|
کوچه جنوبی
|
||
خيلي حرف دارم
اما نه تو تحمل شنيدن داري!
نه من طاقت گفتن!
همين جا مي مانم
در كنار كومه هاي شروه خوان خاك
خسته و زخمی -
از زوزه باد بر خشک بوته های شور منگی ((mangi-گیاهی شور در صحرای ماهشهر))
براي آشتي
با صداي كبك و خروس و كوهستان
بسراغم بيا ييد
تا تاكستان هاي صلح آميزانگور
به رنگ ياقوت وزمّرد
در چشمانم برويند
وسرمستي عشّاق
به سِحْر آن آوازهاي اغواگر آغازشوند
و نيرواناي راستي
چون آرامش بودا
در تجلي يك جسم گم شده در گناه ناداني
فراغتي برويانند
بي واهمه از دشمنيها
وزمين
پراز كفشدوزكهاي دوستي شود
كه زاينده جهان بي آزارند
با مشق نوشته هاي شاد فصل بهار
وبنويسيم درانشاي كودكانمان
آسمان را
كبوتر را
آشتي را
خدا را!
تعريف كنيد!
روزهاي بزرگي ميرسند
وقتي كه نغمه ها ي دوستي ما
چون درختان زيتون
از باغ پيامبران برويند
يوسفي كه از چاه بدرآيد
ابراهيمي كه از آتش بگذرد
ودر چشمان ملتمس كودكان بي سرنوشت
انسان بي تعلّق از من و مامعنا شود
ماهشهر علي ربيعي (بهار)
احترام به حقوق اقليت
را ه بجايي نمي برند عامي و عابد
ازاين لغو پريشي كه بر زبان جاريست
مي ترسم از اين جامه دريدنهاي بي تدبير
نگو ييدكه اين فلاكت عظما نشان بيداريست
يكي از دلايل و مشكلات بوجود آمده اخير بعد از انتخابات رياست جمهوري به نظر بنده عدم توجه و احترام به حقوق اقليت در كل فرآيند تصميم گيرهاي خرد و كلان از ابتدا تا اكنون بوده است ، اكثريتي كه بنا به تعريف خصوصي خود از دين و ديانت و قانون، قدرت را در يد بيضاء خويش قبضه كرد و دائما غربال به دست به دنبال حذف و اضافه واحدهاي انساني در شكل و شمايل مورد تعريف خود پرداخت ،شكل و شمايلي هم كه هيچگاه به يك جمع بندي واحد از نتايج نرسيد و لذا اين قطارراه خود را به سختي وبه لجاجت پيش گرفت و رفت ورفت وتا توانست بزعم خود كسان ويا ناكساني را كه از زير مجموعه دايره خودي و غير خودي خارج شده مي ديد از قطار آرماني سياست روز پياده كرد به خيال اينكه راه رسيدن به جامعه مدل وار خويش را مساعد نمايند غافل از پيچ و تاب هاي روزگاري كه هيچ گاه ابر و بادش در يك مسير نيستند و در همين حال است كه آن خس و خاشاك ناچيز هم بزعم آنها تبديل به گردبادهاي سهمگين مي گردند كه درراه اضمحلال و نابودي، اينبارديگر خودي و غير خودي راجدا نكرده هرچيز و هر كس را با خود مي برند مي سوزانند .
...و مشكل اساسي ما نيز ازهمين جا شروع مي شود كه هيچ گاه اقليت را بويژه در جنبه هاي انديشه و عمل جدي نگرفتيم و چهار چوب متعين خويش را بر لوح ضمير وجدانها حك كرديم تا بدين جا كه رسيديم
به توجيه مشكلات مبتلابه با رنگ و لعابي خود ساخته پرداختيم واز اقليتي كه حالا وزنه اي شده بود خواستيم از دريچه فهم ما به اطراف بنگرند
...و هنوز هم كه هنوز است به خامي خويش پي نبرده ايم لذا براي يك انتخابات ساده اي كه مي توانست چون شكوه وجلال اوليه اش تداوم حضور مردم را به رخ جهانيان بكشاند به معضلي در حد لرزش پايه هاي اقتدارنهادينه در نظام و كشور انجاميد.
....راستش مردم سالاري و انتخاب از جانب مردم ملزوماتي دارد كه بايد از جانب آن كس كه اكثريت را بدست مي آورد بهترو جدي تر رعايت گردد در همه جنبه ها از توپولوژي و هم بندي رسانه ملي بگير تا روزنامه ها و امكانات بي شماري كه دولت و شوراي نگهبان در اختيار دارند تا به نحو شايسته اي به برگزاري انتخاباتي در شآن ملت با فرهنگ ايران دست بزنند اما در عمل هرجا كه دست مي گذاريم با سولات بي شمار روبروييم، آن هم از جانب كساني كه ظاهرآ بر اساس همان اصول تعريف شده در مباني ديني در امانت داري آنان شك نداريم...
پس به اين نتيجه مي رسيم كه گلوگاه ههاي بسياري هست كه در لحظات خطيررأي ونظر به علت عدم رعايت اصول اوليه مردم سالاري تبديل به نقطه كور بن بست وتقابل مي شوندو راه برون رفت كشور را به ايستايي محض مي كشانند .
...ديگر اينكه واقعا با محك ملت به مفهوم عام آن به سنجش بصيرت خويش التفات نموده ايد؟! وآيا اقليت اصولادر چينش ساختاري شما !اكثريت هميشگي محلي از اعراب امكانات واقعا موجود در كشور دارند ،اقليتي كه چون همه آحاد اين كشور مالياتش را به موقع پرداخته و در بزنگاه هايي كه نياز بوده هزينه حضورش راپرداخت كرده است .نه اينكه زينت المجالس برنامه ها ي رسمي باشد.
دعوت به شركت فعال در انتخابات يك وجه قضيه است فراهم كردن امكان و شرايط مساعد و مساوي براي همان حداقل هاي حاضر بحثي ديگر است .كه در اينجا هيچ كدام نه تنها فراهم نبود بلكه زمينه انقباض و بستن در ختم راه ها را مي شد به لطايف الحيل ديد ...
خوب به اينجا كه مي رسيم به علت عدم شفافيت و بزرگ نمايي در ناراستي ها و عدم تعادل در كاركردها زمينه واكنش هاي عصبي و غير مدني براي شهروندان فراهم مي شود و هرچه عمق چالشها در بي تو جهي به نظرات و آرا بيشتر باشد برخوردها نيز بيشتر مي شود و تا مرحله ضررو زيان و نابودي در بديهي ترين امكانات شهري و شهروندي مي رسد..
