انکه اجازه می دهد ؟

آنکه فرمان می راند؟

آنکه فرش قرمز پهن می کند کیست؟

راستی من کیستم

                 در کجای ذهن جهان                   

قدم می زنم

در زمستان خیالم

این همه سرما برای چیست؟!

زمستان 1370 ماهشهرع- بهار

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 16:13 |

 بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
 تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
 خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
 ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد.....الف سایه

عمر آدمی  در دو موقع  مثل برق و باد  سپری می شود در عسرت محض و در لذت مدام ...مابقی  ایام نیز بود و نبودش یکی ست ومی مانی  که بگذرد ...  ..اما برق و باد هم از آن حرفهاست که مشمول مرور زمان شده است  .....زیرا گاهی اصطلاحات خیلی تکراری هستند  مثل همین برق و باد که در دنیای پر سرعت امروز شاید دیگر محلی از اعراب ندارند چرا که حالا برای سرعت هم حد و مرزی قائل نیستیم حتی اگر سرعت نور باشد.....باری بگذریم چون  همه فصل های عمر ما که آمدند و رفتند بی دریغ و بی قیمتی که جان آدمی ست این خاطره هم از سیاهچاله ذهنم به بیرون درز می کند....خیالی و خوابی  که شاید خود ناکجا آبادی ست که میانه ای با فهم ناشناخته ها ندارد که چاه ویلی ست در بی مرزی کاینات ....و حالا چندان دوری از آن همه شوق ها و وصل ها ی بی واسطه و طناز  که مشق و درس را  که هیچ، خود را نیز ازیاد برده ای ،در خیابانهای پر هیاهوی دنیا به عبارتی گم شده ای  مثل همین کسی که در  خاطره ام برای اندک زمانی بدنیا می آید و بعد تا بجنبم  با اندک گردباد زمانه به هوا می پرد و می  رود ...ماجرا از انجا شروع می شود که برای مدتی کوتاه  دبیر حق التدریس دبیرستانی می شوم  با دانش آموزانی اندک در جایی بین شهر و روستا ، دبیرستانش را با نمایی روستایی که بوی علف وبهار نارنج می داد   تازه ساخته  بودند ...همراه با نقش و نگاری هایی  ساده که چون دل مردم روستاهای جنوب بار محبت و مهمانوازی بود .... والبته  فضا  حال و هوایی لذت بخش داشت هم برای من واولین تجربه هایم در این خصوص یعنی آموزگاری  و هم  ساکنانش که اولین تجربه های خود را با  داشتن دبیرستانی در روستا یشان  جشن می گرفتند ..سالهای ابتدایی جنگ بود و حضور محسوس جنگ زدگان در روستا خیلی به چشم می آمد به گونه ای که بین قوم لر و عرب به نوعی اختلاط فرهنگی در زبان و کردار حاکم بود..دراین میان  بین آن همه دانش آموز بومی و مهاجر  دانش آموزی بود که در درس تاریخ به نحوبی سابقه ای  نابغه بود که سال  وروز و ساعت اکثر وقایع تاریخی را به دقت از بر بود .... برای خودش گنجینه ای بود که من معلم از دانشش حسرت بدل بهره ها می بردم گویی علیرغم سن پایینش وقایع تاریخی در حافظه اش از گذشته های دور حک شده است ..همیشه فکر می کردم در ناسیه اش نوشته شده که او حتما بزرگترین استاد تاریخ زمانش می  شود .... یا در کمترین حالت تصورمی کردم  محققی برجسته می گرددوسری توی سرها در می آورد ..باری سرنوشت من  اما در این میان  این چنین گره می خورد که بعد از مدت زمانی اندک از آن مدرسه باید بروم رفتنی که دست خود آدمی نیست مثل مرگ مثل زندگی و مثل خیلی چیزهای دیگر وچون جنگ بود  گفتم می روم سربازی که هم فال است و هم تماشا و در جنگ میهنی با همه وجودم شرکت می کنم تا خود تقدیر چه پیش آید و میلش به که افتد...شلاق زمانه را که تاب می آوری زندگی مفهومی عمیقتر می یابد و آنچه اتفاق می افتد حتی اگر بر وفق مراد نباشد اما دست سرنوشت خویش  را چون کودکی سربه راه  به دست می گیری به مراتبی لذت بخش از فهم درون خویش می رسی و پی می بری که آدمی همین گوشت و پوستی بر استخوان نیست که با تند بادی بشکند گاهی چون کودکی که گیاهی را از باغچه ای  می کشد تا از ریشه کنده شود بعد روی به تو می کند ببین بابا من زمین را مغلوب تواناییم کردم ،تو لبخند می زنی ....آری کودک من –به تعبیر بزرگی آنچه زندگی می‌طلبد شهامت است ....استقامت که می کنی همه زمین مغلوب تو می شود...خوب وضعیت اقتضا می کند که در این شرایط جنگی من نیز سهم اندکی داشته باشم تا فردا پاسخگوی نسلی که اگر پرسشی داشت شرمنده نباشم  .....پس ابر و باد و خورشید و فلک زدو رفتم سربازی ابتدا  دوره آموزش مقدماتی در تهران و دوره تخصصی پیاده نظام در شیراز و بعد هم بلافاصله اعزام به جبهه از طریق لشکر 84 خرم آباد که قصه های شیرین و طول و درازی ست به عبارتی  هر لحظه اش آموزن و خطای جسم و جان ....شب است که به منطقه عملیاتی می رسم  پا به گردان که می گذارم فرمانده می گوید ورود شما را در این غروب زمستانی  و سرد به خط مقدم تبریک می گویم تو می روی به گروهان 2 و من با سلامی نظامی  می روم و فرمانده اشاره می کند خوشم آمد نمی ترسی لبخندی می زنم و او به شوخی چیزی نثارم می کند ...به فرمانده می گویم فکرش را نکن برای هرکس  سرنوشتی رقم می خورد ....من با دنیا هیچ قرار و مداری ندارم و آمده ام که تا آخر بمانم ....بر خلاف قدرت نمایی اولیه، فرمانده با حال و شوخ طبعی ست که بعد از تعیین وضعیت پیشنهاد مرخصی کوتاه مدتی را می دهد که برایم غیره منتظره است و البته لذت بخش برای دیدن همسرم و فرزندم که تازه یازده ماهه شده .اواخر اسفند است  که با همین  مرخصی کوتاه برای دیداری هم از همکاران و البته دانش آموزان  به دبیرستان روستا می روم ...کنجکاو ومنتظر  ابتدا سراغی از دانش آموز متین و نابغه ام  می گیرم اما خبری از ایشان نیست ...پرس و جوی می کنم از همکلاسیها و حتی دبیران می گویند ظاهرا از اینجا رفته اند..  ..از اهالی روستا  هم که برای احواپرسی آمده اند سراغش را می گیرم که بی خبرند..فقط می شنوم که همراه خانواده  رفته اند ...تصور می کنم شاید جایی بهتر رفته باشند ... ..بر، که، می گردم در ذهن و ضمیرم ادامه دارد حیف شد که رفت.... و ماجرای دانش آموز نابغه در درس تاریخ برای من هم تمام می شود و بعد سربازی من و جنگ هم به پایان می رسد و دفتر زمانه سرنوشتی غیر از آنچه می پنداشتم برایم رقم می زند...و اینک سال 1372است و من در خیابان انقلاب روبروی دانشگاه چون عادت همیشگی از این کتابفروشی به آن کتابفروشی دنبال کتابهای تازه می گردم  نرسیده به چهار راه وصال شلوغ است  ماموران شهرداری با وضع زننده ای کارتون خواب ها را جمع آوری می کنند ..بر می گردم دقت که می کنم یکی از آن کارتون خوابها همان  دانش آموز نابغه قدیمی خودم بود ...نگاهش که می کنم او نیز مرا می شناسد سر بر می گرداند ...خجالت می کشد و من که گویی کوهی از اندوه دارد جانم را فرو می ریزد آرزو می کنم چشمانم این بار به من دروغ گفته باشند اما او بهتر از من مرا می شناسد تلخندی بر لبانش نشسته .....به کامیون نزدیک شده ام  با صدای آرام می گویم چرا کارتون خواب شدی....اشک امانش  نمی دهد ...دستی می چرخاند با تحیر و تآسف ، یعنی که شد؟ نمی دانم و من هم در جواب دستی ازسر ناچاری  بلند می کنم ...وشاید دستی از روی شرمنده گی که نسل بعد از خود را جدی نگرفت و همه چیز های خوب و بد را به حساب احتمالات ریاضی دنیا گذاشت یعنی که در گردونه زمانه درصدی هم باید سهم کارتون خوابهای تزریقی می شد  ...دفتر خاطرات خفته در ذهنم را ورق می زنم ازروستایی که تازه صاحب دبیرستانی جمع و جور شده بود و دانش آموزانی که دبیر غریبه را تا بخواهی تحویل می گرفتند زیرا تنها و آخرین دبیر لیسانسیه  منطقه بود...

