رسد

زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور, سیاهه اعمال
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 22:35 |
آدم اگر با سرگشتگی های خود کنار امد ...می شود همانی که خودش می خواهد به عبارتی تسلیم زندگی نمی شود بلکه با او همسایه شده و مدارا می کند و گاهی که خیلی قوی شد مثل حالای خودم در همین دلنوشته ها زندگی را نصیحت می کند که هی یارو یه کم یواشتر.....می خواهم پیاده شم !اینجا که می رسیم نوعی والایی در روح و جانمان پدیدارمی شود که شرق و غرب عالم را یکی می یابیم ........

بگذار سنگی را ببوسم

که دیگر سنگ‌ها را سوئی زد

تا خون لورکا

بر سینه‌ی او بریزد.

سروده شمس لنگرودی

هیچ زمستان

باد که وزید

لذت سرد کوهستانها را شنیدم

حالا مثل کلاغهایم

که از چتر زمستانی خورشید گذشتند

تا به خواب برفی درختان رسیدند

یا چون بره ها

که در خم ابروی  چوپانی

به پرچین آلاچیق روستایی رفتند

تازه !

درنیمه شب برفیِ گرگها

زندگی شروع می شود

حیوانات نجیب!

گر گها و بره ها و کلاغها

نغمه هایی دارند

نه مسرورنند و نه غمگین که

به هیچِ ِ زمستان هم

 عادت می کنند

ماهشهر زمستان 1391 علی ربیعی (علی بهار)

روستای مغان زمستان 1356 همرا با رویای


برچسب‌ها: شب برفی گرگها
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۲ و ساعت 22:1 |
                                                                باران

زیر یورش باران

چون مرغ شباهنگی

نغمه سر می دهم

تا شبپره ها بر خیزند

ماهیان در سرنای امواج

بیتابی کنند

درختان صدای باد را

تا غفلت سرد  رویاها ی

شب زنده داران ببرند

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

دوست

دوستی برای من

مثل نگاهت

نوعی بیتابی ست

که مرا هر جا که باشم

سراغ تو می فرستد

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

مشکل این است که بشریت  هنوز نمی داند کجای معرکه این هستی ایستاده است....جنگ

،قعطنامه ،گل ، گلوله....واژ هایی که تو را این وسط تعبیر می کنند و توضیح می دهند ....واژه

هایی مکدر که در انحنای آرزوهای تو نه اینکه پل بزنند بلکه صخره هایی درست می کنند که

امکان عبور را از تو سلب می کنند تا به آنی که ایستادی دیگر هرگز آرزوی سیر و سفر نکنی

که هیچ! از راه نرفته هم پشیمان باشی.........                                                                                           

                                             منظومه سفر

سفر مثل بادی ست

گریزان

که در صحرا گم می کند

چادر کولی دلت  را

چه هیاهویی جا گذاشتی!

ای باد

ای مسافر

میان دشت بعداز ظهر طلایی پاییز

که افسرده و غمگین رسیدی 

زیر مهتابی خاموش دنیا

روزهایی که رفتند

بهاران  کوچک

تابستان های زمختی که زُل زد

خورشید به صحرا!

تا به مهرمردد رسیدیم

باران نیامد

غرّه بادی

که بر شاخ و برگها نشست

باغچه هایی

که ویران شدند

اصرار نکن

بگذار این سالها نیز بگذرند

در خیال من

اوهام  تو

بی التجاء و التماس دلبری ها

خسته ام  مسافر

سفر را تمامش کنید


تابستان 1367 منطقه عملیاتی سرپل علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: سرپل ذهاب, غرّه بادی
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ و ساعت 23:40 |
این سروده یاد واره ای ست که در خیالستان ذهن و ضمیرم مانده بود .....درس تاریخ آن روزها و سلسله و سرسلسله شاهان .. از تاراجی که محمود غزنوی از غرنین شروع می کند تا می رسد به هند افسانه ای و شکست مهاراجه های هندی و جنگ و گریزی که تا هم اکنون هم سر پایان نداشته و ندارد ....تنها ابزار ها تغییر کرده است واما تصورات واهی جنگ سالاران همیشه تاریخ که در جای خود محفوظ است .....عشق و نفرت دست به دست هم می دهند تاصیرورت تمدن را بر بال قدرت و ثروت نشانند و در این میان مثل همیشه تاریخ ،بیچاره آدمی بود و وادی های نفسگیرش....