ودر پايان بايد گفت اي كاش اين فراست و كياست در مجريان ثابت قدم سي ساله انتخابات مي بود كه كار به اين همه فلسفه بافي و آمارسازي و آماربافي در انتخابات اخير نمي انجاميد و حس اعتمادي را كه به تاريخ رنج هاي يك ملت رشيد بنا شده بود با موريانه هاي خودخواهي و خودبيني به اينجا نمي كشاندند......
تاكي غم دنياي دني اي دل دانا حيف است زخوبي كه شود عاشق زشتي
آلودگي خرقه خرابي جهان است كو؟ راهروي اهل دلي ،پاك سرشتي؟! - حافظ
علي ربيعي (بهار) ماهشهر تيرماه 1388
بعد از انتخابات
ازاين سموم كه برطرف بوستان بگذشت عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني
مزاج دهر تباه گشت در اين بلا حافظ كجاست فكر حكيمي و رأي برهمني
درست مثل حالا
بزرگش نخوانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتي برد
از همان كودكي به ما ياد دادند در فرهنگ ما كه از بزرگان خود حتي اگر بزرگ نباشند به مفهوم فرهنگي آن به نيكي ياد كنيد و به بزرگان خود در هر كسوت و مقام احترام بگذاريد كه حال و گذشته شمايند و حالا ما بياييم اين ها را به ثمن وبخسي حراج خاص و عام كنيم و بعد وقتي به اين مرحله از پرده دري رسيديم فكر بكنيم براي نسل جواني كه مي خواهند زير بيرق امروز من و تو سينه بزنند چه مي ماند؟!
واز طرفي درست كه احمدي نژاد با محرومين و ندارها توانست خوب ارتباط برقراركند اما روشنفكر و طبقه بالا هم از جنس همين جامعه و فرهنگ است كه نتوانست نگاه پوپوليستي آقاي احمدي نژاد را درك كند يا بپذيرد ،همچنانكه روشنفكر ما و رهبراني چون خاتمي و موسوي نتوانستند كه با توده مردم ارتباطي در حد معقول برقرار نمايند و حالا كه بدين جا رسيده ايم شاهد تاسف بار گسستي هستيم كه در سطح عوام و خواص يا همان روشنفكران و توده مردم با گروه مرجع يا همان رهبراني كه يك جاي كارشان ايراداساسي دارد ايجاد شده است با تاواني سنگين و خانه برباد ده ...زيرا كه هردو جريان يكي به ميخ مي زند و يكي به نعل وبه انشقاق و شكاف در طبقات اجتماعي كمك مي كنند و جامعه را به سوي تضاد ها ي نافرجرم و غير معقولانه مي كشانند وبه جاي مذاكره و مناظر ه سازنده به مناقشه و پاره گي در صفوف ملت عنايت دارند ....
اتهام فساد اقتصادي به ديگران زدن چيز كمي نيست همچنانكه اتهام دروغ بستن ،آن هم از كساني كه الگوي اخلاقي و سياسي جامعه هستند و لذا به اينجا مي رسيم كه نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان
..و.تاكي بايد رنج اره سياست بر روح و جان ما غالب باشد و تقسيم ثروت و قدرت را با نشاني از اره سياست بخواهيم كه بدست آوريم
....آيا نمي ترسيم كه اندوه و رنج طاقت فرساي ملت دامنمان را بگيرد و نيك و بدمان در زير دست و پاي ذهنيات برخواسته از خودي و غير خوديمان گم شود درست مثل حالا
درست مثل حالا
گاهي اتفاقاتي در حيات فردي يا جمعي تو پيش مي آيد كه برايت محلي از اعراب ندارند ،وبقول زبانشناسان در عالم مصوت و صامت واژگاني دنيايت ،صامتي خشك و بي روح بيش نيستند مثلا واژگان صداي حيوانات كه ساده و بي معني ادا مي شوند و هيچ تعريفي را متبادر نمي كنند لذا براي هميشه در ظرف زماني و مكاني خود مي مانند واين دور تا هميشه چنين بوده و خواهد بود ،بر خلاف جامعه انساني كه براي هر فعلش دنبال معنا و مفهومي ست درست مثل حالا....
درست مثل حالا
در عالم اشياء مثلا چوب خشكي را مي ماني افتاده بر ساحل دريايي ،نم كشيده وسرد كه به درد روشن كردن آتش در اجاق ماهيگيري پير در زمستاني سرد هم نمي آيي از اين بدتر كه در آسمان و ريسمان استدلالات زندگيت نه آسماني كه آن بالا جا خوش كني و پايين سرد و بي روح را بنگري و نه ريسماني كه بدرد وصله وپينه اي در عالم تن و جان آيي ،پس به خودت قول ميدهي كه تن لش خودت را به امواج طوفان حوادث بسپاري درست مثل حالا....
درست مثل حالا
هر كدام از ما تجربه ها يا بهتر بگويم بي تجربه گي هاي زيادي در زندگي داشته ايم كه بعد از تكراروباز هم تكرار به سرخوردگي رسيده يم و انگاه اگر تاب اين زندگي را داشته ايم به كنج عزلتي پناه برده ايم شايد كه از بار خستگي هامان كاسته شود ورخوتي را براي بي معنايي خويش بيابيم درست مثل حالا...
درست مثل حالا
بيكرانگي جهان كه برايت بهت آور است و بي كسي تو بهت آورتر،پس سر به ناكجا آباد اندوهي بي پايان مي سپاري و با خودت زمزمه مي كني بيكرانگي كه چي همين يه تيكه خاك گرم وسوزان در سرزمين تفته معشور مارا بس درست مثل حالا....
ماهشهر خرداد ۱۳۸۸ علی بهار
معجزه بهار
آفتاب مثل تحمل خسته فصل هاي خالي نبود
در غباروخاكباد اين روزهاي جنوب هم -
نقره اي مي زد
دلم خوش بود به بال بازي كبوتران صحرايي
و بعد! آرامش سايه سار بادام بنان
دريا آبي بود مثل نيلوفر
زمين هم رنگ خودش بود
نه سبز بود ونه زرد
ما مجذوب معجزه بهار بوديم
آخر خرداد
آفتاب طلايي شد
مثل گردنبند ي كه هر روزه مي بندي
براي حسرت حضار!