....با چه امید و آرزوها یی که می خواست نهالش پر بارباشد و ثمر دهد .....بامداد زمهریرجنوبی با  شوق و ذوقی غیر قابل وصف سوار بر مینی بوس های مندرس جاده می شدی تا هرچه زودتر خودت را به مدرسه برسانی و هیجان کلاسی دبیرستانی را در روستایی دور افتاده تجربه کنی و بعد دوستی با دانش آموزانی که تفاوتی سنی چندانی با تو نداشتند ...یکی می پرسید آقا ازدواج کردی می گفتی آره من یک پسر دارم که فقط یازده ماهه ست...دوسه تایی که دور و برت بودند با لبخندی نزدیک به خنده :آقا را ببین :!  ما ها  را که می بینی با تاکید دوباره :آقا: هرکدام سه بچه هم داریم و من! بلند بلند می زدم زیر خنده و دانش آموز زیرک درس تاریخ با کنجکاوی خاصی همه رفتارها را ورانداز می کرد با سکوتی هوشمندانه گویی افق های دور و درازی مثل ذرات خورشید در ذهنش پرسه می زدند ....تکیده و وارفته می خواهم باور کنم که او همان دانش آموز تیز هوش آن سالها نیست اما تا چشم می اندازم می بینم به وسیله ماموران شهرداری جمع آوری شده و داخل کامیون هم ایستاده ....و در خماری و گیجی هنوز هم حواسش به من است ...ومن که حالا دست رنج اندک زمان تدریسم  را به شکل کارتون خوابی در خیابان انقلاب می بینم با چشمانی که پر از مکث مرگ و بی کسی ست ..خیره به نقطه های نامعلومی که ازسوی بی هدف چشمانش پیداست ..عجب حافظه ای داشت در تبدیل تاریخ هجری خورشیدی به قمری از قمری به میلادی ومن که هنوز در تاریخ 1285 شمسی یعنی سال مشروطیت مانده بودم او مثل تاریخ نویسهای قهار معادلش را می خواند 1324 قمری وبعد 1911 میلادی ساعت و روزش بماند که دنیا برای هیچ کس بار و بنه ای نخواهد نبود..و حالا راست راست وسط کامیونی که دربش هنوز  نیمه باز است و کارتون خوابهایی که شاید یکی دیگر از آنها نیز چون همین محصل سالهای دور من خوشحال است که طعمه ماشین شهرداری شده است  راستی  چه تصادف حزن انگیزی

                                    از دفترهای گذشته سال 1374 ماهشهر علی بهار

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه نهم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 11:3 |

با بوسه ات

فقط با بوسه ات

متبرک می شوم

با ساحلت

فقط با ساحلت

به آرامش می رسم

با نگاهت

فقط با نگاهت

سیراب می شوم

از میان این همه ستاره

تنها چشمانت را می ستایم

از میان این همه دریا

تنها اشکهایت را

زمستان 1370 علی ربیعی (ع-بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ و ساعت 16:25 |

کانت می گوید هيچ قدرتی تاكنون نتوانسته است به سرزمين ذهن ها و اقيانوس وجدان هاى بشرى رخنه كند، چه رسد به اينكه آنها را فاتحانه بگشايد و با فزون خواهى و استيلا طلبى در اين قلمروهاى ناممكن بر كرسى امر و نهى بنشاند وشاید همه تعریف انسان در هستی در همین نکته ظریف نهفته است که سرانجامی مگر آزادی و اخلاق ندارد ...که در فلسفه  این فیلسوف ارجمند  مفهوم آزادى از يكسو با اخلاق و از سوى ديگر با خرد پيوند مى يابد.....از دفتر یادداشت ها علی ربیعی(ع-بهار)

کامجویی آفتاب و سراب

تلفظ نام تو

تکرار لذتبخش ترین خاطره ها است

که فقط 14 ساله بود

دستانت لذت التماس را آفرید

لبانت بوسه را

وبعد تا کها روییدند و روییدند

وانگورها طلایی و قرمز

خوشه زدند

در تاکستانهای دلم

وشراب آغازشد

در آن قرار شیفته وداغ-

ظهرهای طولانی جنوب

کامجویی آفتاب و سراب

که بیابان را به یغما برد

آنگاه به  برق نگاهی

  چشم در چشم تو

به شعله ای، آهی

شاعران آواره  شدند

شاعران کافه و تماشا

شاعران موسیقی و غزل

شاعران تسلیم و رضا

محزون و دلافگار گذرگاههای پر مخاطره

زیر تازیانه های دنیا

گردن شکسته و زار

شاید که مرده باشند

تا پیاده روهای ارغوانی پاییز

برگ ریزانی دیگررا

 به باد بسپارند

ودوستی را بجای آرند

سخت بود و جانکاه

اما ذوق بلند شدو برخواست

بسان نیلوفر

در هماغوشی راه پله های کاهگلی ابیانه

وذهن مکدرشان

                                                   ازنو بالا رفت وشعر سرود

وابر و باران

به دیدار تو آمدند

بی واسطه گزمه ها

وشترهای لوک

روزگار خوبی بود

ومن علیرغم این همه دیوار

خورشید را دیدم

که لبخند می زد

به خاطره های ما

شهادت می دهم به خاک و آفتاب

به ستاره و مهتاب

وبه این همه عناصر حجمی

که نه زشت بودند و نه زیبا

زندگی مثل بوسه های ما

در هر کوچه که سر زد

ارمغانش بلبلان آشتی بودند

که بر دستان هر رهگذری نشستند

ماهشهر آذر 1394 علی ربیعی(ع-بهار)

 


برچسب‌ها: کامجویی آفتاب و سراب
+ نوشته شده توسط علي بهار در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ و ساعت 21:37 |
......ریز سروده

دریغا!

شیخ سعودی از هر سو که رفت

ویران کرد..............

ماهشهر بهار 1390 علی ربیعی(علی بهار)

.....شرحی کوتاه بروقایع عربستان ..