از منظومه فرومانروای دل-2

حالا مانده ام

كه دلم را

در تاب گيسوان بلندت دار بزنم

اشك هايم را 

چون سيلاب هاي  سرگردان

در پاي ايمانت

 جاري كنم

ودر شبانه هاي ستمگري

باغ ها را

شب نشين مجلل

شاهان مست نمایم

چون  محفل  غلامان لوند -

دربار غزويان شهراشوب

كه به طره اي

 سر مي برند

به وسمه اي

 چشم مي كشند

حتی با جهازی

از شتران لوك

كه بار و بنه بر زمين نمي گذارند

تا از مستي بدرآيند

آنجا كه در  چاووشي

روزگار تاخت وتازها

رنگين كمان جادويي معابد هندو

به تاراج مي روند!

زمان گذشت و-

رنگی به رخسار نمانده ست

بيا غمنامه اي بخوانيم

در بزنگاه اميدهاي واهي

كج كلاهي

براي سرداران خسته از جنگ بدوزيم

در وراي تپه هاي مه آلود هندو كش

جا مانده گان تازیانه

 صخره ها و غارها

شاید تو رفتی وهيچ كس

 راست عاشقت نشد

تا پادشاهي هفت  اقليم

گنج نگاهت باشد!

زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: دربار غزويان, معابد هندو
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 14:27 |
هزار جهد بکردم که سٌرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

….

نه از سپیده دمان فرمان ارزوها خبر داشتیم

نه از کوتوال نبرد پیروزمندان

که بر مدار تکرار همیشگی خود بودند

بی تغییری و تحولی

من ماندم و افسوس فسرده در سوز گزنده آفتاب و آه

معشور آبگینه سرابها

تا  خشکی تشبادها ی جنوبی

تابستانهای طولانی

دبستان های بسته از تنگدستی

بی  مدادی و دفتری

مشهد سال1390 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: 16 آذر
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 12:2 |

هزار جهد بکردم که سٌرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

...از منظومه 16 آذر….

 امروز هم 16 آذر است

مثل هر سالِ دراین روز

من زنده می شوم

نفس می کشم

دست می زنم

به قلم

به سینه

به قلبم

به دنبالم اینم

که پیدا کنم

کسی را که گم کردم آنروز

تهران زمستان 1380علی ربیعی ( علی بهار)

سروده تماشا

بيا تا جهان را تماشا كنيم

بهار و خزان را تماشا كنيم

در آغاز كوچه هاي شني

عبور زمان را تماشا كنيم

فروزان شويم در ميان شفق

شب آسمان را تماشا كنيم

اگر باد زد شاخه اي را شكست

غــــــم باغبان را تماشا كنيم

در آرایش شبی  نقره ای

شباهنگ  باران را تماشا کنیم

رویم تابخارای رودکی

نسیم مولیان را تماشا کنیم

سحررا بشورانیم با بوی صبح

نظر بازی ارغوان را تماشا کنیم

بهار گرچه غمگین نیلوفراست

بیا شادی ماکیان  را تماشا کنیم!

چو مینای مستی به مستان رسید

غزل خوانی ساقیان را تماشا کنیم

ماهشهر تابستان 1362علي ربيعي(علی بهار)


برچسب‌ها: 16 آذر
+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 8:56 |
                                                 براي صلح

1

با صداي كبك و خروس  و كوهستان

بسراغم بيا ييد

تا تاكستان هاي صلح آميزانگور

به رنگ ياقوت وزمّرد

در چشمانم برويند

وسرمستي عشّاق

به سحر آن آوازهاي اغواگر  آغازشوند

و نيرواناي راستي

چون آرامش بودا

در تجلي يك جسم گم شده

از گناه ناداني

فراغتي برويانند

بي واهمه ِ دشمنيها

وزمين

پراز كفشدوزكهاي دوستي شود

كه زاينده جهان بي آزارند

با مشق نوشته هاي فصل بهار

درانشاي كودكان

2

اينجا كه ايستاده ام

با سيگاري برلب

بعد از گشتي در سكوت

 سنگر و شب

خسته ام

به خميازه بي گُدارِ

 آفتاب پرستهاي فرتوت مي مانم

در بيابان دورودراز

آنجا نه آبي بود نه پناهگاهي !