پس كتيبه اي بنوشتم روي ديوارهاي انتظاردلم
به رنگ شقايق
به نام آزادي
نوشتم با قطره قطره هاي خون دلم !
دوستت دارم آزادي
باهمه كوچه هايم
باهمه خانه هايم
باهمه قلب هايم
با همه قلم هايم
با همه ترانه هايم
بسويت ميايم
خرداد 88 علي بهار
دل مشغولي اخلاقي انتخابات
براي رسيدن به جامعه اي بهتر و اجتماعي انساني تر به انديشه و خرد بزرگاني كه اهل فلسفه اخلاق مي باشند سخت محتاجيم .....
ونياز داريم كه از بداخلاقي هاي انتخاباتي اجتناب كنيم وبراي دستمالي هرچند نان و آبداركه باشد قيصريه اي را به آتش نكشيم ،تهديد به افشاگري و سياه نمايي گذشته اي كه خود نيز جزيي از آن بوده ايم مفهومي به جز اين ندارد كه با تيشه كينه !بخواهيم زورق ايران را در طوفان حادثات بي شمار كه دوره اش كرده اند غرق كنيم ،كه چنين مباد....
وبدانيم در اين ميانه كساني كه در تنوير و بسط انديشه اخلاقي و نيك انديشي تلاش مي كنند در پيشگاه خداوند جايگاهي رفيع دارند.زيرا خداي سبحان صفت رحمانيتش را بر كل عالم بسط داده ولذاقطرات باران معرفت كردگار اگر زنگار جانها را صيقل دهد بي شك از افعال منفي چون تفرقه عقيدتي و تعلقات قومي و نژادي و زباني كه منجر به جنگ و نفرت و تباهي ودشمني در بين بشريت است كاسته مي گرددو را ه رستگاري بي شك از تنوير اخلاقي افكار مي گذرد بي تعلق به جنبه هاي تعصب آميز . ....
ورود به دنياي پررمز و راز انديشه اخلاقي كه چراغ هدايت بشري در عرصه هاي مختلف اجتماعي و فرهنگي بوده است لذتي دارد كه ارزشش بالاتراز همه آن لذايذ مادي است كه يك كرسي و جايگاهي را براي چند صباحي به انسان واگذار مي كنند كه در حيات سرمدي براي اهل معرفت پشيزي هم نيست بويژه براي كساني كه خود را در كسوت اخلاق مداري ديني مي بينند..
لذا ما امروز بيش از هرچيز به نقد عالمانه قدرت نياز داريم تا بسط عدالت و آزادي كه چون از ترازوي اولي جان به سلامت برديم يعني قدرت را به مفهوم اقتدارگرايانه آن نفي كرديم مقوله دومي يعني عدالت و آزادي به آسانترين راه بدست ميايند كه آغاز مسير پيشرفت همه جانبه است بي كسري از مزاحمت هاي دست و پاگير مديريتي عوامانه و قيل و قال انگيز دورواطراف....
خوانش و فهم اين انديشه هاي ناب كه ريشه در فطرت پاك سرشت انسانهاي والا دارد سخت و جانكاه است و تاب تحملي وزين مي طلبد ، تا چه رسد به آفرينش اين انديشه ها كه ساختارهاي جوامع بشري را در جهت زايش نيك فرجامي سوق مي دهد.....
از اين كه بگذريم دلمشغولي و تعلقات نيك انديشان فرهنگ مدارا و تساهل براي رسيدن به اسايشي همگاني -كه آرزوي همه صالحان و فيلسوفان بوده- در برابر ديوار هاي بي اعتمادي وبي اعتقادي قدرتمندان آب راهه اي حقير مي نمايد!....
اما عليرغم همه ناهمواريها وصعوبت ،اين راه طي شدني است و بشر فرجامي جز اين نداردكه به سر منزل مقصود كه احترام به حقوق اكثريت و اقليت در جوامع بشري است نائل آيد...
جوري به دنيا و زندگي نگاه نكنيم كه عين اينكه اينجا كه ما ايستاده ايم آخر دنياست و ما كه نباشيم دنيا به اخر مي رسد ...
كشاندن يك انتخابات ساده را به يك دوئل تمام عيار وپشت پا زدن به همه ارزش هايي كه جزء قدسيات مردم است اگر مفهوم دنيا دوستي و مقام طلبي نباشد پس چيست ...؟!
آيا به اين فكر كرده ايم كه فردايي هم هست كه باز بايد روي در روي هم بنگريم يا نه .....
ونگوييم وقتي كه من نيستم مي خواهم دنيا نباشد.....
براي اثبات حقانيت خود دست روي مسائلي گذاشتن كه ارتباظ مستقيم با منافع استراتژيك و ملي دارد و تكرار كشف حقيقت هاي سر به مهر براي چيست؟وبعد اين همه بداخلاقي انتخاباتي به نام چه كسي نوشته مي شود؟ومسئول اين همه بداخلاقي ها كيست؟......
ودلمان بسوزد براي كشورمان و شرايط تراژيك مكاني و زماني كه در آن قرارداريم ،منافع ملي را قربانگاه رقابت هاي انتخاباتي نكنيم ، براي اثبات حقانيت داشته ها يا نداشته هاي خود دولت هاي سي ساله را زير سوأل نبريم و نگاه كنيم به خطرات تهديد آميز از برون ودرون .......
صلح جاويد
عليرغم هر ملالي
دوست بايد داشت
مهر بايد كاشت
چه؟!
ايده ها رنگند
چون نژاد انسانها
سياه ،سرخ و سپيد
كه عاشق صبحندو خنده خورشيد
به تشنگان صحاري هم
دهيد مژده
آنكه بهار آيد
وگردد صلح آدمي جاويد
خرداد 1388 ماهشهر علي بهار
شعر از ضمير ناخودآگاه آدمي زاده مي شود لذا بر اسب احساس و شايد هم بر پريشاني روح سوار است .براي اينكه به اين سراچه احساس كه دل آدمي ست پي ببريم بايد لرزش آنرا كه نه!زلزله اش را هنگامي كه در برابر حادثه اي ، عشق منصفانه اي قرار مي گيرد ببينيم كه نمي بينيم !....زادگاه شعر جان است كه بعضي ها با پلكان واژه ها فقط به سطح آن مي رسند
بعد از باران
تر سالي وباران مبارك است
با گلبنان برخواسته از خواب خستگي
شرح و حكايتي ست
از سر مستي پرآب رودها
لالايي سحر خيز غوكها
ومن كه
با دشت ها و باغ ها
و خداي شمعداني هاي اين همه فصول
شادو سرخوشم
بهار ۱۳۸۸ علی بهار
عبور از پوپوليسم.....