.شاید باورش سخت باشد اما ما بعد از قرون وسطی و پایان جنگ های صلیبی اگر دقت کنیم در

مجموعه عربی خاورمیانه شاهد هیچ گونه تحولی که به سود مردم باشد نبوده ایم و اگر هم بوده

اندک بوده مثلا در اوایل قرن بیستم که جنبش های ملی گرایی آغاز و در همان حال در نطفه

خفه یا به بی راهه سلطه گری های نظامی کشیده می شود که تا هم اکنون ادامه دارد.. اما

آنچه نمود واقعی داشته همانا شکست و مصائب جانکاه اعراب بود که قائده چند قرن اخیر را به

لطایف الحیل شامل می گردد..مقوله ای غم انگیز که حرف و حدیث بسیار در پشت سر دارد

از رنج و فقر و فاقه مادی و معنوی تا تفاسیر مستبدانه حاکمان از قانون در جوامع قبیله سالار

,والبته صحنه گردانی خارجی و بویژه انگلیسی....به همین دلیل استبدادهای مدت دار اعراب هم

 تاریخی ست و هم جغرافیایی و علاوه بر آن ریشه در سنت هایی داردکه از معبر اقتصادهای

عشیرتی ووابسته گی های قومی وخانواده گی عبور می کند ولذا حق و حقوق انسان نه بر

اساس حق شهروندی بلکه در توالی نظام ارباب و رعیتی همراه با یک اخلاق مطاع و مطیع

    تعریف  می شود واین همه خلاصه ای ست از ماجرایی بنام خاندان آل سعود........

    خاورمیانه امروز منطقه ای آسیب دیده است آسیبی که ریشه در سنت های

    دست و پاگیر قبیله ای دارد و به جنگ مدنیت و تمدن مدرن  آمده است.........

                                             از دفترهای گذشته ع-بهار

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ و ساعت 21:40 |

...خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت.....ای سایه های های لب جویبار کو؟....سایه

..از سروده پدر سرباز...

پرنده ای که میخواند

به صبح سعادت

سرود بیداری

مثل کودکی ست

که پذیره پدر شد

در عنفوان جوانی

وقتی که از جنگ برمی گشت

آغاز زندگی

لبخندهای کودکانه

آغوش مهربان پدر

لالایی مادرانه

عجیب وجدی داشت

یادمان باشد

چه خونها که کوچه را منور کرد

چه دستها که به دلدار نرسید

چه قدم ها که نشست

چه بغض ها که شکست

ومن به دنبال جانپاهی بودم

هرچند چون بره های  قربانی

مکدر سرنوشتم نبودم

قشنگترین بخش واژه ها

همین سرودهایی ست

که در پی رهایی و پروازند

رعایت انسان

تا آزادی همه آفتاب

جبهه مهران اردیبهشت1365 علی ربیعی(ع-بهار)


برچسب‌ها: پدر سرباز, جبهه مهران
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ و ساعت 10:26 |

دل از انتظار خونین دهن از امیدخندان......چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان..سعدی

.....ازسروده شرح نگاهی....

چه شرح زیبایی باید بنویسم

برای نگاهت؟

کلامم بی شک صحرایی تشنه ست

وآسمانم سرابی بیش نیست

ای این همه ستاره و مهتاب

درکنج دلت

ای این همه جاده

دلتنگ عبورت

بگذار بربال خورشید چشمانت

تنها سفر کنیم

ماهشهر شهریور 1394 علی ربیعی(ع- بهار)

 


برچسب‌ها: نفس نیازمندان
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ و ساعت 10:40 |

جان استوارت میل فیلسوف انگلیسی یکی از مصائب در زندگی  بشر را به علت ناکامی در احترام به آزادی می داند.... ایشان خاطر نشان می کند در روابط اجتماعی انسان  اصلی برای آزادی وجود  دارد بدین مضمون مادامی که افراد به دیگران آسیبی نمی رسانند باید از محدودیت ها آزاد باشند ، آزادی بیان و اندیشه ،آزادی سلیقه وپیگیری آن ، آزادی اجتماع ...او استدلال می کند که افراد هنگامیکه آزاد باشند در انتخاب و زندگی، کامیابتر هستند.....

صدای آزادی

در تاریکترین لحظه ها

صدای شورانگیز نور را می شنوم

صدای تبسم خورشید

وقتی لبخند می زند به گیاه

صدای بال کبوتر

هنگامه شفاف آسمان

صدای ماهی حوض

برق پولکها

قلبم را هم

قلمفرسایی می کنم

بالا بلند و دلیر

تا هر جا که آزادی بروید

تیرماه 1374 ماهشهر علی بهار


برچسب‌ها: جان استوارت میل
+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 15:21 |

هزار جهد بکردم که سٌرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم....سعدی

شانزده آذر که می رسد یاد و خاطره همه آن سالهای عجیب در ذهن و

ضمیرم زنده می شوند....گاهی به لبخندی گاهی به شوقی و زمانی به

اشکی که با یادهای چندین نسل تکرار شدند هرچند امروزهم شانزده آذر

است!...مثل هر سالِ دراین روز...من زنده می شوم...نفس می

کشم...دست می زنم به سینه به قلبم، به دنبالم اینم که پیدا کنم کسی را

که گم کردم آنروز..............تهران زمستان 1380علی ربیعی ( علی بهار)

 

 از عاشقانه ها

گویی آن انارهای شیفته

در قاب دلم

همه ترک برداشتند

حضورت جاذبه قرمز غروب بود

شوق دیدارت لذت وافر طلوع

قسم می خورم

به ارتفاع قراری که داشتیم

بذری که کاشتیم

عمری ست انتظار می کشم

تا ببینمت

جاده ات را گم کرده ام

سرابت را پیدا

ماهشهر پاییز 1380علی ربیعی(ع-بهار)

 

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ و ساعت 9:38 |

يارب از ابر هدايت برسا ن باراني     

 بيشتر زانكه چوگردي زميان برخيزم.....حافظ

سروده ترسالی

زیر تازیانه باد و باران

تر سالي مبارك است

با گلبنان برخواسته از خواب خستگي

شرح و حكايتي ست

بسان لالایی غوکها و برکه ها

صلح و سلامتي  پرآب رودها

لغزش مواج علف زارها

انبساط انبوه ابرها

و من كه

با باغها و گلهای  شمعداني  اين همه فصول سرخوشم!

ماهشهر آبان 1394 علی ربیعی(ع- بهار)

درباره شعر

شعر از ضمیر ناخودآگاه آدمی سرچشمه می گیرد و بر پریشانی روح سرگشته وی در وادی حیرانی  بی مقدار یا با مقدار هستی سوار است....زادگاه شعر جان و دل است نه آب و گل به تعبیر مولاناو برای اینکه به این سراچه احساس که دل آدمی ست پی بیر یم  باید به مکاشفه ای درونی اما نامکشوف با خودی برسیم که اقبال لاهوری در اسرار خود جَست و جُست! که هیچش کرانه نیست یعنی در آنجا به غیر از هیچ ، هیچ نیست تویی و این همه ناشناخته ها و بید بن های غریب افتاده در بیابان تنگدستی از بی آبی پس تشنه وتنها  در برابر این دار مکافات ایستاده و همنوا با باد و طوفان و خاک و باران می شوی و این یعنی عشق منصفانه ای که تو را برای آنی میهمان خوان یغمایش کرده است ...می خواهی درخت  باشی در واحه ای و یا خار مغیلان که هردم در پایی می خلد اما هرچه هست و می خواهد باشد این لحظات نامکشوف را از دست ندهیم که به هجر یا وصل چون بومرنگی به ما برمیگردد... ....                            از دفترهای گذشته ماهشهر علی ربیعی(ع-بهار)  


برچسب‌ها: درباره شعر, ترسالی
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 12:31 |

 لذت ريزش مداوم باران براي ما جنوبيها و كوير نشين ها به تعبير حافظ شُرب مدامي است كه اگر ببارد زندگي بخش روح و جانمان ميگردد.....و آنگاه كه باريد  به آرامش و سكوني ميرسيم  كه در عالم عرفاني عاشق به سيمرغ وحداني رسيده است...باري شميم باران و خاك باران خورده در اريبهشت جنوب موهبتي است كه كم پيش مي آيد .....