من كه از حوصله طولاني جنگ

و صفير زشت گلوله

حتي براي لحظه اي  بيزارم

3

روزهاي بزرگي ميرسند

وقتي كه قلمه های صلح

چون درختان زيتون  

از باغ پيامبران برويند

يوسفي كه از چاه بدرآيد

ابراهيمي  كه از آتش بگذرد

ودر چشمان ملتمس كودكان

شادی بدرخشد

ماهشهر تابستان 87 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: آفتاب پرست, کفشدوزک
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ و ساعت 8:54 |
آدمي گاهي رنج نداشته ها يش را تجربه مي كند و زماني هم افسون داشته هايش را ،عدم

توازني كه تا بوده گريبان آدمي را رها نمي كند…….                                                                                                                                                                                                       

سرگشته گی

آدمي همين سرگرداني

صحرا و آفتاب و باد است

گاهي به تشيیع مي رود

زماني هروله شادكامي

عروسي را

ازمهتابی خانه ای

تماشا می کند

بر خاستم از  رویای

 خاك و دیدار 

رستنگاه سرگشتگي  آدمي

مثل سراب است

 كه پايانی ندارد!

                                    ماهشهر علی ربیعی(علی بهار) تابستان 1371


برچسب‌ها: سراب
+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 12:11 |
....از منظومه فرمانروای دل

روزي چشمانت را

فرمانرواي

همه نرگسي ها مي كنم

تا در مخموري

 يك روز باراني

از پرچين

همه واهمه ها و دلتنگيها بگذري

آنگاه زنبورها  و پرنده ها

مست از شميم گلبرگهايت

به پرواز در آيند

اسبان و آهوان

در رداي سبزدامنه ها يت

برقص!

چنان كه تو خواستي

تزيين شميم  ترا

اگر باد با خود ببرد

دنيا رستگار  ابدي

همه گلها و پروانه ها مي شود

لذت عاشقي دنيايم را

كارد آجين

 بلور خون ريزيت مي كنم !

اي ترك ختايي!

تو آن آسماني

كه در آستانه  هيچ كبوتري

پنهان نمي كند

 رخصت آبي نگاهش را

بخشش بي نظير سرزمينت

طلايه دار

همه اعصار آزادي ست

زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)

 

 


برچسب‌ها: ترک ختایی
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه هفدهم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 8:38 |

....بياييم براي يك بار هم كه شده  اگر موافقيم موافق منتقد باشيم و اگر مخالفيم مخالف منصف ...سياه و سفيد ديدن دنيا يعني كه تو مركز عالمي و جهان و هرچه در او هست بايد در ظل خاطر تو باشند ...مشكل امروز ما تقسيم دنيا به سياهي و سفيدي نياَتي است كه مارا به ورطه هاي انتخابي مطلق مي كشاند و چون به این نقطه می رسیم خود را معيار حق و عدالت  مي پنداريم و به زبان کریه  زور به اثبات تصورات خويش  مي پردازيم....واين شرح بي نهايت از باطلي است كه چون پيله اي بدورمان پيچيده است ومتاسفانه شرق و غرب هم ندارد ......

آسمان و سراب

بگذار از تماشاخانه  نقره ای ابرها

ماهت  را ببینم

ای آسمان  همیشه گریزان

در شب غبارینه سرد زمستانی

 بگذار منگلوله های  بی شمارت را

چون قندیل های مروارید

بر گردنم بیاویزم

بگذار در آغوش  ولنگار

خوشه های انگوریِ-

 منظومه هایت

ذره های  شوق بکارم

بگذار چون ماری

  دورت بپیچم

اگرچه کهکشان

 راه شیری بودم

ای سراب همیشه دور!

ای آسمان ملّون

ای خاموش

ماهشهر پاییز 1372 علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: منگلوله
+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه ششم آبان ۱۳۹۲ و ساعت 2:17 |
پیشکش به همه دوستان و همبازیان قدیمی....