شايد ويژگي منحصر بفرد انتخابات دهم رياست جمهوري در عقلانيت آن و عبور از عوام زدگي و به
اصطلاح روز پوپوليسم باشد وضعيتي كه در انتخابات قبلي كمابيش مطرح بود فقط گاهي راست مي زد و
گاهي چپ روانه عرض اندام مي نمود اما ظاهر امر نشان مي دهد كه اين پروسه طي شده و امروز شعارها
و برنامه ها حالتي كاركردي و استدلالي بخود گرفته و مردم هم با ذكاوتر از هميشه به ريز برنامه ها و نقش
آفريني نامزدها توجه مي كنندهم چنانكه ديگر بحث تحريم انتخابات موضوعي ست نخ نما شده كه هيچ كس
را بدنبال خود نمي كشاند بلكه مردم ما بعد از تجربه سه دهه نقش آفريني فعال امروز به يقين رسيده اند كه
راه توسعه و رسيدن به كمال مطلوب سرزميني از همين مسير انتخابات مي گذردو در عين حال كه چينش
نامزدها نشان مي دهد كه مردم هم در نامزدهاي آخري كه از غربال شوراي نگهبان گذشته اند مطلوب را
جستجو كرده و يافته اند يعني به آن كسي تمايل نشان ميدهند كه پاسخ گوي مطالباتشان باشد كه هم
اقتصادي ست وهم فرهنگي و به تعبير مير حسين موسوي !امروز براي مردم ما روشن شده است كه از
لحاظ اقتصادي با اين همه ثروت و مكنتي كه ماداريم سرنوشت ما فقر نيست و درآمد سرانه ما نبايد دربين
40 كشور ي باشد كه از حداقل درآمد سرانه برخوردارندبلكه اگر امكانات بالقوه تبديل به بالفعل گردد و راه
برون رفت از كاستي ها با تكيه بر علم و عقلانيت شناخته شود رفع محروميت و توليد ثروت و عدالت و
آزادي در چرخه اجتماعي كشور به سرعت طي خواهد شدو نسل امروزآينده را پر اميدترخواهد ديد پس با
توجه به تجربه موفق مير حسين موسوي در موارد ي چون هشت سال نخست وزيري در دوران دفاع مقدس
و سپس سكوت معنا دار ايشان در بيست سال بعد كه با تجربه اندوزي و مشاوره هاي كارشناسانه در دولت
هاي هاشمي و خاتمي همراه بوده است براي حصول به نتيجه همه ما ضمن حضور در پاي صندوق ها به
ايشان رأي مي دهيم زيرا كه بقول سايه :
دل بسته ام به باد و بوي شبي كه زلف
بگشايي ومشام مرا مشك بو كني
اين جاست يار گمشده گرد جهان مگرد
خود را بجوي سايه اگر جستجو كني
ما براي اينكه ايران گوهري تابان شودچه خطرها كرده ايم!
ما براي پرسيدن نام گلي ناشناس چه سفرها كرده ايم!
منظومه كوچه
1
كوچه بعد كوچكي دارد از تماشا
پر خاطرات من و تومي شود
وقتي كه قشنگ و صميمي به دنيا نگاه مي كنيم
جاي همراهي و هم سرايي
هم سفره بي ريايي
عاشقي ،دلربايي
كوچه خلوتی بی هیاهو
اگرشد ! كودكي سنگ پراني
لبخندي به دنياي زرد يا ارغواني
حس گرم بوسه هايي دارد اين كوچه
كه با مهر مادر دبستان مي رود
پدر را براي زندگي دنبال مي كند
كوچه از دل و جان ما سؤال مي كند
2
روز و شب كوچه
گم شدن در خيال سپيد
افق هاي ابري ست
پر گشودن
اوج گرفتن
خالي از آز و نفرت شدن
به ايثار و انفاق جان رسيدن
كوچه جاي آغاز لبخند
جشن كرشمه
خاطراتي طلايي
براي من و تو
زماني هم براي قهر و آشتي
وصل يا جدايي
3
كوچه پر از رنگ فصل هاي سال است
زندگي مي كنيم توی کوچه
می دویم می رویم
لحظه اي شاد
لحظه اي مانده غمناک
خسته ناکام
چون دل شكستگان ره عشق
فاتحان خسته و بي سرانجام
كوچه مثل كبوتر
بال پروازي دارد تاآسمانها
مهرباني
مدارای کهکشانها
جاي دنجي براي امتداد زمان است
بغض فصل هاي عمر رفته
بهارش كوچك است
چون چكاوك
با تابستان
ذهن را ميكند گرم
جشن رنگها يش
براي خزان است
غمي سرد هم
با زمستانش
كوچه هاي فروردين تا بهمن 57
اما
شور عشق داشت
بال آزادي
سمت و سوي نگا ه ها به آينده
اميد بود و دلداگيها
عشق هاي پاينده
ما كه آن روزها دانشجوبوديم
يعني كه
درمتن آب هاي تحول شنا ميكرديم
و كوچه ها را خوب مي شناختيم
وچهره ها را
و دستها را كه بلندتر از هميشه بود
وعشق هارا كه در كوچه ها پا ميگرفت
و چون مارمولك
از شانه درو ديوارهايش بالا ميرفتيم
نسل آرمانگرايي بوديم
كه شعار ميداديم
با تعدادي اندك
تا شاه كفن نشود
اين وطن وطن نشود
ومردم كه براي همراهي
بهانه ها داشتند
كودتاي اسفند 1299
مرداد 1332
و بعد سركوب قيام هاي بسيار
زندان و شكنجه و ايثار
قداستي اگر داشت سلطنت
فرو ريخته بود
مثل برگهاي استخواني زمستان
ملتي كه با احساسش قد مي كشيد
براي بزرگي چيزي كم نداشت
5
از كوچه اي تا كوجه اي
زماني ست بين بودن يا نبودن
شدن يا شكستن
آنكه از نسل انقلاب بود
به دنبال
جاي دنجي براي گريز از دست ساواك مي گشت
لختي آسايشي
نفس حبس سينه
تو با يك اشاره
هي پسر كمي جمع تر شو
مثل اعلاميه اي كه زير دكمه پيراهنت بود
نسل رو راست
با هزاران اميد و آرزوي دور و نزديك
روزي چريكي
براي نجات من وتو
از همين كوچه مي رفت
به دنبال او
ما دويدم
پاي تا سر
همه وجد و شور و رويش
زندگي هم سبز بود و تازه گي داشت
6
تا كه جنبيدم
جنگ شد
كوچه شد حجله گاه شهيدان
از پله ذوقمان فرود آمدیم
ورق خورد تقویم و تاريخ
نشاط وجوانی
رفتیم در سنگري
آماده برای رزم شبانه
وبعد
از خاكريزي پريديم
ازخاكريزي گذشتيم
تا رسيديم
جايي كه دشمن در كمين بود
چه شوري چه شوري چه شوري
چه الهام خداگونه از حضوري
وبعد
مادراني چشم به راه
پدراني چاووشي خوان
وتزيين سبز و سفيد و قرمز كوچه هاي وطن
7
براي سا لياني
كوچه شد جادوي هياهوي نسل هاي ديگر
وقت همراهي و بيقراري
گرمي آرزوهاي جواني جواني جواني
گريه
لبخند
شورش ابرهاي آسماني
سبزي و رویش زندگاني
8
آه خدايا دوست دارم
كوچه هاي جهان را
*تنگاره هاي كوچك مهرباني
مقصد و معبدجاوداني
سبقت و جانفشاني
9
وقت بگذشت
نسل ما هنوز هم درپي ياد ها و يادگارهاي خويش است
آه كودك من
اينجا را نگاه كن
قطره خوني ماسيده بر رنج روزها ، سالها
ديوار اين كوچه ها
علم ها،كُتل ها
قرون گذشته
خواب وبيداري ما
و زخم عهدنامه هاي
زشت !