.......وقتي كه گنجشكان را مي بينيم سراسيمه به سمت درخت كهنسال سدر(كُنار) كنار خيابان هجوم مي برند و در ولوله اي بي محابا جايي براي بيتوته مي جويند ...با خودم مي گويم حتما خبري است از بادي و خاكي ويا باراني كه پرندگان اين چنين در پي ملجايي هستند زيرا كه با طبيعت دوست تر از ما آدميانند و تا برميگردم آسمان غرمبه و بعد رعد و برق و رگبار باران دراين اول اريبهشت شروع شده است...باري سخاوت بي نظيري ست بويژه بعد از اين همه سال بي باران ! 

لذت باران

شادمان از ريزش يك ريز باران

زير سقف خيس و نمناك شبا نگاهان ابري

مي دوم از خانه بيرون

بر لبانم مي نشينند

قطر ه هاي نرم باران

چون زميني خشك و تشنه

با همه دلداگيها

قطره هارا مي ربايم

قطر ه هارا مي چشانم

آرزو دارم

كه سگهاي شبانه

دير گاهي را به خواب خستگي هاشان بمانند

يا كه آوازي نخوانند

تاكه اين باران بخواند

تا كه اين باران ببارد

ماهشهرعلي ربيعي (بهار) زمستان 1384

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 16:23 |

میراث جاودانه مادر همین سروده های دلنشین در گویش دشتی (لری جنوبی )به لهجه ماهشهری ست ..... و من به زبان همین پارسی به رسم الخط امروز این سروده ها را ترجمه می کنم..... پیشنهاد دوستی خوش ذوق هم برای این دوبیتی های مادرم شب شنبه خیال بود

1

شفق روشن زعکس رویت ای دوست

شب یلدا اسیر مویت ای دوست

نمی شد یکدمی با ما نشینی

ببویم بوی عنبر بویت ای دوست

2

چه شد ای دل همیشه نه به کامی

چه شد ای دل که سرگردون مدامی

بسان مرغ وحشی می زنی پر

نخوردی دانه و هردم به دامی

3

زمانی ،روزی، داشتیم هوایی

دو دروازه دوتا دالان سرایی

نیاید سال و امسال و همه سال

پراکنده شدیم هریک به جایی

4

شب شنبه خیال یارم اومد

دوشنبه نامه دلدارم اومد

چهارشنبه کشیدم انتظارش

که پنج شنبه گل بی خارم اومد

ماهشهر پاییز 1394 علی ربیعی(ع-بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ و ساعت 10:28 |

پیچ ناتمام جاده

خمیازه دره

التهاب کوه

رنجش آفتاب

هنگامیکه زیر سایه ابری گم می شود

دویدیم و دویدیم

به ناکجا رسیدیم

غمنامه انسان

در شرح مه آلود هستی

وافق که همه چشم انداز دور هیچ است

مانند آسمان آبی نامفهوم

ومسافران بیشمارش

در این وادی حیرانی

شیراز شهریور94علی ربیعی(ع- بهار)

 

......رفتا ر مسئو لانه ..............

 

در منازعات اجتماعی آنچه  نبرد دو گروه افراطی برای جامعه به ارمغان می آورند نزول انرژی رشد و توسعه است هرچند  این فرایند تاریخی یعنی افراط گرایی به عنوان یک قاعده و قانون تحول اجتماعی به طور مستمر رخ داده و بازهم رخ خواهد داد که این نیز ریشه در خوی غریزی آدمی دارد اما از این که بگذریم  تجربه نشان می دهد که همیشه هر خشونتی در یک جبهه و در یک طرف با خشونتی در طرف مقابل پاسخ داده می شود. چراکه هر شیوه ی کارزار لاجرم شیوه ای مشابه برای تقابل می طلبد. این بدان معنی خواهد بود که در این کارزار همیشه جریان های حد وسط با رفتارهای عقلانی و مسالمت جو و پیرو گفتگو ، دیالوگ و اقناع به حاشیه ی کارزار رانده می شوند و نه فقط ابتکار عمل را از دست می دهند بلکه عرصه ی کارزار را به ناگزیر و از سر درماندگی به خشونت طلبانی که ویرانگری همه چیز از ساختارهای فیزیکی گرفته تا اخلاقی جامعه از مشخصه های اصلی آنان است واگذار می کنند. توگویی افراطیون هر دو خاستگاه برای صعود  به بالای قدرت در جامعه، برنامه ای از پیش تعیین شده برای چنین سوگیریِ تقابل، تدارک دیده اند. بنابراین مسئولیت پذیری هر شخص حقیقی یا حقوقی در جامعه حکم می کند که در این تقابل، رویکردی اختیار کند که عقل و منطق و گفتگو جای خشونتِ گفتار و کردار را بگیرد . از نتایج ناگزیر همین فرایند است که اهمیت رفتار مسئولانه برای هر کسی در جامعه ی شکننده ای چون جامعه ی ما، هم پی آمدهای اخلاقی و هم اجتماعی خواهد داشت که امید این پیامد ختم به خیر گردد.                                                                  ماهشهر مهر ماه 1394 علی ربیعی(ع-بهار)

 

 


برچسب‌ها: حزن سفر
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 10:2 |

.....فلسفه کانت خرد ناب

فنومن ها یا پدیدارهای محصور در حیات بشر به خودی خود وجود دارند و شناخت آنها فقط معرف شناخت ما از آنهاست نه اینکه به حقیقت محضِ تعلق خاطر ما در آمده اند ،به عبارتی نه آنچنانکه هستند یعنی نومن وجود شی که خارج از اراده ماست ...همین نکته ظریف و اساسی به مثابه انقلابی در اندیشه بوده که کاشف آن مثل سقوط جسم از ارتفاع و یافتم های پی در پی ارشمیدس تاریخ! نشان از اندیشه ژرف کانت از سویی و ارزش معرفت شناسی جهان بر اساس دیاگرام ایشان است....وزنی از خرد ناب در عقل محض  تا بشر به ارزن توانایی و کهکشان   ناتوانایی خود پی ببرد ....از دفترهای گذشته علی ربیعی(ع- بهار)

 از منظومه آزادی       

در تاریکترین لحظه ها

صدای شورانگیز نور را می شنوم

صدای ستاره و مهتاب

دریا و آفتاب

قلبم راهم قلمفرسایی می کنم

بالابلند و دلیر

تا هر جا که آزادی بروید

زندگی یعنی همین کبوتران سپیدی

  که در سینه داری

ای اسمان کوچک آبی!

تیر ماه 1374 ماهشهر علی ربیعی(ع- بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ و ساعت 23:27 |

کانت می گوید...دوچیز همواره ذهن مرا به بهت و حیرت می اندازد که هرچه بیشتر و ژرفتر می اندیشم بر شگفتی یم می افزاید...یکی آسمان پرستاره ای که بالای سر ماست و دیگری موازین اخلاقی که در دل ماست...که آسمان پر ستاره جادوی بلند پروازی آدمی را مجال بال و پر می دهد و موازین اخلاقی سرکشی اقتدار و استبداد را مهار می زند!

تا صحرای عزلت دل

منتظرم تا ابرهای  رقصنده

کولی های  بی محابای آسمان

جلگه ها را

از شوق تنفسی عمیق  بشورانند

این  قطره ها ی باران

چشمان گریان

عمری آرزوهای من بودند

 که می بارند و می بارند

تا دشت ها ی سبز

 به سمت خشکترین

بیابانها بشتابند

ومادیانها ی  مست و بی باک

در انبوه رویایی چمن زارها بچرند

نی لبکی  از رویش نیزارها بروید

چوپانی نی نوازی کند

تا صحرای عزلت دل

ماهشهر پاییز 1369 علی ربیعی(علی بهار)

 


برچسب‌ها: کانت فیلسوف مدرنیته
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 10:27 |

فصل متبسمی ست تابستان

دمی  رقص شناور قاصدکها را

 به زمزمه نسیم بسپار

به همنوایی دل

لرزش تار

شاید در جشن کولیهای مکدر هم شادی بروید

حیف است به غم های دیرین-

 رنگ عادت بزنیم

چون خیال زنی غمگین

در خزان تنهایی عمر

امروز رابه تفاعلی  خوش یمن  بشارت ده

که طالع بد به صدر سینه مظلوم دوام ندارد

دنیا همان بهتر

که به چشم نیاید

با همه خوب و بدش

اما همینکه دل به جاده می دهی

در خنکای این شب مرطوب

هنجار خوش آیندی 

از عبور اتوموبیل ها و شب پره ها بر می خیزد

مردد مثل همه هستی!