سروده هایی که ترا به فضای محض زندگیت می برد شهر یا روستا ،جنگل یا بیابان و تو در برابر دنیایی ایستاده ای که اب و گلت را با آن سرشته اند پس واژ ه ها تا دلت بخواهد هموارمی شوند و سرزمین نامکشوف ذهن و ضمیرت را به آهنگی موزون همبندی می کنند ...وسپس پلی می زنند بین عناصری را که دوست داری با آنها که در خیالت از امکان ایجاد آنها ساخته ای ،چنانکه معشور قدیمی من به این آفرینش صیقل داده شده  و تمیز یاری می رساند تا در آسمان خیالم منظومه ای شکل بگیرد که از آن حقیقت مترنم از باد و باران روزگار قشنگتر است و ناگفته های ست که کافی ست به تلنگری بر زبان یا قلم جاری شود آنگاه می بینی که چقدر بکر و دست نایافتنی و قابل تقدیر است یعنی تا دلت بخواهد جایی برای آفرینش و انتقال تجربه ها هست هر سنگ و خاربن و شن زاری حال و هوایی دارد که وصف سخت و جانکاه زندگی ست و مراد ت را شده از بدیهی ترین اشکال اطرافت می آفریند..تا برسی به مهر آدمها ...چالش دلهایی که در بی کسی محض بزرگ می شوند و سختیها و زمختیها را به هیچ می گیرند گویی شوق کعبه است و بیابانی که اگر خار مغیلان در پای خلد به جان منت پذیری ....اشاره می کنم به دوستی که در کنارم ایستاده چه صفایی بود در دلمان راستی که  کینه راه نداشت و هرچه بود جویبار مهر و محبت بود که از هر سو روان بود ادمها بی چشم غره ای قدر بزرگی و کوچکی همدیگر را می شناختند   اما حیف مثل هر چیز این دنیا زود قد کشیدیم و همه آن روزها و آرزو ها را باد با خود برد و حالا ما ماندیم و آن خاطره ها که مثل غباری در مه گم شد                               

منظومه روزگاران

بیا تا نگاهی کنیم به آن دورها

سنگ ها و صبورها

غم ها و سرورها

شانه بر شوق هم  نهادیم

لبخند برذوق هم

  یا مثل آرامش کفشدوزکی

 نشسته برمنقار بلبلی

که ازشب تا سحر می خواند

گوش جان سپردیم

بیچاره عشق

چقدر گره خورده گی لحظه ها را

می ستایم

و دیدارت را

که  آرزوی

باریدن باران بود

بعد از آفتابی که سالیان سال تابید

بر خشکنای این صحرای نادم

این صحرای شاکر

وما گاهی بستنی فروش دور گرد

کوچه پس کوچه ها بودیم

گاهی آخرین کارگر ساختمانی

 که برای کار سوار وانتی می شدیم

چه لذتی داشت

روزی  که بیکار نبودیم

چابک و استوار

مثل معشور قدیمی  

که از گردش

 خاک و باد و آفتاب وآب

نو شده بود

دیوارهای کوتاه

خانه های گلی

گندمزارهایی

که با یک تر سالی

رنگ و رویی می گرفتند

بچه های محل

همه برادران و خواهرانم بودند

و مادرم

مادر همه کودکان محله

 مادر همه کودکان جهان

وزندگی هم بی حاشیه

 مثل کبوتری صحرایی

زیر بوته ای خاربن گذشت

وبعد تا برخاستیم

 خاربنان خشکیدند

شتران رفتند

عقابها از صحرا کوچیدند

بلدرچین های هر سالی

 از هند افسانه ای نیامدند

سارها برآتش لباده کولیها

کباب شدند

دیوارها قد کشیدند

آرزوها ی دور و دراز

خانه ها کوچک

ترانه های دشتی

غم ملایمی به سمت کجمداری

 غربت دلها کشیدند

عمر سپری شد

تاقتمان تاق!

ببین چشمانم نای دیدن ندارند

صدایم نای ناله

اما من عشق را

تا استخوانهای سوخته هم

لای آهن پاره ها پیدا کردم

میان سنگرها و گلوله ها

 تجربه کردم

جانکاه بود سفر

و مسافران حیران سراب بیابان

اگرنه  ماجراها داشتیم!

فرصت کم است، کم

برای جوانی و دلبستگی

هم تو رفتی و هم من

 وزندگی همچنان

حیران چشمه ها و سرچشمه ها

آهوان مانده در راه

مادران  چشم برآستانه

تا عزیزی بیاید

غم و غصه از دل زداید

 چون دوبیتی که از دل بر آید

زمانی ،روزی، داشتیم هوایی

دو دروازه دوتا دالان سرایی

نیاید سال و امسال و همه سال

پراکنده شدیم هریک به جایی

ماهشهر مهر ماه 1392 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: بستنی فروش, کارگر ساختمانی
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 11:14 |

که شراب هم دیگر ره به حال خرابم نمی برد...ف.مشیری

سراب هم!

چشم انداز دلگیری ست

که از خورشید و خاک تیره می گذرد

تا به مکث سرکش زندگی می رسد

بیابان یعنی همین که تنهایی

دلتنگی یش  تو را می برد

تا سور چرانی شتران

سرزمین جان سختی وزغها

که درتنوره  برکه ها خشکیدند

کوچ بی مکث کودکی ها

که در هیاهوی

کور لحظه ها گم  شدند

تلخ تر ازتند بادهای جنوبی

که می وزیدند بر هرچه بادا باد

گاهی بر سیاه چادرهای

مهجور صحرا

گاهی در حوصله داغ ماهیگیران

که آمدند و رفتند

مردد و غمگین

خسته و گمراه

تا  وداع داغ  آهوان وامانده

دردیمه دریا

روزهای خواب آلوده در آفتابی

فصل های بی ترنم از بارانی

خور هم  کوره  راهی بود

بین بی کسی من

ناچاری تو

تا عمری بسر شود

خسته ام دنیا!