تركمن چاي و گلستان
هيولاي سكندر
دام چنگيز
زخم صدام
وما كه پيوسته زندگانيم
وجان سخت !
علی ربيعي (بهار) ماه شهر سال 84
* به لهجه مردمان ماهشهر (کوچه)
بعضي انسانها در دنيا بزرگند و بعضي ها بزرگتر از دنيايندواين دومي ها خيلي كم هستند....
آزمون و خطاي انتخابات 29 ارديبهشت 1388
اگر موضوع چيزي است كه با مشاهده روشن مي شود مشاهده را شخصا انجام دهيد.ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه كه خانم ها دندانهاي كمتري از آقايان دارند بايك روش ساده پرهيز كند.كافي بود از خانمش بخواهد كه دهانش را باز كند تا دندانهايش را بشمارد.اواين كاررا نكرد چون فكر ميكرد ميداند .تصور اين كه چيزي را ميدانيد در حالي كه در حقيقت آنرا نميدانيد خطاي مهلكي ست كه همه ما مستعد آن هستيم (برتراند راسل )-وبراي همين هم تجربه آزمون و خطا را كه از اختصاصات انساني ست ويژه انسانها قرار داده اند كه مسير طي شده را دوباره طي نكنند البته در جايي ديگرارسطو اشتباه نكرد وقتي ثابت كرد كه هيچ وقت در يك مكان از عرض رودخانه دوبار عبور نمي كنند اين قسمت دوم در آزمون و خطاي ارسطو را به ياد داشته باشيم..... تا به اصل موضوع كه انتخابات است برسيم.....
ويژگي اين انتخابات بايد عقلانيت در همه عرصه هايش باشد زيرا ما ديگر فرصت آزمون و خطا نداريم....يكي از تعاريف جهان امروز به تعبير جامعه شناسان جهان فرصت هاست كه اگر به دقت مورد بهره برداري قرار گيرد تبديل به موقعيت هاي مناسب براي پيشرفت و توسعه ميگرددو ما نبايد چنان كه بعضي ها مي گويند و تكرار مي كنند-كه مهارت بي نظيري در از دست دادن فرصت ها داريم -....زيرا ما ملتي هستيم كه در دوقرن اخير با همه جسم و جان براي آفرينش فرصت ها و موقعيت ها رنج كشيده ايم و تلاش كرده ايم و هزينه هاي بسيار هم پرداخته ايم و لذا مفاهيم ارزشمند هم از دل اين همه جنبش ها و انقلابات زاده شده كه روحيه و روان ايراني را چون صخره هاي البرزكوه و دماوند وزين كرده وصيقل داده است...
....صيرورت اين سرزمين و مردمش در اين 200 ساله آن همه مقاطع و كرنولوژها ي باشكوه آفريده كه نصيب هر ملتي و ملكي نمي شود و خاص ايراني است ...... به همين سبب ما نسلهايي كه همه اين گذر گاه هاي صعب را طي كرده ايم به نوعي به خود شيفتگي ملي نيز رسيده ا يم كه فتح قله هاي توسعه و پيشرفت را براي هر ايراني ممكن و دردسترس مي نمايد پس به همه اين دلايل كه در بالا ذكر شد با همه شور شعور در انتخاب دهم رياست جمهوري شركت مي كنيم تا به هدف كه همانا رفتن به سمت قله هاست جامه عمل بپوشانيم .....
منظومه بيقراري
بهار آمده بود
خورشيد با لبخندي طلايي
در افق
از ابري به ابري مي پريد
كوچه جايي براي حضور چشم ها بود
من سراسيمه آرزوهايم بودم
عجله داشتم
براي فهم مفاهيم نامفهوم
شقايق هاي آرماني
كمي دور
توليد مثل ستارگان
كشف كهكشانها
ويا كمي نزديك
در ابتداي بوي اقاقياي كوهي
وقتي كه با نسيمي پرپر مي شدند
يا كه در اسفار لذت عشاق
نرسيده گم مي شدند
****
ذهنم در امتداد رياضي ارقام
به دنبال ايجاد اتحاد اعداد بود
بي سكوت و واهمه
ترديد و سرگشتگي
چون پروانه ها و جيرجيركها بودم
كه به لغزش نسيمي
پيله تنهاييم را رها ميكردم
گمگشته خيالات قشنگي بودم
تنيده با طبيعتم
مستعد پرواز
****
زير وبم زندگي را
با حوصله سوسمارهاي صحاري مي پيمودم
فرصتي دل انگيز
چون بامداد ي دريايي با من بود
كسي صدايم ميكرد
كه تجربه عاشقي يم بود
كسي كه تا ابديت حضور قلب
از موهبت الهي وصل ميگفت
وجد باشكوهي بود
بعد از سوختني به تمامي
در معابد هندو
رهايي جان
آزادي از تعلق خاطر
و دوستي بي واسطه انسان و هستي
*****
به آرامشي مي رسيد م
در آيينه اي كه تجلي روح فرشته گونه انسان بود
چه رغبتي كه از التماس يك قناري بر مي خواست
بعد از آواز موزون صبح گاهي
لذت كوچك پروازي كه نه !