بسمت مسیری نامکشوف وبی پایان ره می گشایی

شفق رو به هیاهوی  گرگ و میش صدای پرنده ها دارد

 وصبح رنگینی  که می رسد از راه

در تکاپوی گربه ها و گنجشکها 

به شکل عادتی دیرنه بازهم

مانده ای با پرسش های بی پاسخ

گفتگو های تسلیم و رضا

برد و باخت چکا چاک ناموزون

ادمها و شمشیرها

التماس قطره ای شوراب از دریای زندگی

در کور سوی امیدی دور

ملتهب از پریشانی عمری حوصله وانتظار.

 چرخی زدم ! از این سو به آن سو

همنوا با شوریده گی خیام

"ای چرخ فلک خرابی از کینه توست"

"بیداد گری شیوه دیرنه توست"

کبک ها یی را مانم

که به ترانه کوهستانی چشمه ها  نرسیدند

اسفند ماه سال  1389 اصفهان علی بهار


برچسب‌ها: همنوا با شوریده گی خیام
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ و ساعت 12:52 |

...از سروده پادشاه فصل ها....

غریب است دوست دارمت

مثل فصل شاهان دلگیر

پاییز غمگین...

خلوتی تا مدارا ی افلاک

لذت بوسه ای مشرقی از دل خاک

برگ  وبادی ست مگر سرد ونمناک!

سال 1372 تهران علی ربیعی(علی بهار)

...از قصه های آنروزهای عاشقی

....سال 55 محوطه دانشکده و بعد کوه پیمایی ها و کوچه اسرار و دویدن توی کوچه ها از دست ماموران و تو که همیشه می گفتی پسر مواظب باش کار دست خودت می دهی و من می خندیدم از ته دل ...می گفتم من هم یکی از این هزارها و تو فقط می توانستی کتابها را بر سینه ات بفشاری و من می گفتم هی دختر تو چقدر عصبانی هستی بیچاره کتابها چه گناهی دارند و تو حالا نخند کی بخند ...برق و باد که می گویند همین است دیگر.... مثل اینکه همین دیروز بود تابستان سال 55 و محوطه دانشکده ادبیات که چشم در چشم هم دوختیم و بعد رفتیم به سمت خزانی که آن سال زود رسید و اولین باران شهریور همان سال در کوچه اسرار خیسمان کرد ...ابرهای تیره زیر درختان اقاقیا ی کوچه اسرار همه جا تیره و تار شده بود و تو زیباتر از هر روز بودی آن روز ...و حالا هم بعد از چهار سال و این همه اتفاق که افتاد ...انقلاب و تعطیلی دانشگاه و جنگ ....و ما تا توانستیم حادثه ردیف کردیم خوب یا بد ....سال 1372 تهران علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 10:19 |
http://baharnews.ir/vdcaamna.49nua15kk4.html

نقدی بر نگرش سیاه و سفید ما

گاندی می گوید در انسان نیرویی عالیتر از طبیعت وحشی و غاصب وجود دارد این نیروی روحی در قبال طغیان و مظالم به مثابه نور در مقابل ظلمت است همین نیرویی که به ما کمک می کند در برابر شرارت های بی شمار حاصل از تنگ دستی بشر در برابر طبیعت غدار و عداوت های انسانی برخواسته از تعلقات حیوانی ایستاده و چیره گردیم و اگر توانستیم به تغییر شرایط در جهت بهبودوضعیت محیط طبیعی گام برداریم ،هرچند بسختی که نیاز رسیدن به سعادت عبور از صخره های تنگ چشمی و مرارت است .

 

....سیاست و اقدامات این نیروی روحی بر تدبیر و حکمت قائم است...و باعث توسعه مدنیت اخلاقی در جهان می گردد که اگر چنین نمی شد باید نوع انسانی چون دیگر انواع بجای ایجاد پایه های تمدنی درخشان به قلع و قمع خود می پرداخت که چنین نیست و زیباییهای پیرامون ما علیرغم کج مداریها ی زمانه های عسرت غیر قابل انکار است.......بعد از این مقدمه که عالم آرای کلام من از گاندی است آنچنان که من شناختم ، که من  کجا و گاندی بزرگ ؟!که جسم و جان بشر درهمیشه تاریخ به این فرزانگان بی بدیل  مدیون بوده است و قله معرفتی اگر فتح گردیده به واسطه وسعت فضیلت و علو طبع هم اینان بوده که خشت خشت بنای تمدن انسانی بر زمین از شیره جان این سالکان طریقت عشق و اخلاق نیرو گرفته است والا از دونان دنیا دوست و منفعت طلب جز جنگ و بدعهدی وپیمان شکنی  بدست نیاید!....

 

و اما ایران ما در اندیشه مدنی واخلاق حکیمی خود بر گرفته از این جغرافیای شکننده  وبه واسطه سخت جانی طبیعت این سرزمین و لاجرم سخت کوشی و پالایش درونی این مردم قانع ، که سرامدانی در عالم علم و اندیشه و اخلاق کم نداشته اند ... در همیشه تاریخ  اهل فضل و دانشش ! فرهنگ و ادبیات جهان رابه خرد فردوسی و حکمت نظامی و اخلاق سعدی وعرفان مولانا مزین کرده اند و لاجرم جهانی را مدیون این همه نیک اندیشی ...! والبته این همه اتفاق مبارک ومیمون مربوط به گذشته است و همه می پرسند و می پرسیم امروز در کجای قافله تمدن بشری قرار داریم و دستاوردهای امروز و همچنین سهم ما در برپایی تمدن نو کجاست ..................................

ماهشهرتیرماه 1394 علی ربیعی  (علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 11:4 |

....از یانیس ریستوس شاعر بزرگ یونان ....اوریانا فلاچی خبرنگار ایتالیایی

زندگی جنگ و دیگر هیچ

و با این همه

ما به این جهان نیامده‌ایم

که به آسانی بمیریم

آن هم در سپیده‌دمی

که بوی لیمو می‌آید

مرکب سازی علی بهار!


برچسب‌ها: یانیس ریستوس
+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴ و ساعت 10:42 |

آخر به باد فنا داد عشق تو خاکسترمن ...صفای اصفهانی

این پیچک ها

این نیلوفرها

این قاصدکها

از رویای دلبسته ترین

ترانه قمریها گذشتند

تابه آستانه  دستانت رسیدند

که آتشزنه دیدار دوست  بودند

در فراموشی شبهای تارمن

اندوه بی شمار من

و چشمانت که خواب همه عمرم را

آشفته می کردند

مشهد زمستان 1390 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 18:12 |
 دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۳۶ نشر در بهار نیوز http://baharnews.ir/vdcc11qm.2bq0e8laa2.html