بگذار ازقصد زندگی عبورکنم

که شراب هم دیگر!

                  "ره به حال خرابم نمی برد" فریدون مشیری

ماهشهر زمستان 1375 علی ربیعی (علی بهار)

 


برچسب‌ها: فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 14:45 |
                                          گلهای خاکستری جنگ را

زیر دست و پا  له کردیم

مثل  آرزوهای  نسلی

که روی-

 جغرافیای مزَین دنیا پاگذاشت

تا دنیا به رنگی دگر شود

از جنوب و شمال گلوله می بارید

از قله ها تا دامنه

بدنبال جانپاهی بودیم

ناگهان دیواره کوه فرو می ریزد

فرمانده از سر ناچاری

ناسزا میگفت

به زمین و زمان

همه خندیدیم

چرا می خندید مگر ندیدید

خمپاره خورد اینجا

می گویم بخیر گذشت سرگرد

فقط چند سرباز زخمی شده اند

آمبولانس را بیاورید

زیر تلی از سنگهای دیواره کوه

چراغی فقط روشن بود!

راننده را هم

بزور می کشیم  بیرون

ناله ای کرد و ایستاد

شانس آوردم

باز هم همه می خندیم

این هم یک روز خوب ما

بهتر از این امکان نداشت

میان دره ای از ارتفاعات سورن

زیر رگبار توپ و خمپاره

از هر سو

تعداد کمی

مختصر جراحتی دارند

آشپزخانه صحرایی اما

ویران شده است

از سر گرسنگی شاید

 و اتفاق خوش آیند زندگی

همه سیر می خندیم!

خنده های آن روز را

توی قفس همین دره

مشرف به ارتفاعات سورن

فراموش نمی کنم هرگز

دلیل هم داشتم

مگر ما  

بالاتر از زندگی

دلیلی برای خنده از سر شادمانی داریم

با اندکی تلخیص و تغییرمریوان ارتفاعات سورن خرداد ماه 1366


برچسب‌ها: ارتفاعات سورن, کردستان
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 13:56 |

1

سرود نوازشگر بلبلی مست

سخنران شهریور دل بی قرارم شده ست

نوای دبستانی مهرایام

بوی کودکی های ازنو

چو شوریده حالی

که دارد سرِ

 مستی و کامکاری

در آرامگاه سبزخیام

هیاهوی این لحظه ها را دوست دارم

شادی کوچه های کودکی را

نسیم شرقی خاطره

باره سرکش رودکی را

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

2

نسیمی خنک می وزد

بر برگ و بار در ختان صنوبر

خزان زودهنگام من اینجاست

چون پریشانی قشنگ چشمان تو

روز طولانی اولین انتظار

نوبت عاشقی  وکام من

کمند آشفته گیسوانت

افتاده چون قسیل مادیانها

بر لب جویباران  آرام من

لرزش صدای صبح گاه بره ها

نی نی  چوپانی دل شکسته

مزامیر داودی ناله ها

در آغاز نیزاربی سرانجام من

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

3

لحظه های کوتاه این زندگی را

می چشم

می ستایم

لحظه های سهراب  ِ

افتاده بر دستان پدر

خواب آشفته تهمینه را

پشیمانی رستم خسته را

رخصت شعله های آتش!

به چشمان بی گناه سیاوش

من شاهنامه خوان این همه

پهلوان دلیر ایران زمینم

خوب! عمر من همین بوده

صحرا و کتاب و مدرسه

دریا و عشق شور انگیز ِ

سالاری وطن زنده من

که تا پای جان رفتم و می روم

آرشی شوریده در چله کمانم

ایستاده در گوشه ای

از این دماوند خاموش

دیو سپید پای* در بند مدهوش

تار و پودی رهایم

تمامی ندارد

این مهرزاینده من

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

ماهشهر شهریور ماه 1392 علی ربیعی (علی بهار)

*ای دیو سپید پای در بند    ای گنبد گیتی ای دماوند ...ملک الشعرای بهار


برچسب‌ها: دماوند خاموش, رودکی, یاران خراسانی
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 11:4 |