بال وپري درقفس
با نگاهي كه تسليم محض بي پناهي بود
صداي اشتياق زمين را به باران مي شنيدم
وزن نازك مهتاب در شب ابري را
همسرايي لب هايي كه گرم لذت شبانه دوستي بودند
پايان ابدي جنگ
ابتداي رنگين كمان صلح را
*****
جويبار ها
چشمه سارها
همه روان به سمت آن رود بزرگ بود ند
كه با خلسه اي طولاني
وقتي به دلتا مي رسيد ند
ذوب نفس هاي دريا مي شدند
****
پشيمان گذشت عمر
در هستي نبودم
پشيمان تجربه هاي
كودكي جواني ميانسالي
هستي يك افق بي بازگشت بيش نبود
كه مي رفت تا نماند
سودي نداشت
حتي اگر مردد بودم
****
تابناكي مهر تابنده
با ريشه هاي معرفت افلاك
روزنه كوچك ذهن را
به انتهاي منظومه هاي سرگردان مي كشاندند
انديشه هاي درست
آرزوهاي بزرگ
بي دغدغه انتظار پاداشي
التجاء وارسته عارفانه اي بودند
با غروري برخواسته از ايمان قلبي
و چه قله هاي بلندي
كه فتح نمي شد ند!
وچه حصارهاي مخوفي كه گشوده نمي گرديد ند!
دوست بوديم
با زبان هم
با نگاه هم
با نياز هم
****
بيا برويم محبوبم
تا دورترين خلوت آن كوچه ها
جاي دنج عاشقانه هاي مكرر
رحمت دل
پاكدامني نگاه
تقدس ايثار
آنجا كه
همه منتظر يك حادثه بزرگ بودند
منتظر جرقه اي
عشق منصفانه اي
كه از نجواي يك كبوتر برمي خواست
وحس خدا
به واسطه يك گل قرمز بود
كه تا حجرالاسود
احرام ملائك پر مي گشود
علي بهار سال ۱۳۸۵
با تار وپود جان آدمي
رنج نامه اي ست
تا سنگفرش تابستاني لحظه ها
آنجا كه بخشش بي دريغ ذرات خورشيد آغاز مي شود
*****
سرنوشت آدمي هم
گاهي اين چنين رقم مي خورد
ايستاده چون قامت كوهي
كه لذت استقامتش را هرگز پاياني نيست
*****
به هزار يك دليل من و شما در اين انتخابات پيش رو شركت مي كنيم
حتما همه ما داستان عدالت روباه را كه برگرفته از كتاب كليله و دمنه عصر ساساني است شنيده ايم يا احيانا خوانده ايم واينكه اين جهان انساني هنوز كه هنوز است عليرغم اين همه دگرديسي ودگرگوني باز برپاشنه اي مي چرخد كه مايه حيرت اهل فضيلت و خرد است و همه ما كماكان به سرنوشت هاي حاصل از عدل و داد شير ها چشم حسرت و حيرت دوخته ايم و لذا به هزار يك دليل من و شما در اين انتخابات پيش رو شركت مي كنيم زيرا به سرنوشت خويش و ميهن خويش حساسيت داريم و در عين حال به حوادث پيش امده در كشورهاي مجاوراز لشكركشيها تا حدود و ثغور هاي متعيٌن از جانب قدرت هاي فعلي جهان و خط كشي هاي صورت گرفته ناموسي !با ابزار طالباني براي پاكستان و افغانستان و عراق واقفيم .......... در عين حال كه در اين مقوله نيز شرق جغرافيايي مزرعه حيوانات را هم خيلي پيش از اينكه جرج اورول غربي شرح ماجرا كند به لطايف الحيل شناخته است آن هم در كليله و دمنه اي كه داستانش به دوهزارسال پيش از نوشتن اين نويسنده انگليسي مي رسد .... و اما بخوانيم داستان را.....
رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به قصد شكار
يکي بود يکي نبود، زير گنبد کبود، در يک جنگل زيبا و سرسبز شير مغروري زندگي ميکرد که هيچ حيواني جرأت نزديک شدن به او را نداشت و تنهايي حوصلهاش را سر برده بود و دنبال کسي ميگشت تا سر به سرش بگذارد و زور و بازوي قويش را به رخش بکشد به همين خاطر تصميم گرفت به شکار برود. شير قوي در يک چشم به هم زدن يک گاو وحشي و يک بز و خرگوش چاق و چلهاي شکار کرد. بعد گرگ و روباه را که مدتها بود به او نزديک نشده بوند دعوت کرد تا مهمان او باشند. گرگ و روباه از تعجب داشتند شاخ در ميآوردند، چون از آقا شيره بعيد بود. او حتي حاضر نبود کسي از صد متري خانهاش راه برود اما حالا آنها را دعوت کرده ولي بعد با خود فکر کردند شايد آقا شيره پشيمان شده و ميخواهد با آنها دوست شود و با وجود اينکه ميترسيدند دعوتش را قبول کردند. آقا شيره با خوشحالي از آنها استقبال کرد و همگي دور هم جمع شدند تا از شکارهاي خوشمزه آقا شيره شکمي از غذا در بياورند. آقا شيره صدايش را نازک کرد و با نرمي گفت: خوب، گرگ عزيز دوست دارم تو اين شکارها را عادلانه بين ما تقسيم کني. گرگ بيچاره هم به خيال اينکه شير عوض شده و ديگر آن شير مغرور و بيرحم نيست با خوشحالي گفت: عاليجناب باعث افتخار من است که با شما هم سفره شدم.... و سعي کرد شکارها را عادلانه تقسيم کند. چون ميترسيد شير عصباني شود و با يک ضربه او را هلاک کند بعد خود را به شير نزديک کرد و گفت: اي سلطان حيوانات؛ شما از همه قويتر و بزرگتريد پس گاو وحشي را شما نوش جان کنيد و بز را که متوسط است و زياد هم چاق نيست من ميخورم و خرگوش هم مال روباه. از تقسيم گرگ، شير عصباني شد و خون جلوي چشمانش را گرفت و طاقت نياورد و با يک ضربه گرگ را هلاک کرد تا درس عبرتي باشد براي ديگران بعد با عصبانيت به روباه گفت: حالا نوبت توست تو شکار را تقسيم کن!. روباه که خيلي ترسيده بود. با زيرکي گفت :عاليجناب من کوچکتر از آنم که براي شما تعيين تکليف کنم. هرگز به خود اين اجازه را نميدهم اما چون شما دستور دادهايد به روي چشم، اطاعت ميکنم و در حاليکه دمش را دور پاهايش جمع کرده بود. گوشهاي نشست و گفت: قربان، من پيشنهاد ميکنم گاو وحشي را صبحانه، بز را ناهار و خرگوش را هم براي شامتان ميل بفرمائيد. هنوز حرفهاي روباه تمام نشده بود که شير برقي به چشمانش انداخت و گفت: اي روباه زيرک، تو اين عدالت را از کجا ياد گرفتي، مرحبا به اين همه زکاوت و ادب تو. روباه زيرک وقتي ديد شير خوشش آمده خيلي خوشحال شد و خدا را شکر کرد که بعد از گرگ بود و گرنه به سرنوشت او دچار ميشد و در جواب شير گفت: اين نوع عدالت را از سرنوشت گرگ آموختم. وقتي حرفهاي روباه تمام شد. شير مغرور سرش را بالا گرفت و با همان حالت گفت: چون تو درس عبرت گرفتي و به من احترام گذاشتي همه شکارها را به تو ميدهم. برو و شکمت را سير کن و لذت ببر.......