داخلی آرشیو مقاله سیاسی

 بیماری دوره کودکی بشر

اگر بر دیده مجنون نشینیم

بجز از خوبی لیلی نبینیم

فارس و عرب قرنهاست نان و نمک سفره همدیگر را خورده اند و به حلال و حرام یکدیگر نیک واقفند و انگاه که دست نیازی از طرفین به سوی همدیگر دراز شده با طیب خاطر یاور هم بوده‌اند ...در این میان ریشه قهر و عصبیت قطعا در بین آنان جایی ندارد، بیماری دوره کودکی بشر علی ربیعی (علی بهار) گروه سیاسی: مقوله فارس و عرب بحث دامنه دار و پر پیچ خمی است که نیاز به بازبینی و بازسازی عاقلانه ای دارد تا این گوشه از تمدن بشری که شاهکاری‌ست در طول و عرض دنیا، علیرغم کج مداری‌ها و افراط و تفریط‌ها به آرامشی رسیده وسپس مهیای رشد و توسعه ای ساختاری و درون زا گردد که شایسته آن است و علاو بر این صلاحیت تمدنی این دو قوم نشان می‌دهد که در جنبه های مختلف ازحکمت عملی یعنی تهذیب نفس، تدبیر منزل و سیاست مدن به تعبیر قدما ارزش های متعالی نهفته در خویش را به منصه بروز و طلوع رساند... دامن زدن به عصبیت قومی و نژادی کار بی خردان است وعناد ورزان از هرسووقطعا کسانی که در این راه غیر اخلاقی طی طریق می‌کنند راه به جایی نمی‌برند وبه سر منزل مقصودنیز نخواهد رسید و آنچه در این میان درو می‌کنند هزینه ای است که هم بر خویش وهم دیگران تحمیل می‌کنند. منزلت انسانی آنجا سرکوب می‌شود که تعلقات بهیمی آغاز می‌گردد و این تعلقات هم در هیچ فرهنگ و مرامی ریشه عقلانی ندارد. پیام آخرین پیامبر خدا نه رنگ و نه زبان و نه قومیت است که همانا تقوای الهی ست که برای همیشه چراغ راه همه بشریت فرزانه است که ظاهرا در شرایط عوام زده و سطحی نگر از دیروزتا امروز جایی نداشته و ندارد و در این زمینه به خصوص که لازم است هنوز هم بسیار کارها صورت بگیرد تا از جاهلیت آدمی در همه عرصه های خود خواهی و خود محوری کاهشی صورت پذیرد ... زمانیکه عمیق و از سر صدق به جهان پیرامون خیره می‌شویم با تاسف و تحیر به موارد بی شمار از دروغ و تزویر و نا بخردی مواجهه می‌شویم که همه در جهت منافع زود گذر و نا فرجام مادی هزینه می‌گردد و ظاهرا این شق از کردار در بشریت سیری ناپذیر است و به این زودیها به اتمام نمی‌رسد. منطقه خاورمیانه که به تعبیر ویل دورانت گهواره تمدن بشری بوده است از این مصائب و مصیبت های تعلقات قومی و زبانی و فرهنگی آسیب های جانکاهی دیده که باعث عقب افتاده گیهای امروز است که اگر غیر از این بود با آن همه پشتوانه های فرهنگی مثبت این گوشه از تمدن بشری می‌توانست با توجه به تعالیم پیامبرانش پرچمدار راستین حق و عدالت و آزاده گی باشد که در حال حاضر نه این که چنین نسیت بلکه خود آتش بیار معرکه های بیشمار در سطح و عمق روابط بین الملل است. در این میان فارس‌ها و عرب‌های پاک نهاد قطعا براساس فطرت الهی خویش دوست و یار و غمخوار هم در طول تاریخ پرفراز و نشیب خاورمیانه بوده اند واگر صلح و خوشبختی یاکه جنگ و بدبختی بوده باهم تحمل کرده اند. بیاییم راستی و نیک فرجامی را براساس راه و رسم همه پیامبران و اولیای الهی پاس بداریم. از کاشتن تخم کینه و نفاق و دشمنی بپرهیزیم و باور کنیم خداوند این جهان را آنچنان بزرگ و بی انتها آفریده که جای حیات معقول و انسانی برای هیچ بنی بشری تنگ نیست، پس به انسانیت هم احترام بگذاریم آزادی را پاس بداریم وبدانیم عاقبت شومی دارد آدمی -اگر چون صدام که حتی تا پلشتی یک مخفیگاه هم بخود ننگرد و عرب و فارس و کرد و ترک را به خاک و خون می‌کشد . بیاییم از تفکرات بی منطق و قلدرمآبانه دست بکشیم و به صلح و آسایش و آبادی ملل خود کمک کنیم آتش بیار معرکه جنگ و ستیز قومی و نژادی نباشیم .بسط و توسعه گفتگو ی بین فرهنگ‌ها مارا از برخ کشیدن ما و منی دور می‌کند .....وبیاییم از تنگ نظری های تفکر منقبض غرب در پایان تاریخ و جنگ تمدنها پلی بسازیم برای صلح و دوستی تمدنها ....بزرگان شعر و ادب فارس وعرب پرچمدار دوستی و عاطفه برای همه بشریت بوده اند..... ولذا تا بوده چنین بوده که مجنون وار به لیلی خویش نگریسته ایم که: اگر بر دیده مجنون نشینیم /بجز از خوبی لیلی نبینیم که اشاره ای است ظریف به نگاهی ست که آب و تاب کینه و عداوت ندارد و برای ذره ای تعلق دنیا ی شخصی و بهیمی قیصریه ای را به آتش نمی‌کشد،آدمی با هر تعلق خاطر و رنگ و نژاد و مذهب در ابتدای راه پر پیچ و خم جهان ایستاده است و قطعا مجهولاتش چون همیشه بر معلوما ت او می‌چربد و قاعده حیات آنست که با احترام به حقوق فرد فرد انسانها بنگریم ودر همه زمینه‌ها به راه مقابله با بحرانهایی که کل بشریت را تهدید می‌کند بیندیشم ......که حافظ بزرگ فرمود: آسایش دوگیتی تفسیر این دوحرف است/با دوستان مروت با دشمنان مدارا! فارس و عرب قرنهاست نان و نمک سفره همدیگر را خورده اند و به حلال و حرام یکدیگر نیک واقفند و انگاه که دست نیازی از طرفین به سوی همدیگر دراز شده با طیب خاطر یاور هم بوده اند ...در این میان ریشه قهر و عصبیت قطعا در بین آنان جایی ندارد، بویژه در شرایط امروز دنیا که دانش بشری به جنبه های مثبت در عقلانیت و فطرت پاک سرشت انسانها کمک کرده است که سمت و جهتی در رفاه همه ملت‌ها و اقوام چاره کار است نه انحصارگری در مقوله های بیشمار علمی وفرهنگی که البته انحصاگران راه به جایی نخواهند برد. دخایر تمدنی و فرهنگی این دو قوم فرهیخته آنچنان در هم تنیده و ادغام شده است که در بسیاری از مقوله‌ها قابل تشخیص نیست که آیا این جنبه فرهنگی عربی است یا پارسی و برداشت‌ها از ذخایر همدیگر نیز به همین صورت. جالب اینکه همه عقلاو اهل فضل براین وجوه از مفارقت و همدلی وقوف دارند و سعی در اشاعه آن و کم هستند کسانی که به تفرقه دامن می‌زنندکه در اینجا لازم است فرهیختگان هر دو طرف میدان را از دست این ناکسان خالی کنند و اجازه ظهور و بروز افراط در منیت های جاهلی ندهند. علاوه بر این اگر به ظاهر هم دشمنی هست، با اندکی گذشت و مسامحه می‌توان به مشکل پی برد و هم به حل آن پرداخت ...فارس و عرب بیایند و آنچنان به هم نگاه کنند که پیغمبر به آنان نگاه می‌کند... و خلاصه اینکه دامن زدن به اختلافات قومی و نژادی بر خلاف اصول اخلاقی و انسانی‌است و کسانی که به هر بهانه‌ای به این چنین مسائلی دامن می‌زنند، سهوا یا عمدا، نفرت‌پراکنی و کینه‌توزی را تقویت می‌کنند. به قول آن اندیشمند غربی که «قومیت‌گرایی و ملیت‌پرستی» را به بیماری دوره کودکی بشر تشبیه کرده؛ (که واکسن آن هم کشف شده؛ عقلانیت و انسانیت) بیاییم خود را در مقابل این باورها و تعصبات غلط که ریشه در جهل تاریخی دارد، واکسینه کنیم؛ که این مرض، در صورت اپیدمی در هر جامعه‌ای، تبعات نامیمون و سختی دارد؛ و اندکی اگر اطراف ایران‌مان را نظری بیاندازیم، این تبغات نامیمون، مرگبار، ویرانگر و ... را به عینه می‌بینیم!