وحالا حايت ماست كه جهان اطرافمان خوب بشناسيم
.........
واما هدف ازاين انتخابات بايد اين باشد كه بعد از سي سال تجربه اندوزي ضروري ست كه اركان قدرت به سمت شفافيت و پاسخگويي بروند .....
و سي اتفاق و سي انتخاب در اين سي سال تجربه بسيار شفا بخشي است كه مي تواند ارزش هاي فرهنگي راستي آزمايي و پاسخگويي در فرهنگ ما را نهادينه نمايد و تغيير از درون را آسان ...
تغيير و سپس نقد از درون يعني اينكه ما خود ملتي هستيم كه بهترين و صادقترين منتقدان خويشيم و ديگر اينكه بعد از سه دهه انديشه كانديدها در هر عرصه اي كه ميايند بويژه رياست جمهموري نبايد صرفا در كادر بيلبردهاي تبليغاتي محصور شود...
و از طرفي ما هم به داشتن همان يك رأي با انتخاب آگاهانه از بين نامزدين واقعا موجود به كسي رأي دهيم كه به ديدگاه هاي روشن و دلسوزانه ملبس بوده ودر اهدافش تعالي و خوشبختي سرزميني جنبه نخست اهداف بلندمدتش باشد و الله باز به تعبير مولانا
...از نظر گاه است اين مغز وجود
اختلاف موءمن و گبر و يهود
شب های انتخابات هم مثل شب های عيد خاطرات خود را دارد
در گير و دار انتخاباتي كه ميايد و سنگيني و سخاوت ملتي كه با همه رنج و زحمت صخره نوردي و كوه پيمايي را تجربه مي كند تا به قله رسد . سر منزل مقصود ما جان مايه هايي دارد پر از شيريني و حلاوت كه به جرئت مي توان گفت كمتر ملتي به تاريخش اين همه فراز و نشيب و زيبايي و قداست را ديده و بر صفحه شطرنج روزگار خويش نشانده .....
هم سهل است هم ممتنع يا به تعبيري هم زشت است هم زيبا و ما كه در كوران اين صيرورت ها بوده ايم و با همآوردهايش هم غمگساري ها كرده ايم.....
از رگ زدن امير كبير در حمام فين كاشان تا بست نشيني مشروطه خواهان ...سر بريدن ميرزا كوچك خان جنگلي و هجرت شريعتي و تا هنوز هم ....که در پي برافكندني نظمي بلند به تعبير فردوسي بوده ايم ...
كه پي افكندم از نظم كاخي بلند ..... كه از باد و باران نيابد گزند....
و.......
بخوانيم اين گونه در گوش باد چوايران نباشد تن من مباد
وباز براي اين شب هاي انتخابات!
گفتم اگر ياد بگيريم به جاي اينكه بگوييم بر چشم بد لعنت ، بگوييم بر چشم نيك رحمت بر نيمه پر ليوان خوش بيني ما افزوده مي شود،
هم چنانكه به تعبير خاتمي اگر از زندگي بگوييم ،و مرگ را هم اجازه بدهيم كه كارخودش را بكند كه خوب بلد است و احتياجي هم به راهنمايي من وتو ندارد......
به راستي كه همه كارها باز سهلند و ممتنع اند !يعني همان بودن و نبودن معروفند و درماندگي هملت! در برابر آن همه بي كج مداري دنيا... اما اينجا ماييم كه :
اگر آسان بگيريم و ذهن و زبان خود را به سمت آساني سوق دهيم واكنش ها آسان مي شوندو برعكس اگر سخت بگيريم حتي جايي هر چند حقير براي ايستادن ما در صف خوشبختي هاي زود گذر هم نمي ماند و در همان ابتداي تونل اين سفرمي مانيم !
در عين حال كه جهان كوچك ما كم هم تماشايي نيست ، عليرغم كج مداريهاي حاكم برآن كه به لغزشي سفيد را سياه مي كنند يا بلعكس اما آنچه به ما مي تواند در امر تنش زدايي در عالم شخصي واجتماعي وسياسي كمك كند روح تساهلي است كه در عرصه همه فرهنگ ها كم وبيش يافت مي شودفقط بايد در زوايا و پيچ وخم ها نقبي زد بدنبال آن گشت و به كارش بست....