                          ماهشهر فروردین 1394 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ و ساعت 9:30 |

 ....از سروده فراست ذهن...

جایی برای رویاهای من

جایی امن

به دل آرایی یک گل

آواز یک پرنده

لبخند یک کودک

و زمین  هم پنهان در برگهای  خزانیش

کوچه های خواب زده زمستانیش

و چون بهار آید

صلح آسمانی ابرها

تنیده با الهام متعالی عشق به هستی

در گوهر زاینده باران آغاز می شود

و جادوی بی مثال  وجد

در پرواز قوها و اردکها

 همسرایی نسیم و دریا

تا پیدایی  ابدیت در حضور  اشیا ء

آنگاه ست که!

مدهوش فرزانگی  جهان  می شوم

پایانی هم متصور نیست

همچنان که آغازی

زنهار اگر فراستی نباشد!

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

.....روشنگری لذت بخش ترین میوه بشری

میدانید دوستان من نگاه عمیقتر و روشنگرانه به زندگی مثل صعود به ارتفاعات بلند کوهستان می باشد هرچه در این عرصه بیشتر طی طریق کنید و راه صعب تر باشد لذت فتح و دستیابی آن شیرین تر است و چه خوب است که امروز از این امکان که فن اوری در اختیارمان گذاشته در جهت نورافرینی به جهان پیرامون کوشش نمایید کارل پوپر می گویدهنگامی که به بی‌کرانگی آسمان پرستاره نظر می‌دوزم، تخمینی از بی‌کرانگی نادانی خود به دست می‌آورم. اگر چه عظمت کیهان ژرف‌ترین دلیل نادانی ما نیست؛ اما یکی از دلایل آن است- و لذا با این تعبیرات زیبا و عمیق هرچه هم بدویم و به نادانی خویش واقفتر می شویم کم دویده ایم و تازه این ابتدای راه است پس عرصه روشنگری را تا می توانیم بسط دهیم که لذت بخش ترین میوه بشری ست.....از دفترهای گذشته علی ربیعی(علی بهار)

.........کانت فیلسوف مدرنیته

ورود به دنیای پررمز و راز فیلسوفی که چراغ هدایت بشری در عرصه روشنگری بوده است لذتی دارد که باری وزنه ارزشش بالاتر از همه آن لذایذ مادی و جسمی است که حیات تکوینی آدمی را سیراب می کند. خوانش و فهم این اندیشه های ناب که ریشه در فطرت پاکسرشت انسانهای والا دارد سخت و جانکاه است و تاب تحملی وزین می طلبد   تا چه رسد به افرینش این اندیشه ها که ساختارهای جوامع بشری را در جهت زایش نیک فرجامی سوق می دهدهر جند دلمشغولی های کج مدارانه برای رسیدن به اسایشی همگانی که آرزوی کانت بوده در برابر دیوار  بی اعتمادی تعلقات قدرتمندان  آب راهه ای حقیر می نماید! اما علیرغم همه ناهمواریها این راه طی شدنی است و بشر فرجامی جز این نداردکه به سر منزل مقصود که روشنگری و روشن اندیشی است رسد.....از دفتر های گذشته علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ و ساعت 15:26 |

در آغاز نوروز،در آغاز بهار

آرزو کنیم بیمارستانها از بیمار تهی شوند

زندانها از زندان،قلب ها از نفرت

و ستمگری در خیال تاریخ هم بمیرد

باور کنیم جهان برای هیچ کس تنگ نیست

و سفره خداوند هم بر روی هیچ کس بسته نیست....علی ربیعی(علی بهار)

سروده جلوه نوروز در بزم سحر

بازهم تکرار سبز روزگار

بازهم پروانه های بی شمار

بازهم رقص پرستو عطر گل

باز هم تا کهکشان بوی بهار

 

دست در دست هم و آدینه ها

خلوت ایّام با  سبزینه ها

شکل  هر لبخند تندیس  گل است

گل به تعبیری  صفای سینه ها

 

دشت ها در‍سـِحــْر نور افتاب

می پرند پروانه ها با آب و تاب

زندگی  با شهد زیبایی قرین

فصل مستی آمده ست اینک شتاب

 

کوچه ها چون  باغ ها یی از بهشت

از همین آیینه ها باید نوشت

عشق ها چون عادت دیرینه اند

از تو می گیرند سراغ سرنوشت

 

جلوه نوروز در بزم سحر

بلبلان از قمریان آشفته تر

هرکسی از باغ می گیرد سراغ

با شکوه است این جهان سبزتر

 

می توان تا عمق اکسیژن دوید

می توان خورشید را زیبا کشید

می توان در انتظار اسمان

ابرهایی هم به رنگ گریه دید

ماهشهر اسفند 1387 علی ربیعی(علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 9:3 |

به تعبير ويل دورانت لذات فلسفه همانا جستجوي جهاني آرماني ست... بي جستجو انسان از

بديهي ترين مفاهيم در هستي جا مي ماند ...جستجوگري است كه براي انسان بالغ پرسش گري

ايجاد مي كند ....

 

....از منظومه پرسش............

1

از پيشاني كدام ستاره زاده شدم ؟

از شهاب كدام شب؟

ازشاخ و برگ كدام گياه؟

از بطن كدام مادر؟

در كجاي زمين ريشه دارم ؟

تاج محل من كجاست؟

خِنگ ُبتم را چه كسي احيا مي كند!؟

خاكسترم از بستر كدام رودخانه مي گذرد؟

اي آسمان ستاره ام کو؟!

2

هر صبح زمرّد

با خورشيد و پرنده

با كوه و دريا

تكرار مي شوم

و با آهوي نازك خيالم

چون نسيم

به چالش مزّين بهار باراني مي روم

من زنده ام تا زندگي زنده است.........

ماهشهر پاييز 1376 علي ربيعي (علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 14:33 |

.....از سروده کوچ...........

ابتدای بامداد

افق كمي پيدا

افق كمي پنهان

صداي هي هي چوپان

صداي خسته ايل

صداي دور گله

صداي شيهه اسبان 

درختان هم در انجماد زمستاني خويشند

ابرها در التهاب زمين مي پيچند

باد مي خواند

باران مي بارد

هندووار سجده ميبرم

به تقدم بي مثال عناصر

وبادهاي موافق كه مي گويند

 كوچ بايد كرد

....

 بيا برويم   !اي دوست

همره هر روزه دل و دنیا

از آغاز شك  به  انحناي بهت يا ترديد

فصل هاي بي معنا را رها كنيم

معابر می گویند که سفر گاهي فقط رفتن ذهن است

در محاق جدايي

بي كسي بي پناهي

می دوی  به حیرت ازاین سو به آن سو

هر چند  هنوز هم در ابتداي آرايش آرزو هاي خويشي

..................

نیشابور تابستان 1368 علی ربیعی(علی بهار)

 

......آدمهای شبیه خویش!