وميدانم كه جهان آينده نيز با تكيه بر همين روح تساهل و مدارا شكل مي گيرد
ستوان بي آزار
گفتم ميداني عزير دلم
وقتي من يك ستوان بي آزار بودم
جنگ بود وتير وتفنگ هم با هيچ كس شوخي نداشت
عليرغم همه مصيبت ها و مرارت ها يش
به جنگ هم بي آزار مي نگريستم
هر حادثه اي را
هرچند بزرگ
هرچند مهابت آميز
جدي نمي گرفتم
اگر كه مرگ بود
يا تير و تركشي براستخوانم
اما آدمي موجود شكننده اي است
اگر مراقبت كند كه دست و پايش نشكند
به سادگي قلبش مي شكند
روحش آزرده مي شود
ميداني عزيزدلم فرهنگ هم بايد كه بي آزار باشد
هم چنانكه زن آدم
فرزندآدم
اي كاش همه ما بي آزار بوديم
و انسانيت را به صلح ابدي
در باغ و آيينه مجالس مان دعوت ميكرديم
تفاوتي نداشت
اين سوي يا آن سوي جهان باشد
اقبال آدمي در ادبارزشتيهاي خود ساخته است
وبگذاريم تا كودكي ها مان هميشه همرا ه مان باشد
چون بقچه اي كنار دستان مادر بزرگ!
بهار 88 علي بهار
سفر به كاشان
باغ فین

بنای اولیه باغ فین به قبل از اسلام و با تمدن سیلک پیوند خورده است که تمدن سیلک پیوندی ناگسستنی با چشمه جوشانی دارد که در بالای باغ جاری است، وبه چشمه سلیمانیه معروف است.
از زمانهای بس دور درپایین این چشمه باغی وجود داشته است که کمی پایین تر از باغ فعلی بوده و براثر زلزله ای که درسال 982 ه.ق روی داد باغ به کلی ویران شد که به دستور شاه عباس صفوی بعد از سال 1000 ه.ق باغی در مکان فعلی که در حقیقت قسمتی از باغ قدیمی بود ساخته شد.
حمام فین

حمام فین در باغ فین کاشان است. این حمام قذیمی به خاطرقتل میرزا تقیخان امير كبير صدراعظم ناصرالدین شاه قاجار در ۲۰ دی ۱۲۳۰ هجری خورشیدی مشهور است.
ميرزا تقي خان امير كبير
نام اصلي ميرزا تقي خان، "محمد تقي" است. زادگاهش "هزاوه" از محال فراهان عراق. خانواده پدري و مادري ميرزا تقي خان از طبقه پيشه ور بودند. پدرش به تصريح قائم مقام "کربلائي محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائي" مي گفت. سجع مهرش "پيرو دين محمد قربان" بود. درستي و راست کرداري از مظاهر استحکام اخلاقي اوست؛ از اين نظر فساد ناپذير بود. قضاوت وزير مختار انگليس در باره او اين است: "پول دوستي در وجود امير بي اثر است". به قول رضاقلي خان هدايت که او را نيک مي شناخت: "به رشوه و عشوهً کسي فريفته نمي شد". دکتر پلاک اتريشي مي نويسد: "پولهايي که مي خواستند به او بدهند و نمي گرفت؛ خرج کشتنش شد". رجنبه ديگر خوي استوار امير اينکه به گفته و نوشته خويش اعتبار مي نهاد. رفتاري متين و سنگين داشت. به شخصيت خويش مغرور بود و نسبت به کارداني و صفات برجسته اش آگاه. اما تعجب اينکه نامجو و شهرت خواه نبود. او را به مناعت طبع مي شناختند که از مظاهر غرور نفساني اش بود، و به خواري تن در نمي داد.
توطئه کشتن ميرزا تقي خان
شاه را دشمنان امير محاصره کردند. عوامل اصلي توطئه عبارت بودند از: مهدعليا، ميرزا آقاخان نوري، پسر دائيهاي شاه از جمله شيرخان عين الملک ايلخان طايفه قاجار، و سردار محمدحسن خان ايرواني داماد محمد شاه. اين کسان همدست بودند و با هم در کنکاش براي كشتن امير ....
روزگار تبعيد به چهل روز رسيد. جنايت بزرگ تاريخ روز جمعه هفدهم ربيع الاول 1268 (دهم ژانويه 1852) در حمام فين کاشان صورت گرفت.
چون حاج علي خان با همراهانش به باغ فين رسيدند، علي اکبر بيک چاپار دولتي را ديدند که منتظر بيرون آمدن امير از حمام بود؛ که جواب نامه مهدعليان را به عزت الدوله بگيرد. فراشباشي دست علي اکبر بيک را گرفت، با خود به حمام برد که زن امير را از آمدن او مطلع نسازد. فراشباشي با مأموران خود وارد حمام گشتند، ديدند خواجه حرمسرا مشغول جمع آوري لباسهاي امير است. اعتماد السلطنه يکي از آن کسان را بر سر او گماشت که از آنجا بيرون نرود. سپس پشت در ديگر حمام را نيز سنگچين کردند که کسي از آن راه داخل نگردد. وارد صحن حمام شدند. فراشباشي فرمان شاه را ارائه داد. امير خواسته بود عزت الدوله را ملاقات کند يا پيغام براي او بفرستد، و وصيت کند. اعتماد السلطنه اجازه نداده بود. پس امير به دلاک دستور داد، رگهاي هر دو بازويش را بزند؛ و دو کف دستش را بر روي زمين نهاد در حالي که خون از بازوانش فوران داشت. در اين وقت مير غضب به امر فراشباشي با چکمه لگدي به ميان دو کتف امير نواخت. چون امير درغلتيد، دستمالي را لوله کرد، به حلق امير فرو برد و گلويش را فشرد تا جان داد. بلند شد؛ گفت: ديگر کاري نداريم. از حمام بيرون آمدند و با اسبهاي تندرو به تهران بازگشتند.....
غزل ققنوس بياد آن بزرگ عزيزكه شيفته ايران بود
من كوچه ها راكوچه ها را مي شناسم
خلوتگه معشوقه ها را مي شناسم
آواز خوان با فوج قوهاي مهاجر
كارون و تسليم صبا را مي شناسم
داغ تمام لاله هاي پر پرم من
آري مسير داغ ها را مي شناسم
با لغزش باران ويك ابر بهاري
آغاز سبز پونه ها را مي شناسم
برفم كه با لبخند خورشيد طلايي
شور و فغان چشمه ها را مي شناسم
جامه دريدن هاي گل هم از من آموخت
هم آتش، هم پروانه ها را مي شناسم
دلداده وعاشق ترين شمع جهانم
راز زبور اشك ها را مي شناسم
حمام فينم! با سكوت و شرمساري!
زخم امير رنج ها را مي شناسم
چون سر زمين گرم ايران عزيزم
خاكستر ققنوس ها را مي شناسم
علي بهار فروردين 1388 باغ فين كاشان
|
|