....تا چشم نای دیدن دارد هم دریا و هم آسمان غرق فیروزه های خوش رنگ خویشند و چون روز بر آ ید

خورشید با همه توان فقط گوشه ای کوچک از اسمان را تسخیر می کند و تو در میانه این همه دریا به

حقارت خورشید هم پی نمی بری تا خود که باشی که بخواهی از منّیتی بلند به دنیا بنگری ....کوچه دل آدمی

هرچه بزرگتر صفای قدم دوست وزین تر که جایگاه دل و دلدار اگر به صرافت عشق رسند آنسوتر از

خورشید را هم می بینند ..به دل می گویم راستی زیباترین دنیا دنیایی ست که آدمهای آن شبیه خویشند و

اصرار ندارند در لباس دد و دام فرو روند.... از دفترهای گذشته ماهشهر علی بهار پاییز 1389

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 8:57 |

نغمه ای بخوان محبوبم برای دلواپسی همه زمانه ها


که به حزن بی تاب قناریها عادت کرده ایم...


ضرب آهنگ قفسها را می شنوی؟


خیل دلسوختگانت را مرنجان


روزی چشمانت را،چشمانت را


فرمانروای همه نرگسی ها می کنم


تا در مخموری قشنگ یک روز بارانی


از پرچین همه واهمه ها و دلتنگیها بگذریم


پاییز 1387 ماهشهرعلی ربیعی (علی بهار)

 

حافظ و شکسپیر!

گاهی غزلهای حافظ را زمزمه می کنم ...چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم ........که دل بدست کمان 

ابروییست کافر کیش ......زآستین طبیبان هزار خون بچکد......گرم به تجربه دستی نهند بردل ریش .....و

زمانی دراز در دنیای بی سرانجام و پرآلام شکسپیر سیر می کنم ....که این دو عجبیب شباهتی دارند در

مزمت بی وفایی دنیا و تنهایی آدمی ...و رنج والام روزگاران .. و کلام دردناک شکسپیر شاید ...اگر خواب

مرگ دردهای قلبمان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر پیکر ما فروریخته... پایان بخشد نهایت و

سرانجامی ست که باید البته آرزومند آن بود.....آنزمان که این قفس فانی و خاکی را بدور می افکنیم در آن

خواب مرگ شاید رویاهای ناگواری را ببینیم !ترس از همین رویاهای زود گذر است که مارا به تحمل و

تآمل وا می دارد....از خطابه های جاودانه هملت اثر شکسپیر....و نهیبی که ایندو بر شرارت وخود خواهی

آدمیان می زنند جای بسی تآمل دارد......


                                        ماهشهر از دفترهای گذشته علی ربیعی(علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 10:50 |

سا لها مي گذرد

سالها ي مدرسه و گريز

دانشگاه و انقلاب

سربازي و جنگ

و ما كه پي در پي پلهايي در اضطراب-

از خاطراتمان ساختيم بنام زندگي

وگاهي كه ترسيدم !

حتي از عشق

به خلوت دل خود رفتيم

با چشماني كه حسرت مگر، پلكي عاشقانه داشت

روزها و سالهاي پر هياهو وپر آشوب-

كه مجذوب خيابان بوديم

سْرَكِ يك قرار!

دلبسته كوچه اي بنبست

آه خدايا دوست دارم

كوچه هاي جهان را

*تنگاره هاي كوچك مهرباني

وقت بگذشت

نسل من هنوز هم

درپي ياد ها و يادگارهاي خويش است

علي ربيعي (بهار) ماهشهر تابستان 1388

+ نوشته شده توسط علي بهار در شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 9:3 |

اسفند بره رام زمستان است

که به چرا آمده است

به یادت بیاورم

سرمای بی محابای دی و بهمن را

وحجله این همه دختران سپید پوش را

که بدرقه کردی

تا آسمان فروردین به سوگ نشست

ای ابر سیاه گریه آغاز کن!

زمستان1380ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

+ نوشته شده توسط علي بهار در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 14:21 |

برای مرور تشنگی

تحمل مهجور زندگی

چشمانم را در چشمان ِ

پشیمان آهوان کال می دوزم

که در انحنای موکب مرگ پرسه زدند

آه خدایا کبوتری بفرست

تا صلحی در موطن خنجرهای سراسیمه زمین بروید

و از رودخانه های خشک حتی

صدای تشنه آب برخیزد

آن آبهای همیشه جاری خوشرنگ

که از کوهستانهای مشبک و سرشارمیآیند

دریا هم که بی تابی می کند

و دلتا که چون دختران ترد و شکننده نپالی

از حضور مقدس رودخانه های پر آب

ناامید است

کیمیای ناپیدایی ست  باران

وآسمان چون بغض تیر خورده ِ

از آفتاب خون آلود است

ناگهان خاک سرخ آغاز می شود

ماهشهر زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)

 

+ نوشته شده توسط علي بهار در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 14:11 |

سیاهه اعمال

اگر شعری می سر ایی...اگر قصه ای می نویسی ..باید آنچنان بازتابی داشته باشد که احساس کنی اگر این شعر را نمی سرودی یا این قصه را نمی نوشتی  جهان چیزی کم داشت....نمی دانم شاید این که می گویم بلند پروازی اغراق گونه ای ست از همه آرزوهای دست نایافتنی عالم انسانی ...اما عرصه تفکر و نوشتن مثل جهان است که مرزی ندارد که ناتوانی ما دلیل بر کوچکی دنیا نیست که برعکس !....ولذا  خوب می شد !اگر در نوشتن نوعی وسواس بخرج دهیم تاخواننده بی هیچ درنگی نه اینکه بی خیال متن شده واز سمت و سوی اثر عبور کند  بلکه باهمه وجود بدنبال سیاهه اعمال خود بگردد که به تعبیر بزرگی هر اثر ادبی سیاهه ای از اعمال خواننده  اثر است که هرچه مفارقت بین اثر ادبی و خواننده مجذوبتر باشد اثر ادبی واجد ارزش های متعالی بیشتری ست و می تواند که دلی را شاد کند یا بشکند و چون عمق داشت جهانی را تغییر دهد هرجند این دنیای سنگین و خسته ما به هیچ صراطی مستقیم نمی شود اما همین که خنک نسیمی بوزد خود غنیمتی ست و آرزوها ی آدمی نیز نباید که به خاکی و خاکستری بسنده کنند!......سارتر می گوید اثر ادبی باید اثر گذار باشد و به تعبیرمن انسانی باشد استوار،تا آنگاه هم که  خم شد نشکند....

                        زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

                                                        1

                                         چندروزی تکرار می شوی

ازبهاری تا خزانی

چشم به روییدنی و رویشی

یا اندوه فروریختنی

و تغُیَیَر لذت بخش زمان

که برنگ فصول می آیند و میروند

گاهی به تلنگر دل و دستی

وسوسه می شوی

در مقام عاشقی در آیی

"سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور"...حافظ

گاهی عذاب وجدانی

در هئیت اسباب قتاله ای

به جنگ تن به تن میروی

محاط شده ای

از عشق و نفرت

تا آستانه هستی

جوهر امکان

که چون قطره ای ترا

از گودالی به گودالی می ریزد

2

شعری می سرایی

در ذهن

خطی می کشی

تا بوم

ترانه ای می خوانی

برلب....

که رازی بگشایی

در دل!

شوریده حالانند

درختان و پرندگان  و حشرات

که روستای ترا آشفتند

3

امواج دریاها

تا ذهن و زبانت را بیاشوبند!

اگر به ساحل رسیدند یا نرسیدند

جان به جان آفرین دادند

آه ای شورآب مفرح  زندگی

ای آبهای خوش سیمای دریاها

دستی بگیرید به مهر

تا نهنگان بیچاره

به گل نمانند!

4

شاید آتشزنه رویاها

جایی دنج

سوار براسب مراد

از کهکشانی به کهکشانی سفر کند

و جهان در نقش  عاشقی سرگردان

در جستجوی خدا

به خود رسد

زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)


برچسب‌ها: سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور, سیاهه اعمال
+ نوشته شده توسط علي بهار در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 22:35 |